eitaa logo
ستاره شو7💫
759 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
دوستای گلم شما هم اگر عکس هنری زیبا از جای جای شهر و منطقه ای که هستین، گرفتین برامون بفرسین ✌️😁
ستاره شو7💫
╭─━─━─• · · · | 📱 . . اگه الان ناراحتی، غصه داری، نگرانی، فکرت مشغوله ولی داری سخت تلاش میکنی و میجنگی مطمئن باش آخرش خوب میشه، قشنگ میشه، روشن میشه، زیبا میشه.. به قول مولانا: «اگر ابر ها گریه نمیکردن جنگل ها نمی خندیدن!» 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
تشکر از دوستان عزیزی که در آبان ماه فعال بودند 😍👏👏👏👏 ان شاالله قرعه کشی میشه واین ماه چون دهم آذر جُنگ نوجوانان مخصوص برنامه تلاوت نور و قصه ها را داریم، 😇 در روز جُنگ بهشون هدیه شون رو حضوری میدیم 🎁 با ما همراه باشید و همچنان فعال باشید ✌️❤️
دوست آذر ماهی من🌹🍃 زيباترين چشم انداز🎊 تنديس🎈 نگاه توست 🥰 و قشنگترين لحظه 🌹🍃 لحظه روييدن توست🌹🍃 سالروز تولدت 🎂🎁🎈🎉🎊🎉 را با تقديم 🎉 يک دسته گل سرخ 🌹🍃 تبريک ميگم...🎂🎁🎈 تولد همه آذر ماهی ها ی گل مبارک 🎉🎂🎁🌹 مے آید ڪه روے لب‌هاے پاییز🍁🍂🍁 انار بگذارد آمدن آخرین ماه پاییز پر برڪت باد🍁🍂🍁 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
32.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸انیمیشن فوتبالی سلام فرمانده با شبیه سازی حاج ابوذر روحی 📽 انیمیشن فوتبالی و جذاب از بازی نفسگیر تیم مقاوت با مربی گری حاج قاسم در برابر تیم استکبار😅 حتما ببینید 👌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستان قبلا یه عهدی گذاشتم کانال کیا یادشونه؟ کیا بستن با امام زمانشون برام یادشون رفت بفرستن
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_شانزدهم 🎗ریسمان کوتاهی به رنگ سبز در میان رنگهای رنگین کمان پنهان شده بود با نوکش ریسما
🦃گفت: «سلام... من فرمانده سپاه ابابیل هستم سربازی از سربازان خدا و راهنمایِ زهرا» 👈و اشاره ای به دختر کرد و ادامه داد:«از دور دیدم که به تِیهو برخورد کردی و بعد پات رو روی چادر زهرا گذاشتی حواست کجاست؟ راهنمات رو گم کردی؟!» 🙍‍♂محمدجواد تازه متوجه شده بود که برهان نیست. روی پنجه ی پایش ایستاد تا بتواند در میان آن شلوغی برهان را بیابد، موفق شد. 🕊 برهان با فاصله ی کمی از آنها در کنار یک کابین ایستاده بود. محمدجواد که خیالش از برهان راحت شده بود رو به ابابیل کرد و گفت: 🙍‍♂«ببخشید اما چادر خاکی که گریه نداره نمیفهمم چرا گریه میکنه 🦃ابابیل کمی مکث کرد و گفت:«جواب سلام واجبه این رو فراموش نکن» - معذرت میخوام یادم رفت... سلام. 🦃- زهرا خانم ما مثل همه ی بچه ها داره میره دنبال حروف کتاب قرآنش. 🧕زهرا هق هق کنان گفت:« من نفهمیدم دوستام کی از کتاب من قهر کردن و رفتن؟ 😢 من چطوری توی چشماشون نگاه کنم؟ من...» و دوباره زد زیر گریه😭😭😭 🦃ابابیل دستان کوچک زهرا را گرفت و نوازش کرد و رو به محمدجواد گفت:« برو راهنمات منتظره.» 🙋‍♂محمدجواد خداحافظی کرد و خود را به راهنمایش رساند. 🕊برهان رو به محمدجواد کرد وگفت:«اومدی؟!» و بدون آنکه منتظر جواب محمدجواد ،باشد از کنار کابینها رد شد و زیر لب گفت:«این نیست. اینم نیست. این یکی هم نیست.» و با خوشحالی فریاد زد همینه اینجاست فکر کردم دیگه بهش اجازه پرواز نمیدن خدا رو شکر، بیا سوار شو.»🤩 🙍‍♂محمدجواد که از آن همه اتفاق عجیب هنوز گیج بود، پرسید:«چرا فکر میکردی اجازه پرواز ندن؟» 🕊برهان :گفت چون این کابین زمان زیادیه که منتظرته. اگه کمی دیر می اومدیم دیگه اجازه ی پرواز نداشتیم. حالا سوار شو.» 🙍‍♂محمد جواد آهسته به داخل کابین رفت. کابین محمدجواد اتاقک کوچکی بود به رنگ آبی آسمانی داخل کابین دو تا صندلی با کمربند ایمنی دیده میشد. 👨‍🚒👩‍🚒محمدجواد و برهان روی صندلیها نشستند. روی دسته‌ی صندلی ،برهان چند دکمه و یک جایی برای اثر بال پرنده بود. 🕊 برهان یکی از پرهایش را روی دسته گذاشت. صدایی گفت: «راهنمای باغ قرآن.» 💺چند لحظه بعد صندلی برهان به اندازه‌ی جثه و بدنش کوچک شد. 💺💺برهان کمربندش را محکم بست و به محمدجواد هم گفت که کمربندش را ببندد بعد با صدای بلند گفت: «حالا دستگیره‌ی کنار صندلیت رو بکش برهان مکثی کرد و بعد :گفت کتاب قرآنت رو روی رحل قرار بده.»... ادامه دارد.... 🛌🌙✨ ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7