eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
علی ظهریباناذان گفتن ابراهیم.mp3
زمان: حجم: 10.2M
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ 🔹ماجرای رئیس جمهور👨🏻 بدجنس و خائن ایران در زمان جنگ 🔸 ابراهیم داشت اذان میگفت که ناگهان یک تیر آمد و به دهانش خورد... 😱😰😭 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت62 ‌سیاوش‌و‌دانیال‌از‌شور‌و
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت63 ‌مردم‌غیور‌و‌قهرمان‌آق‌قلعه،‌جبهه های‌نبرد‌احتیاج‌فوری‌به‌پالان‌و‌افسار‌و‌یراق‌دارد!‌ مردم‌آق‌قلعه،‌کمک‌های‌نقدی‌و‌مالی‌خود‌را‌از‌رزمندگان‌دریغ‌نکنید! ‌فرزندان‌شما‌برای‌نبرد‌با‌بعثی‌ها‌و‌صدام‌حسین‌نامرد،‌احتیاج‌فوری‌به‌کمکهای‌شما‌دارند. ‌‌ای‌مردم... مش‌برزو‌با‌شور‌و‌هیجان‌پشت‌وانت‌ایستاده‌بود. ‌بلندگوی‌زهوار‌‌دررفته ي‌دستی‌را‌از‌بند‌به‌شانه‌آویزان‌کرده‌بود‌ و‌در‌میکروفن‌چرک‌و‌رنگ‌و‌رو‌رفته‌صدایش‌را‌رها‌میکرد.‌ مردمی‌که‌در‌خیابان‌اصلی‌و‌پیاده‌روها‌بودند،‌ با‌حیرت‌و‌تعجب‌به‌وانت‌سهراب‌و‌نیسان‌آقاعزت‌که‌پشت‌سر‌وانت‌سهراب‌آهسته‌حرکت‌میکرد،‌خیره‌مانده‌بودند.‌ آقاعزت‌پشت‌فرمان‌بیدبید‌میلرزید.‌صورتش‌سرخ‌و‌سبیل‌های‌چخماقی‌و‌کلفتش‌شل‌و‌آویزان‌شده‌بود.‌ به‌غلط‌کردن‌افتاده‌بود.‌دنبال‌بهانه‌ای‌بود‌که‌جیم‌بزند‌و‌فرار‌کند. ‌تو‌دلش‌به‌تهمینه‌همسرش‌بد‌و‌بیراه‌میگفت: ‌«‌ای‌خدا‌بگم‌چي‌کارت‌کنه‌زن،‌ببین‌منو‌به‌چه‌دردسری‌انداختي؟‌ یا‌موسی‌بن‌جعفر،‌یا‌امام‌غریب.‌دستم‌به‌دامنت،‌نذار‌بلایی‌سرم‌بیاد!»‌ توي‌وانت‌جلویی،‌سهراب‌از‌ترس‌و‌وحشت‌به‌سختی‌آب‌دهان‌قورت‌داد‌و‌زیر‌لب‌ناله‌کرد: ‌«یا‌قمر‌‌بنی هاشم،‌خودم‌و‌بابام‌رو‌به‌دستهاي‌خودت‌می‌سپارم. ‌یا‌غریب‌الغربا!‌نذار‌بلایی‌سرمون‌بیاد!»‌ اما‌مش‌برزو‌پشت‌وانت‌رجز‌‌میخواند‌و‌برای‌مردم‌دست‌تکان‌میداد.‌ زیر‌پایش‌چند‌زین‌و‌پالان‌نو‌و‌دست‌دوم‌کف‌وانت‌افتاده‌بود. ‌پنج‌شش‌جفت‌تسمه‌چرمی‌و‌یراق‌اعلا‌هم‌کنار‌پالان‌ها‌بود.‌ ‌مش برزو‌از‌پیرمرد‌حیرت‌زد‌ه‌ای‌که‌یک‌پالان‌دست‌دوم‌و‌کمی‌ ‌نخنما‌شده‌آورد،‌ به‌گرمی‌‌تشکر‌کرد‌و‌صدایش‌در‌خیابان‌پیچید. ‌قربون‌دستت‌حاج‌حسین.‌خدا‌نوه‌هات‌رو‌نگه‌داره. ‌همین‌پالان‌دست‌دوم‌هم‌غنیمته!‌ سپس‌رو‌به‌مردم،‌با‌شور‌و‌هیجان‌فریاد‌زد: ‌«حتماً‌نباید‌پالان‌نو‌و‌دست‌اول‌بیارید‌که،‌به‌پالان‌های‌دست‌دوم‌و‌کهنه‌تان‌هم‌احتیاج‌داریم. ‌خیلی‌هم‌احتیاج‌داریم.‌حیوونامون‌بدون‌پالان‌و‌زین‌موندن. ‌اگر‌هم‌پالان‌و‌افسار‌ندارید‌پولش‌رو‌بدید‌خودمون‌ ‌میخریم‌و‌می‌بریم‌جبهه». یک‌پیرزن‌به‌همراه‌عروس‌جوانش،‌دو‌النگوی‌طلا‌به‌دست‌مش‌برزو‌دادند.‌ جوان‌شیرین‌عقلي‌که‌به‌اسی‌چلچل‌معروف‌بود‌و‌همیشه‌در‌کوچه‌و‌خیابان‌ها‌پلاس‌بود،‌ خودش‌را‌به‌وانت‌رساند،‌از‌‌میلهاش‌گرفت‌و‌پرید‌بالا‌و‌با‌خوشحالی‌گفت: ‌«سلام‌عمو‌برزو،‌من‌کمکت‌بکنم،‌هان؟»‌ ‌سلام‌به‌صورت‌نشَُسته‌و‌خوشگلت‌اسی‌جان،‌کی‌از‌تو‌بهتره،‌آره‌بابام‌جان.‌بمون‌و‌کمکمون‌کن! یک‌نیسان‌رسید‌بغل‌نیسان‌آقاعزت‌و‌سرعتش‌را‌کم‌کرد.‌ ‌رانندهاش‌مثل‌آقاعزت‌مردی‌سبیلو‌و‌چاق‌بود.‌پوزخندزنان‌گفت: ‌«چطوری‌داش‌عزت.‌‌میبینم‌که‌افتادی‌به‌جمع‌کردن‌پالان‌و‌زین.‌پول‌و‌پله‌توش‌هست؟‌ ما‌رو‌هم‌به‌پارکابی‌قبول‌میکنی‌در‌خدمت‌باشیم؟»‌ آقاعزت‌آبخور‌سبیلش‌را‌جوید‌و‌پیشانی‌اش‌عرق‌کرد. ‌مرد‌سبیلو‌قهقهه‌زد‌و‌گفت: ‌«به‌بچه‌ها‌بگم‌باورشون‌نمی‌شه.‌بساط‌خنده‌مون‌ردیف‌شده.‌قربونت!»‌ ‌و‌دوبار‌بوق‌زد‌و‌گاز‌نیسان را‌گرفت‌و‌رفت.‌ بادش‌به‌پارچه ي‌نوشته شد‌ه ای‌که‌جلوي‌نیسان‌چسبانده‌بودند‌گرفت‌و‌پارچه‌به‌هوا‌بلند‌شد.‌ روی‌آن‌با‌کلمات‌درشت‌این‌جمله‌بود:‌ ستاد‌جمع آوری‌کمکهای‌مردمی‌برای‌جنگ‌با‌صدا‌م حسین‌و‌بعثی ها ‌هنوز‌به‌انتهای‌خیابان‌نرسیده‌بودند‌که‌کلی‌پالان‌و‌پتو‌و‌زین‌و‌لحاف‌و‌متکا‌عقب‌وانت‌و‌نیسان‌آقاعزت‌جمع‌شد. ‌مش برزو‌از‌خوشحالی‌در‌آسمان‌سیر‌میکرد.‌ اسی‌چ ‌لچل‌هم‌مثل‌دستیاری‌وفادار‌و‌پای‌کار،‌به‌مش برزو‌کمک‌میکرد‌و‌سروصدا‌میکرد.‌ اما‌آقاعزت‌از‌نگاه‌دوستانش‌در‌خیابان‌و‌داخل‌ماشینها‌خجالت‌میکشید‌و‌عصبانی‌شده‌بود. ‌سهراب‌دعا‌دعا‌میکرد‌زودتر‌ظهر‌بشود‌تا‌به‌خانه‌برگردند‌به‌یک‌بهانه‌فرار‌کند‌ و‌تا‌آخر‌مرخصی‌پدرش‌سر‌و‌کله اش‌پیدا‌نشود!‌ یک‌ماشین‌‌نظامی‌که‌روی‌ ‌درهایش‌آرم‌سپاه‌پاسداران‌حک‌شده‌بود،‌با‌سرعت‌از‌راه‌رسید‌و‌جلوی‌وانت‌سهراب‌ترمز‌کرد. ‌آقاعزت‌که‌کمی‌فاصله‌داشت‌فهمید‌چه‌شده‌و‌فرمان‌را‌چرخاند‌و‌به‌سرعت‌وارد‌یک‌کوچه‌شد‌و‌گاز‌داد‌و‌فرار‌کرد. دو‌پاسدار‌عصبانی‌و‌مسلح‌از‌ماشین‌پریدند‌پایین‌و‌به‌طرف‌سهراب‌و‌مش برزو‌هجوم‌بردند. ‌سهراب‌دو‌دستی‌به‌سر‌کوبید.‌ ‌یا‌جده‌سادات‌بدبخت‌شدیم!‌ از‌آینه‌بغل‌به‌عقب‌نگاه‌کرد.‌خبری‌از‌نیسان‌آقا‌عزت‌نبود! ‌اسی‌چ ‌لچل‌که‌عقلش‌بهتر‌از‌مش‌برزو‌و‌سهراب‌کار‌میکرد،‌ از‌پشت‌وانت‌پرید‌پایین‌و‌حَب‌جیم‌را‌بالا‌انداخت‌و‌لابه‌لای‌جمعیت‌تماشاچی‌و‌همیشه‌در‌صحنه،‌مخفی‌شد. ‌پاسداری‌که‌سلاحش‌را‌به‌طرف‌سهراب‌نشانه‌گرفته‌بود،‌فریاد‌زد:‌ «دستها‌بالا،‌ ‌بیحرکت!»‌ ادامه دارد ... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
محمد اسداللهینماهنگ ای خوش آوازه.mp3
زمان: حجم: 1.7M
دلم به عشق تو زنده است ابی عبدالله نداره کوی تو بن بست ابی عبدالله نمیکشم من ازت دست ابی عبدالله کفن که دست مرا بست ابی عبدالله ✳️ #️⃣ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
یه صلوات براش میفرستی؟؟ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
پنج ثانیه فرصت داری اشکال تصویر را پیدا کنی 🙃 پاسخ را با نام و نام خانوادگی بفرست برای ادمین تا صبح یکشنبه ادمین پاسخ را میزاره کانال یادت نره همراهی شما به ما انگیزه میده 💪 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبان VideoToMp31751477445061.mp3
زمان: حجم: 21M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت پانزدهم🔹 ❣️رباب همسر امام‌حسین(ع)❣️ 🟣 امرؤالقیس پدر حضرت رباب برای زیارت و نماز به مسجدنبی رفته بودند اما وقتی داشتند برمی‌گشتند؛ حضرت علی(ع) که به همراه امام حسن و امام حسین(ع) پشت سر ایشون بودند امرؤالقیس را صدا زدند و گفتند:"••• 🕌👳🏼‍♂️ 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
تنها راه دستیابی به غیر ممکن اینه که باور کنی رسیدن بهش ممکنه ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبان VideoToMp31751905841273.mp3
زمان: حجم: 15M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت شانزدهم🔹 ❣️ضحاک بن عبدالله مشرقی❣️ 🔴 ضحاک در واقعه عاشورا در کربلا حضور داشت و با سپاه عمر بن سعد جنگید و چند نفر را کشت ولی در آخرین لحظات روز عاشورا بعد از نماز ظهر تصمیم گرفت که ••• 🐎👳🏾‍♂️ 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ســــــــــــــــــــلام و صد سلام مهربونا😍👋 صبح قشنگتون بخیࢪ باشه الهے ... شما نمک زندگے هستے که لحظہ هارو از بی مزگے و روزمرگے نجات میدی 😍💪 وقتے هستے چرا کسی ناراحت باشه اخه؟ دلیلے نداره... مافقط باید توے زندگےمون دنبال دلیل خوشحال بودن بگردیم😍 پس پاشو و بایہ بسم الله امروز چندتا کاࢪ واسه خوشحالے بساز 💪 و چندتا دلیل برای خوشحال بودن پیداکن و خداروشکر کن ♥️ . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
شاید بعضی هرچه گشتین اشتباه تصویر را پیدا نکردین 🙇🙇‍♀️🥺🥺 یا اشتباه حدس زدین 🥴😖 اما بعضی ها هم درست گفتن 😉 بله کلمه را 👈دوبار تکرار شده 😃🤭 ممنون از همه دوستان گلم که مشارکت کردن 👏👏👏👏👏👏👏 سید امین حسینی فاطمه امینی محمد یاسین و نسیم باقری طادی زهرا کاظمی حوری کاظمی مطهره مرتضائی محمد سجاد باقری فاطمه حیدری . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت63 ‌مردم‌غیور‌و‌قهرمان‌آق‌ق
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت64 صدای‌داد‌و‌فریاد‌و‌اعتراض‌مش‌برزو‌ از‌بلندگو‌پخش‌شد:‌ «سلام‌پسر‌اوس‌محمود،‌چی‌شده؟‌ ا‌چرا‌هل میدی؟‌باباجان‌شوخی‌نکن‌من‌خودم‌رزمنده‌ام. اون‌انگشتت‌رو‌از‌رِوی‌ماشه‌بردار،‌ می‌زنی‌ناکارمون‌می‌کنی؟‌ا‌چرا‌داد‌می‌زنی؟»‌ پاسدار‌دوم‌نعره‌زد:‌ «بیا‌پایین‌دستها‌بالا!»‌ در‌برابر‌چشم‌هاي‌حیران‌مردم‌همیشه‌ در‌صحنه،‌پاسدارها‌‌دستهاي‌مش‌برزو‌ و‌سهراب‌را‌از‌پشت‌بسته‌و‌عقب‌ماشین‌ خودشان‌انداختند.‌ پسر‌اوس‌محمود‌پشت‌فرمان‌وانت‌ نشست‌و‌لحظه‌ای‌بعد‌وانت‌ پشت‌سر‌ماشینی‌که‌سهراب‌و‌ ‌مش برزو‌دست‌بسته‌عقبش‌گرفتار‌شده‌بودند،‌ روانه‌ي‌ساختمان‌اصلي‌سپاه‌آق‌قلعه‌شد.‌ □ □□ ‌یوسف‌دو‌تا‌نارنجک‌صوتی‌ضامن‌کشیده‌ را‌پرت‌کرد‌بیرون‌اصطبل.‌ نارنجک‌ها‌با‌صدای‌بلندی‌منفجر‌شدند.‌ یوسف‌نعره‌زد:‌«برپا!‌برو‌بیرون،‌برپا!»‌ و‌سلاحش‌را‌به‌طرف‌سقف‌اصطبل‌گرفت‌ و‌گلوله‌های‌مشقی‌را‌رگبار‌بست.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌از‌خود‌بیخود‌شده‌بودند.‌ جیغ‌زنان‌پشت‌سر‌یوسف‌پریدند‌تو‌اصطبل‌ و‌شروع‌کردند‌هوایی‌شلیک‌کردن.‌ قاطرها‌که‌آسوده‌درحال‌استراحت‌و‌یا‌خوردن‌علف‌و‌نان‌خشک‌بودند،‌ یک‌آن‌وحشی‌شدند.‌ سیاوش‌دوید‌طرف‌کوسه‌ي‌جنوب‌ و‌یک‌لگد‌به‌شکم‌او‌زد‌و‌هوایی‌شلیک‌کرد.‌ کوسه‌ي‌جنوب‌هم‌نه‌گذاشت‌و‌نه‌برداشت،‌ یک‌جفتک‌سهمگین‌درست‌به‌تخت‌سینه‌ سیاوش‌شلیک‌کرد!‌سیاوش‌شوت‌شد‌و‌هنوز‌در‌هوا‌بود‌که‌ قزمیت‌هم‌او‌را‌مهمان‌جفتک‌خود‌کرد.‌ سیاوش‌به‌طرف‌دیگر‌پرت‌شد‌و‌باز‌هم‌ در‌هوا‌پیکان‌یک‌کله‌جانانه‌به‌شکم‌سیاوش‌ کوبید.‌سیاوش‌قبل‌از‌این‌که‌روی‌زمین‌ پر‌از‌سرگین‌و‌خیس‌ادرار‌و‌علف‌های‌خیس‌ و‌بو‌گرفته‌سقوط‌کند،‌از‌هوش‌رفته‌بود! دانیال‌حساب‌کار‌دستش‌آمد.‌ سلاحش‌را‌انداخت‌و‌خواست‌فرار‌کند‌که‌ صورت‌به‌صورت‌رخش‌رستم‌شد‌ که‌زیر‌پر‌د‌های‌از‌خرمهره‌و‌نظر‌قربانی‌ مخفی‌شده‌بود.‌ دانیال‌بعدا‌هر‌چه‌به‌ذهنش‌فشار‌آورد،‌ فقط‌چشمهاي‌وحشی‌و‌قهو‌ه‌ای‌ و‌درشت‌رخشً‌رستم‌یادش‌آمد.‌ چون‌فرق‌سر‌رخش‌به‌صورتش‌کوبیده‌شد‌ و‌آذرخش‌و‌بروسلی‌با‌همکاری‌هم‌او‌ را‌به‌ضیافت‌چند‌جفتک‌مرگبار‌مهمان‌کرده‌ و‌جسم‌بیهوش‌دانیال‌کنار‌سیاوش‌ بر‌زمین‌افتاد! یوسف‌یک‌نارنجک‌صوتی‌انداخت‌ عقب‌اصطبل.‌ صدای‌انفجار‌آمد‌و‌بعد‌موج‌نارنجک،‌ بارانی‌از‌تکه‌های‌سرگین‌و‌علف‌را‌ به‌سقف‌و‌دیوارها‌پراند.‌ یوسف‌عقل‌کرد‌و‌با‌دیدن‌بلایی‌ که‌سر‌سیاوش‌و‌دانیال‌آمده‌بود،‌ فرار‌را‌بر‌قرار‌ترجیح‌داد‌و‌از‌ترس‌جان‌شلیک‌ میکرد.‌ اما‌دیر‌شده‌بود‌و‌قاطرها‌به‌طرفش‌ حمله‌ور‌شدند.‌هنوز‌از‌داخل‌اصطبل‌ خارج‌نشده‌بود‌که‌قاطرها‌ به‌رهبری‌رخش‌چهارنعل‌پشت‌سرش‌ از‌اصطبل‌بیرون‌زدند.‌ حسین‌روی‌سقف‌ساختمان‌ایستاده‌بود‌ و‌دستش‌را‌سایبان‌چشمش‌کرده‌بود.‌ یک‌آن‌دید‌یوسف‌هروله‌کنان‌از‌اصطبل‌ به‌بیرون‌میدود‌و‌قاطرها‌مثل‌یک‌گله‌ گاو‌وحشی‌تعقیبش‌می‌کنند.‌ یوسف‌جیغ‌می‌زد‌و‌چیزی‌میگفت.‌ صدایش‌در‌ریزش‌باران‌خوب‌شنیده‌نمی‌شد.‌علی‌کنار‌حسین‌رسید.‌ همان‌لحظه‌دید‌ رخش‌رستم‌به‌یوسف‌رسید‌ و‌با‌یک‌ضربه‌او‌را‌روي‌زمین‌پر‌از‌گل‌و‌لای‌پرت‌کرد.‌بدن‌یوسف‌زیر‌دست‌و‌پای‌قاطرها‌پیچ‌و‌تاپ‌میخورد.‌ اکبر‌هول‌کرد‌و‌یک‌نارنجک‌صوتی‌به‌طرف‌ جایی‌که‌یوسف‌افتاده‌بود‌پرت‌کرد؛‌اما‌از‌شانس‌همان‌لحظه‌که‌نزدیک‌بود‌ نارنجک‌درست‌کنار‌یوسف‌بر‌زمین‌بیفتد،‌ بروسلی‌پا‌های‌عقبش‌را‌برای‌یک‌جفتک‌ بالا‌برد‌و‌نارنجک‌به‌سم‌پای‌راست‌بروسلی‌ خورد.‌ نارنجک‌مثل‌توپ‌تنیس‌دوباره‌برگشت‌ و‌نزدیک‌اکبر‌بر‌زمین‌افتاد.‌ تا‌اکبر‌خواست‌روی‌زمین‌خیز‌برود،‌ نارنجک‌صوتی‌منفجر‌شد‌ و‌بارانی‌از‌گِل‌و‌لای‌بر‌سر‌اکبر‌بارید‌ و‌قاطرها‌به‌طرفش‌حمله‌کردند.‌ بدن‌بیهوش‌اکبر‌هم‌زیر‌پا‌های‌قاطرها‌ماند. حسین‌جیغ‌زد:‌ «الان‌کشته‌می‌شن.‌بریم‌کمکشون!»‌ اما‌علی‌از‌ترس‌فلج‌شده‌بود‌ و‌مثل‌مجسمه‌سر‌جا‌یش‌مانده‌بود.‌ حسین‌از‌هره‌بام‌گرفت‌و‌جفت‌پا‌روی‌زمین‌پرید.‌ دوید‌طرف‌جایي‌که‌یوسف‌و‌اکبر‌افتاده‌بودند.‌ کرامت‌نعره‌زنان‌پشت‌سرش‌میدوید.‌ حسین‌سر‌برگرداند‌تا‌ببیند‌کرامت‌چه‌ می‌گوید‌که‌جفتک‌گنده‌بک‌را‌ندید.‌ جفتک‌گنده‌بک‌به‌گیجگاه‌حسین‌اصابت‌کرد‌و‌هنوز‌حسین‌سرپا‌بود‌که‌چپول‌از‌راه‌رسید‌ و‌تنه‌محکمی‌به‌او‌زد‌و‌حسین‌هم‌به‌خیل‌ بیهوش‌شدگان‌روی‌زمین‌ پر‌از‌گل‌و‌لای‌پیوست!‌ □ □□ ادامه دارد.... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌