سلام و تسلیت
یک نماز و دعای مجرب به جهت ازدیاد رزق ورفع پریشانی به روایت امام باقر سلام الله علیه. امام باقر عليه السّلام فرمود: شخصی نزد حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و گفت: من عیالوارم بدهکارم، پریشان حالم، برای رفع و دفع این مشکلاتم دستورالعملی به من بیاموزید. حضرت فرمودند: وضوی کامل و صحیحی بگیر، سپس دو رکعت نماز با رکوع و سجود کامل به جای بیاور و بعد از نماز بگو:
«یَا مَاجِدُ یَا وَاحِدُ یَا کَرِیمُ أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ بِمُحَمَّدٍ نَبِیِّکَ نَبِیِّ الرَّحْمَةِ یَا مُحَمَّدُ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی أَتَوَجَّهُ بِکَ إِلَی اللَّهِ رَبِّکَ وَ رَبِّ کُلِّ شَیْءٍ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ وَ أَسْأَلُکَ نَفْحَةً مِنْ نَفَحَاتِکَ وَ فَتْحاً یَسِیراً وَ رِزْقاً وَاسِعاً أَلُمُّ بِهِ شَعْثِی وَ أَقْضِی بِهِ دَیْنِی وَ أَسْتَعِینُ بِهِ عَلَی عِیَالِی»
📚اصول کافی - جلد ۳ بَابُ اَلصَّلاَةِ فِی طَلَبِ اَلرِّزْقِ - ص ۴۷۳.
#ارسالی_اعضا✉️
-----------------------------
علیکم سلام
متشکرم، بنده هم تسلیت عرض میکنم. التماس دعا💐
ارتباط ناشناس باکانال🌹👇
daigo.ir/secret/6145971794
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
6.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 کنایه #حاج_قاسم به قدم زدن ظریف با کری
#شهید_حسین_امیرعبداللهیان: سردار #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی با کنایه و خندهای گفت دارید با آمریکاییها قدم میزنید!
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📝 پرسش و پاسخ در رابطه با کتاب #سه_دقیقه_در_قیامت 🍃 #قسمت_اول ⁉️ سؤال اول: آیا ممکن است کسی به خاطر
📝 پرسش و پاسخ در رابطه با کتاب #سه_دقیقه_در_قیامت
🍃 #قسمت_دوم
2⃣ آیا ممکن است انسانی در مدت سه دقیقه، این همه مطالب مختلف مشاهده کرده باشد؟
فکر می کنم در کتاب هم اشاره شده که وقتی روح از بدن خارج می شود، دیگر بحث زمان و مکان مطرح نیست چه یک ثانیه و چه ده هزار سال!
یادم هست هست خاطرات تجربه نزدیک به مرگ یک خانم را می خواندم که بسیار ماجرای طولانی و زیبایی داشت و جالب اینکه کمتر از ده ثانیه قلب او متوقف شده بود!
شاید یکی از دلایلی که در سوره معارج، در مورد روز قیامت گفته میشود که معادل پنجاه هزار سال این دنیاست به همین دلیل است. زمان در آن سوی هستی با آنچه ما احساس می کنیم کاملا متفاوت است این را برخی از افراد در خواب و رویا متوجه می شوند.
ادامه دارد...
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
حاج محمود کریمی16877082274416859464522.mp3
زمان:
حجم:
6.95M
سلام
شاهد قتل اکبر
شاهد ذبح اصغر....😭
#شهادت_امام_باقر(ع)🏴
@shahid_hajasghar_pashapoor🕊🥀
🍃بعد از رفتن حاجاصغر به سوریه، چهار بار پیشش رفتم. یکبار بعد از شهادت دامادم حاجمحمد پورهنگ به سوریه رفتیم تا اسباب و اثاثیه دخترم را به ایران بیاوریم؛ سه بار دیگر هم به دیدن حاجاصغر رفتیم. تا زمان شهادتش ما نمیدانستیم مسئولیتش چیست.
در سوریه از پسرم پرسیدم: «اینجا چهکاره هستی؟»
گفت: «ما کارهای نیستیم.»
بعدها چندین بار حضوری یا تلفنی از حاجاصغر این سؤال را پرسیدم که «شما در سوریه کجا کار میکنید؟»
یک بار گفت: «من در یک اتاق نشستهام؛ وسایل گرمایشی و سرمایشی هم دارم.»
🍃پرسیدم پس شما هیچکارهای! بیسیمچی هم نیستی؟
گفت: «نه.»
پرسیدم: «پس چه کار میکنی که به ایران نمیآیی؟»
گفت: «مینشینیم در اینجا، یک وقتهایی بچهها لباس یا وسیلهای میخواهند برای آنها میبریم.»
گفتم: «باشد خدا کمکتان کند.»
🍃هر بار که به دیدن پسرم به سوریه رفتیم، او را خیلی نمیدیدیم؛ مثل یک مهمان میآمد و چند ساعت کنار ما بود و میرفت.
#روایت_مادر_معزز_شهید
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
#شهید_حاج_محمد_پورهنگ
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تصاویر کمتر دیده شده از پیاده روی اربعین #شهید_رئیسی از سامرا در کنار #حاج_حسین_یکتا
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
صدا زد مادرت را پیر کردی
به میدان رفتی اما دیر کردی
به چنگ گرگ هاشان گیر کردی
تو را نشناختم تغییر کردی....
#مادرانه💔
طلبه #شهید_آرمان_علی_وردی💔
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
لا به لای شلوغی های زندگی
خواستم یه چیزی بهت بگم
یه نگاه به پشـــت سرت بنداز
مثل همه ی روزایی که گذشت
این روزا هم میگذره....
عصرت بخیر 🧃🧁
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📖 #بدون_تو_هرگز #خرید_عروسی #قسمت_هشتم با نگرانی تمام گفت: سلام علی آقا می خواستیم برای خرید جهیزیه
📖 #بدون_تو_هرگز
#غذای_مشترک
#قسمت_نهم
اولین روز زندگی مشترک، بلند شدم غذا درست کنم. من همیشه از ازدواج کردن می ترسیدم و فراری بودم. برای همین هر وقت اسم آموزش آشپزی وسط میومد از زیرش در می رفتم. بالاخره یکی از معیارهای سنج دخترها در اون زمان، یاد داشتن آشپزی و هنر بود. هر چند، روزهای آخر، چند نوع غذا از مادرم یاد گرفته بودم. از هر انگشتم، انگیزه و اعتماد به نفس می ریخت.
غذا تقریبا آماده شده بود که علی از مسجد برگشت. بوی غذا کل خونه رو برداشته بود از در که اومد تو، یه نفس عمیق کشید.
- به به، دستت درد نکنه. عجب بویی راه انداختی…
با شنیدن این جمله، ژست هنرمندانه ای به خودم گرفتم. انگار فتح الفتوح کرده بودم. رفتم سر خورشت درش رو برداشتم، آبش خوب جوشیده بود و جا افتاده بود قاشق رو کردم توش بچشم که …
نفسم بند اومد! نه به اون ژست گرفتن هام نه به این مزه. اولش نمکش اندازه بود اما حالا که جوشیده بود و جا افتاده بود. گریه ام گرفت خاک بر سرت هانیه، مامان صد دفعه گفت بیا غذا پختن یاد بگیر.
و بعد ترس شدیدی به دلم افتاد، خدایا! حالا جواب علی رو چی بدم؟ پدرم هر دفعه طعم غذا حتی یه کم ایراد داشت...
- کمک می خوای هانیه خانم؟
با شنیدن صداش رشته افکارم پاره شد و بدجور ترسیدم. قاشق توی یه دست، در قابلمه توی دست دیگه، همون طور غرق فکر و خیال خشکم زده بود. با بغض گفتم نه علی آقا، برو بشین الان سفره رو می اندازم.
یه کم چپ چپ و با تعجب بهم نگاه کرد. منم با چشم های لرزان منتظر بودم از آشپزخونه بره بیرون.
- کاری داری علی جان؟ چیزی می خوای برات بیارم؟
با خودم گفتم نرم و مهربون برخورد کن. شاید بهت سخت کمتر سخت گرفت.
- حالت خوبه؟
- آره، چطور مگه؟
- شبیه آدمی هستی که می خواد گریه کنه
به زحمت خودم رو کنترل می کردم و با همون اعتماد به نفس فوق معرکه گفتم نه اصلا، من و گریه؟
تازه متوجه حالت من شد. هنوز قاشق و در قابلمه توی دستم بود اومد سمت گاز و یه نگاه به خورشت کرد چیزی شده؟
به زحمت بغضم رو قورت دادم قاشق رو از دستم گرفت. خورشت رو که چشید، رنگ صورتم پرید. مُردی هانیه کارت تمومه…
ادامه دارد...
----------------------------
✍زندگی شهید #دفاع_مقدس #طلبه_شهید_سیدعلی_حسینی
به قلم سید طاها ایمانی (اسم مستعار - شهید مدافع حرم)
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊