eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
: 🔸روز فتح خرمشهر..... برای همه‌ی ما و برای تاریخ ما و آینده‌ی ما یک نمونه‌ی درس‌آموز و عبرت‌آموز است؛ چون در این روز نیروهای جان‌برکف ارتش و سپاه، با یک هماهنگی شگفت‌آور و تحسین‌برانگیز و با شجاعت و فداکاری غیر قابل توصیفی توانستند یک ضربه‌ی عظیمی وارد کنند؛ نه فقط بر پیکر ارتش عراق، بلکه این ضربت وارد شد بر پیکره‌ی نظام استکبارىِ جهانی که با عِده و عُده‌ی خود پشت سر ماشین جنگی رژیم بعث قرار گرفته بودند. هیچ کس گمان نمیکرد چنین اتفاقی بیفتد، ولی افتاد. ۱۳۸۹/۰۳/۰۳ 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
6.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به روایت شهید نثار ارواح طیبه بویژه شهدای فاتح خرمشهر 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥خواهش ذاکر اهل بیت علیهم السلام از مردم 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
۳۱ خودت رو آزاد می‌کنم بری پدرم رو بیاری ولی بقیه خانواده‌ت رو نگه می‌دارم تا به قولت عمل کنی. می‌پذیرد و او را آزاد می‌کنیم تا برود. چند ساعت نمی‌گذرد که با پدرم برمی‌گردد. هرچند خانواده عبدالی هم بی‌گناه بودند و ناچار شدم از وجودشان برای آزادی پدرم استفاده کنم ولی جنگ است و تر و خشک را با هم می‌سوزاند. اعضای خانواده علی عبدالی را آزاد می‌کنیم. پدرم را به منزل می‌برم. پیرمرد را خیلی اذیت کرده‌اند‌. می‌گوید: «‌محمد شریف امینی خیلی اذیتش کرده و عذابش داده.» با این اقدامات اختفایم در سپاه لو می‌رود و ماندنم در بازداشتگاه دیگر توجیهی ندارد. تردید سپاه هم رفع می‌شود و به بی‌گناهی‌ام پی می‌برند. یک شب در خانه هستم که به منزلم حمله می‌کنند و می‌خواهند با نارنجک خانه‌ام‌ را منفجر کنند. نارنجکم را برمی‌دارم و آماده مبارزه می‌شوم ولی همسایه‌مان آقای جوانمردی سر می‌رسد و مانع اقدامشان‌ می‌شود. صدایش را می‌شنوم که به اعضای کومله می‌گوید: «‌سعید تو زندان سپاه بازداشته.» عکس‌العملی نشان نمی‌دهم. مسئول تیم ترور، عباس غفاری که از فامیل‌ها‌ی دورمان است، همین که می‌شنود در بازداشتگاه سپاه هستم از دستور کومله سرپیچی کرده و مانع حمله می‌شود. مدتی بعد، خبر می‌رسد که محمد شریف امینی به سردشت آمده و می‌خواهد خودش را تسلیم دولت کند. هر چه صبر می‌کنیم خبری از امینی نمی‌رسد. شک می‌کنم برای عملیات خرابکاری به شهر آمده باشد. دنبالش می‌روم و آن‌قدر می‌گردم تا آدرسش را در منزل یکی از آشنایان پیدا می‌کنم. با کلت کالیبر ۴۵ به محل اختفایش رفته و در می‌زنم. خانم بیری بایزدی، خواهر دوستم، که در مراسم عزاداری عاشورای حسینی‌(ع) در حال سینه‌زنی با انفجار نارنجک کومله ترور شده و به شهادت رسیده بود در را باز می‌کند. همین که عصبانیتم را می‌بیند، جلویم را گرفته و به خون برادر شهیدش قسمم می‌دهد و می‌گوید: «‌تو رو خدا، بیا سینه منو بزن ولی مهمانمان رو نزن. می‌دونم اون پست و جنایتکاره ولی به ما پناه آورده و نمی‌خوام خون کثیفش تو خونۀ ما ریخته بشه.» خانم بیری عروس این خانواده است و مجبورم می‌کند با شرمندگی و دست خالی از آنجا بازگردم. محمد شریف امینی همین که می‌فهمد دنبالش رفته‌ام‌، تردیدش رفع می‌شود و با سرعت خودش را به سپاه می‌رساند و تسلیم می‌شود. بعد از مدت کوتاهی بخشوده و آزاد می‌شود. ارتباطم با سپاه قوت می‌گیرد ولی همچنان خواستار تسویۀ صدهزار تومان پول مأموریتم هستند. به طور رسمی‌ عضو بسیج عشایری می‌شوم و آن‌ها‌ مجبور می‌شوند طلبشان‌ را از حقوق ماهیانه‌ام‌ کسر کنند. بعد از مدتی با هماهنگی شهاب، مغازه‌ای‌ اجاره و تحت پوشش آرایشگری، روابط بین گروهک‌ها‌ و طرفدارانشان‌ را کشف و شناسایی می‌کنم. سرم به کارم گرم است که هر روز به طریقی آزارم می‌دهند و خط و نشان می‌کشند. فشنگ و پوکه جلو مغازه‌ام‌ می‌اندازند و با نامه تهدیدم می‌کنند. یک روز صبح که به مغازه می‌روم، همین که کرکره مغازه را بالا می‌زنم تا در را باز کنم، نارنجکی از بالای کرکره پایین می‌افتد و بلافاصله خودم را داخل جدول خیابان می‌اندازم تا کشته نشوم اما از بخت بدم نارنجک قِل می‌خورد و داخل جدول می‌غلتد. به‌سرعت از جدول بیرون می‌پرم و کف خیابان دراز می‌کشم. نارنجک منفجر می‌شود و خدا را شکر آسیبی نمی‌بینم.همین تهدیدات باعث می‌شود به صورت رسمی ‌به سپاه بپیوندم و مسلح شوم. اولین پست سازمانی‌ام خدمت در بسیج عشایری است که نیروهای بومی ‌را سازماندهی کرده و علیه گروه‌ها‌ی ضد انقلاب به کار می‌گیرند. کارهای تدارکاتی، رانندگی و مالی را انجام می‌دهم و در عملیات‌ها‌ شرکت می‌کنم.دوستانی چون شهید علی صالحی و رحمت علی‌پور و قادرزاده و باکری، به لحاظ عقیدتی روحیۀ مبارزه و شهادت‌طلبی را در وجودم کاشته بودند. دوست دارم همراه انقلاب اسلامی، شر مزدوران را از سر مردم کردستان کم کنم. یک روز به دیدار بهنام نظری، مسئول گشت مهاباد، می‌روم و چند روزی آنجا می‌مانم. در حال تقسیم هدایای دانش‌آموزان بین پایگاه‌ها‌ می‌بینم یکی از فرماندهان با ریش روشن و بلند، توی خودش رفته و به بچه‌ها‌ی نوجوان بسیجی خیره مانده است. هر چه صدایش می‌زنم نمی‌شنود و توی حال خودش است. می‌گویم ‌برادر، برادر، جواب نمی‌دهد. می‌گویم ‌حاجی، حاجی. باز هم جواب نمی‌دهد. نزدیکش می‌روم و می‌گویم: «‌کجایی داداش، نگران نباش یا خودش میاد یا نامه‌ش!» لبخندی می‌زند و می‌گوید: «‌به این بچه‌ها‌ نگاه کن، اینا آینده انقلابن، باید چند سال دیگه کشور و مملکت رو اداره کنن.» بهنام نظری می‌آید و می‌گوید: «‌ایشان محمد بروجردی فرمانده کل منطقه است.» ⬅️ ادامه دارد. . . . . 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
Voice 003_sd.m4a
23.61M
۲۰دقیقه _با بیانات امشب برادر دکترای امنیت ملی و مطالعات استراتژیک معاونت سیاسی مجتمع آموزش عالی شهید محلاتی ۱۴۰۰/۳/۳ 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا