#خاطرات_شهدا
🌷#شهید_ابوالفضل_شیروانیان
🔴زود جوش میآورد. آن صبری که بقیه داشتند او نداشت. همیشه هم میگفت، «شهدا نشانه دارند که من ندارم. پس شهید نمیشوم!»
🌷دو ماه پیش از شهادتش به طور غیر منتظرهای صبور شده بود، آنقدر که من سر به سر او میگذاشتم تا فریادش را بشنوم، اما هیچ فریادی نمیزد. دلم میخواست فریاد بزند تا آن نشانهای که میگفت را هنوز هم نداشته باشد.
⚡به پدرش هم گفتم، «اگر اجازه بدهید ابوالفضل به سوریه برود، شهید میشود.» حاج آقا گفت، «به دلت بد راه نده، او رفقای خود را دیده که شهید میشوند، عرفانی شده است. بعدا خوب میشود.»
☁مرتبه آخر به مادرش هم گفتم، او هم قبول داشت. به ابوالفضل گفت، «چگونه اینقدر صبور شدهای؟ چرا به مهدی چیزی نمیگویی؟» ابوالفضل گفت، «بگذار بچه خوشحال باشد و این روزهای آخر از پدرش خاطره بدی در ذهن نداشته باشد.»
🔸راوی: همسر شهید
📚 کتاب یک تیر و چهارده نشان
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#نماز اول وقت
سفارش #شهدا
بی تعارف بگویم ،آن نیرویی که نمازش را اول وقت نخواند،خوب هم نمی تواند بجنگد ...
🌷شهید حسن باقری🌷
سوار بلديزر بوديم. مي رفتيم خط . عراقي ها همه جا را مي كوبيدند. صداي اذان را كه شنيد گفت « نگه دار نماز بخونيم.» گفتيم «توپ و خمپاره مي آد، خطر داره .»گفت «كسي كه جبهه مي ياد ، نماز اول وقت را نبايد ترك كنه.»
▫️ خاطره ای از شهید حسن باقری
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
🎐#مکتب_حاج_قاسم
#کلام_ولی(۳)
🔹فقدان سردار فداکار و عزیز ما تلخ است ولی ادامهی مبارزه و دست یافتن به پیروزی نهایی کام قاتلان و جنایتکاران را تلختر خواهد کرد.
🌷#ما_ملت_امام_حسینیم
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#اسم_تو_مصطفاست |
#قسمت، ۸۶
دویست تا تک تومانی بود از هزار تومان تو. بخش بیشتر پولت را برای بسیج، هیئت، کارهای خیریه و شاگردانت هزینه می کردی.
کارهایت غافل گیرم می کرد، اما دیوانگی هایت را دوست داشتم. تو آدم پیش بینی نشده ای بودی و من تو را با همه ویژگی هایت دوست داشتم. همین که بودی، همین که به صدایت گوش می کردم، طرز صحبتت، تکه کلامت، نگاه کردنت، خندیدنت، نظردادنت، پیشنهادها، طرز فکرت، حتى اخمها و مخالفت هایت. این اسمش چی بود؟ عشق؟ اگر عشق، پس من روز به روز بیشتر عاشقت میشدم. یک شب برای شام همه فامیل دعوت شدیم به پارک جوانمردان. بعد شام گفتی: «میای بریم کمی قدم بزنیم؟» فاطمه را بغل کردم و رفتیم تا قدم بزنیم. در حال قدم زدن بودیم که تلفنت زنگ زد. حاج آقا بطحایی بود که همراه خانمش از مشهد آمده بودند تهران و حالا می خواستند بروند قم. گوشی را که قطع کردی گفتی: «میای اونا رو برسونیم قم؟» - الان؟ با بچه؟ من فقط یک پیراهن اضافه برای فاطمه همراهمه؟ - مهم نیست! اگه لازم شد سر راه می خریم، فقط سریع راه بیفت! از مهمان ها که با تعجب نگاهمان می کردند، خداحافظی کردیم و رفتیم دنبال سید بطحایی و خانم و بچه شان و
آنها را سوار کردیم و رفتیم قم. نیمه شب رسیدیم خانه مادرزن سید. شب آنجا خوابیدیم و فردا سید و خانمش وسایلشان را جمع کردند و عازم نجف شدند. ما هم رفتیم حرم زیارت و بعد هم بازار. یک چادر عربی برایم خریدی که مدام می گفتم: «آقامصطفی من از این چادرا سر نمی کنم.) و تو اصرار می کردی: «اتفاقا خیلی بهت
میاد!»
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰
هدایت شده از
امام زادگان عشق
5.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قرار_شبانه
🎥 با #شهدا زمزمه می کنیم #دعای_فرج مولا صاحب الزمان «عج»
خشنودی #امام_زمان (عج) و شادی روح جمیع شهدا، امام شهدا، اموات #صلوات
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷