💔شما را نه تنها روی سر
شما را روی چشم باید گذاشت!
🥀که یادمان نرود
این حسین حسین گفتنها
در آرامشِ این روزها و شبهایمان
ثمرهی خون شماست... 💔
سلام✋
#روزتان_شه🌹دایی
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
نماز سکوی پرواز 37.mp3
5.35M
#نماز 37
❣بعد از نماز بشين و با خدا حرف بزن!
از آرزوهای دنیات گرفته،
تا دغدغه های بلند آسمونی....
🔻زمان بعد از نماز،
برای استجابت دعا، با هر زمان ديگه ای فرق می کنه.
استادشجاعی
🇮🇷🇮🇷 #وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت هفتاد و نهم
فصل هفتم
قسم به سمّ اسبان (۷)
روزهای پشت جبهه روزهای سختی بود
مثل اسپند روی آتش شده بودم
آرام و قرار نداشتم
مادرم عادت کرده بود که بعد از سه ماه جبهه بیش از ۲-۳ هفته در شهر نمانم
گاهی از سر دلتنگی میگفت حداقل یکی دو شب هم مهمان خانه باش
بچه بودم و کلهشق
عمق مهر مادری را نمیفهمیدم
در پایگاه وقتم با دعا و ذکر خاطره از عملیاتها میگذشت
آن چیزی که برنامهها را قطع میکرد اذان و نماز بود
مادرم راست میگفت مثل خادم مسجد شده بودم
شبها هم آموزش کونگفو و کشتیکج میدادم
تازه آخر وقت، سرکشی به خانواده شهدا آغاز میشد
بعد از آن هم نگهبانی و ایست و بازرسی سر خیابان
گوش بهزنگ بودم که اگر خبری از عملیات میشود راهی جبهه شوم
اردیبهشت ماه سال ۶۲ بود
بچههای محل حالا به اندازه ظرفیت یک مینیبوس آماده جبهه بودند
همه نوجوان و دانش آموز
بیشترشان اولین حضور را در جبهه تجربه میکردند
از همه مشتاقتر بهرام عطاییان
میگفت: "علی! خیلی نامردی اگر بروی رد کار خودت. هرجا رفتی من هم با تو هستم."
سعید اسلامیان را داخل پذیرش سپاه پیدایش کردم
پرسید: "چه خبر؟"
- خبرها با شماست
- ای ناقلا! بوی عملیات شنیدی!؟
- هرچه شما تکلیف کنید
خندید
تکیه کلامش این بود که: "تکلیف ما را اباعبدالله روشن کرده است."
این را همیشه با لبخند میگفت
ادامه داد: "اگر از من بپرسی؛ تکلیف تو این است که بروی خط پدافندی قصرشیرین. آنجا از نیروهای کادر خالی شده. بچهها دارند برای تشکیل تیپ سازماندهی میشوند. برو آنجا و یک تپه را تحویل بگیر."
حرف سعید برای من حکم تکلیف شرعی داشت
درنگ نکردم
بچههای محل هم همراهم شدند
با همان یک مینیبوس عازم ارتفاعات قصرشیرین شدیم
بنا به قولم، بهرام عطاییان کنارم ماند و بقیه بچهها به سایر تپهها تقسیم شدند.
من بنا به سفارش قبلی سعید اسلامیان رسماً مسئول تپه شدم
به سنگرها سر میزدم
کمبودها را به عقب منعکس میکردم
نمیگذاشتم سکون و بیتحرکی بر فضای جبهه حاکم شود
یک روز شنیدم که در یکی از سنگرها کسی سیگار کشیده است
دو نفر بودند که یکیشان اهل دود بود و دیگری هم شبها هنگام نگهبانی پتو را روی سرش میکشید و میخوابید
برای تنبیه و تذکر روش خودم را داشتم
معتقد بودم که نیروها باید حس کنند که دشمن هر آینه بالای سرشان است
لذا شبانه به سنگر بغلی گفتم: "من از خط جلو میروم و برمیگردم. مواظب باشید من را با عراقیها عوضی نگیرید."
شبانه از تپه به سمت عراقی ها سرازیر شدم
مثل یک عراقی به سمت سنگر آن دو نفر سینهخیز رفتم
خبری نبود
آنها در غفلت کامل بودند
به ده متری سنگر که رسیدم ۳-۴ سنگریزه به طرفشان پرتاب کردم
باز هم بیدار نشدند
جلوتر رفتم و به داخل سنگر پریدم
دستم را به دو طرف چپ و راست روی گلوی آنها گذاشتم
تا آنجا که توان داشتم فریاد زدم:
"ایها المجوس الایرانی! انتم اسیر..."
◀️ ادامه دارد ...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
مقام محمود 25.mp3
11.11M
#مقام_محمود ۲۵
※ و أسئلهُ أن یُبَلّغنی المقامَ المَحمود لکم عندالله.
#استاد_شجاعی | #استاد_انصاریان
کسی در برابر موانع مسیر مقام محدود قابلیت استحکام و تابآوری خواهد داشت که:
ـ مهارتها و فنون مبارزه با حملات را شناخته باشد،
ـ با مراکز و منابع کسب قدرت انس داشته باشد،
ـ برای دو گزینه بالا زمان و انرژی کافی هزینه کند.
✘ این فنون را چگونه می توان آموخت؟
✘ قدرت اِعمال این فنون را از کجا میتوان کسب کرد؟
استادشجاعی
10.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوای مع الحسین / نمیزاریم بشه خالی جای آرمان علی وردی ها
🎤ابوذر روحی و گروه شمیم ولایت
دعای فرج آقا امام زمان (عج)
فراموش نشود.
التماس دعا
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷