با لبے خندان #شهیدان مے روند
از میان جمع یاران مے روند
مے روند تا آسمانها ،تا خدا
همچو عطر گل خرامان مے روند..
سلام 😊
#صبحتون_شهدایی 🌸
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
#رهبر_معظم_انقلاب:
با عمل به حقایق بعثت میتوان به زندگی شیرین رسید.
♦️بعثت و وحی الهی، برای بشریت حقایقی را روشن کرد. این حقایق به نحوی است که اگر آحاد بشر به این حقایق ایمان بیاورند و عملا ملتزم بشوند، حیات طیبه به اینها خواهد رسید، حیات طیبه یعنی زندگی شیرین و پرفایده و مطلوب، حیات پاکیزه
🌷〰🌷〰🌷〰🌷〰🌷
بصیرت یعنی فهمیدن راه حق و صبر یعنی استقامت در مسیر حق و زاویه پیدا نکردن.
یکی از راههایی که میتواند صبر و بصیرت را در جامعه گسترش دهد، #تواصی است.
🌷〰🌷〰🌷〰🌷〰🌷
دشمن در جنگ نرم دو کار اساسی دارد:
۱. وارونه نشان دادن حقایق دروغگویی نسبت به حقایق
۲. قطع زنجیرهی تواصی و ایجاد بستر ناامیدی در میان مردم
🌷〰🌷〰🌷〰🌷〰🌷
حضرت آقا امروز به شدت بر #جنگ_روایتها تمرکز داشتند. آقا مردم، خصوصا جوانان رو دعوت به روایت درست از اوضاع کشور و منطقه کردند. روایت #انقلابی به سبک روایت #آوینی
به نظر میرسد ما در روایتها که میتواند جنسش، از جنس #تواصی باشد و منجرّ به #امیدآفرینی شود، تمام توان خود را بهکار نگرفتهایم.
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
#تبیین و #تحلیل
سخنرانی امروز آقا، مثل سخنرانی ایشان در مبعث گذشته مبتنی بر نقشهی #منظومه_معرفتی و #منظومه_ارزشی و #تبیین_راهبردها بود.
۱. منظومهی معرفتی: تبیین نقشهی جامع بعثت و اهداف آن و انطباق انقلاب اسلامی بر نقشهی بعثت
۲. منظومهی ارزشی: تبیین سه عنصر ارزشی به نام #بصیرت و #صبر و استقامت و #امید
تمام خیرات و پیشرفتها در مرحلهی عینیت خارجی (متن جامعه) سوار بر این سه عنصر است.
راهبردها: تبیین نقش #تواصی و روایتِ #انقلابی، از جنس روایت #آوینی، بهعنوان راهبرد اساسی در راستای تحقق ارزشهای مبتنی بر منظومهی معرفتی.
🔹باید به #تواصی به بصیرت و صبر و استقامت به عنوان یک #راهبرد اساسی نگاه کرد. تواصی بدون #تبیینِ صحیح و کامل، تواصی نیست.
#تواصی_یعنی_تبیینِ_درست
#تواصی
#تبیین
#راهبرد
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
❤️رسول خدا صلى الله عليه و آله:
🔺أحبّ الأعمال إلى اللَّه من أطعم من جوع أو دفع عنه مغرما أو كشف عنه كربا
🔺بهترين كارها در پيش خدا آن است كه (بينوايي را)سير كنند ، يا قرض او رابپردازند يا زحمتی (غمی) را از او دفع نمايند .
📕 نهج الفصاحه ص 168 ح 76
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
مداحی آنلاین - برکات فوق العاده ذکر صلوات - استاد عالی.mp3
2.52M
🌸 #عید_مبعث
♨️برکات فوق العاده ذکر صلوات
👌 #سخنرانی بسیار شنیدنی
🎤حجت الاسلام #عالی
#عید_مبعث_مبارک🌸🍃
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
#کتاب
#رؤیای_بیداری
#خاطرات_همسر_شهید_مدافع_حرم
#مصطفی_عارفی
#فصل_ چهارم
#قسمت ۲۵
تو برای کارهای بهتری آفریده شدی
یک روز که به تربت جام رفته بودیم، دایی آقامصطفی و پسرداییهایشان هم آنجا بودند. دایی آقامصطفی گفت: «من توی روستای جوادیه، یک خانهباغ دارم. قصد دارم تکمیلش کنم. میخوام یک سوله بسازم و یک گاوداری کوچیک راه بندازم. پایهای آقامصطفی؟»
آقامصطفی هم گفت: «آره دایی، فکر خوبیه. کار تولیدی از کارای دیگه بهتره.»
فردای آن روز رفتیم جوادیه. آنجا یک زمین بزرگ بود کهداخلش اسکلت ساختمان ناتمامی دیده میشد. فقط دیوارها و سقف یک اتاق از این بنا ساخته شده بود. زمینهای اطراف ساختمان خاکی و ناهموار بود. چیزی به نام آشپزخانه و سینک ظرفشویی وجود نداشت. باید ظرفها را زیر شیرِ یک بشکۀ فلزی میشستیم که پشت ساختمان قرار داشت. دایی آقامصطفی یک چراغ علاءالدین، یک چلیک نفت و یک پیکنیک و کمی ظرف آورد. انگار در تونل زمان به چند دهه قبل برگشته بودیم.
در محوطه هیچ درخت و سایهای وجود نداشت. قرار شد آقامصطفی همراه پسرداییها و پسرخالهاش آنجا ساکن شوند و کار کنند. من گفتم: «من هم همینجا میمونم.»
دایی آقامصطفی گفت: «نه! اینجا محیط مردونه است. شما برید خونه. قول میدم آقامصطفی رو روز درمیون بفرستم مشهد.»
قبول نکردم. جای خالی پنجرۀ اتاق را پلاستیک زدیم. به جای در، پرده آویختیم. یک پرده هم وسط اتاق زدیم. اغلب شبهایی که من آنجا میماندم پسرداییهایشان میرفتند روستا میخوابیدند. ما از روستای جوادیه دور بودیم. گاز و آب لولهکشی
نداشتیم. فقط برق داشتیم. روی علاءالدین چای درست میکردیم. از چاه آب میکشیدیم و میریختیم داخل بشکه. چند روز بعد دایی آقامصطفی یک پمپ آب و یک تانکر کوچک خرید. پمپ را گذاشتند داخل چاه. مردها خودشان تانکر را آب میکردند و من برای شستن ظرفها یا آشپزی از آب تانکر استفاده میکردم. آقامصطفی از اینکه میدید من یکسره چادر سرم هست، برای ظرفشستن سایبانی ندارم، دلش میسوخت و میگفت: «زینب جارو نکن. جارو کردن را نوبتی میکنیم. زینب
ذا درست نکن. تعداد زیاده خسته میشی. غذاهای حاضری میخوریم.»
اما من غذا درست میکردم. آشپزی یاد گرفته بودم. آقامصطفی همیشه از غذاهای من تعریف میکرد. فسنجانی را که من درست میکردم یا آبگوشت محلی را که مال شهر خودمان بود، خیلی دوست داشت. یک بار برنج را سوزاندم. میخورد و میگفت: « بَهبَه داریم برنج دودی میخوریم.»
میگفتم: «اون دودی با این دودی فرق میکنه.»
هر چند روز یک بار میآمدیم مشهد. حمام میرفتیم و لباسهایمان را میشستیم. یک روز مادرم سرزده آمد. وقتی فهمید ما رفتیم جوادیه، خیلی ناراحت شد. مادرشوهرم گفت: «مصطفی میتونست بهجای پدرش بره سرکار. کارمند فرمانداری بشه. خودش نخواست.»
آقامصطفی گفت: «من موروثی سرکار رفتن رو دوست ندارم. خیلی خوبه بدون هیچ زحمتی بری پشت میز بشینی، ماه به ماه حقوق به حسابت واریز بشه، ولی این جوری حق اون بنده خدایی که رفته دانشگاه درس خونده ضایع میشه و من دوست ندارم آه کسی دنبالم باشه.
از اون گذشته مثلاً زینبخانم که هر دو ماه
بار میخواد بره زابل و من دوست دارم برسونمش، اگه کارمند باشم که نمیتونم.»
مادرم گفت: «بیا بریم زابل یک مدت بمون تا کار و بار آقامصطفی بگیره و بتونه یک خونهای اجاره کنه. ببین لیلاخانم عیدهای نوروز و سه ماه تابستون رو میاد اینجا میمونه!»
گفتم: «من نمیتونم از آقامصطفی دل بکنم. نمیتونم دوریش رو تحمل کنم.»
مادرم به زابل برگشته و به پدرم گفته بود که زینب به جوادیه رفته است و پدرم زنگ زده بود به دایی آقامصطفی و گفته بود اجازه نده زینب به جوادیه بیاید. اما من لجبازتر از آن بودم که نصیحتهای پدر و مادرم را گوش کنم. وقتی آقامصطفی نبود، احساس خوبی نداشتم. جوادیه را به تنها ماندن در شهر ترجیح میدادم. در جوادیه آقامصطفی بنایی میکرد. همیشه هنگام کار کلاه حصیری لبهپهنی روی سرش میگذاشت. دستکش دستش میکرد و به من هم سفارش میکرد زیر آفتاب بدون
کلاه و دستکش نباشم. میگفت باید از بدنمان مراقبت کنیم. دائم از من به خاطر بودنم تشکر میکرد و اجازه نمیداد که زیاد خودم را خسته کنم. خیلی زود ساخت سوله به پایان رسید
⬅️ ادامه دارد ......
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷