.#کتاب
#رؤیای_بیداری
#خاطرات_همسر_شهید_مدافع_حرم
#مصطفی_عارفی
#فصل_ سوم
#قسمت ۲۴
آخر هفتهها که میرفتیم تربت، مادربزرگ آقامصطفی که زنعموی من هم بود، با صبر و حوصله انواع غذاها را به من یاد میداد. بچههای خودش عروس و داماد شده بودند، ما را هم مثل بچههای خودش میدانست. اغلب هزینۀ رفت و آمدمان را هم میداد.
اواخر سال 1382 بود که برای عروسی ربابه دعوت شدیم. پدرم تکهزمینی فروخته بود و برای ربابه جهیزیۀ کاملی خریده بود. داماد هم عروسی مفصلی گرفته بود. قیافۀ من اصلاً شبیه تازهعروسها نبود. نه طلایی داشتم و نه لباس گرانقیمتی، اما هرگز افسوس زندگی ربابه را نخوردم چون احساس میکردم از همۀ دخترها خوشبختترم. یک برادر دیگر توی خانه داشتم. برای او هم زن عقد کرده بودند و داشتند خانه میساختند.
نزدیک عید نوروز، لیلاخانم با بچههایش از زابل آمدند. خانه حسابی شلوغ بود. من از آقامصطفی چیزی نمیخواستم. آقامصطفی وقتی دید من در جمع آنها تنها و دلگیرم گفت: دینداری سخته زینب. سختیهاش رو باید تحمل کنیم. خانوادهام راضی به ازدواجم نبودند. گفتن باید بری سرکار تا یکسری سختیها رو نکشی، ولی من دیدم اگه بخوام صبر کنم، آخرتم رو از دست میدم. بالاخره چشمم به دختری میافتاد. شاید ناز و عشوهاش روی من تأثیر میذاشت. ممکن بود نتونم با نفسم مبارزه کنم و به گناه بیفتم.»
گفتم: «توی خانوادۀ ما هم کسی نبود که بگه حتماً چادر سرت کن یا مثلاً با پسرعموت صحبت نکن، توی عروسیهامون اگه مختلط میشد، کسی نمیگفت چرا مختلط شده، خودم دوست داشتم زودتر از اون فضا دربیام. من از همون اول که تو رو انتخاب کردم، میدونستم راه سختی در پیش داریم.»
بعد از تعطیلات عید، لیلاخانم برگشت به زابل و خانه خلوتتر شد. من نشستم به درسخواندن. سال سوم علوم تجربی بودم. واحدهایم را غیرحضوری برداشته بودم. یکی دو ماه حسابی درس خواندم و خرداد رفتیم زابل. بعد از هر امتحان برگۀ سوالات را میآوردم، کتاب را باز میکردم و جوابهایم را مقایسه میکردم. شیمی، فیزیک و زیستشناسی را با نمرههای ناپلئونی قبول شدم. بعد از امتحانات برگشتیم مشهد. آخر شب بود که رسیدیم خانه. دیدیم روی اُپن یک سبدگل بود و توی یخچال یک جعبۀ بزرگ شیرینی. فهمیدیم برای سارا خواستگار آمده. آقامصطفی ایستاد و زمانی دراز به سبد گل خیره شد. دستش را گرفتم و بردم داخل اتاق. گفتم: «از اینکه بهت نگفتن ناراحتی؟»
گفت: «نه. از این ناراحتم که چرا کسی به من نگفت وقتی رفتی خواستگاری گل ببر؟»
گفتم:«توی فیلمها که دیده بودی!»
گفت: «باورت میشه من اصلاً فیلم نگاه نمیکردم. موقع خواستگاری خواهر بزرگم هم سرباز بودم.»
گفتم: «بیخیال! حالا که گذشته!»
گفت: «آره گذشته، ولی شرمندگیاش برای من مونده!»
مادر آقامصطفی کارمند فرمانداری بود. هر روز وقتی از سرکار برمیگشت، خسته و عصبی بود. یک روز آقامصطفی به مادرش گفت: «شما راهتون دوره، کارتون سخته، دیگه نباید کار کنین. هر روز که میاید خونه اعصابتون خورده. محیط اونجا با روحیۀ شما سازگار نیست.»
مادرش گفت: «آره. خودم هم به این نتیجه رسیده بودم که باید استعفا بدم.»
طولی نکشید که مادر آقامصطفی خودش را بازخرید کرد و نشست توی خانه. از پول بازخریدش برای آقامصطفی یک پیکان خرید. اوایل وقتی داخل ماشین با هم بودیم، آقامصطفی موسیقی سنتی میگذاشت اما بعد از یک مدت گفت: «زینب! یک چیزی میگم بازم نظر خودت مهمه. من دلم نمیخواد وقتم رو با هر چیزی بگذرونم. اگه قراره آهنگی گوش کنم، دوست دارم ذکر باشه. دوست دارم برام ثواب نوشته بشه. برای همین دوست دارم بهجای این آهنگها مداحی گوش کنم.»
گفتم: «منم مداحی رو بیشتر دوست دارم.»
گفت: «من این آهنگها رو بهخاطر تو میذاشتم. نمیخواستم یک دفعه بگم آهنگها قطع، فقط مداحی!»
از اون روز به بعد هر وقت داخل ماشین مینشستیم، مداحی گوش میکردیم. بعضیها میگفتند: «شما دائمالعزا هستین. یکسره مداحی! داغون نمیشید؟»
گفتم: «روحیۀ ما رو ببینین، روحیۀ خودتون رو ببینین. شما که ترانه گوش میکنین هر روز افسردهاین، ما که مداحی گوش میکنیم یک لحظه لبخند از روی لبهامون نمیره. یک بار نشده دارویی مصرف کنیم بگیم عصبی بودیم!»
⬅️ ادامه دارد .....
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
ای پادشاه عالم عشقت به سینه دارم / در قاب سینه ی خود عکس مدینه دارم
دارم ولایت تو ، در دل محبت تو / سر مست جام عشقم ، در شام بعثت تو . . .
مبعث پیامبر مهربانی ها بر شما سروران گرامی مبارک. 🌸
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
272704_695.mp3
18.25M
محمد "ص" مقتدای اهل عالم
🎙#حامد زمانی
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
#شوخی_های_جنگی
#لبخند_بزن_بسیجی 😊
#جشن_پتو
قرار گذاشته بودیم هرشب یکی از بچههای چادر رو توی «جشن پتو» بزنیم
یه روز گفتیم: ما چرا خودمون رو میزنیم؟🤔
واسه همین قرار شد یکی بره بیرون و اولین کسی رو که دید بکشونه توی چادر.
به همین خاطر یکی از بچهها رفت بیرون و بعد از مدتی با یه حاج اقا اومد داخل.😍
اول جاخوردیم. اما خوب دیگه کاریش نمیشد کرد. گفت: حاج آقا بچهها یه سوال دارن.
گفت: بفرمایید و ....
یه مدت گذشت داشتم از کنار یه چاد رد میشدم که یهو یکی صدام زد؛ تا به خودم اومدم، هفت هشتا حاج آقا ریختن سرم و یه جشن پتوی حسابی ...😂
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷
#یاد_یاران
#سردار_دلها
#سپهبد_شهید
#حاج_قاسم_سلیمانی
#قسمت_هفتاد_و_چهارم
💠گلایه ی حاتمی کیا از سردار سلیمانی به رهبر انقلاب
در دیدار خصوصی که با ابراهیم حاتمی کیاخدمت مقام معظم رهبری رفته بودیم، آقا ابراهیم به حضرت آقا گفتند من خیلی دوست دارم فیلم زندگی حاج قاسم را بسازم اما ایشان به هیچ عنوان راضی نمی شود. حضرت آقا هم گفتند ایشان خیلی مشغله دارند و شاید دلیلش همین است. شما قدری صبر کن! بعد از آن سردار وحید هم گفتند می خواهید برویم خانه ی حاج قاسم و جلسه بگذاریم تا راضی شان کنیم اما ایشان هیچ رغبتی ندارند .
وی در ادامه توضیح داد : تصاویر زیادی از حاج قاسم ضبط شده ولی هیچ کدام هنوز بیرون نیامده است . امثال حاج قاسم ها نمیخواستند درباره ی خودشان صحبت شود و منیتی هم نداشتند . برخی آدمها از این مرحله عبور میکنند و اهداف والاتری دارند تا اینکه خودشان را زیبا نشان دهند.
📚من#قاسم_سلیمانی هستم
#ناصر_کاوه
#ادامه_دارد ...
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷