💔
آیه هایی از جنس نور....❤️
اگه کوله بارت پر از گناهه هر روز این آیه رو زمزمه کن و از رحمت خدا نا امید مشو ...❤️
سوره زمر آیه ۵۳
#زمر
#قران
#توبه
#غفارالذنوب
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 رمان #رهائےازشبــ☄ #قسمت_پنجاه_و_پنجم پرسید : -هنوز اینجا هستید؟؟ گمان کردم با خانوم بخشی رفتید!
💔
#رمان #رهائےازشبــ☄
#قسمت_پنجاه_و_ششم
همه چیز تا چند روز عادی بود.
هر روز از خواب بلند میشدم. روزنامه میخریدم 🗞و دنبال کار میگشتم و بعد از نماز ظهر به سمت محله ی قدیمی میرفتم و در پایگاه بسیج مشغول فعالیت میشدم.
از فاطمه خواستم اگر کار خوبی سراغ دارد به من معرفی کند و او قول داده بود هرکاری از عهده اش بربیاد برام انجام دهد.
سیم کارتم هم تغییر دادم 😊👌تا یکی از راههای ارتباطیم با کامران قطع بشه.
وسط هفته بود. دلم حسابی شور میزد و میدونستم سر منشاء این دلشوره چه چیز بود!
بله!! گذشته سیاهم!
آخر هفته بود.
تازه از مسجد برگشته بودم وداشتم برای خودم کمی ماکارونی🍝 درست میکردم که زنگ خانه ام به صدا در اومد. اینقدر ترسیدم که کفگیر از دستم افتاد.😰
هیچ کسی بجز نسیم و مسعود آدرس منو نداشت!
پس تشخیص اینکه چه کسی پشت دره زیاد سخت نبود.
چون تلفنهاشون رو جواب ندادم سر و کله شون پیدا شده بود.
من در این مدت منتظر این اتفاق بودم ولی با تمام این حال نمیتونستم جلوی شوک و وحشتم رو بگیرم. شاید بهتر بود در را باز نکنم!!
اصلا حال خوبی نداشتم. باید به آنها چه میگفتم؟
میگفتم من دیگه نمیخوام ادامه بدم چون راه زندگیمو پیدا کردم؟
خدایااا کمکم کن.
تلفن همراهم📲 زنگ خورد. حتما خودشون بودند. اما نه!!
اونها که شماره ی منو ندارند. به سمت گوشیم دویدم.
فاطمه بود. چقدر خوب که او همیشه در سخت ترین شرایط سر و کله اش پیدا میشد.
داخل اتاق خواب رفتم و درحالیکه صدای زنگ آیفون قطع نمیشد گوشی رو جواب دادم. فاطمه تا صدای لرزونم رو شنید متوجه حالم شد.
پرسید:
_سادات جان چیشده؟ اتفاقی افتاده؟
من با عجله ودستپاچه جواب دادم:
_فاطمه به گمونم نسیم، همون دختری که من و با کامران آشنا کرده پشت دره!
فاطمه با خونسردی گفت:
-خب؟؟ که چی؟؟
من با همون حال گفتم:
-چی بهش بگم؟ اون فهمیده من جواب کامرانو نمیدم اومده ببینه چرا تغییر نظر دادم
فاطمه باز با بی تفاوتی جواب داد:
-خب این کجاش ترس داره؟ خیلی راحت بهش بگو دوست ندارم دیگه باهاش ارتباط داشته باشم!
مثل اینکه واقعا فاطمه اون شب هیچ چیز نشنیده بود. با کلافگی گفتم:
-د آخه مشکل سر همینه دیگه!! آنها اگه بفهمند من با کامران به هم زدم بیچارم میکنند. کلی آتو از من دارند.
_من نمیفهمم ارتباط تو با کامران چه ربطی به نسیم داره آخه؟
خدای من!!! مجبور بودم دوباره لب به اعتراف وا کنم ولی نه!! دلم نمیخواست بیشتر از این، فاطمه پی به گذشته ی سیاهم ببرد.
با عجله گفتم:
-حق با توست. بهش میگم دوسش ندارم وتموم
خواستم تماس رو قطع کنم که فاطمه گفت:
_عسل وقتی #تصمیم میگیری #توبه کنی خدا تو رو در مسیر #آزمایشهای_سختی قرار میده و تو رو با
#ترسهات و
#نقاط_ضعفت مواجه میکنه تا ببینه #چند_مرده_حلاجی..!!!!
آیا توبه ت #نصوحه یا یک #عهد_بی_ثبات!!!
اگه با #شجاعت به #جنگ_گناهانت رفتی شک نکن #خدا با #دست_غیبش موانع رو از سر رات برمیداره اما اگه زور ترس و #نفست بیشتر از اعتقادت به قدرت خدا باشه #میبازی!
خیلی بدم میبازی..
شک نکن…موفق باشی..خداحافظ
گوشی رو قطع کرد.
و من حرفهای تکون دهنده و زیباش رو مرور میکردم.
او خواسته یا ناخواسته پندهایی بهم داد که جواب چه کنم چه کنم چند لحظه ی پیشم بود.
صدای زنگ آیفون قطع شده بود.
حتما پشیمون شدند و برگشتند ولی نه..!! پشت در خونه بودند و زنگ میزدند. متوسل شدم به ❣شهید همت❣ و پشت در گفتم:
-کیه؟؟
نسیم گفت:
-زهرماار کیه!!..در وباز کن
پرسیدم:
-تنهایی؟؟
گفت:
-آره باز کن مسخره
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
اونگاه معنی داری کرد و در حالیکه داخل میومد گفت:
-چرا در و باز نمیکردی؟
گفتم:
-دستشویی بودم…
او با تمسخر گفت:
-اینهمه مدت؟؟
من جواب دادم:
-اولا اینهمه مدت نبود و پنج دقیقه بود. ولی سرکار خانوم از بس که دستشون رو زنگ بود براشون این زمان طولانی بنظر رسید. دوما از صبح معده ام به هم ریخته گلاب به روت
او انگار کمی قانع شده بود..اما فقط کمی!!
رو نزدیک ترین مبل نشست و در حالیکه با ناخنهاش ور میرفت گفت:
-مجبور شدم زنگ همسایتونو بزنم درو باز کنه. میدونستم خونه ای.
با کنایه گفتم:
-عجب! !! جدیدا چقدر پیگیر شدی!!
او خودش رو به نشنیدن زد…
#ادامه_دارد...
نویسنده:
#ف_مقیمی
💕 @aah3noghte💕
#ڪپےباصلوات🌼
شهید شو 🌷
💔 #رمان_رهــایـــے_از_شبــــ ☄ #قسمت_هفتاد_و_هشتم _چت بود؟ مجبور بودم با زیرکی بحث رو به جای دیگ
💔
#رمان_رهــایـــے_از_شبــــ ☄
#قسمت_هفتاد_و_نهم
فاطمه فهمید چقدر حالم خرابه. بحث رو عوض کرد:
_میگم شما که اینقدر خوب هستی همش به من چایی و شربت میدی راه دسشویی هم نشونم میدی؟😅
خنده ام گرفت😁و بادستم به دستشویی اشاره کردم.
🍃🌹🍃
عجب شب پرماجرایی بود..
در عرض یک شب همه چیز به یکباره تغییر کرد.تاهمین دیروز فاطمه رو رقیب خودم میدونستم.. تا همین دیروز فاطمه رو خوشبخت قلمداد میکردم.. تا همین دیروز فکر میکردم تنهام!! ولی الان تازه فهمیدم چقدر کج فهم بودم!!همیشه فکر میکردم دختر باهوشی هستم ولی امشب فهمیدم هیچی نمیدونستم.!!
حاج مهدوی یکبار ازدواج کرده بود و اینقدر عاشق بود که با گذشت پنج سال هنوز هم تجدید فراش نکرده بود!!
فاطمه نامزدی وفادار داشت که با وجود مشکلات و ناراحتیها هنوز به وصال او امید داشت و وقتی از او حرف میزد چشمهایش غرق عشق و نیاز میشد.
با این تفاسیر من باید خوشحال باشم! چون دیگه نمیترسم که رقیب عشقیم دوست صمیمی و مومنم باشه. ولی خوشحال نیستم.چرا که من در رفتارهای حاج مهدوی هیچ نشانه ای از علاقه به خودم ندیدم و هرچه بیشتر میگذرد بیشتر به خودم لعنت میفرستم که کاش هیچ گاه با او آشنا نمیشدم و دلبسته اش نمیشدم.واقعیت این بود که حاج مهدوی حق من گنهکارو عاصی نبود! ولی یکی بیاد اینو به این دل وامونده اثبات کنه..چه کنم؟😢 با این دلی که روز به روز مجنون تر و بیتاب تر میشه چه کار کنم؟
🍃🌹🍃
#میای_نمازشب_بخونیم_به_نیت_بازشدن_گره_هامون؟؟
فاطمه با دست وصورتی خیس مقابلم ایستاده بود و با این سوال منو از افکارم پرت کرد بیرون.
آره..چقدر دلم میخواست نماز بخونم! و #یک_دل_سیر گریه کنم و خدا رو #التماسش بدم به بنده های خوبش.. پرسیدم:
_چطوریه؟!یادم میدی؟
دقایقی بعدکنار هم ایستادیم و قامت بستیم.
🍃🌹🍃
وقتی ✨#تکبیره_الاحرام✨ رو میگفتم...
با خودم فکر کردم که چه شبهایی نسیم کنارم بود و باهم مشغول چه کارهای بیهوده ونقشه های #شیطانی ای میشدیم و آخرش هم
#بدون_ذره_ای_آرامش_واقعی میخوابیدیم
ولی امشب با این #دختر_آسمانی،خونه پایگاه #ملائک شده و جای پای شیاطین از این خونه محوشده.
نماز خوندیم…
چه نمازی.!!چه شور وحالی.!!.
بدون خجالت از همدیگه گریه میکردیم😭😭 و آهسته برای هم دعا میکردیم.
اون شب من #نفسهای_ملائک رو کنار گوشم حس کردم…
اونشب من #صدای_خنده_های_آقام رو شنیدم..
اونشب من ایمان داشتم که خدا #توبه ی منو #پذیرفته و حاجتم رو میده..
اون شب زیبا و معنوی با بانگ اذان صبح به پایان رسید و ما با آرامشی دلچسب درگوشه ای خوابیدیم.
🍃🌹🍃
قبل از اینکه چشمم بسته شه فاطمه با صدایی که خواب درآن موج میزد گفت:_رقیه سادات..یه قرار..☺️
با خواب الودگی گفتم:_هوم.؟؟
_بیا قرار بزاریم هرکس حاجتش رو زودتر گرفت قول بده برای برآورده شدن حاجت اون یکی، هرشب نمازشب بخونه.قبول؟؟
چشمم سنگین خواب بود.. با آخرین باقی مونده های رمقم گفتم.:
_اوووم..قبول!☺️
🍁🌻ادامه دارد…
نویسنده:
#فــــ_مــقیـمــے
#کپی_با_صلوات
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
براے #تـوبہ
امـروز و فردا نکن...
از ڪجا معلوم
این نَفَسے ڪہ الان میکشے
جزء نَفَسهاےِ آخرِت نباشه ....
خیلیا بےخیال بودن و
یهو غافلگیـر شدن ...
#پیِ_شهادتم_منِ_شڪستھ_بال_و_پر
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#انتشار_بدون_تغییر_در_عکس
شهید شو 🌷
💔 ✨ #قدیس ✨ #قسمت_هفتاد_و_دوم نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے جــرج گفت: "جنــگ صفیــن یڪے از عج
💔
✨ #قدیس ✨
#قسمت_هفتاد_و_سوم
نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے
....بپرهیـــز ڪه خـود را در بزرگــے همانند خداوند پندارے.
خداونـد، هر سرڪشــے را خــوار مےسازد و هر خودپسندے را بے ارزش مےڪند.
با خــدا و با مـردم و با خویشاونـدان نزدیڪ و با افرادے از رعیــت ڪه آنـان را دوست دارے، #انصـاف را رعایـت ڪن ڪه اگر چنین نڪنے، ستـم روا داشتـه اے و ڪسـے ڪه به بندگـان خـدا ستــم ڪند، خــدا به جــاے بندگانـش، دشمـن او خواهـد بود و آن را که خدا دشمن شود، کسی او را نپذیرد تا آنگـاه ڪه باز گردد و #توبـه ڪند و چیزے چون ستـم ڪاری، نعمت خـدا را دگرگون نمےڪند ڪه خــدا دعــاے ستمدیدگان را مےشود و در ڪمین ستمڪاران است."
ڪشیش با دقت به جرج نگاه مےڪرد و به سخنانش گوش مےداد ڪه با هیجان سرش را روے ڪتاب خـم ڪرده بود و مطالبــے مےخواند ڪه به نظـر او فراتـر از منشـور حقـوق بشر بود:
"از #خونریزے بپرهیــز و از ریختـن خون ناحق پروا ڪن؛
ڪه هیــچ چیــز همانند خـون ناحـق، #ڪيفر الهــے را نزدیڪ و مجازات را بزرگ نمےڪند و #نابودے نعمت ها را سرعــت مےبخشد و زوال حڪومت را نزدیڪ نمےگرداند
و در روز قیامت، خداے سبحــان قبـل از رسیدگــے اعمال بندگان، نسبت به خون هاے ناحـق ریختـه شده، داورے خواهد ڪرد.
پس با ریختن خون حــرام، حڪومت خود را تقویت مڪن زیرا خون ناحق پایه هاے حڪومتت را سست مےڪند و بنیاد آن را بر مے ڪند و به دیگرے منتقل مےسازد.
و تو نه در نزد مــن ونه در پیشگـاه خداوند، عذرے در خـون ناحـق نخواهــے داشت؛ چرا ڪه ڪیفر آن #قصــاص است و از آن گریزے نیست.
مبادا هرگـز دچار #خودپسندے گردے و به خــوبـے هاے خــود اطمیــنان ڪنـے و ستایــش دیگــران را دوســت داشتــه باشــے که این ها از بهتــرین فرصت هاے شیطــان براے هجــوم آوردن بـه توسـت."
#ادامه_دارد...
#کپی_ممنوعه😉
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
@chaharrah_majazi
💔
یه دعا میکنم شما آمین شو بگید :) 🌱
خدایـا من #آمرزش میخواهم!!
بـرای گناهانی کـه پس از #توبـه کردن!
دوبـاره به آن ها دست زده ام :)
امیدوارم پشیمانی ام را قبول کرده باشی
#آمین🌱
#دم_اذانی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
بچه اش داشت یه کار بد انجام می داد
داد میزد و می گفت: "منو ببین! منو ببییییین"!
بهش گفت: "مگه نمی دونی وقتی کار بد می کنی، من نگاهت نمی کنم؟!"😒☝️🏻
دلم لرزید...
یادم افتاد به #کریم_الصفح بودنِ خدا
ما هم وقتی #گناهی می کنیم،
خدای مهربانتر از مادر، ندید می گیره؛ البته اگه به خودمون بیاییم و #توبه کنیم🥀
#التماس_دعا برای خوب شدن #حال دل تک تک همسنگری هامون❣
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
#کپےبدونتغییردرعکسها
💔
#ماه_رمضان ماھ پرواز است
باید سبک شد..
آنقدر که هیچ زنجیـری
نتواند پای دل را به زمین ببَند!!
بجنب!!
الان وقتشه:
چند روز بیشتر نمونده
وقت پاره کردنِ زنجیرهاست
#توبه
#استغفار
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
#لوگوعکسپاڪنشه
شهید شو 🌷
💔 ⬛️ بیا برگردیم... ◾️ رنگها رنگ خزان است، بیا برگردیم ▪️ این سفر بار گران است، بیا برگردیم ◾️ ص
💔
بارها #توبه شکستَم تو ولی بخشیدی
کِی شَوَد #حُر شَوَم و توبه ی مردانه کنم؟
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله
#ڪربلالازممدلمتنگاست
#السلامعلیڪدلتنگم💔
#ما_ملت_امام_حسینیم
#آھ_ڪربلا
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
شهید شو 🌷
💔 #قرار_عاشقی در عشق دیدن تو هواخواه غربتم #اللهم_صل_علی_علی_بن_موسی_الرضا_المرتضی #امام_رضآی_د
💔
#قرار_عاشقی
گویند در حریم شما #توبه میخرند
شرم جوان سر به گریبان،
نگفتنیست🥀
#اللهم_صل_علی_علی_بن_موسی_الرضا_المرتضی
#امام_رضآی_دلم
#دلتنگ_حرم
#نسئل_الله_منازل_الشهداء
💞 @shahiidsho💞
2514076618.mp3
2.55M
💔
#بیاییدامشبتوبهکنیم
حرفه ای ها اینجوری توبه میکنن😢
منو ول کردی باز خراب کردم☹️
#پیشنهاد_دانلود
#ترک_گناه
#توبه
#پناهیان
#نسئل_الله_منازل_الشهداء
💞 @shahiidsho💞