eitaa logo
شهداءومهدویت
7هزار دنبال‌کننده
8.2هزار عکس
1.9هزار ویدیو
28 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
آرش دوباره پیام داد: چه آرامشی در من است وقتی می ایی…و چه آشوبم بی تو !دور نشومرا از من نگیر … من حوالی تو بودن را دوست دارم.با دیدن پیام آخرش اشکم چکید.گوشی را گذاشتم کنار و دراز کشیدم.کاش پیام نمیداد.خدارو شکر که اسرا هنوز به اتاق نیامده بود، راحت می توانستم گریه کنم.باید خودم را کنترل می کردم.پتو راروی سرم کشیدم و شروع کردم به صلوات فرستادن. نمیدانم چقدر طول کشید یا چند تا فرستادم. آنقدری بود که لبهایم خشک شد. ولی من اهمیتی ندادم و ادامه دادم. انگارجنگی درونم صورت گرفته بود. که آخرش خواب از راه رسید. صبح با صدای آلارم گوشی‌ام بیدارشدم. یک لحظه فکر کردم نکند خواب دیده‌ام که آرش پیام داده.گوشی‌ام را باز کردم و نگاه کردم. نه، خواب نبود. پیام ها را خواندم. دوباره منقلب شدم، صدا دار نفسم را بیرون دادم وبرای وضو از تخت پایین آمدم. مادر و اسرا در سالن نماز می خواندند. به اتاق مادر رفتم وبعد از نماز کلی دعا وگریه کردم، از خدا خواستم قدرت روحی به من بدهد. شنیده بودم که اگر هر کس با نفسش مبارزه کند قدرت روحی پیدا می کند. از خدا خواستم که کمکم کندتا بتوانم مبارزه کنم. در مترو پیام فرستادن آرش را، برای سوگند پیامکی گفتم. وقتی به خیابان دانشگاه رسیدم دیدم سوگند زنگ زد و گفت: – الان کجایی؟ با تعجب گفتم: –سلامت کو؟ ــ سلام. کجایی؟ ــ نزدیکم، یه دقیقه دیگه می رسم. ــ خیلی جدی گفت: – همونجا وایسا تکون نخور امدم. ــ اتفاقی افتاده؟بدون این که سوالم را جواب بدهد گوشی را قطع کرد و من حیران ماندم.چند دقیقه ایی همانجا ایستادم که دیدم با سرعت بالابه طرفم می آید.نفس نفس زنان به من رسید. دستم را گرفت و کشید دنبال خودش.مسیرش بر خلاف مسیردانشگاه بود.با نگرانی پرسیدم:– سوگند میگی چی شده یا می خوای نصف جونم کنی؟به پیچ خیابان که رسیدیم پشت سرش را نگاه کرد و نفس راحتی کشید.–بریم مترو.اخم هایم رانشانش دادم.–کسی دنبالته؟ــ با تعجب گفت: –دنبال من نه، دنبال تو.ــ چشم هایم گرد شدند و گفتم: –کی؟ــ آرش.دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:– درست حرف بزن ببینم چی میگی. ــ سرعت قدم هایش راکمتر کرد.– وقتی رسیدم دانشگاه، تازه پیامت رو خوندم. بعدش آرش امد سراغت رو از من گرفت، پرسید امروز میای یا نه.منم چون پیامت رو خونده بودم.گفتم معلوم نیست.چند بارهم امد خیابون رو نگاه کردو رفت. منم تو یه فرصت مناسب جوری که متوجه نشه بیرون زدم.– خب که چی؟ ــ اولا: کچی نه و بز. دوما: امروز نمیریم دانشگاه. با صدای بلند گفتم:– نمیریم؟اخم کرد.– راحیل نریم بهتره. ممکنه یه حرفی چیزی بگه تو رو هوایی کنه، بابا تازه حال و هوات یه کم درست شده، حرف من رو گوش کن و نرو. اصلا بیا من می برمت یه جای خوب که به صدتا دیدن آرش بی‌ارزه.همه ی حرف هایش را قبول داشتم ولی این دل لعنتی را چه می کردم. سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم: –کاش حداقل یه کلاس رو می رفتیم.دستش را گذاشت پشت کمرم وبه طرف مترو هدایتم کرد.– مقاومت کن راحیل.دیگه پای رفتن نداشتم، می خواستم بگویم حداقل بروم خودم از دور ببینمش. ولی خودم می دانستم کار عبثی بود. پاهایم التماسم می کردند برای برگشتن ومن وقتی اهمیتی ندادم انگارانرژی‌ام به طوریک جا تخلیه شد. سوارقطار که شدیم پرسیدم:–کجا میریم؟ــ با لبخند گفت: –یه جایی که سر ذوق میای.ــ کجا؟ــ باغ گیاه شناسی. بلیطش رو یکی از مشتریا دیروز آورد.منم دیدم تو اهلشی...یه چشمکی زدو ادامه داد...گفتم امروز بعد از دانشگاه بریم. حالا یه چند ساعت زودتر میریم.تازه وقت بیشتری هم داریم. فقط چون سه تا بلیط داریم می خوای بگو دختر خالتم بیاد.نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم شاید الان خواب باشه.گوشی رابرداشتم و به سعیده زنگ زدم. با این که خواب بود ولی از دعوتمان استقبال کردو گفت میاد..اسم آخرین ایستگاه مترویی که باید پیاده می شدیم را گفتم. او هم گفت که زود خودش را می رساند.وقتی از ایستگاه مترو بیرون امدیم هنوز سعیده نیامده بود. سوگند گفت: –برم شیرو کیک بگیرم بخوریم. آب پرتقال بگیرم یا شیر می خوری؟–واسه خودت بگیر من نمی خورم.با ناراحتی به طرفم امد.–راحیل، تازه به غذا خوردن افتاده بودی، ببین با یه پیام چه بلایی سرت آورد.بهش این اجازه رو نده. به هیچ کس اجازه نده.از حرفش جان گرفتم و لبخند زورکی زدم.–به یه شرط می خورم، که تو مهمون من باشی.خنده ایی کرد و گفت: –باشه.رفتم مغازه ونایلونی پر از کیک و کلوچه و شیرو آب میوه خریدم.وقتی برگشتم دیدم سعیده هم امده. داخل ماشین نشستیم ونایلون را به دست سوگند دادم.نگاهی به نایلون کردو گفت: –بیچاره شوهرت...آخه این چه وضع خریدکردنه...حواست باشه طرف پول دار باشه ها، وگرنه با این ولخرجیهای تو، حتما به سال نکشیده طلاقت میده. ✍ ... 🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸 @shohada_vamahdawiat ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
همه پيامبران وقتى مى خواستند جانشين خود را معرّفى كنند در روز هجدهم ماه ذى الحجّه اين كار را انجام مى دادند . امروز روزى است كه دين خدا كامل شده است ، آيا ما نبايد شاد باشيم ؟ به راستى كه عيد واقعى امروز است ، هيچ روزى به بزرگى امروز نمى رسد . آنجا را نگاه كن ! چرا اينان خاك بر سر خود مى ريزند ؟ اينان كه هستند ؟ امروز كه روز سرور و شادى است ، چرا اين چنين مى كنند ؟ اين ها همه ، شياطين زمين هستند كه وقتى فهميده اند كه پيامبر ، على(ع)را به عنوان جانشين خود معرّفى كرده است از شدّت ناراحتى خاك بر سر مى ريزند ، امروز براى آن ها روز غصّه است . آن ها نزد رئيس خود ، ابليس، جمع مى شوند ، ابليس به آن ها نگاه مى كند و مى گويد : "چه شده است ؟ چرا خاك بر سر خود مى ريزيد ؟" . آن ها جواب مى دهند : "مگر نديدى كه محمّد ، ولايت على را اعلام كرد و همه مردم با على بيعت مى كنند؟" . ابليس خنده اى مى كند و مى گويد : "ناراحت نباشيد ، در ميان اين جمعيّت عدّه اى هستند كه قول داده اند به بيعت امروز خود وفادار نمانند. شيطان براى اين كه حكومت عدالت محور على(ع) برپا نشود همه سعى و تلاش خود را خواهد نمود . يك نفر با سرعت از جمعيّت دور مى شود ، حدس مى زنم او نمى خواهد با على(ع) بيعت كند . بعد از لحظاتى او را مى بينم كه به سوى خيمه پيامبر مى آيد . چه شد ، چرا او برگشت ؟ وقتى او با پيامبر روبرو مى شود چنين مى گويد : " من داشتم از اينجا مى رفتم تا با على بيعت نكنم ، ناگهان به سوارى زيبا و بسيار خوشبو برخوردم، او به گفت كه هر كس از بيعت غدير، امتناع كند يا كافر است يا منافق ; براى همين بود كه بازگشتم تا با على بيعت كنم ". پيامبر لبخندى مى زند و مى گويد : "آيا آن سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود كه تو را به بيعت با على تشويق كرد". خداوند در مقابل دسيسه هاى شيطان ، فرشتگان را مى فرستد تا مردم را به راه راست هدايت كنند . اكنون نوبت زنان است كه با على(ع) بيعت كنند، همسران پيامبر هم آماده بيعت با على(ع) مى شوند. به دستور پيامبر ظرف آبى را مى آورند و پرده اى بر روى آن مى زنند . زنان در آن سوى پرده دست خود را در آن آب مى نهند و على(ع) هم در سوى ديگر پرده دست خود را در آب مى گذارد و به اين روش آن ها هم با امام خود بيعت مى كنند . 💙💙💙💙🌻💙💙💙💙 eitaa.com/joinchat/4178706454Ca0d3f56e59
≈[🕊]≈ ≈[ ]≈ . . اگہ جایگاهت رو تو جمهوری اسلامی فهمیدے و دونستے کجا باید کار‌کنے دو ساعت کمتر بخواب براے امام زمانت بیشتر کارکن.."✌️|💚" بہ‌نقل‌ِیکےازشاگردانِ↯ . . ≈[🌷]≈از‌ آخرِ مجلس شھـــــدا را چیدند👇🏻 @shohada_vamahdawiat ≈[🕊]≈≈[🕊]≈ ≈[ ]≈ . . مـرا میهمان ِ سفره‌ے مهربانی ِخود کنید! دلم گرفته از آشـوب ِشهر😢↻ اینجا،آدمها غریبہ‌اند اخلاص و صفا و گذشت دلم یک جـُرعہ سادگے میخواهد ..🙃↻ " 👈ما عقب ماندگان قافلہ‌ایم یک نظر هم بہ ما کنید شُـهَـدا💔" . . ≈[🌷]≈از‌ آخرِ مجلس شھـــــدا را چیدند👇🏻 @shohada_vamahdawiat
4_5852563247755954426.mp3
1.78M
❓❓میخوای امام زمان بیاد؟!! 👌خیلی آسونه ⏪فقط باید این شرط آخری رو هم فراهم کنی... ‌‌‌‌‌ @shohada_vamahdawiat
‌🌷مهدی شناسی ۱۴۵🌷 ◀️اسامی امام زمان عجل الله فرجه 🌹فَجر🌹 ◀️قسمت اول 🌻آيه‌ای که به لطف حضرت حق به نقل از حضرات معصومين در شناخت حضرت ولی عصر(عج) مطرح می‌شود آيه ۱و۲ سوره مبارکه فجر می‌باشد.  🌻« وَ الْفَجْرِ وَ لَيَالٍ عَشْر »،سوگند به سپيده دم و شبهاى دهگانه... 🌻 امام صادق(ع) مي‌فرمايند: فجر، وجود مقدس آن امامي است كه زمين را پر از عدل و داد مي‌كند. 🌻شيخ علی اکبر نهاوندي اين كلمه را چنين بررسي كرده‌اند و فرموده است: ⬅️۱- امام باقر(ع) می‌فرمايد: «فجر از ساعات بهشت است و خداوند سبحان اين ساعت را در عالم دنيا به وديعه گذاشته تا افراد از كيفيت بهشت باخبر شوند». آقاي مرحوم نهاوندی در اين رابطه مي‌گويد: قسمتي از لذات بهشتي در همين دنيا براي كساني كه وجود حضرت را درك كنند، ميسر خواهد شد. ⬅️۲- « فجر» زمان مرتفع شدن ظلمات است، حضور حضرت چون فجر در زندگي هر سالكي تجلي کند، زندگيش را از انواع ظلمات اعم از ظلمت شرك، جهل، معصيت و ... مرتفع مي‌كند. ⬅️۳- « فجر» زماني است كه تنها افراد خاص ارزش آن را درک می‌کنند و بقيه مردم از آن بی‌خبرند. عموماً افراد از زمان‌های خاص غافلند مثلاً از زمان بابرکتی چون بين الطلوعين بی‌خبرند. درحاليکه در بين الطلوعين نعمات تقسيم می‌شود توانايي‌ها، سلامتي‌ها و رحمت‌های الهي همه قسمت بندی می‌شود، اما اکثريت در خواب هستند. ولی هر خواهان و طالبی می‌تواند با لطف حضرت حجت از اين غفلت‌ها رها شود و زمان فجر را دريابد تا از تقسيم روزيهای مادی و معنوی بي‌نصيب نماند. ⬅️۴- در جايي ديگر فجر را برزخ ميان شب و روز معني كرده‌اند، با توجه به اين معني زمان ظهور را فجر گفته‌اند. زيرا در زمان ظهور نه فساد و كدورت دنيا حاكم است و نه وضوح قيامت نمايش داده مي‌شود، زمان حكومت حضرت چون برزخي است كه افراد نه گرفتار غصه‌ها و ناراحتي‌ها و نگراني‌های دنيا هستند و نه چون بهشت از نعمات كامل برخوردارند. ⬅️۵- گروهی از خواص افراد از عظمت و شرافت طلوع فجر آگاهند از همين رو نسبت به آن مراقبه و مواظبت خاص دارند. اهل دل اين گروه را صائم، متهجد و مستغفر در اسحار ناميده‌اند.همچنين افرادی که انتظار فرج را می‌کشند مراقب فجر حقيقی‌اند تا به محضر دوست راه يابند و از سبقت گيرندگان بيعت با او باشند. ⬅️۶- در فاصله زمانی ميان طلوع فجر و طلوع خورشيد تنها گروهی از افراد در حال مناجات و کسب معارف حقه هستند، اثر کسب معارف آنها در فعاليتهای روزانه‌ شان محسوس است. اين معنا را با زمان ظهور مقايسه کرده‌اند،زيرا تنها گروهی که در ابتدای ظهور شايستگی درک محضر حضرت حجت را داشته باشند، برکت درک معارف حاصله از اين حضور تا زمان جهانی شدن حکومت حضرت برای آنان جاری و ساری خواهد بود... 🔹🔹🔹🔹💖🔹🔹🔹🔹 eitaa.com/joinchat/4178706454Ca0d3f56e59
🔺موشک جواب موشک 🔺هنوز یکسال از تشکیل یگان توپخانه سپاه نگذشته بود و کلی آرزوهای دوربرد داشتیم که یک روز آمد و استعفایش را گذاشت روی میز. 🔺گفتیم چه شوخی بی‌مزه‎ای! 🔺گفت شوخی ندارم، من باید بروم یگان موشکی را عَلَم کنم. 🔺گفتیم هنوز کلی کار و ایده روی زمین مانده در توپخانه داریم... 🔺گفت اینها مال شما، من باید بروم. 🔺علت را جویا شدیم. 🔺جوابش مثل همان موشک‌هایی که بعدها ساخت، ویران کننده بود؛ «صدام روی سر مردم موشک می‌ریزد و مردم در کنار آوار موشک‌ها شعار می‌دهند موشک جواب موشک... اما دست امام خالی است. من باید بروم دست خمینی را پر از موشک کنم تا حرف مردم زمین نماند...» 🔺سه چهار ماه بعد، اولین موشک به بغداد اصابت کرد. حسن مقدم روی موشک نوشته بود : و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی... 🔹خاطره از سردار یعقوب زهدی - به مناسبت سالروز شهادت شهید حسن تهرانی مقدم ➥ @shohada_vamahdawiat
🥀ما جبهه‌ای‌ها از لقاءالله جاموندیم؛ 📣دهه شصتیها، هفتادیها، هشتادیها، از جا نمونید.‌‌.. @shohada_vamahdawiat
🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سعیده کلوچه ایی از نایلون برداشت و رو به سوگند گفت: – نه بابا، ول خرج کجا بود. الان از دستش در رفته. از این کارها نمی کنه، شما نگران نباش اگه خواستگاری چیزی داری بفرست. زن زندگیه ها. این که کشته مرده هاشو پر میده. ما باید به فکرش باشیم دیگه. بعد همانجور که بسته بندی کلوچه اش را باز می کردادامه داد: – حالا یه شیر کاکائو بده بگم چه اخلاقای خوب دیگه ایی هم داره. سوگند همانجور که داخل نایلون را وارسی می کرد گفت: – خواستگارم کجا بود، اگه داشتم چرا واسه اون بفرستم، خودم مگه چمه؟ بعد رو به سعیده کردو گفت: –شیر کاکائو نگرفته. شیر می خوری؟ آب میوه هم هست. سعیده نیم نگاهی به سوگند کردو باخنده گفت: –تو به این می گی لارژ؟ شیر کاکائو به این مهمی رو... نگذاشتم حرفش را تمام کند وگفتم: –مخصوصا نخریدم چون ضررش بیشتراز بقیه ی چیزهایی که خریدم.کاکائو نمیزاره کلسیم شیر جذب بدن بشه. بیاو خوبی کن.سعیده که انگار چیز مهمی یادش امده بود، آب پرتقالی از نایلون بیرون کشیدو گفت: – آهان، یکی از اون چیزهایی که می خواستم در مورد اخلاقش بگم همینه. ببین سوگند هر کس اینو بگیره، عمرش طولانی میشه. از بس که حواسش است که چی می خوره. یعنی خانوادگی اینجورینا. سوگند برگشت عقب و نایلون راطرفم گرفت و گفت:– هر کدومش مفیده بردار بخور. با لبخند یه کیک و شیر برداشتم و گفتم: –خودتم بردار.سوگند آب آناناس برداشت و گفت:– حالا فهمیدم چرا اینقدر براش مهمه که همسر آینده اش هم فکر خودش باشه، چون با این مواظبت های راحیل طرف صد سال عمر می کنه، اونوقت تو فکر کن هم عقیده هم نباشند، بدبخت راحیل ازدستش دق می کنه.سعیده پاکت خالی آب میوه اش را پرت کردداخل نایلون و ماشین را روشن کردو گفت: –آهان، پس کشف شد.چند دقیقه به سکوت گذشت. صدای سعیده سکوت را شکست که پرسید: –راستی دانشگاه چرا نرفتیند؟ نزدیک تعطیلاته باز پیچوندید؟سوگند نیم نگاهی به من کردو گفت:– اولش قرار نبود بپیچونیم. بعدا قرار شد.سعیده مرموزانه نگاهم کردو گفت: – چشم خاله دور باشه راحیل، خلافت سنگین شده ها...وقتی داخل باغ شدیم از آن همه سر سبزی و زیبایی ذوق کردم.با این که هنوز اسفند ماه بود ولی اینجا سبز بود. انگار اینجا زودتر بهار رسیده بود. اصلااینجا چهارفصل بود. برعکس دل من که فصلی به جزپاییز نداشت. لیدر، ما و چند نفر که با گروه ما همراه شده بودند را راهنمایی کردو در مورد گیاهها و گل های متنوع توضیح داد. در موردفصل گل دهی بوته هایی که هنوز گلی نداشتند توضیح داد. حتی طرح آب نما ها و حوضچه های کشورهای مختلف بر اساس فرهنگ هر کشور، ساخته شده بود.به نظرم زیباترین فضا سازی باغ، متعلق به ایران و چین بود.ولی از نظر سوگند، ایران و مدیترانه جالب تربودند. سعیده هم بی تفاوت می گفت: –همشون قشنگ هستند.قسمتی از باغ آبشار مصنوعی درست شده بود که به قول سعیده برای عکس انداختن جان می داد. گوشی‌ام را در آوردم و چند تا عکس تکی و سه تایی انداختیم.تا خواستم دوباره داخل کیفم بیندازمش، زنگ خورد.با دیدن شماره آرش بی حرکت، مبهوت گوشی‌ام شدم.سعیده و سوگند فوری خودشان را به من رساندند و به صفحه ی گوشی‌ام خیره شدند. سعیده گفت:– خب جواب بده.سوگند با صدای بلندتری گفت: –نه، جواب ندیا. ولش کن.سعیده با تعجب نگاهش کردو گفت: –وا آخه چرا؟– آخه تو خبر نداری جواب نده بهتره دیگه، طرف بی خیال میشه.ــشاید یه کاری چیزی داشته باشه.ــ نه کاری نداره، حالا برات تعریف می کنم.بالاخره صدای گوشی‌ام قطع شدوسوگند اشاره ایی کردو گفت:– خاموشش کن.ــ آخه یه وقت مامانم زنگ میزنه، نگران میشه. ــ پس یه ساعت خاموشش کن، بعد دوباره روشن کن.هرکدام ازانگشتهایم دیگری رابه جلوهل می دادتا داوطلب این فاجعه باشند. شاید نمی خواستندشرمنده ی دل شوند. درآخرانگشت شصت بود که مثل همیشه مقتدرانه این حرکت انتحاری راانجام داد. گشتن باغ دو ساعتی طول کشید.لیدر رفت و گفت: –هر چقدر دوست دارید می تونید بمونید.زودگوشی‌ام رابه بهانه ی عکس انداختن ازکیفم برداشتم وروشنش کردم.هنوز چندتا عکس اززیباییهای آنجا راثبت نکرده بودم که دوباره زنگ خورد.این بار سارا بود.جواب دادم.ــ سلام سارا.ــ سلام دختر،کجایی تو؟اگرمی گفتم اینجا بین گیاههای رنگ ووارنگ دروغ بود، چون بعد از زنگ آرش من دیگراینجا نبودم، جایی دورتر، بین بچه ها، پشت صندلی، ردیف اول کلاس، وسعی درکنترل چشم هایم بودم. ✍ ... 🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ eitaa.com/joinchat/4178706454Ca0d3f56e59
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 7⃣🌹 ان شاءالله امشب در پرونده همه خادمان و دوستداران شهدا بنویسند: 🍃محب اهلبیت 🍃 🍃سرباز امام زمان(عج) ♦️شهادت فی سبیل الله ان شاءالله 🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹 هر شب ده صلوات هدیه به روح مطهر یکی ازشهداداریم.💐 هدیه امشب تقدیم میشود به شهید والامقام❤️❤️ 🌹دانش اموز شهیدحسین ذوالقدر🌹 نام پدر:دوستعلی محل تولد:قزوین تاریخ ولادت:1348/2/5 تاریخ شهادت:1364/11/23 محل شهادت:فاو _عملیات والفجر8 مزار:گلزارشهدای زیبای قزوین اجرتون با شهدا🌷 التماس دعای شهادت 🌺 eitaa.com/joinchat/4178706454Ca0d3f56e59
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
در این شب زیبا 🌙 من دعایتان میکنم به خیر نگاهتان میکنم به پاکی یادتان میکنم به خوبی هرجاهستید بهترین‌ها رو برایتان آرزو دارم شبتون خوش و سراسر آرامش در آغوش پر از مهر خــــدا باشید ‎‌‌‌‌‌‌💖💖💖💖💖💖💖 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌