*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_رهسپار*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_پنجاه_و_یکم*
تقریباً ده نفری از بچه های مسجد بودیم که ما را آورده بودند آموزش توی پادگان امام علی که در باجگاه شیراز بود.سال ۱۳۵۸ بود و از همه پایگاهها و مسجد آن نیروها را برای دورهی آموزشی آورده بودند. تابستان بود و هوا خیلی گرم.فضای اردوگاه برای ما خیلی نا آشنا بود ولی چون ما ده نفر که با هم دوست بودیم از همان ابتدای ورود مان به مسجد الصادق با هم بودیم و توی نگهبانی ها و فعالیتهای فرهنگی مسجد هم همیشه با هم همکاری میکردیم دیگه خیلی بهمون سخت نمی گذشت.
روزهای کلاس آموزشی بودیم و شب ها استراحت میکردیم تقریباً ده روزی از آموزش ما میگذشت که این اتفاق تیراندازی شبانه پیش آمد.
ساعت ۲۲ یا ۲۳ شب بود که تیر اندازی شد.بچه ها هم همین طور مشغول صحبت درباره تیر اندازی که چطور پیش آمد بودند. هرکسی استدلالهای خودش را داشت. یکی میگفت: من اول بیدار شدم
یکی دیگه میگفت: عوض صدای یک تیر اومد.
_بچه ها صبر کنید فردا از غلامعلی می پرسیم خودش نگهبانی می داد می دونه چه اتفاقی افتاده.
فردا صبح که غلامعلی را دیدیم پرسیدم چی شد یک دفعه تیراندازی از کجا شروع شد؟
_دیشب که نگهبانی می دادم متوجه شدم که افرادی می خواستند وارد پادگان شوند و من شروع به تیراندازی کردم و در جواب من نگهبانان دیگر هم این کار را انجام دادند و این شد که دیشب تیراندازی شدید پیش آمد.
_خدا را شکر که اتفاق خاصی پیش نیامد.
قضیه علی را هم که رفته بود زیر پتو و بعد از تیراندازی آمد بیرون براش تعریف کردیم و کلی خندید.
بعد از دوره آموزشی متوجه شدیم قضیه تیراندازی چیز دیگه ای بوده و غلامعلی قصد رازداری داشته.
یکی از بچه ها اومد پیشم و گفت:صادق میدونی تیراندازی که شب توی اردوگاه پیش اومد و برای ما خاطره شد داستانش از چه قرار بوده؟!
_غلامعلی که بهمون گفت.
_نه غلامعلی قصد رازداری داشته.
_پس چی بوده؟
_رزم شب.
_رزم شب؟! مگه میشه؟!
_بله بچههای اردوگاه با غلامعلی که بالای ساختمان نگهبان بوده هماهنگ کرده بودند که شب ساعت ۲۲ تیراندازی را شروع کنند که ما آمادگی رزمی داشته باشیم و نیروها متوجه نشن و بدون آمادگی شروع به دفاع کنند.
_غلامعلی به این دلیل نگفته چون بهش گفته بودن نگو..
با اینکه دوست صمیمی غلامعلی بودم ولی رازداری کرده بود و تخلفی نکرده بود که به من بگه نترس آمادگی داشته باش که قرار تیر اندازی بشه.
ادامه دارد..
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
1.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایتی اشکآلود از رهبر انقلاب
🔹امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود بیمحابا میرویم تا لحظه شهادت.
#شهادت_آرزومه
🍃🌺🌸✨
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از سردار شهید حاج اسکندر اسکندری 💫
🌷اواخر سال 61 بود، به هر در زده بودم تا به جبهه بروم، به خاطر سن و جثه کوچکم رد می کردند. بالاخره قاچاقی و بدون حکم مأموریت به جبهه رفتم، مرا به بنه تدارکات فرستادند و تحویل حاج اسکندر دادند تا تکلیفم مشص شود.
زمستان سردی بود. من هم لباس مناسبی نداشتم. رفتم پیش حاج اسکندر و گفتم: لباس مناسب ندارم. بنده خدا هرچه لباس های انبار را زیر و رو کرد تا آورکوتی به اندازه تن من پیدا کند، پیدا نشد!
آن روز ها، قد و قواره کوچکی داشتم، خیلی کوچکتر از اورکت های نظامی. بی خیال شدم. روز بعد دیدم حاج اسکندر به سمت من می آید. به من که رسید یک کاپشن کوچک از ماشینش بیرون آورد و به دستم داد و گفت: بپوش!
پوشیدم. اندازه ام بود. گفتم: حاجی از کجا؟
خندید و گفت: رفتم اندیشمک، آنقدر در بازار گشتم تا یک کاپشن اندازه قد و قواره تو پیدا کردم و برات خریدم
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔹محمد در بین اهل بیت علاقه خاصی به حضرت زهرا(س) داشت و همیشه به دنبال نکاتی میگشت که خود را به این حضرت نزدیکتر کند.
🔹 یک روز قبل از عقد من در حیاط منزل زمین خوردم و دستم شکست. روز عقد با دست شکسته پای سفره عقد نشستم.
🔹پس از عقد یک شب که برای زیارت قبور شهدا رفته بودیم محمد گفت «زهرای 18 ساله با دست شکسته پای سفره عقد» نشانهای برای ماست تا بیشتر به یاد حضرت باشیم. پس از آن مداحی حضرت زهرا را گذاشت و هر دو به یاد حضرت زهرا اشک ریختیم».
#شهیدمحمدمسرور
#شهدای_مدافع_حرم
#شهدای_فارس
#سالگرد_شهادت
ﻳﺎﺩﺵ ﺑﺎ ﺻﻠﻮاﺕ 🌷
🌷🌿🌷
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
2.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃لحظاتی منتشر نشده از آخرين غبارروبی حاج قاسم سليمانی در حرم امام هادی (علیه السلام)
#شهدا رایاد کنیم با ذکر صلوات🍃
🌹🍃🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
✨✨
آستين خالي ات...
نشان از مردانگي ست!!!
بااين دودست سالم،
هنوز نتوانسته ام قنوتي اينچنيني
بخوانم ... ♥️
#شهيد_حسين_خرازي
#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات💚
#صبح_و_عاقبتتون_شهدایی
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
در اقوام چند خانواده یتیم بودند . علی خیلی به آنها سر میزد .
برای برطرف شدن مشکلات نیت میکرد ودر قلکی که برای این خانواده ها گذاشته بود مقداری پول می ریخت و هرماه قلک را باز می کرد و هزینه را به آنها می داد.
هر سال عید بعد از تحویل سال اولین عید دیدنیمان با این خانواده ها بود . در این دیدارها علی کاری می کرد که آنها خوشحال شوند.
یک روز از من خواست که اگر روزی شهید شد این کارش را ادامه دهم.
عید سال 95 سفارشی که علی کرده بود را انجام دادم . به اتفاق فرزندانم به دیدار این عزیزان رفتیم...
#شهیدمدافع_حرم
#شهیدعلی_جوکار
#شهدای_فارس🌹
#شهادت:16بهمن 1394_سوریه
🌷🌿🌷🌿🌷
ﺑﺎ ﻧﺸﺮ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺳﻬﻴﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ
***
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ:
ﺩﺭ اﻳﺘﺎ :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_رهسپار*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_پنجاه_و_دوم*
سه سال بعد از شروع جنگ که دوره آموزشی پاسداری ۲۲ را می گذراندم غلام علی هم دوره آموزشی پاسداری بود. سال ۱۳۶۲ که غلامعلی به عضویت سپاه در آمده بود. من با ماشین میرفتم توی منطقه و بهش سر میزدم. غلامعلی دسته مخابرات بود و من دسته مهندسی. دلم خیلی هواشو کرده بود. پرسیدم و گفتند توی خط عین خوش هست. آدرس گرفتم و رفتم. نزدیک شدم و از چند نفر پرسیدم:
_ببخشید شما غلام علی رهسپار را می شناسید؟
یکیشون همین که خواست جوابم بده یک موتوری ترمز زد و گفت:صادق
سر برگردوندم دیدم غلامعلیه.
_پسر تو اینجا چه کار میکنی ؟چقدر دلم برات تنگ شده بود.
همدیگر را گرفتیم توی آغوش.
_صادق دلم خیلی هواتو کرده بود. از دور شناختمت.
_منم دلم خیلی هواتو کرده بود به خاطر همین سراغت رو گرفتم گفتند اینجایی.
دستمو گرفت و من رو برد سنگر مخابرات. نشستیم و غلامعلی چایی آورد و خوردیم. از خاطرات مسجد و دوره آموزشی گفتیم و خندیدیم.
_راستی صادق میخوای زنگ بزنی به خونتون؟!
_خونه ؟!از اینجا؟!
_بله همین جا دیگه شمارت را بده تا بگیرم با مادرت حرف بزن.
تقریباً یک دقیقه با تلفن صحبت کردم.انگار دنیا را بهم داده بودند تا اون روز فکر نمیکردم بشه مستقیم از خط مقدم به منزل تلفن کرد.
🌹غلامعلی علاوه بر رازداری دلسوز و فداکار هم بود. میدونستم دلسوزی غلامعلی مربوط به خونه و اقوام نیست و توی جبهه هم همینطوره.یک روز که عبدالرحمان تاریخ از دوستان غلامعلی برای عیادت پدر غلام آمده بود گفتم بچه ام خیلی دلسوز و فداکار بود اگه الان بود خیلی به پدرش می رسید.
_آره حاج خانم غلامعلی توی دلسوزی و فداکاری نمونه بود. اسم فداکاری آوردی بذار خاطراتی که با غلامعلی دارم براتون تعریف کنم:
_بچه ها عجله کنید! بجنبید ...دیر میشه! بعد از نهار باید بریم برای تحویل گرفتن خط..
قرار بود فردا عملیات داشته باشیم مدتی بود اومده بودیم پادگان برای آموزش و بعد از اون ما را فرستادند جبهه شوش که منطقهای ماسهای بود.
ادامه دارد..
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
2.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹ﻛﻠﻴﭗ...
🔹ﻭﺩاﻉ ﺷﻬﻴﺪ مدافع حرم ﻋﻠﻲ ﺟﻮﻛﺎﺭ ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪاﻧﺶ😭
#ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ_ﺷﻬﺪاﻳﻴﻢ ..
🍃
#ﺷﻬﻴﺪﻣﺪاﻓﻊﺣﺮﻡ
#ﺷﻬﻴﺪ ﻋﻠﻲ ﺟﻮﻛﺎﺭ
#اﻳﺎﻡ_شهادت 🌹
🍃🌹🍃🌹🍃
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💫یادی از سردار شهید حاج اسکندر اسکندری 💫
🌷غروب که می شد باک ماشینش را پر می کرد و آماده رفتن می شد. می گفتم: کجا به سلامتی؟ می خندید و می گفت: باک پُر باشه، نیاز می شه!
تاریک که می شد غیبش می زد. دم صبح یا روز بعد بی سیم می زد و می گفت: کردستانم... جزیره ام... اهوازم، تهرانم و...
کم کم فهمیدم شب ها می رود راه ها و مسیر های مختلف را برای کارهای تدارکاتی اش شناسایی می کند. نظرش این بود که برای پشتبانی از نیروها، باید تمام مسیرهای منطقه را بلد باشد. آنقدر در این راه ها رفته بود که تمام مناطق جبهه را مثل کف دست می شناخت و همیشه سایر یگان ها برای پیدا کردن یک راه خوب سراغ حاج اسکندر می رفتند. دل نترسی داشت. بعضی شب ها، لباس مندرس عراقی را که داشت به تن می کرد.دوزاری ام می افتاد امشب می خواهد به سمت خط عراقی ها برود. یک روز از همین سفر های شبانه برگشت. شیشه های ماشینش پودر شده بود و سقف و بدنه ماشین هم ضربه خورده بود. گفتم: حاج اسکندر چی شده؟
خندید و گفت: چیزی نشده، گلوله توپ خورد بغل ماشین، ماشینم چند تا چرخ خورد.
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
دوستش میگفت:
توی مدتی که عراق بود
وقتی میخواست به کربلا بره
روی صورتش چفیه میانداخت و میگفت:
اگر به نامحرم نگاه کنی؛ راه شهادت بسته میشه..:)
🌷شهید هادی ذوالفقاری.
📙پسرک فلافل فروش
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
5.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 | #شهدا
🔻شهیدان در برترین تجارت عالم برنده شدند...
#سخن_فرمانده
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75