کانال ســـرבار בلها
~🕊 📙|#سلیمانی_عزیز 🔮|#قسمت بیست ونهم 🌴تلفن را برداشتم📞. محمودرضا پشت خط بود. پرسید: میای مراسم؟ _ار
~🕊
📙|#سلیمانی_عزیز
🔮|#قسمت سی ام
موصل سقوط کرد.
🟥خبر که پخش شد همه بهتشان برد😳. یک زمانی اولین ارتش قوی منطقه را داشتیم. امکانات و تجهیزات هم کم نداشتیم اما همین که داعش از مرز رد شد مثل آب خوردن آمد و موصل را گرفت☹️😞.
🟪بوی خیانت می آمد🧐. بد ماجرا این بود که اصلیترین انبارهای مهمات و امکانات ارتش توی موصل بود😰. و انبار و و صلاح الدین🤦🏼♂. همگی بی دردسر افتاده بودند دست داعش😬😤.
🟥اوضاع اصلاً تعریفی نداشت😩. ارتش با دست خالی کاری نمی توانست بکند😔. نخست وزیر رفت سراغ آمریکاییها. گفته بودند وظیفه داریم کمک کنیم ولی باید موضوع بررسی بشود🙄.
خودشان داعش را پرورش داده بودند و انداخته بودند به جان منطقه😑. معلوم بود میخواهند وقتکشی کنند👌.
بعد از بررسی گفته بودند اول مذاکره، اگر نشد بعد عملیات نظامی😐.
🟪نوری المالکی که دید اگر دست دست کند بغداد هم سقوط کرده، معطل نکرد و از ایران کمک خواست🙌🏻. دو روز بعد هواپیمایی در فرودگاه بغداد به زمین نشست. حاج قاسم سلیمانی آمده بود عراق😍؛ با چند نفر فرمانده نظامی ایرانی و لبنانی😌.
✍🏻راوی: حجت الاسلام سید حامد جزایری، جانشین فرمانده سرایا الخراسانی و فرمانده تیپ۱۸ نشد الشعبی عراق
📚منبع: خبرگزاری فارس
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
📗راننده از توی آینه زل زده بود به صورت حاجی👀. حاج قاسم پرسید: چیه؟ آشنا به نظرت میرسم☺️؟
خوب نگاه کرد که درست بشناسدش🧐. آخر سر گفت: شما با سردار سلیمانی نسبتی داری🤔؟ برادرش نیستی؟ پسرخالش چی🙄؟
حاجی جواب داد: من سردار سلیمانی ام🙃✋🏻.
📘جوان لب هایش باز شد به خندیدن😂. گفت: میخوای من رو رنگ کنی🤥؟ خودم این کارهم😏.
حاجی باخندهاش خندید😄 و دوباره گفت: من سردار سلیمانیام🙂. جوان دودل و مردد گفت: بگو به خدا😲.
_به خدا من سردار سلیمانی ام☺️.
📗زبانش بند آمده بود😶. دیگر حرفی نزد. گاز ماشین را گرفت و رفت. چند دقیقه که گذشت حاجی سکوت را شکست و پرسید: زندگی چطوره؟ با گرانی چه میکنی؟ مشکلی نداری🙃🙂؟
📘جوان چشمهایش را از آینه دوخت به حاجی👀.
_اگه تو سردار سلیمانی هستی من هیچ مشکلی ندارم🙆🏼♂.
✍🏻راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری
📚منبع: برنامه رادیویی شهید مقاومت، پخش شده از رادیو معارف
#ادامه دارد
کانال ســـرבار בلها
~🕊 📙|#سلیمانی_عزیز 🔮|#قسمت سی ام موصل سقوط کرد. 🟥خبر که پخش شد همه بهتشان برد😳. یک زمانی اولین ار
~🕊
📙|#سلیمانی_عزیز
🔮|#قسمت سی ویکم
💠سفره بزرگی پهن میکنند، از این سر حسینیه تا آن سر😋. نیروهای افغانستانی، ایرانی، پاکستانی نشستهاند کنار هم🤛🏻🤜🏻. جمعشان وقتی جمع میشود که فرمانده هم میآید و با آنها هم غذا میشود😯.
دست همه توی یک سفره می رود، از فرمانده گرفته تا نیروهای بسیجی🙌🏻🥰. فرمانده سلیمانی ترجیح میدهد غذایش را کنار نیروهایش نوش جان کند تا اینکه سر سفره رنگین و خلوتی بنشیند🙃.
💠یک سینی🥘 گذاشته بودیم وسط، حلقه زده بودیم دورش😋. داشتیم جمعیتی غذا می خوریم که حاجی سلیمانی هم آمد🤩. جا باز کردیم نشست. لقمه لقمه🌮 با ما از همان سینی غذا برداشت و خورد😌👌🏻.
کنار سینی یک بطری کوچک آب معدنی بود. تا نیمه آب داشت. بطری را برداشت. درش را باز کرد و تا جرعه آخر خورد. انگار نه انگار که یکی قبلا از آن خورده😁.
💠ما رزمنده عراقی بودیم حاجی هم فرمانده ایرانیمان، همه کنار هم یک نوع غذا خوردیم؛ عرب و عجم، رزمنده و فرمانده☺.
📚منابع: خاطرات سردار جعفر جهروتی زاده در برنامه تلویزیونی شب روایت، پخش شده از شبکه چهارم سیما/ مستند شهیدزنده کاری از شبکه اینترنتی نصرTV
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🔆چه فکر ها که نمی کردم🤔. با خودم می گفتم کم مقامی که ندارد بالاخره فرمانده است. لابد به این راحتی ها با کسی هم کلام نمی شود😕. لابد با ما زمین تا آسمان فرق دارد🙄، لابد...🙆🏻♂️
🔆دیدمش👀. آمده بود خط مقدم آمرلی🤭. دوربین به دست داشت منطقه را رصد می کرد🧐.
جاخوردم😮.
🔆مثل خودمان بود؛ ساده ساده🥰. دمپایی پلاستیکی ساده پا کرده بود؛ مثل ما. چفیه سیاه و سفید ساده دور گردن داشت؛ مثل ما😉.
🔆چه فکر هایی که نمی کردم، چه چیزهایی که ندیدم😐😅.
✍🏻راوی: ابوعزرائیل
📚منبع: مستند شهیدزنده کاریاز شبکه اینترنتی نصرTV
#ادامه دارد
⭕️ #روز_پدر بر پدری مبارک که در چشمان خود نمک میریخت تا پلکهایش جرأت برهم آمدن نداشته باشد تا نکند در غفلتش طفل بیپناهی را سر ببرند
پدری که آن دختر هراسان را، نرجس و زینب و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سر بریده شدن بود را حسین و رضایش می دانست.
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
#کانال_بسیجی_بمانیم
#قرارگاه_بسوی_ظهور
📸 تصویری که حاجقاسم توصیه کرد تا در همه قلبها و چشمها حک شود.
🔺سردار شهید «قاسم سلیمانی» در واکنش به تصویر بانویی که قاب عکس پنج شهید عزیز خود را در دست دارد، گفته است: ««من وقتی این تصویر را دیدم، خیلی تکان خوردم؛ این تصویر باید در تاریخ ملت ایران و جهان در همه قلبها و چشمها حک شود»
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
#کانال_بسیجی_بمانیم
#قرارگاه_بسوی_ظهور
🔸 تصویری منتشرنشده از حضور حاج قاسم در هلیکوپتر در جریان امدادرسانی به مردم عزیز خوزستان
مردهای مردها، آغاز و پایان روشن است...
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
#کانال_بسیجی_بمانیم
#قرارگاه_بسوی_ظهور
#خاطره
✍حاجقــاســم مردم را با محبت جذب کرد. حتی میخواست کسانی را که از روی غفلت و جهالت مسیر اشتباه را طی کرده بودند، به مسیر بیاورد و به جریان انقلاب بازگرداند. بارها به من گفت دوست دارم وقتی سوار هواپیما میشوم، در کنار من کسی بنشیند و از من سؤال کند و من به سؤالات او جواب دهم. احساس خستگی نمیکرد و با همه مشغلههایی که داشت، جذب و توجیه مردم را هم دنبال میکرد. در یکی از سفرهایش به سوریه و لبنان که تقریباً 15 روز طول کشیده بود، وقتی برگشت شهید پورجعفری که همراه همیشگی حاج قاسم بود به من گفت حاج قاسم در این 15 روز شاید ۱۰ ساعت هم نخوابیده است، با این حال وقتی سوار هواپیما میشد اگر کسی در کنارش بود دوست داشت با او هم صحبت کند و پاسخهای او را بدهد. به خانواده شهدا سر میزد. من خودم با ایشان چند بار همراه بودم. بعضی وقتها که اولین بار به خانه شهیدی میرفتیم، رفتارش طوری بود که انگار سالهاست آنها را میشناسد. تحویلشان میگرفت و درد دل بچهها را میشنید. به آنها هدیه میداد و با آنها عکس میگرفت. خیلی خودمانی بود، نصیحتشان میکرد. از کوچکترین چیزی هم غفلت نداشت؛ مثلاً وقتی در جلسهای دخترخانمی کمی از موهایش بیرون افتاده بود، روی کاغذ مینوشت و به او میداد تا حجابش را درست کند. به حجاب بچههای خود و بچههای شهدا حساسیت داشت. مرام او حرکت در مسیر امر به معروف و نهی از منکر بود.
📚خاطرات «حجتالاسلام علی شیرازی» از حاج قاسـم سلیمانی
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
#کانال_بسیجی_بمانیم
#قرارگاه_بسوی_ظهور
کانال ســـرבار בلها
~🕊 📙|#سلیمانی_عزیز 🔮|#قسمت سی ام موصل سقوط کرد. 🟥خبر که پخش شد همه بهتشان برد😳. یک زمانی اولین ار
~🕊
📙|#سلیمانی_عزیز
🔮|#قسمت سی ویکم
💠سفره بزرگی پهن میکنند، از این سر حسینیه تا آن سر😋. نیروهای افغانستانی، ایرانی، پاکستانی نشستهاند کنار هم🤛🏻🤜🏻. جمعشان وقتی جمع میشود که فرمانده هم میآید و با آنها هم غذا میشود😯.
دست همه توی یک سفره می رود، از فرمانده گرفته تا نیروهای بسیجی🙌🏻🥰. فرمانده سلیمانی ترجیح میدهد غذایش را کنار نیروهایش نوش جان کند تا اینکه سر سفره رنگین و خلوتی بنشیند🙃.
💠یک سینی🥘 گذاشته بودیم وسط، حلقه زده بودیم دورش😋. داشتیم جمعیتی غذا می خوریم که حاجی سلیمانی هم آمد🤩. جا باز کردیم نشست. لقمه لقمه🌮 با ما از همان سینی غذا برداشت و خورد😌👌🏻.
کنار سینی یک بطری کوچک آب معدنی بود. تا نیمه آب داشت. بطری را برداشت. درش را باز کرد و تا جرعه آخر خورد. انگار نه انگار که یکی قبلا از آن خورده😁.
💠ما رزمنده عراقی بودیم حاجی هم فرمانده ایرانیمان، همه کنار هم یک نوع غذا خوردیم؛ عرب و عجم، رزمنده و فرمانده☺.
📚منابع: خاطرات سردار جعفر جهروتی زاده در برنامه تلویزیونی شب روایت، پخش شده از شبکه چهارم سیما/ مستند شهیدزنده کاری از شبکه اینترنتی نصرTV
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🔆چه فکر ها که نمی کردم🤔. با خودم می گفتم کم مقامی که ندارد بالاخره فرمانده است. لابد به این راحتی ها با کسی هم کلام نمی شود😕. لابد با ما زمین تا آسمان فرق دارد🙄، لابد...🙆🏻♂️
🔆دیدمش👀. آمده بود خط مقدم آمرلی🤭. دوربین به دست داشت منطقه را رصد می کرد🧐.
جاخوردم😮.
🔆مثل خودمان بود؛ ساده ساده🥰. دمپایی پلاستیکی ساده پا کرده بود؛ مثل ما. چفیه سیاه و سفید ساده دور گردن داشت؛ مثل ما😉.
🔆چه فکر هایی که نمی کردم، چه چیزهایی که ندیدم😐😅.
✍🏻راوی: ابوعزرائیل
📚منبع: مستند شهیدزنده کاریاز شبکه اینترنتی نصرTV
#ادامه دارد
شرط است دستگیری درماندگان و من
هر روز ناتوان ترم ای دوست دست گیر
#سعدی
#شهید_ابومهدی ❤️
#درحرممولاعلی.ع
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
#کانال_بسیجی_بمانیم
#قرارگاه_بسوی_ظهور