eitaa logo
کانال ســـرבار בلها
1.2هزار دنبال‌کننده
20.4هزار عکس
10.4هزار ویدیو
86 فایل
کانال سردار دلها با تاسی از الگوی حاج قاسم سلیمانی تمام همت را درمعرفی آن شهیدوالامقام بکار می بندد تا مکتب آن شهید را به نسل جامعه معرفی نمایید. قرارگاه بسوی ظهور
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزی شوم مخیر اگر بر سه آرزو اول تویی دوباره تویی باز هم تویی... ♥️ 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
༻﷽༺ پدرا دیده به سویت نگران است هنوز غم نا دیدن تو بار گران است هنوز آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز 💐ولادت امام علی(ع) و روز پدر مبارک باد 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
❤️ روز پدر مبارک❤️ 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
4_5884454780088093297.mp3
3.09M
هوای نجف تو سر دارم ایوون طلاش دوست دارم 🎙حاج حسین سیب‌سرخی 🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
4_5889003064555211307.mp3
7.41M
🎧 نواهنگ‌ فوق‌العاده شهریارانه ☑️ ویژه ولادت 🌙🎈🪅🎊 ❣🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
کانال ســـرבار בلها
~🕊 📙|#سلیمانی_عزیز 🔮|#قسمت بیست ونهم 🌴تلفن را برداشتم📞. محمودرضا پشت خط بود. پرسید: میای مراسم؟ _ار
~🕊 📙| 🔮| سی ام موصل‌ سقوط کرد. 🟥خبر که پخش شد همه بهتشان برد😳. یک زمانی اولین ارتش قوی منطقه را داشتیم. امکانات و تجهیزات هم کم نداشتیم اما همین که داعش از مرز رد شد مثل آب خوردن آمد و موصل را گرفت☹️😞. 🟪بوی خیانت می آمد🧐. بد ماجرا این بود که اصلی‌ترین انبارهای مهمات و امکانات ارتش توی موصل بود😰. و انبار و و صلاح الدین🤦🏼‍♂. همگی بی دردسر افتاده بودند دست داعش😬😤. 🟥اوضاع اصلاً تعریفی نداشت😩. ارتش با دست خالی کاری نمی توانست بکند😔. نخست وزیر رفت سراغ آمریکایی‌ها. گفته بودند وظیفه داریم کمک کنیم ولی باید موضوع بررسی بشود🙄. خودشان داعش را پرورش داده بودند و انداخته بودند به جان منطقه😑. معلوم بود می‌خواهند وقت‌کشی کنند👌. بعد از بررسی گفته بودند اول مذاکره، اگر نشد بعد عملیات نظامی😐. 🟪نوری المالکی که دید اگر دست دست کند بغداد هم سقوط کرده، معطل نکرد و از ایران کمک خواست🙌🏻. دو روز بعد هواپیمایی در فرودگاه بغداد به زمین نشست. حاج قاسم سلیمانی آمده بود عراق😍؛ با چند نفر فرمانده نظامی ایرانی و لبنانی😌. ✍🏻راوی: حجت الاسلام سید حامد جزایری، جانشین فرمانده سرایا الخراسانی و فرمانده تیپ۱۸ نشد الشعبی عراق 📚منبع: خبرگزاری فارس 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 📗راننده از توی آینه زل زده بود به صورت حاجی👀. حاج قاسم پرسید: چیه؟ آشنا به نظرت می‌رسم☺️؟ خوب نگاه کرد که درست بشناسدش🧐. آخر سر گفت: شما با سردار سلیمانی نسبتی داری🤔؟ برادرش نیستی؟ پسرخالش چی🙄؟ حاجی جواب داد: من سردار سلیمانی ام🙃✋🏻. 📘جوان لب هایش باز شد به خندیدن😂. گفت: میخوای من رو رنگ کنی🤥؟ خودم این کاره‌م😏. حاجی باخنده‌اش خندید😄 و دوباره گفت: من سردار سلیمانی‌ام🙂. جوان دودل و مردد گفت: بگو به خدا😲. _به خدا من سردار سلیمانی ام☺️. 📗زبانش بند آمده بود😶. دیگر حرفی نزد. گاز ماشین را گرفت و رفت. چند دقیقه که گذشت حاجی سکوت را شکست و پرسید: زندگی چطوره؟ با گرانی چه می‌کنی؟ مشکلی نداری🙃🙂؟ 📘جوان چشمهایش را از آینه دوخت به حاجی👀. _اگه تو سردار سلیمانی هستی من هیچ مشکلی ندارم🙆🏼‍♂. ✍🏻راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری 📚منبع: برنامه رادیویی شهید مقاومت، پخش شده از رادیو معارف دارد
کانال ســـرבار בلها
~🕊 📙|#سلیمانی_عزیز 🔮|#قسمت سی ام موصل‌ سقوط کرد. 🟥خبر که پخش شد همه بهتشان برد😳. یک زمانی اولین ار
~🕊 📙| 🔮| سی ویکم 💠سفره بزرگی پهن میکنند، از این سر حسینیه تا آن سر😋. نیروهای افغانستانی، ایرانی، پاکستانی نشسته‌اند کنار هم🤛🏻🤜🏻. جمعشان وقتی جمع می‌شود که فرمانده هم می‌آید و با آنها هم غذا می‌شود😯. دست همه توی یک سفره می رود، از فرمانده گرفته تا نیروهای بسیجی🙌🏻🥰. فرمانده سلیمانی ترجیح می‌دهد غذایش را کنار نیروهایش نوش جان کند تا اینکه سر سفره رنگین و خلوتی بنشیند🙃. 💠یک سینی🥘 گذاشته بودیم وسط، حلقه زده بودیم دورش😋. داشتیم جمعیتی غذا می خوریم که حاجی سلیمانی هم آمد🤩. جا باز کردیم نشست. لقمه لقمه🌮 با ما از همان سینی غذا برداشت و خورد😌👌🏻. کنار سینی یک بطری کوچک آب معدنی بود. تا نیمه آب داشت. بطری را برداشت. درش را باز کرد و تا جرعه آخر خورد. انگار نه انگار که یکی قبلا از آن خورده😁. 💠ما رزمنده عراقی بودیم حاجی هم فرمانده ایرانی‌مان، همه کنار هم یک نوع غذا خوردیم؛ عرب و عجم، رزمنده و فرمانده☺. 📚منابع: خاطرات سردار جعفر جهروتی زاده در برنامه تلویزیونی شب روایت، پخش شده از شبکه چهارم سیما/ مستند شهیدزنده کاری از شبکه اینترنتی نصرTV 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🔆چه فکر ها که نمی کردم🤔. با خودم می گفتم کم مقامی که ندارد بالاخره فرمانده است. لابد به این راحتی ها با کسی هم کلام نمی شود😕. لابد با ما زمین تا آسمان فرق دارد🙄، لابد...🙆🏻‍♂️ 🔆دیدمش👀. آمده بود خط مقدم آمرلی🤭. دوربین به دست داشت منطقه را رصد می کرد🧐. جاخوردم😮. 🔆مثل خودمان بود؛ ساده ساده🥰. دمپایی پلاستیکی ساده پا کرده بود؛ مثل ما. چفیه سیاه و سفید ساده دور گردن داشت؛ مثل ما😉. 🔆چه فکر هایی که نمی کردم، چه چیزهایی که ندیدم😐😅. ✍🏻راوی: ابوعزرائیل 📚منبع: مستند شهیدزنده کاری‌از شبکه اینترنتی نصرTV دارد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا