eitaa logo
نبشته های دم صبح
207 دنبال‌کننده
153 عکس
31 ویدیو
6 فایل
نبشته‌های دم صبح، روایت‌‌های یک خانم طلبه معلم از زندگی طلبگی و عشق معلمی است. نوشته‌هایی که قصد ندارند دنیا را تغییر بدهند اما نگاه ها را شاید. ارتباط با ادمین @mojahedam 🌷🌸🌷🌻🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
▪️▪️▪️ بغض شیرین از شیرین ترین لحظاتم در کربلا لحظاتیست که در خانه ی قدیمی و عجیب ابو احمد سپری شد. خانه ای که از هر گوشه اش یک اتاق سرباز می‌کرد و  هر لحظه یک نفر از هر اتاق آن بیرون میامد که ما نمی‌شناختیمش. از همان موقعی که اورا با آن هیبت مردانه ومهمان نواز دیدم تا زمانیکه برگردیم، لحظه به لحظه اش شیرینی بود. روح بزرگ و در عین حال صمیمیت پدرانه و بی نظیرش زبانزد بود. از معدود مردهایی بود که در میان کربلایی ها با وجود سن بالا فقط یک زن داشت؛ و آن از شدت علاقه اش به همسر مهربانش بود. در شب نشینی هایمان که سر به سرش می‌گذاشتیم می‌گفت بار دیگر که بروم حج و برگردم زن دیگری می‌گیرم و خانم می‌خندید و همهمه می‌کرد. یادم نمیرود که چقدر اصرار داشتند شیعه باید نسلش را زیاد کند. وقتی فهمیدند ماهم بر همین عقیده ایم چقدر به ما افتخار کردند و تشویقمان کردند. دوست همسفرمان یک روحانی بود و تا حدودی به زبان عربی مسلط. ابو احمد برای خواندن نماز جماعت پشت سر ایشان به قدری مشتاق بود که انگار پشت امامش نماز میخواند. او اذان انتظار می‌گفت و ابو احمد به وجد آمده با موبایل لاکچری اش از او فیلم می‌گرفت. لذت روضه هایی که به اصرار ابو احمد ترکیبی از لهجه فارسی و عراقی توسط دوستمان برگزار می‌شد را هرگزفراموش نمیکنم. حال و هوای خانه ی ابو احمد صفای دیگری داشت. لحظه ی آخرمان و خرماهای نخلستانش که با زور عربی خودش همه را بار راهمان کرد تا ایران. و عودی که روی ساق دستم ریخت و دستم را سوزاند و ابو احمد که ادایم را در میاورد و جیغ میزد و میخندید. و حتی زمانی که سوار ماشین شدیم و مثل هر بار اجازه نداد تا کرایه مان را خودمان حساب کنیم. همه ی اینها یادش بخیر. آن موقع نمیدانستم که هر لحظه ی اینها برایم بغضی شیرین خواهد شد. آن لحظه فکر نمیکردم امسال علاوه بر اربعین و پیاده روی و حرم آقایم دلم برای یک پیرمرد و اهل و عیالش تنگ می‌شود. این روزها همه دارند آماده می‌شوند که بروند؛ اما من… خدایا هیچکس را از همسفرانش جا نگذار. ✍به قلم: 🌸🍃 آدرس این مطلب در وبلاگ ما: http://nebeshte.kowsarblog.ir/بغض-شیرین @sobhnebesht
دم اربعین حسابی حال و هوا غریب میشود. انگار بوی دلتنگی و عشق از زمین و زمان می بارد. یکهو می بینی آنهایی که برنامه رفتن نداشتند بار سفر بستند و راهی شدند. ان شاءالله امسال از این یکهویی ها گیرتان بیاید و شما هم کربلایی باشید. @sobhnebesht
▪️▪️▪️ همنوا پسر کوچکم محمد حسن سه سال دارد. وقتی به تمام افکار، اهداف، دانسته ها، علایق و سلایق، خواسته ها و روزمرگی هایش فکر می کنم همه چیز خلاصه می شود در امور ساده. صبح ها که از خواب بیدار می شود، باید او را در آغوش بگیرم و نوازش کنم. صبحانه اش را که می خورد مشغول بازی می شود، گاهی تنها گاهی همبازی برادرش. برنامه ی کودک نگاه می کند. بعضی وقت ها با هم نقاشی می کشیم یا کاردستی درست می کنیم. یا شعر می خوانیم و بازی می کنیم. در برخی کارهای خانه مثل تا کردن لباس ها یا گذاشتن ظرف ها در کابینت و جمع و جور کردن کمک می کند. اما گاهی هم بهانه گیر می شود و به پر و پای من می پیچد. یا موقع بازی سر اینکه تراکتور قرمز دست چه کسی باشد با بردارش دعوا می کند. خدا نکند که دستش زخم شود، حتما چسب زخم می خواهد. بعد هم تا ساعتی از آن دستش استفاده نمی کند. اگر هم زمین بخورد تا نگویم که چیزی نشده، آه و ناله سر می دهد. شب ها هم که باید قصه بشنود و قربان صدقه اش بروم تا بخوابد. همه ی اینها را گفتم تا به اینجا برسم که زندگی کودک سه ساله با همین چیزها سپری می شود. کودک سه ساله گرسنگی، تشنگی، خستگی، آدم های غریبه و ترسناک، از دست دادن عزیزان، ضربه ی سیلی، آتش سوزی، خار بیابان، زخم و تاول پاها را چطور می تواند هضم کند؟ تحمل کند و کنار بیاید؟ ببیند و بگذرد؟ تاریخ ثابت کرده که کودک سه ساله تا این اندازه توان ندارد. محرم امسال با محمد حسن در روضه ها شرکت کردیم. هر بار که روضه ی حضرت رقیه س را می شنیدم، با نگاه کردن به محمد حسن، مصیبت های آن خانم سه ساله را بیشتر حس می کردم و بیشتر می سوختم.  هر بار می‌گفتم:"صل الله علیک یا بنت الحسین (ع)” ✍ به قلم: 🌹 آدرس این مطلب در وبلاگ ما: http://nebeshte.kowsarblog.ir/همنوا @sobhnebesht
24.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام تسلیت باد. @sobhnebesht
شماره تلفن‌های ضروری در راهپیمایی اربعین حسینی #الحسین_یجمعنا @sobhnebesht
همه رفتند و دل بی سرو پا جامانده ز هوای حرم کرب و بلا جامانده به گمانم که میان همه ی زائر ها فقط امضای برات دل ما جامانده 😢 زائرای اربعین! سلام مارو هم به آقا برسونید. ارباب یادم نمیره اون شبارو حال و هوای موکبا رو گریه های زیر چفیه زمزمه های رو لبارو @sobhnebesht
▪️▪️▪️ خودت را بساز! رو به دریا ایستاده و به آینده می‌نگرد. به روزی که دنیا را عوض خواهد کرد. به روزی که به جای دشمنی، کبر، غرور، فقر، کودکان در بند آندورایی، سربازان آفریقایی تبار کشتی‌های آمریکایی، افغان‌های به خاک و خون کشیده شده از زد و بندهای با طالبان، جهانی بهتر بسازد. جهانی که در آن کودکی کشته نشود. رنگین‌پوستی کتک نخورد. کودک شیرخواره‌ای نماد آزادی‌خواهی نشود. از روستا میرود که درس بخواند و جهانی را تغییر بدهد. اما نمی‌داند درس او دنیا را تغییر نمی‌دهد، بلکه فقط زندگی مادی‌اش را بهتر می‌کند. راستی! چرا آدمها واقف نیستند اصالت با فرد است نه با اجتماع؟ تا وقتی که آدمها خودشان ساخته نشوند؛ در برابر شیطان و اغوایش کمر خم نکنند؛ تا وقتیکه غرور خودشان تمام نشود؛ کبر را به خاک ننشانند؛ تا وقتی‌که داشته‌های دنیا برایشان بی‌ارزش نشود، جهان عوض نخواهد شد. کاش پنجاه‌سال پبش که رو به دریا ایستاده بود و نقشه تغییر جهان را می‌کشید، کمی به خودش و به ضعفهایش می‌اندیشید. کاش فقط قوت‌هایش جلوی چشمش رژه نمی‌رفت. کاش اول به تغییر خودش فکر می‌کرد که حالا بعد از این سال‌های ازدست‌رفته، نه خودش تغییر کرده باشد و نه دنیا. یادمان باشد ترامپ‌ها و مشه دایان‌ها و قذافی‌ها و صدام‌ها تکرار تاریخ‌اند و جایشان را نوبه‌نو عوض می‌کنند. پس تو خودت را بساز و بگذار گوشه‌ای از این زمین، انسان را آن‌گونه که باید باشد ببیند. تعداد مردان و  زنان خودساخته که زیاد شود، زمین جای بهتری برای زیستن خواهد بود. یادت باشد، سنگ بزرک نشانه نزدن است. زور تو به آن نمی‌رسد. سنکریزه‌های کوچک را بردار؛ امتحانش به اندازه یک عمر می‌‌ارزد. ✍ به قلم: 🌹 آدرس این مطلب در وبلاگ ما: http://nebeshte.kowsarblog.ir/خودت-را-بساز @sobhnebesht
▪️▪️▪️ دل اربعینی به کتانی هایی که امسال مادرم به من هدیه داد، نگاه میکنم. از لحظه ای که دیدمشان فقط یک جمله در ذهنم آمد؛ این همان کفش هایی‌ست که برای پیاده روی نجف تا کربلا همیشه دنبالش بودم وپیدا نمی‌کردم. یک جفت کتانی کاملا مشکی و راحت و سبک. اما امسال پیاده روی در کار نیست…بهتر بگویم کربلا و اربعینی در کار نیست… امسال فهمیدم مثل هر سالی میشد با صندل و دمپایی پیاده روی کرد؛ اگر دل بود. ملزومات اربعینی شدن کتانی و لباس و پول نیست؛ دل است. توفیق است. دعوت است. ✍ به قلم: 🌹 آدرس این مطلب در وبلاگ ما: http://nebeshte.kowsarblog.ir/دل-اربعینی @sobhnebesht
▪️▪️▪️ کالسکه زائر! یکی از دوستانم زنگ زد و گفت راهی سفر کربلاست. برای فردا صبح کالسکه ی بچه می خواهد. من هم با کمال میل استقبال کردم و گفتم همین امشب برایت آماده میکنم. فورا حاضر شدم و به انباری رفتم. از سال گذشته که دیگر به کالسکه بچه احتیاج نداشتیم، تشک و سایبانش را جدا کردم و شستم و بدنه اش را انتهای انباری گذاشتم. بعد از برداشتن چند کارتن بهش رسیدم. حسابی خاکی بود. آن را به خانه آوردم و در حمام شستم. و بعد از خشک شدن، لوازمش را نصب کردم. وقتی این کالسکه را خریدم فکرش را هم نمی کردم که روزی بدون من و فرزندم، مسیر نجف تا کربلا را طی کند. خوش به سعادت کالسکه که بعد از یک سال بلااستفاده بودن و خاک خوردن گوشه ی انباری به زیارت دعوت شده است. یااباعبدالله اگرچه امسال پای جسمم لایق زیارت نبود ولی خداروشکر که گوشه ای از مالم را پذیرفتی. ✍به قلم: 🌹🍃 آدرس این مطلب در وبلاگ ما: http://nebeshte.kowsarblog.ir/کالسکه-ی-زائر @sobhnebesht
▪️▪️▪️ نائب الزیاره به سلامت نائب الزیاره ی من. میروی و دل میبری. میروی و چه رفتنی... هیبت مردانه ات در آن لباس سرا پا مشکی دیدنیست و کوله پشتی مشکی ات که حالا دیگر فقط نماد یک چیز است؛ سفری سرخ به دیاری سرخ تر. سفری طاقت فرسا اما شیرین. سفری که خستگی اش دلت را خنک میکند و روحت را جلا میدهد. این بار محکم ایستادم تا اشک هایم را نبینی؛ اما تا پشت به من کردی پشت سرت باران شدم. هنوز هوایت از این شهر نرفته دلم تنگ شد. دلم برای تو و تمام سفر های باتو که به زیبایی ها میرسد، بد جور تنگ شد. مسافر وفادار همیشه برای رفتنت همه چیز دست به دست هم میدهد. هرگز دلیلی برای جاماندنت وجود نداشته. در دلم به این پاکی بی ادعا غبطه میخورم و من هم سعی میکنم مانع نباشم برای این عشق بازی. گفتی دلت نمیخواهد که تنهایم بگذاری. گفتی نگرانی. اما من خیلی خوب میدانم که دلت چه ها میخواهد و حتما مرا به دست کسی تکیه گاه تر از خودت سپرده ای که خیلی زود با گوشه چشم رضایت من راضی به رفتن شدی. دست خدا به همراهت ای زائر. حالا که نمیتوانم هم گامت باشم در این مسیر نور؛ در کنار موکب های چای به یادم باش در کنار آخرین ستون روبروی حرم علمدار به یادم باش در میان همهمه ی خیابان منتهی به حرم به یادم باش. به یاد بیاور روزی را که قدم قدم در کنار یکدیگر طی کردیم این جاده را. و برای حال دلم دعا کن. و سلامی با بوی دلتنگی به اربابم برسان. ✍ به قلم: 🌹 سلام الله علیها آدرس این مطلب در وبلاگ ما: http://nebeshte.kowsarblog.ir/%D9%86%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87 @sobhnebesht
▪️▪️▪️ من هم زائرم! از چند روز قبل که برای چندمین بار از همسرم خواستم من و بچه ها را هم با خود به کربلا ببرد و جواب منفی او را شنیدم، حال خوبی نداشتم. جنب و جوش او در تدارک کارهای کاروان زائران اربعین را که می دیدم، بیشتر غصه دار می شدم و ناخواسته در خود فرو می رفتم. آن روز با همان حال و هوایی که در سر داشتم مشغول ادای نماز ظهر شدم. راستش در حال نماز هم فکرم مشغول بود و چند بار سعی کردم لحظه ای با بستن چشم ها تمرکزم را حفظ کنم. وقتی سرم را از سجده ی آخر نماز بلند کردم چشمم به لفظ یاحسین روی مهر افتاد. حالم دگرگون شد از درون حرارتی در وجودم احساس کردم. من هر روز و شب بارها پیشانی ام را بر روی تربت امام حسین علیه السلام می گذارم به راستی من هر روز و شب زائر امام حسین علیه السلام هستم. امروز وقتی کوله پشتی همسرم را بستم و او را با روی خوش بدرقه کردم، احساس کردم من هم زائر امام حسینم. و وقتی فرزندانم را با عشق و مرام امام حسین علیه السلام رشد می‌دهم، یقین دارم من هم زائر امام حسینم. این روزها اگرچه قدمهایم به کربلا نرسید اما با پای دلم زائر اباعبد الله علیه السلام هستم. ✍ به قلم: 🌹 سلام الله علیها آدرس این مطلب در وبلاگ ما: http://nebeshte.kowsarblog.ir/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D8%A6%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85 @sobhnebesht