▪️▪️▪️ مادرانه!
بالاخره زمانش فرا رسید!
دیگر انکار کردن فایده ای نداشت.
زینب خود میدانست که این لحظه همان لحظه ایست که سالها بار مصیبتش را بر دل کشیده بود. لحظه ی عمل به وصیت مادر.
آه مادر! هر کجا نامت می آید دلم روضه میگیرد.
به دخترت گفته بودی روزی باید این پیراهن را به برادر بدهد. پیراهنی که با اشک و ناله، و شاید شبها با درد پهلو، برای این روز پسرت بافته بودی.
زینب هفت ساله آن روز ها برای شنیدن این وصیت خیلی کوچک بود؛ همانطور که تو برای وصیت کردن هنوز خیلی جوان بودی.
حالا دیگر زینب خیلی بزرگ شده. آنقدر بزرگ که بار مسئولیت تمام مردان خاندان را بعد از این به دوش خواهد کشید.
آن روز رفت تا پیراهن را تقدیم برادر کند و بوسه ای خواهرانه از عمق جان بر گلوی برادر بنشاند.
بوسه ای که بوی مادر میداد.
و شاید شمر هیچوقت نفهمید که چرا خنجر، حنجر را نبرید و از قفا…؟!
✍به قلم: #حلما 🌹
#حسینیه_نبشته_ها
آدرس این مطلب در وبلاگ ما:
http://nebeshte.kowsarblog.ir/مادرانه-24
@sobhnebesht
▪️▪️▪️ خندیدن به هر قیمتی!
مشغول شستن ظرف ها بودم که صدای خنده ی پیاپی بچه ها که جلوی تلویزیون نشسته بودند، توجهم را جلب کردم. شیر آب را بستم و به سمت شان برگشتم.
تلویزیون در حال پخش برنامه ای بود که در آن افرادی را نشان می داد که در حال دویدن یا دوچرخه سواری و تاب بازی به زمین می افتادند. بعد از توضیح و در واقع تمسخر صحنه توسط مجری، و صدای خنده ای که روی برنامه صداگذاری شده بود، بچه های ۵ و ۳ ساله ی من هم بلند می خندیدند.
ناراحت شدم و به این فکر کردم سرم را با شستن چند ظرف گرم کرده ام و خبر ندارم که تلویزیون در حال آموزش فرزندان خردسالم است. آن هم چه آموزشی! خندیدن به کسی که زمین خورده و دچار حادثه ای هر چند کوچک شده! و این یعنی خندیدن به هر قیمتی!
تصمیم گرفتم تا تنور خنده شان داغ است، خمیر تذکر و تربیتم را بچسبانم. رفتم و در کنار بچه ها نشستم، با دیدن صحنه ای که کودک نوپا به زمین خورد و گریه کرد، و پخش صدای خنده ی صداگذاری شده و خنده ی بچه ها، فورا گفتم: آخی..پسر کوچولو پاش درد گرفت، گریه نکن پاشو دوباره تلاش کن..
نگاهم به تلویزیون بود که فهمیدم بچه ها متوجه من هستند. صحنه ی بعد دو چرخه سواری دو کودک و افتادن یکی از روی دوچرخه بود، که من گفتم: آفرین به دوستش که پیاده شد و رفت بهش کمک کرد.
بچه ها دیگر نمی خندیدند بلکه صحنه را تحلیل می کردند. بی خیال شستن بقیه ی ظرف ها نشستم. به بچه ها پیشنهاد دادم تلویزیون را خاموش کنند تا با هم بازی کنیم. حالا صدای خنده و خوشحالی شان قیمت پیدا کرده بود.
ظرف ها را می شود دیرتر شست، اما برای تربیت کودک و وقت گذاشتن با او نمی شود، تاخیر کرد.
✍ به قلم: #صدیقه_جمالی 🌸🍃
آدرس این مطلب در وبلاگ ما:
http://nebeshte.kowsarblog.ir/خنده-به-چه-قیمتی-1
🌹 @sobhnebesht 🌹
*این مطلب، از زیبا ترین مطالب کانال نبشته بود که خیلی مورد توجه شما عزیزن قرار گرفت. یک بار دیگر بخوانید.*
▪️▪️▪️ واحد های پاس نکرده!
🔸فرض کنید دختر یک خانواده ی ثروتمندی هستید در تبریز. با یک طلبه ساده ازدواج میکنید و بخاطر ادامه تحصیل همین طلبه ی ساده راهی نجف میشوید. گرما و غربت شهر نجف را در نظر بگیرید، خدا به شما فرزندی میدهد. بعد این فرزند می میرد! بعد دوباره فرزند میدهد، دوباره در همان بچگی می میرد! دوباره فرزند میدهد دوباره…!! این درحالی ست که فقر گریبان تان را گرفته. در حدی که یکی یکی، اسباب خانه را میفروشید. حتی رختخواب!….
🔸همسر علامه طباطبایی همیشه مرا به فکر میبرد. علامه درباره ایشان گفته بودن ” من نوشتن المیزان را مدیون ایشانم” !! یا “اگر صبر حیرت انگیز همسرم نبود من نمیتوانستم ادامه ی تحصیل بدم” صبر حیرت انگیز.. نوشتن المیزان… علامه نه تعارف داشته و نه اغراق میکند. علامه در جایی فرموده بودن “ایشان وقتی در قم رو به حضرت معصومه سلام میدادند من جواب خانوم را میشنیدم! و همچین هنگامی که زیارت عاشورا میخواندند من جواب سلام امام حسین(ع) را میشنیدم!”
🔸همیشه به جایگاه او حسرت میخورم! با خودم فکر میکنم وقتی که داشته خانه را جارو میزده، یا وقتی برای علامه چایی میریخته، میدانسته در آسمان ها انقدر معروف است؟ میدانسته در پرورش یک مرد بزرگ انقدر موثر است؟ کاش کتابی از زندگی نامه اش چاپ شده بود. کاش برای ما کلاس آموزشی میگذاشت. کلاس اخلاق.
کلاس اخلاص.
کلاس مدیریت زندگی در شرایط بحرانی.
کلاس چگونه از همسر خود علامه طباطبایی بسازیم؟
کلاس چگونه بدون قلم بدست گرفتن تفسیر المیزان بنویسیم؟
کلاس چگونه مهم باشیم اما مشهور نه؟
کلاس چگونه توانستم در اهداف والای همسرم او را در بدترین شرایط یاری دهم؟
کلاس…
🔸همه ی این ها چند واحد میشود؟ چقدر واحد پاس نکرده دارم!
✍ #ربابه_حسینی 🌸🍃
🌹 @sobhnebesht 🌹
http://nebeshte.kowsarblog.ir/%D9%85%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%B1
▪️▪️▪️ دشمن کیست؟
تعریفی جامع و مانع از #امام_خامنهای حفظه الله:
#دشمن کیست؟
هر کس که با حاکمیت نظام مستقل مردمی دینی، مخالف است، دشمن است.
طمع ورزان،
غارتگران،
سودجویان،
زراندوزان،
زورگویان،
وابستگان،
مایلین به فساد
و کسانی که از حاکمیت فرهنگ دینی زیان شخصی می بینند،
دشمنند.
البته در رأس اینها دشمنان خارجی هستند که بیش از همه ضرر دیده اند.
آمریکا بیش از همه از تشکیل حکومت اسلامی خسارت دید و هنوز هم می بیند. آنها جلوتر از همه اند،
صهیونیست ها همین طور،
کمپانی های بزرگ جهانی همین طور،
همه اینها دشمن اند.
درجات دشمن مختلف است؛ ولی در مجموع یک جبهه دشمن به وجود آمده است.
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با جمع کثیری از مردم قم، ۱۳۷۹/۱۰/۱۹
@sobhnebesht
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔸 #معجزه_امام_حسین(ع)
🔺خون شدن کاشی های حرم و تربت امام حسین(ع) در روز عاشورا
#استاد_رائفی_پور
#شما_هم_رسانه_باشید
🏴@sobhnebesht🏴
▪️▪️▪️از شعار حمایت تا آوارگی عملی
سال ۵۹ بود که با شعار جنگ برای پشتیبانی از قوم عرب ، تمام دنیا با ایران وارد جنگ شد. ایران حتی از داشتن حق خرید سیم خاردار -که وسیله ای غیر نظامی بود- محروم بود ولی طرف عراقی با حمایت مالی و تسلیحاتی ۸۰ کشور دنیا ۸ سال جنگی نابرابر را به ایران تحمیل کرد.
حالا بعد از چند سال الاحوازیه با شعار پشتیبانی از قوم عرب وقتی دست های مردان ایران را به تبع قوانین رژه خالی دید با حمایت مالی و تبلیغاتی عرب و غرب به روی مردم آتش گشود. فقط برای کسب حمایت مردم است که گاه گروه ها و احزاب و… ابتدا با الفاظی مطابق میل مردم، هدفی زیبا را ادعا می کنند اما نهایتا در مرحله عمل پرده از نیت واقعی خود برمی دارند .
خاطرات مادربزرگم از بعد انقلاب ، خاطرات پدر و مادرم از دفاع مقدس، و حالا دیده ها و شنیده های خودم از اهواز و اتفاقات مشابه گواه است آنچه را که دشمن زیبا وصف می کند جز شر برای مردم در پی نخواهد داشت. وصف زیبا از سر نیازشان به حمایت مردم است و لاغیر.
قطعا نسل به نسل خاطراتی که در سینه های مردم با درد جا گرفته شامّه هایشان را تقویت کرده تا بوی نفاق را از همان ابتدای حادثه تشخیص دهند و پشت حق را خالی نگذارند اما امان از دست هایی که این بار با گره های اقتصادی و ترسیم چهره ای مبهم از آینده در صدد رساندن مردم به نقطه ی ناامیدی اند تا دوباره مسلم پشت سرش را خالی ببیند.
✍ به قلم : #شیما_حمیداوی 🌹
آدرس این مطلب در وبلاگ ما :
http://nebeshte.kowsarblog.ir/از-شعار-حمایت-تا-آوارگی-عملی
@sobhnebesht
▪️▪️▪️ اشتباه کردید!
از: بانوی مسلمان ایرانی
به:سرکرده ی حمله ی تروریستی در اهواز
پیشنهاد میکنم یادداشت مرا تا آخر بخوانید.
برای حمله ی تروریستی روز ۳۱ شهریور ۹۷ چندین خطا مرتکب شدید.
در انتخاب روز آشوب اشتباه کردید. چرا که ۳۱ شهریور ماه برای ما ایرانی ها یادآور آغاز جنگ تحمیلی است، بهتر بگویم هفته ی دفاع مقدس. هفته ای که با شروعش خون تازه ای در رگ های غیرتمندی مردان و زنان سرزمینم جاری می شود.
هدف اصلی برنامه ی حمله تروریستی هر چه بود، مهم نیست. اما از آنجایی که عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد، این بار هم این ترقه بازی برکاتی به دنبال داشت. ۲۵ نفر از مردمی را که مظلومانه به خاک و خون کشیدید، به عنوان شهید لقب دادیم که رسیدن به آن، آرزو و افتخار برای هر ایرانی است.
سربازان دلیر کشورم را دیدید که چگونه برای نجات مردم تلاش می کردند؟ آن مردان دلاوری که حین تیراندازی با اقتدار وسط خیابان ایستاده بودند و بقیه را هدایت می کردند و دنبال تروریست ها و نقطه ی تیراندازی می گشتند، دیدید؟
راستی عجب شهری را انتخاب کرده بودید؟ آزموده را آزمودن خطاست. مردم قهرمان اهواز بار اولشان نبود که دشمن می دیدند و صدای تیر و تفنگ می شنیدند! همبستگی، اتحاد و شجاعت شان را در صحبت های بعد از حادثه شنیدید؟ شکوه حضورشان را در مراسم تشییع شهدا دیدید؟
گمان کردید که امنیت کشور ما را برهم زدید! یا رعب و وحشت به جان مردم سایر شهرها انداختید؟ ایمان ما به اقتدار کشورمان بیش از پیش شد، باور داریم که قدرت منطقه هستیم که دشمنان تاب دیدن نیروی نظامی مان را ندارند. ما مردم ایران همه به سان انگشتان یک دست هستیم، اگرچه متفاوت ایم اما اگر مشت شویم، ضربه ی محکمی به دهان یاوه گویان و خیال بافان علیه کشورمان می زنیم.
✍ به قلم: #صدیقه_جمالی 🌹
آدرس این مطلب در وبلاگ ما:
http://nebeshte.kowsarblog.ir/اشتباه-کردید
@sobhnebesht
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
▪️▪️▪️ اخلاص
برخی از دوستان شیخ عباس قمی یک روز به او گفتند:” آقا خوب است شما کتاب دعای مفتاح الجنان را کامل کنید.” ایشان هم پذیرفت و این کتاب را اصلاح و تکمیل نمود. ادعیهای را که سند درستی نداشتند، حذف و ادعیه و تعقیبات و زیارات زیادی به آن اضافه کرد و نام آن را از مفتاح الجنان به مفاتیح الجنان تغییر داد.
کتاب مفاتیح الجنان در لابهلای مطالب ارزشمند دعا و زیارت، حکایات قشنگ و شیرینی هم دارد که خواندشان خالی از لطف نیست.
بعد از اتمام کار، یکی از ارادتمندان شیخ همراه فردی بازاری و تاجر به دیدار او رفتند. شیخ سرمای بدی خورده بود و سر و وضع مناسبی نداشت و در یک خانه محقر و نامناسب زندگی میکرد.
فرد بازاری از وضعیت ظاهر شیخ و خانه ی محقرش خیلی مشمئز شد. او ناراحت بود که چرا به اینجا آمده است. هنگام رفتن از روی دلسوزی به شیخ گفت:” کاری داری من برایت انجام دهم؟” شیخ به دستنوشتههای مفاتیح الجنان که روی کاغذهای مختلف نوشته بود اشاره کرده و گفت:” بله اگر برایت مقدور است اینها را چاپ کن و به دست مردم برسان.”
اخلاص شیخ عباس باعث شد الان در خانهی همهی شیعیان مفاتیح در کنار قرآن قرار دارد و برخی دعاهای آن در مناسبتهای مختلف خوانده میشود. اما ای کاش فقط به کمیل و زیارت عاشورا و جوشن شبهای قدر، بسنده نکنیم و مانند حضرت امام (ره) مفاتیح را از ابتدا دوره کنیم. شاید حتی بتوانیم آنرا مثل کتاب درسی بخوانیم و مباحثه کنیم.
این کتاب دریایی از توحید ناب است که در دعاها منعکس شده و راهگشای خطاهای معرفتی است.
خوب است هربار که این کتاب را میخوانیم صلواتی به روح شیخ عباس قمی هدیه کنیم.
✍ به قلم: #شهره_شریفی 🌹
آدرس این مطلب در وبلاگ ما:
http://nebeshte.kowsarblog.ir/اخلاص-99
@sobhnebesht
▪️▪️▪️ غربت سامرا!
ساعت از ده شب گذشته بود که رسیدیم. گفته بودند بعد از نماز مغرب درهای حرم بسته میشود. اما زائرها را راه میدهند. وقتی رسیدیم فقط تانک بود و سرباز. ولی احساس امنیت بود.
شهر، در ورودی داشت. دیوارهای بتنی بلند. سر آن بلندای بتن سیم خاردار. شهر نبود. پادگان بود. جاده از هیچ سمتی داخل شهر نمیشد.
غربت از همان بازرسی اول میبارید. به جز دستگاه بمب یاب، سگها هم میچرخیدند تا نکند کسی چیزی داشته باشد. وسایلمان را از گیت بازرسی عبور دادیم و وارد شدیم.
بانوان یک سمت وارد میشدند و آقایان یک سمت. همسرم گفت:” خانم جان دیر نکنی. نگران میشم. اینجا امنیت نیست.” اما من احساس نا امنی نداشتم. قد و قامت سربازان اسلام را که میدیدم خیالم تخت میشد.
از صبح چیزی نخورده بودم. راننده ای که ما را رسانده بود برایمان بین راه یک قوطی نوشابه خرید. اما راستش را بگویم ترسیدم بخورم. سرتاسر جاده پر از تانک بود و کسی اطمینان نمیکرد راننده ما را سلامت برساند. خدا مرا ببخشد. او مرد خوبی بود.
به بازرسی خانم ها که رسیدم، ماموران خانم بیدار بودند اما خسته. دیگر نا برایشان نمانده بود. عربی گفتم:” الله خَلیچ” یعنی خدا حفظ تان کند. این را همسرجان یادم داده بود. خوشحالشان میکرد.از آخرین بازرسی که عبور کردم کمی دیر شده بود.
مامور آخر به فارسی گفت:” ساکهاتونو نمیتونید تو حرم ببرید. باید بسپرید امانات. اما اگرچیزی داری که لازمت میشه بردار.”
دوتا پتوی مسافرتی تنها چیزی بود که برداشتم. و یک قوطی نوشابه ی کوکا که راننده برایم خریده بود.
کف صحن های حرم عسکریین سرتاسر فرش است. پتو و متکا میدادند که همانجا میان حیاط استراحت کنیم. سربازهای مدافع حرم هم که وقت استراحت شان بود همان وسط ها خوابیده بودند. گرسنگی امانم را برده و راه طولانی خسته ام کرده بود.
همسرم گفت:” خانم جان میگن غذا تموم شده. میرم برات بیسکوییت بگیرم. پتو هاتو بکش سرت تا بیام. پتو هم تمام شده. دیر رسیدیم.”
اشک گوشه ی چشمم نشست. مهربان بابای امام زمانم علیهما سلام مهمان هایش را نهار و شام و صبحانه هم میدهد. پتو و جای گرم. داخل حرم عسکریین علیهم السلام. به خواب هم نمیدیدم اینجا بیایم.
یکی دو بسته بیسکوییت بیشتر پیدا نشد برای گرسنه ای که صبح تا حالا چیزی نخورده. قندم افتاده بود. نوشابه را باز کردم و دوتا دوتا بیسکوییت ها را خوردم.
زیر زمین حرم عجب جای دنجی است. گرم و شیرین. مهمانسرای بزرگی بود برای پذیرایی از زائران. چقدر امشب میهمان اینجاست. پتویم را کشیدم سرم و همانجا خوابیدم. یعنی دیگر توان برایم نمانده بود.
نیمه های شب بود. موبایل هم کنارم نبود. تحویل داده بودیم امانات حرم. ساعت دیواری سرداب را نگاه کردم. نوشته بود ۳ صبح.
بلند شدم و گفتم:” بسه. الان دور حرم خلوته. برم زیارت و دعا و نماز شب. اگر نماز صبح شود دستم به ضریح نمیرسد.”
وضو گرفتم. کمی آب خوردم و کفشهایم را که یادم رفته بود دوباره بدهم امانات تو یک کیسه گذاشتم و رفتم داخل.
خانم ها کنار ضریح آقا هم خوابیده بودند. خلوت و سوت و کور. هیچ کس بیدار نبود. کسی هم متعرض مهمانان خواب نمیشد. دلم شکست. گفتم:” آقاجان کجایی؟ خانهی پدرتان پر از مهمان است و خودت را اینجا جای ماندن نیست. فقط برای شما اینجا امنیت ندارد؟” یاد تخریب گنبد و حرم افتادم و گریه تاب دلم را ربود. اشک ریختم و دور ضریح چرخیدم. بوسه هایم تمام نمیشد و اشکهایم هم.
گوشه ای نشستم و شروع کردم به خواندن زیارت و دعا و نماز شب تا نزدیک اذان صبح شد. نماز جماعت که خواندیم کنار ضریح بودیم. بعد از نماز همانجا یک صلوات فرستادم و خانم های اطرافم را متوجه خودم ساختم. گفتم:” از نشانه های ظهور امام زمان علیه السلام پنج چیز است که حتمی است. تا اتفاق نیافتد ظهور نمیرسد. خروج سید یمانی، خروج سید خراسانی، خروج سفیانی، صیحه ی آسمانی و قتل نفس زکیه. اما دشمنان ما هم این را میدانند. برای همین مدام در حال تراشیدن مدعیان دروغین هستند. همین احمد الحسن بصری که اینجا در بصره قد علم کرده یک مزدور است. گول او را نخورید. در وقایعی که پیش میآید فقط به مراجع عظام تقلید و علمای ثقه مراجعه کنید."
حرفهایم که تمام شد تا ساعتی جواب سوالات و شبهات و احکام میدادم. یک جمعی از زائران آقا ایرانی بودند و یک جمعی افغان و یک سری تاجیک. خلاصه فارسی زبانها دورم جمع بودند. بهتر از این برای گفتن این حرفها جا پیدا نمیشد.
دست آخر خانم های جوان را راهنمایی کردم تا در حوزه ی علمیه ثبت نام کنند تا در کشور خودشان روشنگر و راهنما باشند.
بیرون که آمدم هوا روشن بود. همسرجان گفت:” کجا بودی؟ برات صبحانه گرفتم. دیر کردی.” گفتم:” در محضر پدر و پدر بزرگ آقاجانم درس پس میدادم.”
✍ به قلم: #خاتون_بیات
#حسینیه_نبشته_ها
آدرس این مطلب در وبلاگ ما:
http://nebeshte.kowsarblog.ir/سامرا-1
@sobhnebesht