May 11
خیلی قدیما مخصوصا تو خونه مادربزرگ هامون از این صندوقچه ها بود که کلی چیز میز توش پیدا میشد از خوراکی و خوردنی تا وسایل قدیمی من که خیلی ذوق داشتم داخلش رو نگاه کنم
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#داستان_شب
والکثافه من الشیطان
روحانی گردانمان بود. روشش این بود که بعد از نماز حدیثی از معصومین نقل میکرد و درباره ی آن توضیح میداد. پیدا بود این اولین باری است که به صورت تبلیغی رزمی به جبهه آمده است والا شاید بیگدار به آب نمی زد و هوس نمی کرد بچهها را امتحان کند؛ آن هم بچه های این گردان را که تبعیدگاه بود؛ نمی آمد بگوید: «بچه ها! النظافه من الایمان و …؟» تا بچهها در عین ناباوری اش بگویند: «حاج آقا والکثافه من الشیطان».
فکر می کرد لابد می گویند حاج آقا «والْ» ندارد، یا هاج و واج میمانند و او با قیافه حکیمانهای میگوید: «ای بیسوادها بقیه ندارد. حدیث همین است».
با این وصف حاجی کم نیاورد و گفت: «حالا اگر گفتید این حدیث مال کیه؟»
بچهها فی الفور گفتند: «نصفش حدیث نبوی است، نصف دیگرش از قیس بن اکبر سیاه»
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دهه شصتیا همیشه جا نداشتن😄
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهرو #قسمت_شصتوهشتم ممنون که درکم میکنی برو برای محبوب عروسی بگیر داش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_هفتادم
خانم بزرگ هم انگار دلش شاد شده بود روی سر محبوب نقل میپاچیدن احمد دستشو گرفت و دوتایی بالا رفتن لبخندی زدم و رو به مالک گفتم قراره همیشه اینطور خوشبخت بشن محبوب قشنگترین عروس بود وارد مجلس که شد تو چشم هاش اشک جمع شده بود و بغض داشت روی صندلی نشست احمد دستشو ول نمیکرد مادراحمد جلو رفت و تبریک گفت و با کلی عشوه یه گوشواره انداخت تو گوشهای محبوب روز قبل با اجازه مالک از تمام طلاهایی که از خانم جون و خانم بزرگ تو عمارت مونده بود یه سینی براش طلا اماده کردم اون روزها فقط زن های اربابی اونطور عروسی داشتن و طلا جلو رفتم و سینی رو روبروی محبوب گرفتم و گفتم یه لحظه گوش بدید امروز دختر مالک خان عروس شده محبوب دختر ماست و براش سنگ تموم گزاشتم طلاهارو زمین گزاشتم و گفتم تا خونه اشون ساخته بشه اتاقشون جاهاز چیده اماده است محبوب طاقت نیاورد و اشک ذوق میریخت و اومد توی بغلم سرشو بوسیدم و گفتم مبارکت باشه زنها میرقصیدن و دلمون شاد بود سفره هارو پهن کردن و همه ناهار خوردن تمام خانواده و اقوام احمد انگشت به دهن مونده بودن عصر بود که عروس و داماد راهی اتاق خودشون شدن مادر احمد جلو اومد و گفت خیلی ممنون شما سنگ تموم گزاشتین خواستم تشکرشو جواب بدم که مالک دستشو پشتم گزاشت و گفت جواهر تمام زحمات رو کشید محبوب جزو خانواده منه.بالاخره مالک گفت عمارت ما اماده است یکسال گذشته بود اون روزها محبوب باردار بود و نمیزاشتم دست به سیاه و سفید بزنه دختر و پسرم بیشتر از ما به مریم وابسته بودن هممون اماده شدیم و راهی عمارت جدیدمون شدیم یه عمارت نو ساز وسط یه باغ بزرگ مثل قبل نبود که دها اتاق داشته باشه مهندسیش رو مالک از تهران اورده بود و سالن بزرگی داشت دور تا دورش پنجره و اتاق ها طبقه بالا بودن یه راه پله از داخل و یکی از بیرون داشتن و اتاق های پشت برای خدمه بودن همه چیز مدرن و شیک شده بود کی باور میکرد اون عمارت برای ماست هممون دهن هامون باز مونده بود بغض کردم و گفتم اینجا خیلی قشنگه مالک اشاره کرد پشت سرش رفتم طبقه بالا یه اتاق بزرگ پنجره خور به باغ بود یه تخت سفید طلایی درست زیر پنجره مالک سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت قول دادم جبران میکنم قسم خوردم جون خودتو که تموم اون روزا رو جبران میکنم تمام اون بدبختی هارو اون روزایی که زن و بچه ام نبودن از روت شرمنده بودم از روی تو و بچه هام سهراب بیشتر از همه سختی دیده و میخوام اونم خوشبختی رومزه کنه میخندیدم و صدامون تو اتاق پیچیده بود نفسم بند اومد و دراز کشیدم مالک گفت نظر تو برام مهمه که بپسندی و خوشت بیاد همه چیزش قشنگه به سمت من چرخید و گفت ته باغ برای محبوب خونه درست کردم شما همه جوره برای من دلبری میکنی.لبخند زد و گفت هرچقدر نگاهت میکنم دلم ازت سیر نمیشه تو برای من خلق شدی تو چشم های هم خیره بودیم و مالک گفت یه تشکر به ملا بدهکار بودم و مرد با تعجب نگاهش کردم و گفتم چرا؟خندید و گفت چون میخواست تو رو اتیش بزنه وگرنه با اون روبندت هیچ وقت تو رو نمیدیدم سرمو روی بازوش گزاشتم و چشم هامو بستم مالک موهامو نوازش کرد و گفت تو قشنگترین رویای من بودی چشم هامو بستم و با ارامش پیش مالک بود.محبوب خونه اشو که دید ذوق کرده بود وسایلشو اوردن و براش میچیدن خیلی باد کرده و همه میگفتن بخاطر نمکی که مدام میخورد یواشکی تند تند نمک میخورد و ویارش نمک بود خونه اش دو تا اتاق بزرگ بود و یه اشپزخونه گوشه اتاق لوازمش چیده شد و اول اون رفت خونه اش بخاطر شکم بزرگش خیلی مراعاتشو میکردیم جابجا شدیم و خانم بزرگ با ما نیومد مالک دستهای پیرشو نوازش کرد و گفت خانم بزرگ اینجا تنها چطور میخوای بمونی؟ من اهل این عمارتم به زمین فرش شده بیشتر از سنگ شده عادت دارم مرادم اینجا دفن شده میخوام بمونم اما تند تند میام و بهتون سر میزنم اینجا بمونی من دلنگرون میشم نه نشو خدمتکارا هستن من دیگه مردنی ام قبرستون صدام میزنه نگاهی تو چشم های من انداخت و گفت حلالم کردی ؟لبخندی به روش زدم و گفتم زنده باشین ممنونم ازت دخترم کاش با ما میومدی خانم بزرگ خوشبخت باشین دیگه حرفی نزد اتاق خصوصی برای بچه ها اماده کردیم و مریم هم کنارشون موند مریم پیش اونا میخوابید و مراقبشون بود زندگی جدیدی رو داشتیم تجربه میکردیم رضا زن گرفته بود و مامان و رحمت با عروس جدید زندگی میکردن مامان ترجیح داد پیش پسراش بمونه سهراب پسر کم حرفی بود ولی خیلی مهربون بود خانم جون خیلی دوستش داشت و بیشتر مواقع با هم بودن همه چیز عالی بود و دیگه چیزی کم نداشتیم داشتم اتاق رو مرتب میکردم که مریم داخل و گفت جواهر خانم محبوب درداش زیاد شده موقعش رسیده بود لبخند رو لبهام نشست و بیرون رفتم با عجله بیرون میرفتم و سمت خونه محبوب
ادامه ساعت ۹ صبح
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدا براتون بسازه .......
بی منت ، یهویی ، ابدی ... 🫶🤲🪴
شبتون قشنگ 🌦🤍🌸
࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐
@Shaparaakiii
May 11
هر روز يک قشنگی داره
قدر عزیزانمون را بدونیم
قدر زندگی رو بدونيم
و از با هم بودن لذت ببریم
هفتهی خوب و قشنگی رو
براتون آرزو دارم ...
سلام صبحتون بخیر☀️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
12.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونه مادربزرگم گازکشی و آب گرم نداشت
روزای جمعه مامانم بچه هاروحموم نمره ی بیرون میبرد
و با همون یه شامپو تخم مرغی و یه سفیداب کل هفته تمیز بودیم
البته که اینقدر کیسه میکید تا پوست صورت و دست مون میرفت😂
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
خوشبختی یعنی...؟ - @mer30tv.mp3
5.84M
صبح 13 بهمن
#رادیو_مرسی
کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهرو #قسمت_هفتادم خانم بزرگ هم انگار دلش شاد شده بود روی سر محبوب نقل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_هفتادویکم
مریم رو بهم گفت من کمکش میکنم زایمان کنه.احمد جلوی درب ترسیده بود بهم خیره شد و گفت جواهر خانم حالش بده محبوب حالش بده کنار زدمش و رفتم داخل محبوب درد داشت و یاد خودم افتادم چطور غریبانه زایمان کردم چطور درد میکشیدم و کسی نبود تو کوچه و خیابون میوفتادم و میخواستم به عمارت برسم اشک صورتمو خیس کرد و گفتم محبوب من اینجام نترس مریم جلو رفت و گفت بچه داره بدنیا میاد من و مریم اون دومین باری بود که با هم شاهد بدنیا اومدن یه بچه بودیم یه پسر شبیه احمد رضا بود.از شدت گریه خوشحالی هق هق میکردم و پسرشو لای دستمال پیچیدم و به سیـنه فشـردم بوی همون روزی میومد که دو قلوهامو تو بغل گرفتم و بوسیدم محبوب بچه رو نگاه کرد و گفت ببینمش صورتشو بوسید و گفت بزار مالک رو ببینم با اومدن اسم مالک خندیدم و محبوب اسم پسرشو مالک گزاشته بود خبر زود به گوش همه رسید و همه فهمیدن مالک کوچک بدنیا اومده بود کنار محبوب نشستم موهای خـیس عرقشو خشک کردم و گفتم اروم باش اشپز جدید عمارتمون رو صدا زدم داخل اومد و گفت بله خانم؟ برای محبوب بگو گوسفند قربونی کـنن و جگرشو کباب کنن بیارن گوشت تازه براش بپزیدمحبوب سرشو روی شونه ام گزاشت و گفت دو قلوها کجان ؟ سهراب داره باهاشون بازی میکنه چقدر زایمان سخته محبوب الکی نیست که مادر بودن انقدر مقام بزرگی خدارو شکر سالم بدنیا اومد استرس داشتم الان دیگه راحت بخواب احمد رفته مادرشو خبر کنه الان مادرشوهرت میاد محبوب اهی کشید و گفت کاش منم مادر داشتم با اخم گفتم پس من چی هستم من مادرتم دیگه دستمو بوسید و گفت واقعا مادرمی محکم بغـلش گرفتم من و محبوب کنار هم روزهای خیلی سختی رو گذرونده بودیم و حالا در انتظار خوشبختی بودیم مالک کوچولو خیلی ارومتر از اونی بود که میشد تصور کرد ما تا شش ماهگیش حتی بیداریشو کم میدیدیم و مدام خواب بود تپل شده بود و انقدر شیرین بود که حتی نمیشد در مقابلش خودتو کنترل کنی و دلت میخواست مدام بوسش کنی.حالت تهوع های دم صبح خیلی آزارم میداد نمیدونم چرا اونطور شده بودم احتمال میدادم باردار باشم محبوب داشت مالک رو بعد حموم لباس میپوشوند و گفت جواهر چرا رنگت انقدر زرد شده؟ نمیدونم اخمی کرد و گفت نمیدونی یا نمیخوای بگی اهی کشیدم و همونطور که از پنجره به بچه ها نگاه میکردم که بازی میکنن گفتم محبوب دلم نمیخواد دوباره تجربه اش کنم محبوب جلو اومد و گفت جواهر این نعمت خداست به هر کسی نمیده میدونم ولی باور کن اون روزهای حاملگی انقدر برام سخت گذشت که دیگه نمیخوام تکرار بشه مالک خان میدونه ؟ نه احتمالش کمه که باردار باشم خدا قهرش نگیره ولی نمیخوام همین دوتا کافیه خدا همین دوتا رو برام نگه داره اینجوری نگو من امروز کنارتم مالک خان رو ببین چطور داه به بچه ها نگاه میکنه با تفنـگـش داشت نشونه گیری میکرد و به سهراب اموزش میداد موهای کنار گوشش سفید شده بود و بقدری سختی دیده بود که بخواد زودتر از هرکسی پیر بشه بهش خیره موندمانگار سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو بالا اورد و تو چشم هام خیره شد اون برای من با ارزش تر از هر چیزی بود اون برام از بچه هامم عزیزتر بود شاید من تنها زنی بودم که شوهرمو بیشتر از بچه هام دوست داشتم تو نگاهم فقط عشق بود، بهم خیره بود برای مالک چشمکی زدم و اونم از خنده سرشو تکون داد یهو بی هوا بهم چشمکی زد و من از شدت هیجـان روی زمین افتادم محبوب ترسیده بود و گفت خاک به سرم چی شد یهویی ؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم مالک خان بهم چشمک زد.محبوب با تعجب گفت جواهر اشتباه دیدی مالک خان؟بله مالک خان هر دو بلند بلند میخندیدیم حدسم درست بود و باردار بودم اینبار میخواستم خودم به مالک بگم بعد شام ازش خواستم بریم قدم بزنیم بچه ها به لطف مریم مادر مهربونشون خوابیده بودن مالک کنارم قدم میزد هوا یکم سرد بود و گفتم هوا داره سرد میشه فصل گرما تموم شد گفت بزار گرمت کنم لبخندی زدم و گفتم چقدر امشب ستاره تو اسمون هست مالک سرشو که بالا گرفت نگاهش کردم و گفتم گولت زدم لبخندی زد و گفت امان از دست تو دستی تو موهاش کشیدم و گفتم پیر شدی مالک خانم پیر شدی اهی کشید و گفت کنار تو پیر شدنم دوست دارم لپمو کشید و گفت چرا اومدیم قدم بزنیم؟!تو صورتش نگاه کردم و گفتم میخواستم یچیزی بهت بگم جانم؟ بچه هادیگه بزرگ شدن و شایدخواست خدابوده نتونستم بگم یکم مکث کردم وگفتم دوباره داری پدر میشی تو صورتم نگاه نکرد ولی چشم هاش برق میزد و گفت حدس میزدم با تعجب گفتم از کجا حدس میزدی ؟روبروم ایستادو گفت از اینجا که چشمهات حالتش عوض شدن از اینکه میدونم دوست نداشتی دوباره مادر بشی خواستم دلیلیشو بگم که مانع حرف زدنم شد و گفت اینبار نمیزارم اونطور بگذره اینبار همه چیز رو درست مدیریت میکنم...
ادامه ساعت ۱۶ عصر
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
May 11