#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_شصتوهفتم
ناهار اوردن و مهمونا از دور و نزدیک اومده بودن با گریه سفره پهن میکردن، داغ جوون خیلی بده بچه ها خیلی بی قرار بودن و نمیتونستیم ارومشون کنیم صدای گریه هاشون عمارت رو برداشته بود برگشتیم تو یکی از اتاق ها اروم نمیشدن محبوب براشون اب قند اورد شکمشون رو مالیدیم ولی اروم نمیشدن با مریم لـای چادر انداختیمشون و تکونشون میدادیم هر دوشون گریه میکردن و دیگه داشتن از حال میرفتن من بیشتر از خودشون گریه میکردم مالک هراسان اومد داخل و گفت چی شده ؟
وقتی چشم های خـیس اشک منو دید جلو اومد دخترمون رو تو بغـل گرفت و گفت چرا انقدر بی قرارن ؟ نمیدونم فروزان تو بغـل مالک اروم گرفت و انگار تشنه اون اغوش بود .مالک به سینه اش چسبوندش و فروزان اروم خوابید همه شوکه به مالک خیره بودیم خودش خنده اش گرفت و گفت راست گفتن دختر بابایی جابر رو من بغل گرفته بودم و تو بغل من خوابید مریم اروم بیرون رفت و من کنار مالک زمین نشستم بچه ها رو تو جاشون گزاشتیم و مالک گفت خداروشکر هستن حتی گریه کردنشونم دوست دارم گفتم امروز برات خیلی روز سختیه حتی تصور مردن برادر میتونه ادم رو نابود کنه مالک آهی کشید و گفت زندگی واقعا بده نمیشه هیچ وقت و هیچ جایی روش حساب باز کرد گفتم مالک کی از اینجا میریم منم مثل شما اینجا رو دوست ندارم ولی یه مدت اینجا هستیم تا عمارتمون رو خراب کنن و دوباره بسازن با تعجب نگاهش کردم نمیدونستم قراره یکسال اونجا ساکن باشیم درست یکسال اونجا بودیم روزهایی که بچه هام بزرگتر میشدن بعد از مراسم هفتم مهموناشون رفتن و لوازم شخصی مارو اوردن برای خودمون اتاق انتخاب کردیم خانم بزرگ با هیچ کسی صحبت نمیکرد و اصلا حرفی نمیزد.تا چهلم مراد برسه ما کاملا جابجا شدیم و بعد از مراسم چهلمش بود که مالک خواست همه لباس رنگی بپوشن انگار زمان همه چیز رو از یاد برده بود چشم رو هم گذاشتیم و ماه ها جلو رفت اون عمارت خیلی با عمارت مالک فرق داشت اونجا نه ادم هاش حسود بودن نه خونه خراب کن مالک مدام میرفت ابادی خودمون و گفته بود قرار نیست تا تکمیل شدن عمارت جدید اونجا رو ببینیم فروزان قل میخورد و جابر تنبل تر بود شاید بخاطر محبت های مالک بود که اونطور عاشقانه با فروزان رفتار میکرد سهراب رو خیلی دوست داشتماون سرنوشت خاصی داشت خانم جون براش مادری میکرد اون روزهاخانم بزرگ کم کم داشت حرف میزد و از اون حالت افسردگی انگار بیرون اومده بود مالک به زور میاوردش سر سفره و مدام باهاش شوخی میکرد داشتم لباسهای بچه هارو عوض میکردم که مالک صدام زد تواتاق کارش بود و رفتم پیشش از پشت عینکش نگاهم کرد و گفت چرا این روزهابرای من وقت نمیزاری ؟ابرومو بالا دادم و گفتم بازم حــسود شدی مالک خان گفت اسمش دلتنگی خانم نه حسادت جلو رفتم و گفتم منو از پیش بچه هام کشیدی اینجا که اینو بگی ؟انگار دلخور شد و گفت دلم همون جواهری رو میخواد که اونطور قبلا دوستم داشت گفتم مالک میدونی وقتی تو صورت جابر نگاه میکنم اون نگاهاش منو یاد این چشم های تو میندازه میدونی خندهای فروزان کاملا شبیه توست حالا فهمیدی چرا دیر به دیر به تو سر میزنم چون از تو دوتا دارم دو نفر که مدام کنارمنن اون دوتا منو هر ثانیه یاد تو میندازن اونا میرن سر خونه و زندگیشون و من برای همیشه میمونم کنار تو یه خواسته ازت داشتم مالک خان لبخند زد و گفت شما خانم عمارتی خواسته هات رو چشم هام جا داره به محبوب قول داده بودم براش جشن عروسی بگیرم اون خیلی برای ما زحمت کشیده میخوام بعد این همه مدت نامزدی براش عروسی بگیرم مالک نفس عمیقی کشید و گفت خیلی وقته وقت نمیکنم به بقیه برسم.مالک انگشتر تو انگشتمو جابجا کرد و گفت براش بگیر هر چی دوست داری سفارش بده میخوام براش جاهاز بخری فکر کن دخترته اخمی کرد وگفت جواهر خودت بخر من به محبوب میگم کمکت کنه چپچپنگاهش کردم و گفتم خودمحبوب بیادبرای خودش جاهاز بخره ؟خوب به مادرم ومادرت بگو کمکت کنن من گرفتار عمارتم گرفتار زمین های کشاورزی اونجا هزارتا کار دارم بهارتو راه و بایدکارهام تموم بشه تو از طرف من میتونی هرکاری بکنی خانواده احمد بخاطر همین چیزا سخت گیری میکردن میخوام براش سنگ تموم بزارم اونطور که تو شان اونه بعد مدتها میخوام همه مشکلات حل بشه میخوام بالاخره دل ماهم شاد بشه یه رخت و لباس مناسب تـنمون کنیم و برقصیم مالک اهی کشید و گفت حق دارین شماها بخاطر زندگی من هزارتا مشکل دارین من مقصرم که اینطور دلهاتون گرفته نه شما نه بچه هام رو هیچ جا نبردم گفتم ما ازت گلایه نداریم به همین سادگی دوستت دارم.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_شصتوهشتم
ممنون که درکم میکنی برو برای محبوب عروسی بگیر داشتم بیرون میرفتم که گفت راستی یادت نره منم دعوت کنی عروسی بهش چشمکی زدم و گفتم قراره همه بخاطر مالک خان بیان عروسی رفتنمو نگاه کرد با مشورت خانم جون تو تدارک عروسیش بودیم وقتی اون و احمد رضا رو کنار هم میدیدم از ته دلمخوشحال بودم خانم جون داشت براش جاهاز میخرید و خود محبوب تشک هاشو میدوخت و حتی نمیدونست اونا مال خودشه.مامان رختخوابشو تکمیل کرد و سرویس های قابلمه روحی و مسی و کلی ظروف گلسرخی براش خریدیم یکی ازاتاق ها پشت روداشتیم میچیدیدم و مدام محبوب میگفت اینجابرای چیه و میگفتیم قراره یکی از دخترهای عمارت شوهرکنه محبوب دلخور شد ولی به زبون نیاورد اتاق رو چیدیم و گفت این همه جاهاز واجب بوده؟ اره خانم قراره یه دختر خوشگل بیاد اینجا کی هست اون دختر؟نمیدونم میگن دختر اشپز اینجاست برای یه غریبه دارین اینجور جاهاز میچینین؟خنده ام گرفته بود ولی به روی خودم نمیاوردم زیر زیرکی نگاهش کردم گفتم ما برای اشنا هامون اینجوری مراسم میگیریم حرص میخورد و دندوناشو بهم فشرد و گفت اره دیگه اونا خیلی زحمت کـشن روی تختشون پتو پهن کردم و گفتم ببین چقدر نرم و لطیفه اره تو اینجا کم یاب.مالک خان گفته براش از همه چیز بهترینشو بخریم قراره خانواده شوهرش بیان و ببینن صندوق رو پراز پارچه کردیم و دیگه کاری نمونده بود زمین فرش پهن بود و کمدهای قشنگی بالای اتاق پردهاشو نصب کرده بودن لباس عروسش دوخته شده بود محبوب جلو رفت به تورش دستی زد و گفت چقدر قشنگه خوشت میاد بنظرت ایرادی نداره ؟محبوب نفس عمیقی کشید و گفت خیلی قشنگه دامنش خیلی قشنگ پف داره چقدر تورش قشنگه سنگ دوزی هاش رو ببین بنظرت عروس خوشگل میشه با این؟مگه میشه خوشگل نشه این لباس خیلی قشنگه همه دخترها ارزوشو دارن اشک تو چشم هاش جمع شد و گفت خوشبخت باشن بیرون رفت و من و خانم جون به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده محبوب خبر نداشت اون عروس خوشگل خودشه مهمونادعوت بودن و حیاط رو چراغونی کردیم صبحش محبوب رو با خودم بردم حموم و گفتم بیا دوتایی تمیز بشیم شب عروسی داریم محبوب تمام مدت ساکت بود و خجالت می کشید ارایشگر خبر کرده بودیم و موهای منو بالای سرم جمع کرد محبوب نشست و گفتم بیا جلو حالا نوبت توست ارایشگر صورتشو میخواست بند بزنه که گفت نه زشته تا عروسی نکردم اخمی کردم و گفتم من میخوام بند بزنی هرکسی حرفی زد بگو دستور خانم محبوب ناچار نشست و صورتش مثل پنبه سفید شد ابروهاش نازک شد و چقدر تغییر کرده بود مهمونا اومده بودن و صدای دایره زنها میومد عطر پلو و مرغ تو فضا پیچیده بود محبوب تو آینه به خودش نگاه کرد و گفت این منم موهاش بالای سرش جمع بود و یهو تاج رو روس سرش گذاشتم و گفتم ببین چه عروس خوشگلی شدی ؟لباس عروس رو مریم داخل اورد و گفت اینم لباس عروس خانم رو بهش گفتم بچه های من خوابیدن؟ بله شیرشون رو خوردن و پیش مادرتونن رو به محبوب گفتم بیا لباستو بپوش محبوب خیره بهم بود جلو رفتم دستشو فـشردم و گفتم چی فکر کردی خانم؟ مگه از تو عزیزتر هم دارم اون اتاق و اون جاهاز فقط در شان توست خانواده احمد رضا همه اون بیرونن از این عروسی و اون جاهاز قراره چشم باز بمونن محبوب بغض کرده بوددستشو رو
دهنش گزاشت و گفت باورم نمیشه چرا باورت نمیشه از تو مگه عزیزترم دارم تو دخترمایی تو نور چشم منی دستهامو براش باز کردم و محـکم تو اغـوشم اومد همو فشردیم و گفتم خوشبخت باشی زود باش اقا داماد منتظرته محبوب لباس عروس رو تـنش کرد کفش هاشو پاش کرد و مثل طلا میدرخشید بیرون میرفت و براش کل میکشیدیم روی سرش نقل میپاچیدیم و میخندیدم مالک جلو اومد و گفت عروس خانم تو دست راست منی قرار نیست عروس شدی منو دست تنها بزاریا محبوب بیشتر شوک زده بود احمد رضا کت و شلوار تـنش بود و با لبخندی اومد جلو و گفت ممنونم مالک خان بالاخره همه عمارت تو جشن و شادی بود
ادامه ساعت ۲۱ شب
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
May 11
خیلی قدیما مخصوصا تو خونه مادربزرگ هامون از این صندوقچه ها بود که کلی چیز میز توش پیدا میشد از خوراکی و خوردنی تا وسایل قدیمی من که خیلی ذوق داشتم داخلش رو نگاه کنم
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#داستان_شب
والکثافه من الشیطان
روحانی گردانمان بود. روشش این بود که بعد از نماز حدیثی از معصومین نقل میکرد و درباره ی آن توضیح میداد. پیدا بود این اولین باری است که به صورت تبلیغی رزمی به جبهه آمده است والا شاید بیگدار به آب نمی زد و هوس نمی کرد بچهها را امتحان کند؛ آن هم بچه های این گردان را که تبعیدگاه بود؛ نمی آمد بگوید: «بچه ها! النظافه من الایمان و …؟» تا بچهها در عین ناباوری اش بگویند: «حاج آقا والکثافه من الشیطان».
فکر می کرد لابد می گویند حاج آقا «والْ» ندارد، یا هاج و واج میمانند و او با قیافه حکیمانهای میگوید: «ای بیسوادها بقیه ندارد. حدیث همین است».
با این وصف حاجی کم نیاورد و گفت: «حالا اگر گفتید این حدیث مال کیه؟»
بچهها فی الفور گفتند: «نصفش حدیث نبوی است، نصف دیگرش از قیس بن اکبر سیاه»
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دهه شصتیا همیشه جا نداشتن😄
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهرو #قسمت_شصتوهشتم ممنون که درکم میکنی برو برای محبوب عروسی بگیر داش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهرو
#قسمت_هفتادم
خانم بزرگ هم انگار دلش شاد شده بود روی سر محبوب نقل میپاچیدن احمد دستشو گرفت و دوتایی بالا رفتن لبخندی زدم و رو به مالک گفتم قراره همیشه اینطور خوشبخت بشن محبوب قشنگترین عروس بود وارد مجلس که شد تو چشم هاش اشک جمع شده بود و بغض داشت روی صندلی نشست احمد دستشو ول نمیکرد مادراحمد جلو رفت و تبریک گفت و با کلی عشوه یه گوشواره انداخت تو گوشهای محبوب روز قبل با اجازه مالک از تمام طلاهایی که از خانم جون و خانم بزرگ تو عمارت مونده بود یه سینی براش طلا اماده کردم اون روزها فقط زن های اربابی اونطور عروسی داشتن و طلا جلو رفتم و سینی رو روبروی محبوب گرفتم و گفتم یه لحظه گوش بدید امروز دختر مالک خان عروس شده محبوب دختر ماست و براش سنگ تموم گزاشتم طلاهارو زمین گزاشتم و گفتم تا خونه اشون ساخته بشه اتاقشون جاهاز چیده اماده است محبوب طاقت نیاورد و اشک ذوق میریخت و اومد توی بغلم سرشو بوسیدم و گفتم مبارکت باشه زنها میرقصیدن و دلمون شاد بود سفره هارو پهن کردن و همه ناهار خوردن تمام خانواده و اقوام احمد انگشت به دهن مونده بودن عصر بود که عروس و داماد راهی اتاق خودشون شدن مادر احمد جلو اومد و گفت خیلی ممنون شما سنگ تموم گزاشتین خواستم تشکرشو جواب بدم که مالک دستشو پشتم گزاشت و گفت جواهر تمام زحمات رو کشید محبوب جزو خانواده منه.بالاخره مالک گفت عمارت ما اماده است یکسال گذشته بود اون روزها محبوب باردار بود و نمیزاشتم دست به سیاه و سفید بزنه دختر و پسرم بیشتر از ما به مریم وابسته بودن هممون اماده شدیم و راهی عمارت جدیدمون شدیم یه عمارت نو ساز وسط یه باغ بزرگ مثل قبل نبود که دها اتاق داشته باشه مهندسیش رو مالک از تهران اورده بود و سالن بزرگی داشت دور تا دورش پنجره و اتاق ها طبقه بالا بودن یه راه پله از داخل و یکی از بیرون داشتن و اتاق های پشت برای خدمه بودن همه چیز مدرن و شیک شده بود کی باور میکرد اون عمارت برای ماست هممون دهن هامون باز مونده بود بغض کردم و گفتم اینجا خیلی قشنگه مالک اشاره کرد پشت سرش رفتم طبقه بالا یه اتاق بزرگ پنجره خور به باغ بود یه تخت سفید طلایی درست زیر پنجره مالک سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت قول دادم جبران میکنم قسم خوردم جون خودتو که تموم اون روزا رو جبران میکنم تمام اون بدبختی هارو اون روزایی که زن و بچه ام نبودن از روت شرمنده بودم از روی تو و بچه هام سهراب بیشتر از همه سختی دیده و میخوام اونم خوشبختی رومزه کنه میخندیدم و صدامون تو اتاق پیچیده بود نفسم بند اومد و دراز کشیدم مالک گفت نظر تو برام مهمه که بپسندی و خوشت بیاد همه چیزش قشنگه به سمت من چرخید و گفت ته باغ برای محبوب خونه درست کردم شما همه جوره برای من دلبری میکنی.لبخند زد و گفت هرچقدر نگاهت میکنم دلم ازت سیر نمیشه تو برای من خلق شدی تو چشم های هم خیره بودیم و مالک گفت یه تشکر به ملا بدهکار بودم و مرد با تعجب نگاهش کردم و گفتم چرا؟خندید و گفت چون میخواست تو رو اتیش بزنه وگرنه با اون روبندت هیچ وقت تو رو نمیدیدم سرمو روی بازوش گزاشتم و چشم هامو بستم مالک موهامو نوازش کرد و گفت تو قشنگترین رویای من بودی چشم هامو بستم و با ارامش پیش مالک بود.محبوب خونه اشو که دید ذوق کرده بود وسایلشو اوردن و براش میچیدن خیلی باد کرده و همه میگفتن بخاطر نمکی که مدام میخورد یواشکی تند تند نمک میخورد و ویارش نمک بود خونه اش دو تا اتاق بزرگ بود و یه اشپزخونه گوشه اتاق لوازمش چیده شد و اول اون رفت خونه اش بخاطر شکم بزرگش خیلی مراعاتشو میکردیم جابجا شدیم و خانم بزرگ با ما نیومد مالک دستهای پیرشو نوازش کرد و گفت خانم بزرگ اینجا تنها چطور میخوای بمونی؟ من اهل این عمارتم به زمین فرش شده بیشتر از سنگ شده عادت دارم مرادم اینجا دفن شده میخوام بمونم اما تند تند میام و بهتون سر میزنم اینجا بمونی من دلنگرون میشم نه نشو خدمتکارا هستن من دیگه مردنی ام قبرستون صدام میزنه نگاهی تو چشم های من انداخت و گفت حلالم کردی ؟لبخندی به روش زدم و گفتم زنده باشین ممنونم ازت دخترم کاش با ما میومدی خانم بزرگ خوشبخت باشین دیگه حرفی نزد اتاق خصوصی برای بچه ها اماده کردیم و مریم هم کنارشون موند مریم پیش اونا میخوابید و مراقبشون بود زندگی جدیدی رو داشتیم تجربه میکردیم رضا زن گرفته بود و مامان و رحمت با عروس جدید زندگی میکردن مامان ترجیح داد پیش پسراش بمونه سهراب پسر کم حرفی بود ولی خیلی مهربون بود خانم جون خیلی دوستش داشت و بیشتر مواقع با هم بودن همه چیز عالی بود و دیگه چیزی کم نداشتیم داشتم اتاق رو مرتب میکردم که مریم داخل و گفت جواهر خانم محبوب درداش زیاد شده موقعش رسیده بود لبخند رو لبهام نشست و بیرون رفتم با عجله بیرون میرفتم و سمت خونه محبوب
ادامه ساعت ۹ صبح
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدا براتون بسازه .......
بی منت ، یهویی ، ابدی ... 🫶🤲🪴
شبتون قشنگ 🌦🤍🌸
࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐
@Shaparaakiii
May 11
هر روز يک قشنگی داره
قدر عزیزانمون را بدونیم
قدر زندگی رو بدونيم
و از با هم بودن لذت ببریم
هفتهی خوب و قشنگی رو
براتون آرزو دارم ...
سلام صبحتون بخیر☀️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
12.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونه مادربزرگم گازکشی و آب گرم نداشت
روزای جمعه مامانم بچه هاروحموم نمره ی بیرون میبرد
و با همون یه شامپو تخم مرغی و یه سفیداب کل هفته تمیز بودیم
البته که اینقدر کیسه میکید تا پوست صورت و دست مون میرفت😂
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
خوشبختی یعنی...؟ - @mer30tv.mp3
5.84M
صبح 13 بهمن
#رادیو_مرسی
کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f