eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
217 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
128 ویدیو
5 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب‌های عزیزم. دوستتون دارم. ببخشید که اونقدری که باید نمیخونمتون.
اتاقک‌سیگار؛
از این به بعد هرکس رنگ موردعلاقم رو بپرسه جوابش این خواهد بود.
اتاقک‌سیگار؛
اون آخراش دیگه زندگی نمیکردم. اینو میدونم. شاید مدرکی براش نداشته باشم، آخه از ۲۸ بهمن تا ۲۶ فروردین
به اون سه ماه فکر میکنم. به خودم. به روزهام. به بهمن و سکوتی که داشت و آهنگایی که گوش نکردم و تنها نوشته‌هایی که جلوی من بود کتاب‌های درسی بودن و کلماتی که فقط به تو اختصاص داده میشدن. از اسفند، سوار بر کشتی دزدان دریایی کارائیب و فرار از تشک وسط اتاق و موشک‌های توی آسمون و خصوصا، تو. و فروردین. به فروردین که فکر میکنم برعکس قبلیا حالم بد نمیشه. آره، خودمو میبینم که نشستم و منتظرم تا عصبانیتم تموم شه تا بتونم پیوی‌ت رو باز کنم. که ساعت‌ها نشستم و هیچ کاری نمیکنم و فقط حرص میخورم. که همه دوستامو خسته کردم با حرفام. اما فقط اینا نیست. آخرین سه شنبه سال رو میبینم که توش مضراب خریدم. انگشتامو میبینم که کتاب ورق میزنن، آهنگای جدید دانلود میکنن، سریال پخش میکنن. نجلا رو میبینم، که نه تنها برام بزرگترین کمکه بلکه حالا دوست هم به حساب میاد. و حالا دو ماه میگذره. دو ماهه که تو نیستی، و چقدر همه چیز بهتره. ممنونم که من رو به قفس کشوندی تا قدر آزادیم رو بدونم.
هدایت شده از 
برای : اتاقک‌سیگار؛ ‌. داستان شما قصه‌ی ایستادن در مرزهای باریک هستش . مرز میان چیزی که دنیا از تو می‌خواد و همون چیزی که واقعا در عمق وجودت می‌گذره ‌. تو شبیه به ورق‌زدن صفحه های کهنه‌ی یک کتاب داستایوفسکی در تاریکی اتاق هستی و جایی که هر نخ سیگار نه برای لذت بلکه برای تماشای رقص دود در میان کلمات سنگین و پرسش‌های بی‌پاسخ روشن میشه ‌. در پایان داستان هم در ی بالکن قدیمی که رو به شهری ساکت باز میشه ایستاده‌ای . کتاب نیمه‌بسته‌ای در دست داری و آخرین پک را به سیگارت می‌زنی و دودی که به هوا میره تصویر شهر را برای لحظه‌ای در مه فرو می‌برد . نه به فکر برنده شدن در بازی زندگی هستی و نه شکست خوردن فقط در آن لحظه‌ی تنهایی با تمام تضادهای درونت به صلح می‌رسی ‌.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سوغات یاد
این سپیدار کهنسالی که هیچ از قیل و قال ما نمیاسود، این حیاط مدرسه، این کبوترهای معصومی که ما روزی به آنها دانه میدادیم، این همان کوچه، همان بن بست، این همان خانه، همان درگاه، این همان ایوان، همان در...آه! از بیابان های خشک و تشنه، از هر سوی صد فرسنگ، در غروبی ارغوانی رنگ، با نشانی های گنگ و دور، آمدم تا هفت سال سرگذشتم را، بشنوم، شاید از اشارت های یک در، از نگاه ساکت یک پنجره، یک شیشه، یک دیوار در حرم، در کوچه، در بازار! آمدم خود را مگر پیدا کنم: کیف زرد کوچکی بر پشت، نیزه ای از آن قلم های نئی در مشت، گوش ها از سوز سرما سرخ، رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار! آمدم، شاید ناگهان در پیچ یک کوچه چشم در چشمان مادر وا کنم! های های اشتیاق سال ها را سر دهیم! وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم، سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم هیچ! در میان ازدحام زائران پای تا سر گوش، شاید از او ناله ای در گیرودار این همه فریاد، مانده باشد در فضا هرچند نامفهوم در رواق سرد ساکت میدویدم در نگاه صدهزار آیینه کوچک شاید از سیمای او در بازتاب جاودان اینهمه تصویر مانده باشد سایه ای، هرچند نامعلوم هیچ! هیچ غیر از بغض تاریک ضریح! هیچ غیر از شمع ها و قصه پرپر زدن در اشک هیچ غیر از بهت محراب، آه! هیچ غیر از انتظار کفش کن! بازمیگشتم! زخم کاری خورده ای، تا جاودان دلتنگ از بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ، صد فرسنگ پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را چون دل من از زمین میکند و میپیچاند و تا اوج فضا میبرد. خود نمیدانم موجی از نفرین این بیچاره انسان بود و در چشمان کور آسمان میریخت؟! یا که باد رهگذر، سوغات اسنان را به درگاه خدا میبرد؟! خاک خواهی شد! از رخ آیینه ها پاک خواهی شد! چون غباری گیج، گم، سرگشته در افلاک خواهی شد!