هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
خودکار بیک آبیام را بین انگشتان کبودم چرخاندم، گفته بودی دیدهای بنفشِ کبودی غروب، چه به رنگِ آبی کبودیهای تو میآید؟ چه میدانستم میخواهی اینطور انگشتانم را کبود کنی؟ به شکلی که مجبور میشوم با این رنگ آبی، دفترم را کبود کنم. رنگ آبی را دپست داشتی و من خودکارها را، چون کبودی را کلمه میکردند.
تو را کلمه میکردند.
یکبار، دوبار، سهبار. کلمهات میکردند و انگشتانم از نوشتن رنگِ غروب میگرفت. انگشتانم را بالا آوردم، کبود نبود. نه. همهی اینها توّهم بود. توهم ناشی از بغضِ دردی به ظاهر بیدرد. خودکار را روی کاغذ کوفتم و او را کبود کردم.
آخر خورشید گر نباشد، صورت آسمان از غروب کبود نخواهد شد.
پس کاغذ را کبود میکنم. خورشید که رفت، غروب تمام شد؛ من اما هنوز کبود مینویسم.
در همه عالم کسی به یاد ندارد
نغمه سرایی که یک تارنه بخواند
تنها با یک ترانه در همه عمر؛
نامش اینگونه جاودانه بماند!
صبحی که در شهر آن ترانه درخشید
نرمی مهتاب داشت، گرمی خورشید
بانگ هزارآفرین ز هرجا بر شد
شور و سروری به جان مردم بخشید.
نغمه پیامی ز عشق بود و ز پیکار
مشعل شب های رهروان فداکار
شعله برافروختن به قله کهسار
بوسه به یاران، امید و وعده به دیدار.
خلق به بانگ مرا ببوس تو برخاست!
شهر به ساز مرا ببوس تو رقصید!
هرکه به هرکس رسید نام تو پرسید.
هرکه دلی داشت، بوسه داد و ببوسید!
یاد تو در خاطرم همیشه شکفته ست
کودک من با مرا ببوس تو خفته ست
ملت من با مرا ببوس تو بیدار
خاطره ها در ترانه تو نهفته ست.
روی تو را بوسه دادیم چه بسیار
خاک تو را بوسه میدهیم دگربار
ما همگی «سوی سرنوشت» روانیم
زود رسیدی، برو! «خدا نگهدار»!
هاله مهر است این ترانه بدانید
بانگ اراده ست این ترانه بخوانید
بوسه او را به چهره ها بنشانید
آتش او را به قله ها برسانید.
#مشیری