💐 حبیب الله احمدپور | ۲
▪️مراسم ختم برادرم «حسن» در اردوگاه
ما اسرای قدیمی اردوگاه رمادی ۱۰ بودیم ولی بعلت نارضایتی مسئولین بعثی، ما را به اردوگاه ۱۷ تکریت انتقال دادند. چند روز از انتقال مون به اردوگاه ۱۷ نگذشته بود که رفتم تو اردوگاه و آسایشگاه بین اسرای جدیدتر گشت زنی کردم بلکه شاید آشنایی از لرستان پیدا کنم مخصوصاً کوهدشت و بروجرد تا اینکه «مصطفی ذباح» بچه بروجرد، «حسن روزبهانی» از بروجرد، «فرود آزادبخت»، «اسدعلی امرایی»، «سید احمد نوراللهی» از کوهدشت و «سعید اسماعیلی» طلبه از ازنا را پیدا کردم. از سعید اسماعیلی احوال خانوادهام را سوال کردم اسم برادرانم رو پرسیدم از ولی و حسین پرسیدم، گفت: همه خوب بودند. اما اسم حسن رو که بردم سرش رو پائین انداخت و اشک در چشمانش حلقه بست! گفتم: چی شده بگو طاقت میارم.
گفت: «حسن احمدپور» شهید شد! اولش نمیدانستند که برادرم هست، بعد گفتم: خوشا به سعادتش، برادرم حسن به آرزویش رسید.
این افسر عراقی آدم خوبیه، بهش بگو
بعد مسأله رو با حاج محمد تقی صباغی در میان گذاشتم و گفت براش مراسم میگیریم و گفتم اگر عراقیها بفهمند خیلی برامون مشکل پیش میاد مکثی کرد و چیزی نگفت تا اینکه سعید اسماعیلی گفت: این افسر عراقی عقیدتی ظاهراً مرد خوبی به نظر میاد، بهش بگو: دوستان و همشهریهایی که اینجا دیدم گفتند: برادرم تصادف کرده و از دنیا رفته اگر این افسر قبول کرد براش مراسم میگیریم.
🔻افسر عراقی خودش هم در مراسم شرکت کرد
رفتم پیش افسر عراقی، قضیه رو بهش گفتم: ایشان هم برام ناراحت شد و گفت: از نظر من مانعی ندارد، مراسم بگیرید و خودم هم شرکت میکنم، مراسم گرفتیم، حسین ریاحی بچه مشهد و محمد جواد سالاریان قرآن خواندند، افسر عراقی هم شرکت کرد، فاتحهای خواند و خداحافظی کرد و رفت. حاج محمد تقی صباغی در مورد مقام شهید سخنرانی کرد. حسین خورشیدی بچه ورامین هم مداحی کرد و مراسم با دعا به جان رهبر معظم انقلاب آیتالله خامنهای تمام شد.
آزاده اردوگاه ۱۰ رمادی و ۱۷ تکریت
https://eitaa.com/taakrit11pw65
#حبیب_الله_احمدپور
💐 محسن جامِ بزرگ | ۶۹
▪️استفاده از آتش بس برای تجدید قوا
بعد از آتش بس بین ایران و عراق که عراقی ها با ما نرمتر شده بودند و ما فرصت یافتیم به تجدید روحیه و تجدید فکری بپردازیم از جمله توانستیم در حیاط اردوگاه بازی گروهی مثل فوتبال و والیبال داشته باشیم. من به عنوان رییس فدراسیون فوتبال بند یک و دو انتخاب شدم. برای مسابقات فوتبال گل کوچک برنامه ریزی کردیم.
🔻اسم گذاری تیم ها
اما نکته بعدی اسم گذاری برای تیم ها بود. با اینکه اسیر بودیم ولی از این ریزه کاری ها غافل نبودیم. طبیعی بود که هر تیم به دنبال اسم شهیدی از دوستان و از استان خودش باشد. عده ای اعتراض کردند که اگر اسم همه تیم ها اسم شهدا باشد عراقی ها اجازه نمی دهند. چند نفر پیشنهاد دادند کلمه شهید را برداریم و فقط به اسم و یا فامیل شهید اکتفا کنیم، اما این هم بودار بود و احتمال داشت عراقی ها حساس شوند، بنابراین اسامی دیگری مانند پیکان، امید و عقاب هم اضافه شد.
آن قدر که یادم مانده است نام بچه های اصفهان خرازی، ارومیه باکری و تهران همت بود.(چون بچه های استان همدان در آسایشگاه ها پراکنده بودند، نمی توانستند اسم خاصی را انتخاب کنند.)
🔻انتخاب اسامی شهدا لو رفت!
خیلی زود خبر چین ها موضوع را رساندند. عراقی ها مرا احضار کردند و با حضور مترجم بازجویی آغاز شد: ها شینو، هذه الاسماء؟
مترجم گفت: چرا اسم شهدا را گذاشته اید روی تیم ها؟
گفتم: نه اسم شهید نیست! هر آسایشگاه اسم دلخواه خودش را گذاشته!
🔻بدل زدم
تا او بخواهد اسم شهیدی را بیاورد پریدم توی حرفش و گفتم مثلاً، عقاب که شهید نیست. نام یک پرنده است و اشاره کردم به نشان عقاب روی کلاه نگهبان. گفتم: هذا عقاب، آرم جیوش عراق! و پیکان نام یک ماشین در ایران است. بدل زده بودم و شکر خدا، استدلال من خیلی زود پذیرفته شد و رفع اتهام شد.
🔻سرایت برکات فوتبال به کارهای فرهنگی
کار ورزش به جایی رسید که می رفتم و از آنها مداد می گرفتم تا بتوانم جدول لیگ مسابقات را بنویسم.(پیش از قطع نامه اگر از کسی مداد یا خودکار می گرفتند، حسابش پاک بود! همین مداد امانتی را هم می شکستیم، یک تکه از زغالش را میان کش می کردیم و بقیه را تحویل می دادیم!) در کل، مسابقات فوتبال برکاتی ایجاد کرد. بچه ها میتوانستند کنار هم بنشینند. با هم صحبت کنند، اطلاعاتی از هم بگیرند و به هم آیه و حدیث یاد بدهند.
خود دویدن باعث ایجاد نشاط و تقویت جسمانی شد. قبلاً ما در آسایشگاه اجازه نداشتیم دستمان را بالا و پایین کنیم.
🔻مسابقات هفته بسیج و دهه فجر!!!
در اردوگاه اسرا در عراق که بعثی ها اسم بسیج را با تیر می زدند به مناسبت دهه فجر و هفته بسیج مسابقات را برگزار کردیم! و برای تیمهای اول تا سوم جایزه هایی مانند بیسکویت و پرچم یادبود می دادیم.(از پیراهن های بلند عربی(دشداشه) سه قطعه مثلثی برش داده شد.سپس توسط اسیران هنرمند روی پارچه ها گلدوزی و خطاطی شد: اولین دوره مسابقات گل کوچک آسایشگاه های بند یک و دو و سه و چهار اردوگاه تکریت یازده.)
🔻گفتیم جوائز را نگهبان ها بدهند!!!
در پایان مسابقات برای اینکه سر نگهبان ها را شیره بمالیم، اجازه می دادیم جایزه ها را آنها تقدیم کنند! واقعاً احساس می کردند پسر صدام هستند و رئیس تربیت بدنی عراق.( عدی، پسر صدام، وزیر یا رئیس ورزش عراق بود).
آزاده اردوگاه تکریت ۱۱
https://eitaa.com/taakrit11pw65
#محسن_جام_بزرگ
علی سوسرایی | ۳۲
▪️دلهره و انتظار ما در روزهای آزادی
صبح روز ششم شهریور بعد از اینکه بند یک و دو آزاد شدند باقیمانده بند ۳و ۴ رو به بند یک و ۲ آوردند و اسرای دو ملحق تکریت ۱۱ رو هم همینطور.
صلیب سرخ شروع کرد به ثبت نام و هزار نفر رو سوار اتوبوس کردند و به سمت مرز فرستادند. جالب اینکه ملحق ها را فرستادند رفتند اما ما که از اسرای بخش اصلی تکریت ۱۱ بودیم چند نفری باقی ماندیم .
🔻دیگر کسی به لباس نو و غذا توجهی نمی کرد
بالاخره نوبت ما شد و هفتم شهریور در اردوگاه به هر یک از ما یک قرآن از طرف صدام و یک خودکار بیک از طرف صلیب سرخ هدیه دادند و سوار اتوبوس شدیم.
ناگفته نماند که ما در طول اسارت لباس مندرس تنمان بود و از بس شسته بودیم زود پاره می شد و له له می زدیم برای یک کفش نو و یک لباس جدید اما الان تمام لباسهای زرد و لباسهای قدیمی و حتی کفش های نویی که داده بودند جلوی بند یک و دو دپو شده بود و کسی توجهی به آنها نمی کرد و نگهبانهای عراقی کفش های جا مونده و مناسب رو برای خودشون برمی داشتند.
شب شد و قرار شد شام بدن نگهبان ها التماس می کردند بیایید برید غذا بگیرید اما از سوق رفتم به ایران کسی توجهی نمی کرد. همه در حال و هوا و شوق آزادی بودیم درهای آسایشگاهها باز بود و ما راحت به بیرون رفت و آمد داشتیم. برای اولین بار شب ستاره رو از حیاط و در هوای آزاد می دیدیم. خلاصه تا صبح خوابمون نبرد.
🔻اتوبوس ما خراب شد!
لحظه موعود فرا رسید، سوار اتوبوس شدیم و یادمه «صفر شوجی» صندلی کناری من بود . از شانس کم یک اتوبوس قراضه گیرمون اومد!
اتوبوس ما بعد از مدتی که حرکت کرده بود خراب شد و از کاروان اسرا جا موندیم و ماشین فرماندهی عراقی کاروان، متوجه اتوبوس ما شد و دستور توقف کاروان اتوبوس ها رو داد تا تکلیف ما معلوم بشه. در نهایت به این نتیجه رسیدند صبر کنیم که اتوبوس دیگری بیاد. اتوبوس جدید آمد و ما رو منتقل کردند به اتوبوس جدید و الحمدلله بسلامتی راهی ایران شدیم.
آزاده اردوگاه تکریت ۱۱
https://eitaa.com/taakrit11pw65
#علی_سوسرایی
دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم
بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان علی اگر نگیرم چه کنم
سالروز میلاد با سعادت امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام و روز پدر بر همه مسلمانان بخصوص آزادگان، پدران و مخاطبین عزیز کانال خاطرات مبارک باشد. انشاءالله🌹🌹🌹