Willi
یک بغل شعر سرودم نبرد از یادم، لیکن از بختِ بدم، شعر و غزل دوست نداشت ..
با پایِ خودش آمد و با پایِ خودش رفت،
یک روز به قلبِ منو حالا به جهنم!
Willi
با پایِ خودش آمد و با پایِ خودش رفت، یک روز به قلبِ منو حالا به جهنم!
دیدمت، با دیگری بودی خیالم تخت شد!
لااقل از بین ما دو تا یکی خوشبخت شد ..
یهجایی از زندگی هست که میفهمی هیچکسو نداری و چقدر دیر شده برای دوست داشتن و دوست داشته شدن.