من دارم توی زمین جون میکنم و خودمو میکشم تا شاتل لعنتی زمین رو لمس نکنه ولی اون مثل بز(از جامعه ساتیرها معذرت میخوام)اونجا وایساده و نگاه میکنه
از این جنس چینیا بود،لامصب هی درمیرفت منم گذاشتم یکم بره برای خودش بچره،منتهی شر شد
دفترچه خاطرات عزیز که دیگر اطمینان دارم تا ابد چیزی در تو نمینویسم!
وقتی درست در وسط یکی از آن نقاط سیاه زندگی،گیر افتاده باشی و هرلحظه بیشتر از خودت متنفر میشوی،چه چیزی تو را نجات میدهد؟
بله،دختر پوسایدون با لشکری از بچههای نادان.
در همان حال و هوای "اوه،آرچی؛تو واقعا ما را از خودت ناامید کردی و بهتر است خودت را در سطل آشغال بیندازی" بودیم،که رین جکسون با لگدی در خانه را باز کرد و فریاد کشید:《کایرون!کایرون واقعا نیاز داریم باهم حرف بزنیم!》
سپس در چارچوب در ظاهر شد،مثل همیشه،موهای مشکی نسبتا بلندش را در بافت نامنظمی جمع کرده بود و یک کتاب قطور از اسطورهشناسی یونان را،زیر بغل زده بود.
نگاهی سطحی به بهترین دوستش که به صورت وارونه از سقف آویزان شده بود انداخت و ادامه داد:《کایرون،نصف کلبه کلاس اسطوره شناسیمون سوخته و امروز چهارشنبهست،فکر میکنی بتونیم کلاسو اینجا برگزار کنیم؟بچه ها خیلی خیلی مشتاق بودن...》
و دقیقا در همان لحظه،4 کودک قدونیمقد،پشت سرش ظاهر شدند.
که از بین آنها،فقط پسر آرس،میسون را میشناختم.
میسون با اینکه ۷ سال بیشتر نداشت،اما همیشه بعد از من،آمار بیشترین مراجعه به درمانگاه را داشت.حتی همین حالا هم کلی چسب زخم روی زانوهای کبو و زیر چشم چپش دیده میشد.
گلویم را صاف کردم:《سلااام،من اینجام!》
رین بالاخره به من نگاه کرد:《دوباره؟》
-دوباره
بچه ها،بالاخره سرهای کوچکشان را بالا گرفتند و مرا دیدند.
میسون با هیجان گفت:《وای!》
پسری خوابآلود با آن موهای بور روشنش،با نهایت ذوقی که میتوانست در چهرهاش نمایان کند پرسید:《اونجا میخوابی؟》
دختری اخمو با چشمان خاکستر،به تنها ساتیر جمع کوچکشان سقلمهای زد و گفت:《بهت گفته بودم که توی خانه بزرگ همیشه چیزهای عجیب زیادی پیدا میشه...》
ساتیر کوچک که هنوز شاخ هایش دوبرآمدگی کوچک بودند،با شور و شوق سرش را تکان داد.
کایرون سرش را تکان داد:《آه،آره...به کل یادم رفته بود...》
آقای دی اخم کرد و صفحه شطرنجش را زیر بغل زد:《...اگر قراره اینجا تبدیل به مهدکودک بشه،من ترجیح میدم برم دفتر خودم...》
دختر کوچولوی آتنا،به ساعت مچی بنفشش نگاه کرد و اخمش عمیقتر شد:《رین،کلاسمون پنج دقیقه دیر شد!》
ساتیر کوچک بیتوجه به او بالا و پایین پرید و گفت:《منم میخوام مثل اون برم بالا!》
پسر بلوند هپینوس،همانجا که نشسته بود بالشت همراهش را بغل کرده،و به خواب فرو رفته بود.
آقای دی با نفرت نگاهی به جمع کودکان انداخت و به سمت راه پلهها،حرکت کرد.
دستپاچه فریاد زدم:《آقای دی!پس من چی!؟》
کایرون تصدیق کرد:《درسته،ما هنوز درباره تنبیهش حرف نزدیم!》
در حالی که تلاش میکردم از ضربات دیوانهوار شمشیر چوبی میسون کوچولو جاخالی بدهم،فریاد زدم:《اوه بیخیال!》
دیونیسوس مکث کرد و ایستاد،کمی فکر کرد و بعد درخشش خطرناکی در آتش چشمان بنفشش دیده شد:《...حق با توعه،کایرون》
دوباره،یکی از آن بشکن های معروفش را به عمل درآورد،شاخه های تاک دور بدنم،ناگهان ناپدید شدند.فریاد کشیدم:《هرمس من!》
و با تمام وزن بدنم،روی زمین فرود آمدم.
میسون خم شد و موهایم را از روی پرهایم کنار زد:《چه باحال!》
یکی از پرهایم را کند.سرگیجهام بلافاصله متوقف شد:《آخ!》
میسون خندید،پر را مثل سرخپوستهای کارتونی،پشت گوشش گذاشت و پشت سر دوست ساتیرش قایم شد.
کایرون به یک دست موهایش را مرتب کرد:《...در اینباره نظری دارید؟》
-بله
دیونیسوس دست به سینه شد.
رین کمک کرد روی پا بایستادم.دستم را برای تعادل روی شانهاش میگذارم تا تعادلم را حفظ کنم:《ممنون》
رین با لبخندی صمیمی گفت:《خفهشو،چون الان معلوم میشه قراره توی چه دردسری بیفتی》
چهرهاش در پیش چشمانم در هم میپیچد.به هرحال سرم را تکان دادم.
آقای دی،به بچهها اشاره کرد:《شما ها...》
و بعد،با انگشت سبابهاش مرا نشان داد:《...امروز اون معلمتونه》
رین دستش را پس کشید،محکم زمین خوردم.اما او اهمیتی نداد و همزمان با کایرون فریاد کشید:《چی؟》
رین تتهپته کرد:《اما...اما من...!》
کایرون دنباله حرفش را گرفت:《...آقای دی...من...خب...فکر نمیکنم...یعنی...》
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:《حداقل بذارید رین جکسون به عنوان ناظر توی کلاس باقی بمونه!》
دیونیسوس هوفی کرد و دستش را در هوا تکان داد:《آره،آره حالا هرچی....》
و از اتاق،خارج شد.
کایرون،مکث کرد سپس دستش را روی شانه رین گذاشت:《رین،میتونیم باهم حرف بزنیم؟》
رین با چهرهای گیج،کتاب را در بغلم پرت کرد و به سمت کایرون رفت.بچه ها دورم را گرفتند.
دختر آتنا،موهای قهوهای بافته را کنار زد و مودبانه دستش را به جلو دراز کرد:《سلام،اسم من ویویان پارکره،از آشنایی باهات خوشبختم》
مات و مبهوت به دست کوچکش خیره میشوم.سپس به آرامی دستش را میفشارم:《آم...آرچی هستم...آرچی چاپل...》
دخترک،به سردی سرش را تکان داد و عقب رفت.
میسون در بغلم پرید و به شانهام مشت زد،ساتیر کوچک جلو آمد و گفت:《اسم من تامیعه!تامی!!》
و بعد به تیشرت کمپ که با مداد شمعی رویش نقاشی کشیده بود،اشاره کرد:《نگاه کن!رین یادم داده اسممو بنویسم!》
از گوشه چشم به گفتوگوی رین و کایرون نگاه کرد و غرغرکنان گفتم:《آره،رین به منم چیزهای زیادی یاد داده...》
دست های کوچکی دور زانویم حلقه شد:《بوی خوبی میدی...بوی کاج و...چمن و ...شکلات تختهای...》
پسر کوچک هیپنوس،سرش را به پایم تکیه داد و به خواب رفت.ویویان هوف کرد:《اسمش الیوعه...همیشه میخوابه!》
پایم را تکان دادم:《فکر کنم بدونم چرا》
میسون ریزریز خندید و با نوک شمشیر چوبیاش به شانه الیو ضربه زد:《اون خیلی کوچولوعه!هیولاها یک لقمه چپش میکنن!》
الیو در خواب اخم کرد و با دست رنگپریدهاش شمشیر را کنار زد.
میسون بلندتر خندید.در همان حین رین از آن سر اتاق فریاد کشید:《اما این عادلانه نیست!》
(اوه،رین عزیزم.این جمله گویای تکتک لحظات زندگی من بود.)
کایرون چیزی را زمزمه کرد و دستانش روی شانههای رین گذاشت.
رین لبش را گزید،اما در نهایت چشمانش را چرخاند و گفت:《باشه...》
و با قدم هایی سنگین به سمت آمد:《اما هنوز به نظرم بیعدالتیه،این تنبیه اونه،نه من!》
کتابش را محکم در سینهام کوباند.با پرهای پشت گوشم موهایم را کنار میزنم:《ام،مرسی از حمایتت؟》
رین چشمغره رفت و دست به سینه شد:《من قصهگوی رسمی کمپم!هر شب من برای کمپ قصه میگم و هر چهارشنبه من کلاسهای اسطوره شناسی رو برگزار میکنم!》
سرم را کج میکنم:《پس برای همین بود که یکدفعه غیب میشدی؟من فکر میکردم با کاساندرا میرین لب ساحل!》
رین از نگاه کردن در چشمانم خودداری کرد:《خب کاساندرا هم یک وقتهایی به عنوان معاون من اینجا مییاد...》
-وایسا،هردوتون اینجا مربی بودین؟من تا همین ۱۰ دقیقه پیش اصلا نمیدونستم همچین کلاسی هم توی کمپ داریم!اصلا اگر اینطوره،کاساندرا الان کجاست؟
راستش نمیدانستم که در چنین شرایطی اصلا دوست دارم با دختر آپولو ملاقات کنم یا نه،گمان نمیکنم نابود شدن مجسمه پدرش از جانب مانتیکور مهاجم،حادثه دلچسبی بوده باشد؛اما حدس میزنم که درک کند این ماجرا تقصیر من نبوده!
-ببین آرچی،آخرین کلاسی که تو ازش خوشت اومد،کلاس "آموزش بقا در جهان زیرین" بود،نکنه یادت رفته آخرش چی شد؟باید بهمون حق بدی چرا بهت نگفتیم...
ویویان گلویش را صاف کرد:《مگه چی شد؟》
در نهایت الیو را بغل کردم،اینکه وزنش را روی بازوانم احساس کنم بهتر از این بود که مثل یک کوالای آلبینو،به دور پایم چسبیده باشد:《...از لحاظ فنی،پرسی جکسون گزینه خوبی برای تدریس چنین مبحث حیاتی نبود!》
-تو زیر پاش یک تله گودالی گذاشتی!
سر الیو را روی شانهام تنظیم میکنم:《هیس،داد نزن؛بچه خوابه!من فقط میخواستم به طور عملی،بقا در جهان زیرین رو یاد بگیرم،این فقط یک مانور بود که از قضا باعث رد صلاحیت جکسون شد!》
رین دهانش را باز کرد تا بحث کند،اما بعد خندهی خستهای کرد و چشمانش را مالید:《...اگر پرسی اینجا بود،از اینکه قانع شدم اصلا خوشش نمیومد...》
از بالای موهای خامهای الیو لبخند میزنم:《من بردم؟》
رین زیرچشمی نگاهی به میسون که سعی میکرد شاخهای تامی را از جا دربیاورد،انداخت:《آره...حالا بیا قبل از اینکه یک تکشاخ نیمه انسان داشته باشیم،کلاس رو برگزار کنیم...》
و دست تامی را گرفت تا او را از میسون وحشی دور کند؛اما همان لحظه،اتفاق عجیبی افتاد.
هوای اتاق خالی شد و نفسی در ریههایم نماند.
مثل این بود که ناگهان شقیقههایم سبکتر از همیشه شده باشند.
فک بالا و پایینم به يکديگر قفل شده بودند و جلوی فریادم را میگرفتند.
سقف سوراخ شد.
نه شبیه آن سوراخ هایی که معمولآ در سقف کابین 11 پیدا میشد(راستش این سوراخ ها اصلا دوستداشتنی نیستند،مخصوصا در زمستان که هوا سوز دارد...واقعا زئوس را شکر میکنم که در کمپ باران نمیآورد!)،شبیه به سوختگی آتش که سریعا رشد میکرد و گشادتر میشد،به علاوه نیروی جاذبه معکوس.
صدای جیغ فردی به گوش رسید و پوووف!
جسمی کوچک،روی مبل راحتی زیر سوراخ،فرود آمد.
سوراخ جادویی همانطور که ناگهان به وجود آمده بود،ناگهان هم از بین رفت.
وزن هوا،به حالت اول برگشت.
الیو سرش را بلند کرد و چشمانش را مالید:《جادوگر...》
سپس صورتش را در محل اتصال گردن به شانههای فرو برد و خرخر کرد.
کودک سقوط کرده،نشست و موهای جوگندمی را کنار زد:《این دفعه فقط سه دقیقه تاخیر داشتم!》