eitaa logo
DΞMIGØD II
79 دنبال‌کننده
450 عکس
74 ویدیو
1 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
(سالگرد رفاقتمون مبارک کاساندرا+۲)
آرچی، تولدت مبارک، ای بلای جان من. خوشحالم که بالاخره بعد از شش هفت سال اقامتم توی کمپ تصمیم گرفتی من رو از چیزی که بودم هم بیشتر توی دردسر بندازی. باید اعتراف کنم که زندگی بدون تو احتمالا خیلی آرام‌تر بود. کم‌دردسرتر. کم‌خطرتر. و... خیلی خیلی خسته‌کننده‌تر. راستش، بیشتر از همه تعجب می‌کنم که چرا هنوز اجازه دارن ما دو نفر رو همزمان در یک مکان نگه دارن. این یک اشتباه مدیریتی بسیار جدی است. ولی خب، اگر قرار بود یکی کنارم باشه تا نصف تصمیم‌های بد زندگی‌ام رو بگیره و نصف دیگه‌ش رو هم با «نگران نباش، من یه نقشه دارم» شروع کنه... خوشحالم که اون یکی تویی. البته نقشه‌هات افتضاحن. فقط خواستم اینو ثبت کنم. افتضاح. ولی همیشه جواب می‌دن. با همه‌ی این‌ها، آرچی، باید یه چیزی رو بهت بگم. ارزششو داری. ارزش تمام دعواها رو داری. ارزش تمام غر زدن‌ها رو. ارزش تمام دفعاتی که پرسی با حرص بهت نگاه می‌کنه و می‌گه «تو واقعا یه دردسری که دست و پا درآورده» و تو هم با اون قیافه‌ی مسخره‌ات جواب می‌دی «می‌دونم.» ارزش همه‌شو داری. چون پشت تمام این مسخره‌بازی‌ها، تو آدمی هستی که وقتی کسی رو دوست داشته باشی، واقعا دوستش داری. وقتی بگی کنار کسی هستی، می‌مونی. و شاید همین باعث می‌شه گاهی بیشتر از حد لازم بهت اعتماد کنم. البته این رو به روی خودت نمی‌گم. همین نامه هم زیادی احساسی شده. یه عده شاید بگن ترکیب فرزند هرمس و فرزند پوسایدون قبلا امتحانش رو پس داده. و خب... حق دارن. وقتی اسم هرمس و پوسایدون کنار هم میاد، بعضی‌ها احتمالا اولین چیزی که یادشون می‌افته اینه که: «اوه، این داستان آخرش قراره خوب تموم نشه.» بالاخره ما تاریخ خیلی قشنگی نداریم. لوک و پرسی خیلی کمک نکردن که این کلیشه از بین بره. ولی می‌دونی چیه؟ من از این بابت خوشحالم که تو هیچ‌وقت اجازه ندادی گذشته به جای تو تصمیم بگیره. تو لوک نیستی. من هم پرسی نیستم. و اینکه پدرهامون چه کسانی هستن، قرار نیست به ما بگه با هم چه رفتاری داشته باشیم. ما خودمون انتخاب کردیم. انتخاب کردیم دوست باشیم. انتخاب کردیم بهم اعتماد کنیم. انتخاب کردیم حتی وقتی عصبانی‌ایم، پشت هم باشیم. و فکر کنم این قشنگ‌ترین چیزی باشه که از این دوستی فهمیدم. اینکه گاهی آدم‌ها ازت انتظار دارن داستانی رو تکرار کنی که قبل از تو نوشته شده. ولی تو می‌تونی تصمیم بگیری داستان خودت رو بنویسی. و ما نوشتیم. می‌دونی چیه؟ با وجود همه‌ی این‌ها... من واقعا خوشحالم که یک مغز بال‌بالی رو دارم. نه به خاطر اینکه همیشه همه‌چیز رو درست می‌کنی. چون نمی‌کنی. گاهی حتی بدترش می‌کنی. نه به خاطر اینکه همیشه جواب درست رو می‌دونی. چون معمولا اولین جوابت اینه: «فرار کنیم؟» ولی چون وقتی واقعا لازم باشه، هستی. همین. هرچقدر هم مسخره‌بازی دربیاری، هرچقدر هم من رو دیوونه کنی، هرچقدر هم سر چیزهای احمقانه با هم بحث کنیم... وقتی مهم باشه، می‌دونم می‌تونم روی تو حساب کنم. و امیدوارم تو هم بدونی که همیشه می‌تونی روی من حساب کنی. حتی اگر نصف شب بیای سراغم و بگی: «رین، یه مشکل کوچیک داریم.» چون من الان دقیقاً می‌دونم «مشکل کوچیک» از زبان تو یعنی: سه هیولا، یک پیشگویی، دو تا قانون شکسته‌شده و احتمالا یک آتش‌سوزی. و با این حال میام. چون خب... تو آرچی‌ای. و متأسفانه من و بقیه‌ی دورگه‌ها این مغز بال‌بالی را بیش از اندازه دوست داریم. خیلی. بیشتر از چیزی که احتمالا به روت میاریم. برای تولدت آرزو می‌کنم امسال: هیچ هیولایی دنبالت نکنه. هیچ ایزدی ازت عصبانی نشه. هیچ‌کس متوجه نشه چه چیزهایی رو دزدیدی. هیچ مأموریتی با جمله‌ی «این خیلی آسونه» شروع نشه. و مهم‌تر از همه... امیدوارم هرچقدر بزرگ‌تر می‌شی، هیچ‌وقت اون بخش احمق، خنده‌دار، مهربون و فوق‌العاده‌ی خودت رو از دست ندی. چون با همه‌ی دیوانگی‌هات... تو یکی از بهترین آدم‌هایی هستی که می‌شناسم. پس... امیدوارم امسال بیشتر بخندی. بیشتر ماجراجویی کنی. چیزهای بیشتری پیدا کنی که بهشون اهمیت بدی. و هرچقدر دنیا سعی کرد بهت بگه باید شبیه آدم‌هایی باشی که قبل از تو بودن، یادت بمونه که تو آرچی هستی. نه سایه‌ی کسی. نه اسم پدرت. فقط خودت. همون احمق دوست‌داشتنی‌ای که داره منو دیوونه می‌کنه. و من؟ من هنوز اینجام. پس فکر کنم برای شش سال بعدی هم گیر افتادی. متأسفم. یا شاید... خوشحالم. تولدت مبارک، آرچی. به سال بعدی خرابکاری‌هامون حسابی فکر کن. امیدوارم حداقل نیمی از اون‌ها تقصیر من نباشه. هرچند می‌دونم خودم هم احتمالا دروغ گفتم. با کلی موج و صدف و پنکیک آبی، رین پی‌نوشت:. هدیه‌ات رو قایم کردم. پی پی‌نوشت: نه، نمی‌گم کجاست. پی پی پی نوشت: بله، می‌دونم تو احتمالا همین الان داری کابینم رو می‌گردی. پی پی پی پی نوشت: دست به کشوی سمت چپ نزن. پی پی پی پی پی نوشت: آرچی. گفتم دست نزن. تولدت مبارک، پسر ایزد دزدها.
خواستم بگم تولد آرچی با دیپر و میبل توی یه روزه
شب خوش
تورس، حرف زدن کافی نیست ، بهش نشون بده روانی تر ازین حرفایی.