1.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رفیق_شهید
💔 تصویری از شهید قدس، سردار زاهدی در میان رزمندگان لشکر ۱۴ امام حسین و برپایی نماز عید فطر در جبهه
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
animation.gif
حجم:
42.2K
#خاطراتِخوشمزه 😍
✍🏻 به شيرينى عسل
❤️ توی سنگر هر کس مسئول کاری بود. یکبار خمپارهای آمد و خورد کنار سنگر؛ به خودمان که آمدیم؛ دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است. نمیتوانست درست راه برود. از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه بچهها انجام دادند... کمکم بچهها به رسول شک کردند!
یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش!! صبح بلند شد؛ راه افتاد؛ پای چپش لنگید!
سنگر از خنده بچهها رفت روی هوا. تا میخورد زدنش و مجبورش کردن تا یه هفته کارای سنگر رو انجام بده.
خیلی شوخ بود؛ همیشه به بچهها روحیه میداد؛ اصلاً بدون رسول خوش نمیگذشت.
💔خاطره ای به یاد شهید معزز رسول خالقیپور
#رفیق_شهید
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
💔بخوان دعای فرج را؛ دعا اثر دارد...
#دعای_الهی_عظم_البلاء 🥀
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🤲🏻
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
4.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️"بسم رب شهدا"
💚یه سلام از راه دور به حضرت ارباب...
🥀به نیابت از شهید سید احمد پلارک
#امام_زمان
#ماه_شعبان
🥀 @yaade_shohadaa
#عروج_عاشقانه
🥀«۲۳ فروردین ماه»
🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹
💔 وصیتنامه :
ابتدا از خداوند متعال خواستارم كه شهادت در راهش را نصيبم بگرداند زيرا من از اين ماندنم در اين دنيا بدون شهدا بسی در رنجم و نمی توانم چنين تنهايی را تحمل كنم زيرا كه تا شهادت نباشد با مرگ از دنيا خواهم رفت و چه خوب است انسان با شهادت از دنيا برود.
♦️هدیه به روح شهید بزرگوار حسین احمدی طیفکانی «صلوات»
#شهید_امنیت
🥀 @yaade_shohadaa
🍂لَبَّیکیاعباس(ع)
🥀جانبازِ شهید «سردار علی خوشلفظ»
💔 از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس بود که ۲۹ آذرماه سال ۱۳۹۶ پس از تحمل سالها درد و بیماری از ناشی از جنگ تحمیلی به دیدار همرزمان شهیدش پیوست و به درجه رفیع شهادت نائل شد.
شهید علی خوشلفظ از رزمندگان و جانبازان ۷۰ درصد همدانی بود که در عملیات رمضان، مسلمبن عقیل، والفجر۵، کربلای۴ و کربلای۵ حضور داشت و سرانجام در عملیات کربلای۵ بر اثر اصابت تیر به نخاع به درجه جانبازی نائل شد و سالها این درد و رنج را تحمل کرد.
وی راوی کتاب وقتی مهتاب گم شد بود که با استقبال بینظیر مردم روبهرو شد.
رهبر معظم انقلاب پس از خواندن کتاب, بر این کتاب تقریظ کردند.
در قسمتی از تقریظ امام خامنه ای در این کتاب مرقوم آمده است:
...راوی خود یک شهید زنده است. تنِ بشدّت آزرده او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد، و الحمدلله ربّ العالمین. نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربهدیدگان است. بر او و بر همه آنان گوارا باد فیض رضای الهی...
♦️تلاوت «آیه الکرسی» هدیه به جانبازِ شهید «سردار علی خوشلفظ»
#جانبازان_شهید
#سیزدهمینچلهتوسلبهشهدا
#روز دوم
🥀 @yaade_shohadaa
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_بیست_و_هفتم
💠 یک نگاهم به قامت غرق #خون عباس بود، یک نگاهم به عمو که هنوز گوشه چشمانش اشک پیدا بود و دلم برای حیدر پر میزد که اگر اینجا بود، دست دلم را میگرفت و حالا داغ فراقش قاتل من شده بود.
جهت مقام #امام_مجتبی (علیهالسلام) را پیدا نمیکردم، نفسی برای #دعا نمانده بود و تنها با گریه به حضرت التماس میکردم به فریادمان برسد.
💠 میدانستم عمو پیش از آمدن به بقیه آرامش داده تا خبری خوش برایشان ببرد و حالا با دو پیکری که روبرویم مانده بود، با چه دلی میشد به خانه برگردم؟
رنج بیماری یوسف و گرگ مرگی که هر لحظه دورش میچرخید برای حال حلیه کافی بود و میترسیدم مصیبت #شهادت عباس، نفسش را بگیرد.
💠 عباس برای زنعمو مثل پسر و برای زینب و زهرا برادر بود و میدانستم رفتن عباس و عمو با هم، تار و پود دلشان را از هم پاره میکند.
یقین داشتم خبر حیدر جانشان را میگیرد و دل من بهتنهایی مرد اینهمه درد نبود که بین پیکر عباس و عمو به خاک #مصیبت نشسته و در سیلاب اشک دست و پا میزدم.
💠 نه توانی به تنم مانده بود تا به خانه برگردم، نه دلم جرأت داشت چشمان #منتظر حلیه و نگاه نگران دخترعموها را ببیند و تأخیرم، آنها را به درمانگاه آورد.
قدمهایشان به زمین قفل شده بود، باورشان نمیشد چه میبینند و همین حیرت نگاهشان جانم را به آتش کشید.
💠 دیدن عباس بیدست، رنگ از رخ حلیه برد و پیش از آنکه از پا بیفتد، در آغوشش کشیدم. تمام تنش میلرزید، با هر نفس نام عباس در گلویش میشکست و میدیدم در حال جان دادن است.
زنعمو بین بدن عباس و عمو حیران مانده و رفتن عمو باورکردنی نبود که زینب و زهرا مات پیکرش شده و نفسشان بند آمده بود.
💠 زنعمو هر دو دستش را روی سر گرفته و با لبهایی که بهسختی تکان میخورد #حضرت_زینب (علیهاالسلام) را صدا میزد.
حلیه بین دستانم بال و پر میزد، هر چه نوازشش میکردم نفسش برنمیگشت و با همان نفس بریده التماسم میکرد :«سه روزه ندیدمش! دلم براش تنگ شده! تورو خدا بذار ببینمش!»
💠 و همین دیدن عباس دلم را زیر و رو کرده بود و میدیدم از همین فاصله چه دلی از حلیه میشکافد که چشمانش را با شانهام میپوشاندم تا کمتر ببیند.
هر روز شهر شاهد #شهدایی بود که یا در خاکریز به خاک و خون کشیده میشدند یا از نبود غذا و دارو بیصدا جان میدادند، اما عمو پناه مردم بود و عباس یل #مدافعان شهر که همه گرد ما نشسته و گریه میکردند.
💠 میدانستم این روزِ روشنمان است و میترسیدم از شبهایی که در گرما و تاریکی مطلق خانه باید وحشت خمپارهباران #داعش را بدون حضور هیچ مردی تحمل کنیم.
شب که شد ما زنها دور اتاق کِز کرده و دیگر #نامحرمی در میان نبود که از منتهای جانمان ناله میزدیم و گریه میکردیم.
💠 در سرتاسر شهر یک چراغ روشن نبود، از شدت تاریکی، شهر و آسمان شب یکی شده و ما در این تاریکی در تنگنای غم و گرما و گرسنگی با مرگ زندگی میکردیم.
همه برای عباس و عمو عزاداری میکردند، اما من با اینهمه درد، از تب سرنوشت حیدر هم میسوختم و باز هم باید شکایت این راز سر به مهر را تنها به درگاه #خدا میبردم.
💠 آب آلوده چاه هم حریفم شده و بدنم دیگر استقامتش تمام شده بود که لحظهای از آتش تب خیس عرق میشدم و لحظهای دیگر در گرمای ۴۵ درجه #آمرلی طوری میلرزیدم که استخوانهایم یخ میزد.
زنعمو همه را جمع میکرد تا دعای #توسل بخوانیم و این توسلها آخرین حلقه #مقاومت ما در برابر داعش بود تا چند روز بعد که دو هلیکوپتر بلاخره توانستند خود را به شهر برسانند.
💠 حالا مردم بیش از غذا به دارو نیاز داشتند؛ حسابش از دستم رفته بود چند مجروح و بیمار مثل عمو #مظلومانه درد کشیدند و غریبانه جان دادند.
دیگر حتی شیرخشکی که هلیکوپترها آورده بودند به کار یوسف نمیآمد و حالش طوری به هم میخورد که یک قطره #آب از گلوی نازکش پایین نمیرفت.
💠 حلیه یوسف را در آغوشش گرفته بود، دور خانه میچرخید و کاری از دستش برنمیآمد که ناامیدانه ضجه میزد تا فرشته نجاتش رسید.
خبر آوردند فرماندهان تصمیم گرفتهاند هلیکوپترها در مسیر بازگشت بیماران بدحال را به #بغداد ببرند و یوسف و حلیه میتوانستند بروند.
💠 حلیه دیگر قدمهایش قوت نداشت، یوسف را در آغوش کشیدم و تب و لرز همه توانم را برده بود که تا رسیدن به هلیکوپتر هزار بار جان کندم.
زودتر از حلیه پای هلیکوپتر رسیدم و شنیدم #رزمندهای با خلبان بحث میکرد :«اگه داعش هلیکوپترها رو بزنه، تکلیف اینهمه زن و بچه که داری با خودت میبری، چی میشه؟»...
ادامه دارد...
✍️نویسنده: فاطمه ولینژاد
🥀 @yaade_shohadaa
👆🏻خاطرهای از شهید مجید قربانخانی
💔یک نگاه به گنبد حضرت ابوالفضل علیه السلام کردم و یک نگاه به گنبد امام حسین علیه السلام و گفتم:«آدمم کنید...»
#رفیق_شهید 🌹
🥀 @yaade_shohadaa
✨یادبود شهدای مخاطبین
💔شهید والامقام غلامرضا ماهینی
✍🏻شهید بزرگوار، ۱۳۴۵/۱/۱ در بوشهر متولد شدند؛
و فروردین ۱۳۶۷ در فاو به شهادت رسیدند.
مزار مطهر شهید در گلزار شهدای بهشت صادق بوشهر است.
🥀شهید مهدی زین الدین:
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله «علیه السلام» یاد می کنند…
«هدیه به شهید بزرگوار غلامرضا ماهینی ذکر فاتحه و شاخه گل صلوات»
#شهدای_مخاطبین
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa