❤️🔥میگفت:«حرم امـامرضــا
جاییه که هرچی بخوای
رو برات خیر میکنن؛
حتی اگه خیر نباشه...!
💔به یاد شهید محمدحسین محمدخانی
#رفیق_شهید
#امام_زمان
#امام_رضا
🥀 @yaade_shohadaa
2.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🔥قدس امکان ندارد آزاد بشود جز با پرچمداری شیعه...
🎥حاج قاسم عزیز
#رفیق_شهید
#امام_زمان
#امام_رضا
🥀 @yaade_shohadaa
آخرین دستنوشته شهید مصطفی عارفی
💔امشب خیلی دلم گرفته، بعد از چندین ماه دوندگی و آموزش و تست برای اعزام به سوریه، امروز هم مثل پیگیریهای گذشته با مسئول اعزام تماس گرفتم. ۱۵ بار صبح تماس گرفتم که گوشیم را جواب نداد. حدود ۱۰ مرتبه بعد از نماز مغرب که سرانجام گوشی را برداشت و خلاصه صحبتش این بود که از دستت خسته شدم، دیگه پیگیری نکن. گفتم میخوام ببینم شما رو. گفت من نمیخوام ببینمت. خیلی دلم گرفت. گوشی را قطع کرد. به یکی از آشناها که میدونستم جواب میده تماس گرفتم. ایشون هم گفت به تکلیفت عمل کن؛ یعنی نمیتونم برات کاری کنم. باز مثل همیشه که همهی درها به روم بسته شد، دلم هوای امام رضا(علیهالسلام) رو کرد. بغض گلومُ فشار میداد، ولی نمیخواستم زنو بچم این درموندگیمو ببینن، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. مثل معمول دنبال چند نفر دیگه هم رفتم تا تنها حرم نریم. تو راه یکباره به همسرم گفتم که من امشب میخوام حاجت بگیرم، شاید دیر برگردیم. امشب شب ولادت حضرت زینب (سلامعلیها) هست. شب حاجت گرفتن. الآن که این خاطره رو مینویسم ساعت ۱۲ شب روز شنبه ۹۴.۱۱.۲۴ هست، علت نوشتن این دستخط هم اینه که میخوام این بمونه برای آینده و فراموش نشه. بنده ایمان دارم حاجتم رو میگیرم، چون من مصطفی سراپا تقصیر هیچ زمان دل یک نیازمند دلشکسته رو نشکستم و ایمان دارم جایی که اومدم برای گرفتن حاجت، پیش امامی هست که به گنهکارا هم حاجت میده. میخوام این دستخط سندی باشه برای خانواده تا بدونن کجا و پیش کی باید حاجتشونو ببرن.
#رفیق_شهید
#امام_زمان
#امام_رضا
🥀 @yaade_shohadaa
✨﷽✨
💫يَا مَوْلايَ شَقِيَ مَنْ خالَفَكُمْ
💫وَسَعِدَ مَنْ أَطَاعَكُمْ
💠ای مولای من، بدبخت شد کسی که با شما مخالفت ورزید
💠و خوشبخت شد کسی که از شما اطاعت کرد
«روزتون پر از نگاه خاص امام زمان عجل الله و شهدا»
#اللھمعجلݪوݪیڪاݪفࢪج 🌹
#زیارت_آل_یس
#بند_شانزدهم
🥀 @yaade_shohadaa
هدایت شده از محتوای کانال یادِ شهدا
#عروج_عاشقانه
🥀«۲۹ شهریور ماه»
🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹
💔همسر شهید:
دائماً برای خدمت، به جبهه و جاهای مختلفی میرفت؛ بنابراین من نیز بعضی اوقات صبرم به سر میآمد؛ اما وقتی میخواستم چیزی بگویم، میگفت: «نیمی از ثواب تمام کارهایی که میکنم، برای تو.» و من نیز وقتی میدیدم که اینگونه میگوید، راضی میشدم؛ البته همانطور که گفتم، خدا به من صبر زیادی داده بود و من تمام سختیها را میپذیرفتم.
♦️هدیه به روح شهید بزرگوار محمود قاسم پورآبادی «صلوات»
#شهید_مدافع_سلامت
🥀 @yaade_shohadaa
🥀امام خمینی«ره»:
اگر روزی اسراء برگشتند و من نبودم، درود مرا بـه آنها برسانید و بگویید خمینی در فکرتان بود.
❤️🔥شهید والامقام «طهماسب قادری نيری»
💔 شهيد طهماسب قادری نيری، یکم مرداد ۱۳۴۳ در شهر اردبیل قدم به عرصه گیتی نهاد.
عشق به اهل بيت (ع) وانجام فرامين دين مبين اسلام رانزد پدر فرا گرفت. ودر سن هفت سالگي به مدرسه رفت و علوم جديد را آموخت. چهارده سال بيشتر نداشت که مدرسه را در سال دوم راهنمايي رها کرد و به مبارزه با طاغوتيان زمان روي آورد.
با آغاز جنگ تحميلي همراه و همسنگر سربازان توحيد به مصاف باطل رفت. عمليات فتح المبين شاهد رشادت هاي او بود.
پس ازاين عمليات طهماسب رابه علت اصابت ۸ ترکش به بدنش براي مداوا به بيمارستان اصفهان اعزام کردند. قادري پس ازدلاوري هاي بسيار درعمليات والفجر ۱ در تاريخ بیست دوم سال ۱۳۶۲ درحالي که نوزده سال بيشتر نداشت غريبانه درمنطقه کرکوک عراق جنگيد.
خبر آوردند او و همرزمانش درآتش سوختند وهيچ اثری از پيکر او نيست. مادر براي او مزاری در بهشت زهرا (س) تدارک ديد و پيراهن ناصر رابه ياد او درآنجا دفن کرد.
براي تسکين خود هر روز به مزارش مي رفت. پنج سال پس از آزادی اسرا عکسی از ناصر با پيکری بی جان و شکنجه شده پيدا شد که درزندان هاي رژِيم بعثی شهيد راه حق گشته است.
پيكر شهيد طهماسب قادري در سال ۱۳۷۰ همراه با ۲۵ شهيد ديگر از جمله شهيد تندگويان وزير نفت وقت در بهشت زهرا(س) تهران به خاک سپرده شد.
♦️قرائت «سوره حمد» هدیه به روح مطهرش.
#شهدای_آزاده
#شانزدهمینچلهتوسلبهشهدا
#روز شانزدهم
🥀 @yaade_shohadaa
🌾 رمان #بی_تو_هرگز (بدون تو هرگز)
🌾قسمت: ۴۸
🌾 کیش و مات
دست هاش شل و من رو ول کرد …
چرخیدم سمتش …صورتش بهم ریخته بود …
– چرا اینطوری شدی؟ …
سریع به خودش اومد … خندید و با همون شیطنت، پارچ و لیوان رو از دستم
گرفت …
– ای بابا … از کی تا حالا بزرگ تر واسه کوچیک تر شربت میاره … شما بشین بانوی من، که من برات شربت بیارم خستگیت در بره … از صبح تا حالا زحمت کشیدی …
رفت سمت گاز …
– راستی اگه کاری مونده بگو انجام بدم … برنامه نهار چیه؟… بقیه اش با من …
دیگه صد در صد مطمئن شدم یه خبری هست … هنوز نمی تونست مثل پدرش با زیرکی، موضوع حرف رو عوض کنه … شایدم من خیلی پیر و دنیا دیده شده بودم …
- خیلی جای بدیه؟ …
– کجا؟ …
– سومین کشوری که بهت پیشنهاد بورسیه داده …
– نه … شایدم … نمی دونم …
دستش رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم …
– توی چشم های من نگاه کن و درست جوابم رو بده … این جواب های بریده بریده جواب من نیست …
چشم هاش دو دو زد … انگار منتظر یه تکان کوچیک بود که اشکش سرازیر بشه… اصلا نمی فهمیدم چه خبره …
– زینب؟ … چرا اینطوری شدی؟ … من که …
پرید وسط حرفم … دونه های درشت اشک از چشمش سرازیر شد …
– به اون آقای محترمی که اومده سراغت بگو … همون حرفی که بار اول گفتم … تا برنگردی من هیچ جا نمیرم … نه سومیش، نه چهارمیش … نه اولیش … تا برنگردی من هیچ جا نمیرم …
اینو گفت و دستش رو از توی دستم کشید بیرون… اون رفت توی اتاق …
من، کیش و مات … وسط آشپزخونه …
ادامه دارد ...
✍نویسنده: شهید مدافع حرم طاها ایمانی
⛔️کپی بدون ذکر نام نویسنده حرام است.
🥀 @yaade_shohadaa
💔هیچ وقت ندیدم که ابراهیم، به دنبال لذت شخصی خودش باشد.
لذت برای او تعریف دیگری داشت.
اگر دل کسی را شاد میکرد، خودش بیشتر لذت میبرد.
اگر پولی دستش میرسید سعی میکرد به دیگران کمک کند.
خودش به کمترینها قانع بود، اما تا میتوانست به دیگران کمک میکرد.
🥀به یاد شهید معزز شهید ابراهیم هادی
#امام_زمان
#غزه
#هفته_وحدت
🥀 @yaade_shohadaa