.
بعد کلی وقت
گیرش انداختم ،
میگم ؛
حاجی پس کی عملیات می کنین؟
عراقی ها دارن منطقه رو
آب می اندازن ها.
.
میگه ؛اون جایی که
ما می خوایم رد شیم،
ارتفاعش بیش تره،
آب نمی گیره.
بازم با دوربین
منطقه رو نگاه می کنم.
دشت مثل کف دست صاف است.
میگم ؛ گمون نکنم
این عملیات به جایی برسه.
.
روز عملیات
همونطور شد که
#حاج_حسین گفته بود.
بهش میگم؛
آخه از کجا فهمیدین؟
از رو این نقشه ها ؟
اینارو که منم دیدم!
#میخندِ و می زنه رو شونم
و میگه ؛
فکر کرده ای فقط
خودت دیده بانی بلدی؟
روایتی از یکی از رزمندگان اسلام
#شهید_حسین_خرازی
#سالروز_شهادت
#هشتم_اسفند
@yousof_e_moghavemat
گفت: امشب من این جا بخوابم ؟
گفتم: بخواب. ولی پتو نداریم.
یک برزنت گوشه ی سنگر بود.
گفت:اون مال کیه ؟
گفتم: مال هیشکی.بردار بخواب. همان را برداشت کشید رویش ودم در خوابید.
صبح فردا،سر نماز، بچه ها بهش می گفتند:#حاج_حسین شما جلو بایستید.
#شهیدحاج_حسین_خرازی
@yousof_e_moghavemat
🥀🕊💐🌹💐🕊🥀
#زندگی_به_سبک_شهدا
#سردار_رشید_اسلام
#شهید_والامقام
#حاج_حسین_خرازی
یک روز برای ناهارِ مسئولین چلوکباب بردند،
ولی غذای بقیّه ی بچه ها چیز دیگه ای بود.
وقتی #حاج_حسین از جریان مطلع شد،
پرخاش کنان به مسئولین تدارکات گفت :
چرا برای ما چلوکباب آوردید
و برای بچه ها نبردید؟
فوراً یا فکری برای اونا بکنین یا
این غذا رو از جلوی من بردارید!
بعد همـ لب به غذا نزد...
@yousof_e_moghavemat
🌴🕊🌹🥀🌹🕊🌴
#خاطرات_شهدا
#شهید_حسین_خرازی
با اتوبوس میبرمت تا حالت جا بیاد
مرخصی داشتیم و قرار شد با #حاج_حسین بریم اصفهان .
#حاجی گفت : بیا با اتوبوس بریم .
بهشگفتم : با اتوبوس؟
توی اینگرما؟
#حاج_حسین تا این حرفم رو شنید ، گفت :
گرما ؟!!!
پس بسیجی ها توی گرما چیکار میکنن؟
من یه دفعه باهاشون از فاو اومدم شهرک هلاک شدم .
پس اونا چی بگن ؟
با اتوبوس میبرمت اصفهان تا حالت جا بیاد
📚یادگاران7 «کتاب شهید خرازی » ، صفحه 33
@yousof_e_moghavemat