هدایت شده از fatemeh
طَهـ🐼ــورآ:
آفتاب یکسان و پر شور میتابد. انگار خستگی را نمیشناسد. آنقدر داغ شدهام که گویی از درون ذوب میشوم. دلآشوب زنان و کودکانی هستم که به شوق حرم پا در این مسیر گذاشتهاند. یک هفتهای میشود که اینجا پهنم و زائران قدومشان را روی من میگذارند. دختر کوچکی با پای برهنه روی من ایستاده و ظرفی پر از لیوان های کوچک آب، در دست دارد. از گرمای خودم خجالت میکشم. دخترک با زبان محلی آن آب ها را به زائران تعارف میکند. شنیدهام که به آن لیوان های کوچک مای بارد میگویند. با حس سنگینی روی خودم، حواسم از آن دخترک پرت میشود. پسر جوانی روی من مینشیند و پایش را بالا میآورد. سپس از خستگی، سرش را روی زانو هایش میگذارد. کمی بعد از گرما از جا برمیخیزد و به راهش ادامه میدهد. خوب که نگاه میکنم، کیف کوچکی را کنار جای خالی جوان میبینم. انگار وسیلهای در آن است. خدا کند پسر برگردد و کیفش را با خودش ببرد. زنی میانسال، نفس نفس زنان جلو میآید و روی یکی از صندلی ها مینشیند. چشمانش میجوشند و با غم میبارند. به نجوا های زیر لبش که گوش میدهم، دلم برایش به درد میآید. زن با حالی نزار میگوید : « پسری دارد که به تازگی سرطان خون امانش را بریده است. دلش میخواسته به پابوس آقا بیاید ولی نتوانسته.» زن دستانش را روی من میکشد وسپس آقا را به خاک پای زائرانش قسم میدهد. او آمده تا شفای پسرش را بگیرد. جوان دیگری آمده بود تا ارباب، دامنش را سبز کنند و صاحب فرزندی شود. همه برای خواسته آمدند و در میان چه خبر از کسی که ظهور را طلب کند؟ انگار همه یادشان رفته که این عالم، صاحبی هم دارد. یادشان رفته که عالم بی گل نرگس نمانده و یک نفر مانده از این قوم که برمیگردد...
#فرش
#دورهمی_دوستانه
#زبان_اشیا2
انسان شناسی ۱۲۷.mp3
11.41M
#انسان_شناسی ۱۲۷
#استاد_شجاعی #استاد_پناهیان
📌 این فرمول اساسی انسانشناسی است:
✦ نفوس انسانها، به یکدیگر متصل است !
۱ـ نفسِ دیگران، نفسِ خود توست، و تو در دیگران تجلی یافتهای!
۲ـ نفس دیگران، نفس اهل بیت علیهم السلام است که در یکدیگر جا دارند !
۳ـ نفس دیگران، نفس خداست که کاملاً حقیقتی یکپارچهاند.
- چگونه این مفاهیم را میشود ادراک کرد؟
#روضهنار ⏰#شب بیستویکم #سخنرانی
♥️ @ANARSTORY
@Ostad_Shojae
روضه خانگی - امام رضا (ع) - 1110.mp3
10.97M
🎙ای رئوف همیشه خوب، سلام...
🔻روضه #امام_رضا(ع)
🔻روضه #امام_حسین(ع)
⏱#بیش_از_ده_دقیقه | 10:21
👤کربلایی سید #مهدی_حسینی
💡 کانال روضههای کوتاهِ کاملِ خانگی
#روضهنار ⏰#شب بیستویکم #روضه
♥️ @ANARSTORY
@RozeKhanegee
روضه خانگی - حضرت رقیه(س) - 1094.mp3
11.35M
🎙 ویرونه ما هم منور شد...
🔻روضه #حضرت_رقیه(س)
⏱#بیش_از_ده_دقیقه | 10:45
👤کربلایی سید #مهدی_حسینی
💡 کانال روضههای کوتاهِ کاملِ خانگی
#روضهنار ⏰#شب بیستویکم #روضه
♥️ @ANARSTORY
@RozeKhanegee
💯چایی روضه.
نور.
جلسه #روضهنار بیستویکم.
ابتدا یک #سخنرانی، سپس #روضه میگذارم. کوتاه. بعدش یک #مداحی که حتما باید گوش کنید. بعدش بزنید روی دریافت پول یک استکان چایی که تبرک است و حتما بعدش یک چایی بخورید به نیت چای روضه. سپس برای امامِ حاضرِ بچه شیعهها دعا کنید. برای سلامتیاش. برای ظهورش. برای اینکه قلبمان از سیاهی پاک شود تا نور نزول اجلال کند.
انشاءالله با پنجاه تا چایی ادامه میدهیم. اگر کسی خواست به این روضه مجازی کمک مالی کند به خودم خبر دهد. از اینجا👇
@evaghefi
خب بریم برای سخنرانی و روضه و مداحی و چایی.
پ.ن
پول یه استکان چایی رو 500 تومن حساب کردم. دیگه سخت نگیرید.
#روضهنار ⏰ #شب بیستویکم
#جلسه_مجازی
قبول باشد. حالا که اشک ریختید بلند شوید و یک چایی برای خودتان بریزید و عکسش را بگیرید و بفرستید. در کانال زیر که عضو شوید بعد از چند ساعت ادمین میشوید و میتوانید عکس چایتان را برای بقیه به اشتراک بگذارید.
https://eitaa.com/joinchat/3507159149C9decdf8353
حتما از هشتگ #روضهنار یا #چایی_روضه استفاده کنید.
برای دریافت هزینه چایی از گروه :
💎•﴿ سفر به کائنات﴾•💎 وارد شوید.
❤️اینجا اتاق اشک است....انارها از اشک یاقوت می سازند.
مسجدِ باغِ انار.
سفر به کائنات🔻
https://eitaa.com/joinchat/3525771335Cf16f4738fe
♥️ https://eitaa.com/ANARSTORY
https://pay.eitaa.com/v/?link=uX1Oy
May 11
انباری ساکت و تاریک بود. انگار نه انگار که صبح شده باشد و سپیده زده باشد. سرفههای مکرر قالی دستباف عتیقه در گوشهای، اهالی را بیدار میکرد.
تقریبا همه بیدار شده بودند و گله ای از نفس تنگی قالی نداشتند اما چمدان جوان چینی که به تازگی به انبار منتقل شده بود، زبان به گلایه گشود.
- من نمیفهمم این چه حساسیتیه که شما از اول صبح تا آخر شب یه بند سرفه میکنی از آخر شبم تا اول صبح یه ریز اشک میریزی.
هر چه کمد در و کشو آمد که چمدان دست روی دل قالی نگذارد، نشد که نشد. قالی سعی کرد هر طور که شده، برای دقیقهای از سرفه هایش مهلت بگیرد تا حرف بزند.
- این وقت سال هوای اینجا برام تنگه.
هنوز ادامه کلامش را نگفته بود که سرفه ها دویدند میان سخنش.
چمدان از فرصت استفاده کرد برای زخم زبان زدن.
- من که از وقتی یادم میاد شما داری سرفه میکنی. کارت از حساسیت فصلی گذشته ها.
اشک از چشم های قالی جاری شده بود و گره هایش را خیس میکرد.
- آخه کدوم سالی اربعین بوده و من تو موکب نبودم؟
دوباره هوای گلویش گرفته شد و سرفه هایش را از سر گرفت. قالیچه کوچک دستباف سرش را به تنه قالی چسباند و گفت:« غصه نخور، انشاالله آقا بطلبه سال بعد با هم بریم.» کمد نفسی چاق کرد و رو کرد به قالیچه.
- دلت خوشه ها دختر. تا سال بعد معلوم نیست چی شده باشه. شش ماهه کسی به این خونه سر نزده حالا تو حرف از زیارت بردن میزنی؟ بازم اگه خود خانم بزرگ زنده بود یه چیزی.
زیپ کوچک چمدان زوزهای کشید و چرخ در رفته اش کمی جابجا شد.
- زندگی نکردی پس. کاش این پسر خانم بزرگ وقتی خواست بره تو رو هم با خودش ببره فرنگ. اونجا خوب مشتریت میشن. نفستم باز میشه.
قالیچه سرش را صاف کرد و زل زد به چشم های چمدان.
- قالی چی میگه تو چی به هم میبافی. فرنگ دیگه کدوم قبریه؟ منم از وقتی به دنیا اومدم تا الان سالی نبوده که پا به پای قالی خاک پای زائرای آقا رو سورمه چشمم نکرده باشم. ملتی که اونجان انگار از یه جای دیگه اومدن که رو زمین نیست. شایدم اونجا رو زمین نیست. اصلا میدونی چیه؟ اونجا خیلی نزدیک تره به خدا. هیچکس به فکر این زنگ و رنگ های دنیا نیست. مردم انگار همشون یکین و دنبال یه چیز، این همه راه رو پیاده طی طریق میکنن. تا نباشی نمیفهمی. طرف با خستگی چند روزه میاد و دراز میکشه روی من. منم با همه تار و پودم مشت و مالش میدم. دعا میکنم که همه خستگیش بره تو تن من و اون با قوت پا و قوت دل پا شه به راهش ادامه بده.
کمد نگاهی به قالیچه کرد و اشاره ای به قالی. تمام وجود قالی خیس اشک شده بود.
#زبان_اشیاء2
#فرش
#پیادهروی
#اربعین
از مشهد که اومدن،تا منودیدن جیغ زدن و به طرف مادرشان رفتن ؛مامان ! این فرش مون هم رنگ فرشای امام رضاست؛ آبی!
اره مامان جان، آبی نیست که فیروزهای هست.
من شدم یه تیکه از بازی های علی و هدی؛
یه تیکه صحن خیالی امام رضا،که هرروز روی من
مثلا نماز می خوندن یا جاروم می زدن یا صف
می ایستادن واسه زیارت و چایی!
یه روز تلویزیون داشت کربلا رو نشون می داد،علی رو به مامانش گفت: امام حسین هم
حرمش مثل امام رضاست؟ از همین فرشای فیروزه ای پهنه اونجام؟
-نمی دونم مامان جان من که نرفتم ولی می دونم خیلی زائر داره قربونش برم ،اونجا هم خیلی شلوغ می شه.
- دیشب تو مسجد مردم کلی وسیله آورده بودن واسه زائرا، کاش ماهم یه کاری می کردیم.
اینو هدی که بزرگتر از علی بود گفت ؛
هر سه تاشون چند دقیقه ای ساکت بودن که یه دفعه علی گفت: اصلا بیا ماهم همین فرشمون رو بدیم مثل امام رضا پهن کنن تو حیاطش.
و این جوری شد که الان من اینجام!
زیر پای زائرا وقتی خسته از راه می رسن ،یا بچه هایی که بازی می کنن .
جای مامان زهرا و علی و هدی خیلی خالیه بین زائرا.
#فرش
#زباناشیا