هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
41.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃💥تیتراژ #باغنار2💥🍃
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#باغنار2🎊 #پارت17🎬 علی املتی بدون توجه به نگاه آنها، با بیمیلی قدم برداشت و گوشهای از بازداشتگاه
#باغنار2🎊
#پارت18🎬
استاد مجاهد با دیدن برق چشمهای علی املتی، لبخندی زد.
_میدونم که عاشق این ترکیبی! بزن شارژ شی که باغ، نگهبان خوبش رو نیاز داره!
علی املتی نیز لبخندی گوشهی لبش نشست و خواست اولین لقمه را بگیرد که دخترمحی گفت:
_نگهبان خوب؟! اگه خوب بود که باغ رو دزد نمیزد!
علی املتی لبخندش جمع شد که دخترمحی لبخندی به سفیدی دندان زد.
_شوخی کردم. بالاخره اتفاقیه که افتاده!
سپس از کیفش چیپس سرکه نمکی و ماست موسیر و کمپوت با طعمهای مختلف را در آورد.
_بفرمایید. نوش جان!
علی املتی با یک ماهیتابهی املت و چند عدد هله هوله از جمله کمپوت با طعمهای هلو و آناناس، به بازداشتگاه برگشت و با صدایی نسبتاً بلند گفت:
_خونوادم بودن. واسم خوراکی آوردن. دلم نیومد تنها بخورم. بیایید همگی باهم بخوریم!
حشمت و صفدر و بقیه از لاکشان بیرون آمدند.
_ناز غیرت و محبتت جَوون!
سپس مشغول خوردن شدند. در این میان، پسری توجه علی املتی را جلب کرده بود. پسری که از وقتی علی املتی وارد بازداشتگاه شده بود، جیکش در نیامده بود. پسری که یک دستش را باندپیچی کرده و همش توی خودش بود.
_میگم آقا صفدر، این پسره واسه چی کُما زده؟!
سپس با چشم به آن اشاره کرد.
_کُما؟! سُر و مُر و گنده اینجا نشسته. بعد میگی توی کُماست؟!
علی املتی پوزخندی زد.
_نه؛ منظورم این نبود. شما سربازی نرفتید؟!
_نُچ. معلوم نیست سرباز فراریام؟!
علی املتی لقمهی داخل دهانش را قورت داد.
_کُما یه اصطلاحیه که توی سربازی، به کسی که غمبرک زده و توی لاک خودشه میگن. حالا جدی این پسره چرا اینجوریه؟!
_نمیدونیم والا. از اونموقعی که اومده، لام تا کام حرف نزده! اصلاً توی باغ نیست. یعنی از اولش هم نبود. از من میشنُفی، خودت رو درگیرش نکن. غذات رو بخور!
اما علی املتی، نگاهش را از روی پسر برنداشت. چهرهاش آشنا بود، اما او را کجا دیده بود؟! یاد شب دزدی افتاد و آن دستان باندپیچی شده! فکر اینکه پسر، همان دزد باغ باشد، آزارش میداد. اما دزد جفت دستانش باندپیچی شده بود و این پسر یکی از دستانش. اصلاً اگر او دزد باغ باشد، باید تا الان به دادسرا فرستاده میشد؛ نه اینکه همچنان در بازداشتگاه باشد. البته آشنا بودن چهرهاش، ربطی به شب دزدی نداشت و کلاً انگار قبلاً، خود او یا عکسش را دیده بود!
با تابیدن نور خورشید به صورتش، انگار جان تازهای به او بخشیده بودند. دستانش را به سوی آسمان بالا برد و با لحن مخصوص خودش گفت:
_اوس رحیم، واسه همه چیزت شکر! بالاخره نمردیم و باز این آسمون رو دیدیم!
این سخن علی املتی، پس از آزاد شدن از بازداشت دو روزه بود که خب البته جوابی جز ریخته شدن فضلهای سبز رنگ و لجنی بر روی دماغش نگرفت.
_ای به خشکی شانس! مگه نمیگن شکر نعمت، نعمتت افزون کند؟! پس این بلای آسمونی چی بود؟!
رشته افکار ذهن علی املتی، با صدای کشیده شدن لاستیکِ موتوری که کنارش ترمز کرده بود، پاره شد. شخصی با لباس تمام سیاهرنگ و اسپرت، کنارش ایستاده بود. علی املتی دهانش اندازه غار علیصدر باز شده بود که شیشهی کلاه کاسکت بالا رفت.
_سلام بر علی آقای حبس کشیده! بگو ببینم، املت معروفت به بازداشتگاه هم سرایت کرد یا نه؟!
سپس بدون اینکه منتظر جوابی باشد، ادامه داد:
_زود بپرید بالا که خیلی کار داریم!
علی املتی تک خندهای کرد.
_بَه علی آقا پارسائیان. پارسال دوست، امسال جاست فِرِند! از اینورا؟!
علی پارسائیان همزمان با جویدن آدامس، توضیحات کامل را ارائه داد.
_اولاً دلم نیومد شبیه این بیکس و کارا آزاد بشید. دوماً بچههای استاد دارن از ترکیه میان و اومدم شما رو ببرم فرودگاه که بچهها با عمو املتیشون آشنا بشن!
علی املتی ابروهایش بالا رفت.
_ترکیه؟! مگه بچههای استاد یزد نبودن؟!
_چرا. ولی برای اینکه حال و هواشون عوض بشه و کمتر به نبودِ پدرشون فکر کنن، رفتن ترکیه!
علی املتی دستی به ریشهای تیغ تیغیاش کرد.
_عجب! حالا با همین موتور باید بریم؟!
علی پارسائیان کلاه کاسکت دیگری برداشت و رو به علی املتی گرفت.
_بله. چون وقت زیادی نداریم. همه توی فرودگاه منتظرن و باید جیرینگی خودمون رو به اونجا برسونیم!
علی املتی که ترس از سوار موتور شدن در چهرهاش موج میزد، پس کلهاش را خاراند که علی پارسائیان ادامه داد:
_نگران نباشید. دستاتون رو دور کمرم حلقه کنید و توی دلتون آیهالکرسی بخونید!
علی املتی لبخند زورکیای زد و نفس نیمه عمیقی کشید؛ البته همچنان استرس در چهرهاش مشهود بود!
در طول راه، علی پارسائیان از بس شوتیوار میرفت که آدم شک میکرد سگ دنبالش کرده یا یوزپلنگ ایرانی! علی املتی که دید تحمل کردن این میزان از سرعت، از توانش خارج است و لوزالمعدهاش به حلقش آمده و جای کلیه و رودهاش هم عوض شده و عملاً تمام امعاء و احشاء بدنش ترکیده، سعی کرد با سوال پرسیدن سر خودش را گرم کند...!
#پایان_پارت18✅
📆 #14020118
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
آغوش
امسال عید، بالاخره کنار مادرش بود. حقوق پنج میلیونیاش را هنوز نریخته بودند. توی ماموریت، بین برف و قاچاقچیها مانده بود. برای اولین بار سوار هواپیما شد. رسید. توی کوچه برایش حجله بسته بودند.
حیدر جهانکهن #پیاده #داستانک #عید
تقدیم به شهید داوود جاودانیان و همهی شهدای مرز کشور
@piade63
@piade63
https://eitaa.com/joinchat/1105920033C30c5a941ac
هدایت شده از زندگی پس از زندگی
✅ قسمت پانزدهم_ حلالیت
17 فروردین 1402👇
https://telewebion.com/episode/0x62a6ad8
خودسازی(رفع نیاز)
رسول خدا(ص):
کسی که برای رفع نیاز برادر مومن خود کوشش نماید مانند این است که نُه هزار سال خداوند متعال را عبادت نموده در حالی که روزها را روزه گرفته و شب ها را هم شب زنده داری نموده است. بحارالانوار/ج74/ص315
این همه سفارش و این همه فضیلت برای این است که انسانها نسبت به هم بی تفاوت نباشند.
مرکز فرهنگی هاتف
#احادیث_روزانه
pay.eitaa.com/v/p/
پهلوگرفته
زن احساس کرد چند نفر به سر و پهلویش میکوبند. چشمانش را بست. طعم خون توی دهانش پیچید. تیزی چاقو را چند جای بدنش چشید. اشک گرم، چکید روی کلمات سنگ سرد؛ « شهید امنیت... »
- عیدت مبارک رودم.
حیدر جهان کهن #داستانک #عید #آرمان_علی_وردی #روح_الله_عجمیان #شهدای_امنیت #پیاده
@piade63
@piade63
https://eitaa.com/joinchat/1105920033C30c5a941ac
✨داستان
🌙کفتار دادن
شبنم با گریه وارد حیاط شد. کنار دیوار نشست. مادر و رضا پیش او رفتند. مادر دستش را روی سر شبنم کشید. گفت: «چی شده عزیزم؟»
شبنم با دست راستش، محکم چادر را زیر گلویش گرفت. آب بینیاش را بالا کشید و گفت: «حالا... باید... شصتاد روز... روزه بگیرم... تازهاش هم... پول ندارم... که همان را بدهم.»
مادر و رضا به همدیگر نگاه کردند. مادر کنار شبنم نشست. گفت: «چرا باید شصتاد روز نه، شصت روز روزه بگیری؟»
رضا چهار زانو روبهروی شبنم نشست. گفت: «چادرت را ول کن. انقدر فشارش دادی، خون توی دستت نمیرود.»
شبنم چادرش را ول کرد. به دستش نگاه کرد. آب بینیاش را بالا کشید. گفت: «دستم که چیزی نیست.»
رضا خندید و گفت: «گفتی برای چی پول نداری؟»
شبنم به او نگاه کرد. گفت: «برای اینکه کفتار بدهم.»
مادر و رضا دستشان را جلوی دهانشان گرفتند تا نخندند. مادر گفت: «کفاره عزیزم. حالا چی شده؟»
شبنم چادر سفید و گل گلی را روی سرش جلو کشید. گفت: «بله همان. ما داشتیم روی زیر انداز با مریم خاله بازی میکردیم. یک موتور از کنارمان رد شد. طوری گاز داد که دودش توی گلوی ما رفت. حالا روزهام باطل شد.»
سرش را پایین انداخت. مادر او را بلند کرد. چادرش را روی دست رضا گذاشت. گفت: «بیا برویم صورتت را کنار حوض بشویم. روزهات باطل نشده عزیزم.»
شبنم به رضا نگاه کرد. گفت: «مگر نگفتی دود زیاد توی گلویم برود روزهام باطل میشود؟ تازهاش هم، گفت که باید شصتاد روز روزه بگیرم و همان که گفتید را بدهم.»
رضا از جایش بلند شد. گفت: «من فقط چیزی که بیبی گفت را برایت گفتم.»
مادر شیر آب را باز کرد. صورت شبنم را شست و گفت: «خودت رفتی جلوی اگزوز موتور تا دود را بخوری؟»
شبنم ابرویش را بالا برد. گفت: «نه»
مادر لبخند زد و گفت: «پس روزهات درست است. دفعهی بعد با دقت به چیزی گوش کنید تا اشتباه نکنید.»
شبنم دستش را روی صورتش کشید. گفت: «پس من بروم به مریم بگویم. چون وقتی گفتم روزهاش باطل شده، او هم شروع به گریه کرد.»
به سمت در حیاط دوید. رضا چادر را بالا گرفت. گفت: «این را نمیخواستی؟»
شبنم چادر را روی سرش انداخت.
خالقی
ʲᵒᵛᶦⁿ↯°♡-
『 @salam1404 』🌱
لاالهالاالله ۱٠.mp3
23.52M
مجموعه صوتی #لاالهالاالله ۱٠
#استاد_شجاعی
#استاد_عالی
هر چیزی، هر عملی، هر نیتی و ...
روز قیامت وزن دارد و در ترازوی آنجا وزن میشود ؛ جز #لاالهالاالله
• این جمله یعنی چه؟
• مگر لااله الا الله هم "وزن کردنی" است؟
@Ostad_Shojae
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید آوینی:
وای بر آن کس که در صحرای محشر سرازخاک بردارد و نشانه ای از معرکه جهاد در بدن نداشته باشد
#جهاد_تبیین
💬 #jahadgraphic2
@ANARSTORY