eitaa logo
"𝐀𝐢𝐥𝐀𝐟𝐬𝐡𝐚𝐫"
276 دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
4.8هزار ویدیو
72 فایل
تاریخ چنلمون ⚣︎۱۴۰۰/۴/۱۰⚣︎ ایدی مدیر ㋛︎ @Mohammad_1_9
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤❤️‍🔥🖤❤️‍🩹🖤❤️‍🔥🖤❤️‍🩹🖤 رمان : شوق پرواز🕊 چهارم 🖤❤️‍🔥🖤❤️‍🩹🖤❤️‍🔥🖤❤️‍🩹🖤 شکیبا نادری بیتا: پسره رو گذاشتی در اتاق رو قفل کردی؟ ابراهیمی: آره قفلش کردم بیتا: خیله خب حالا همینجوری نشین اینجا ور و ور منو نگاه کنی برو تیر رو از پاش دربیار بعد پاشو ببند بعدش یکم غذا و آب هم براش ببر ابراهیمی: اه ولشکن بابا مگه من دکترممم!؟ بیتا: اه از دست تو شکیبا تو برو تیر رو از تو پاش دربیار شکیبا: ام..ا اما من که نمیتونم میترسم ابراهیمی: یعنی چی میترسم! اگه این کاریو که بهت میگیم انجام ندی خبری از پول نیست اون وقت مادرت عمل نمیشه و میمیره! یالا برو شکیبا: باشه چشم میرم😢 چشمام رو باز کردم دیدم تو یه جا دیگه هستم و اینبار درد پام بیشتر شده بود خیلی تشنم بود تیره و تار همه جا رو میدیدم که یکدفعه یه خانمی در اتاق رو باز کرد و اومد تو شکیبا: حالت چطوره؟ داوود: به تو ربطی نداره ابراهیمی وارد شد ابراهیمی: از این سوال نپرس جواب درست نمیگیری شکیبا: کامران تو برو بیرون ابراهیمی: باشه ولی از من گفتن بود شکیبا: میخوام تیر رو از پات دربیارم و بعدش جای زخمتو ببندم تا حالت بهتر شه داوود: تو غلط میکنی دست به پای من بزنی شکیبا: داری کاری میکنی که با زور باهات رفتار کنم داوود: هرجور میخوای رفتار کن ولی من نمیزارم دستت به پام بخوره شکیبا: کامرانننن بیا اینجا ابراهیمی: چیه چیشده شکیبا: میگه نمیزاره دست به پاش بزنم ابراهیمی: چیه جوجه فکولی دلت میخواد بمیری شکیبا : حالا چیکار کنیم نمیشه اینجوری ابراهیمی: بهتره که بیهوشش کنیم ابراهیمی جلو اومد داوود: نههه نمیزارم اما داوود رو بیهوش کرد ابراهیمی: بیا شکیبا حالا کارتو کن شکیبا: مطمئنی که کامل بیهوش؟ ابراهیمی: آره همینجوریم بیهوشش کردم آوردمش اینجا شکیبا: خیله خب پس برو وسایل پزشکی منو از توی اون کمد بیار داشتم تیر رو از توی پاش در میاوردم که دیدم چشاشو باز کرد و داد میزد و هی خودشو تکون میداد شکیبا: کامرانننن بیا سریع اینجا ابراهیمی: چیشده شکیبا: مگههه نگفتی بیهوشه پس چرا اینجوری شد ؟!! ابراهیمی : نمیدونم عجیبه ، عیب نداره بیهوشی رو بیخیال خودم الان میگیرمش که تکون نخوره تو کارتو کن شکیبا: با..شه باشه داوود: آخخخخخخ ولم کنین عوضیای بی شرف 😩 آخخخخخخخ آخخخخخ😭😖 ابراهیمی: دهنتو ببند ساکت شو بزار کارشو کنه شکیبا: تموم شد حالا دیگه میتونی ولش کنی ابراهیمی: خیله خب باشه خب دیگه شکیبا پاشو بیا بیرون ولش کن دیگه شکیبا: ولی درد داره ای کاش اینطوری نمیکردیم ابراهیمی : ولش کن دیگه تو کار خودتو انجام دادی پاشووو داوود: آیییی آخ خدایاااا دارم میمیرمممم😫😣😭 محمد پس کجایی😓 ادامه دارد... 🖤❤️‍🔥🖤❤️‍🩹🖤❤️‍🔥🖤❤️‍🩹🖤
🤍🌱🤍🌱🤍🌱🤍🌱🤍 رمان: شوق پرواز🕊 دوم بیست و هشتم 🤍🌱🤍🌱🤍🌱🤍🌱🤍 خانه لیلا🏠 شکیبا: از اون موقعی که داوود رفته بود چند روزی گذشته بود و حالم خیلی خراب شده بود و همش به فکرش بودم دلم براش تنگ شده بود و تو فکر این بودم که برم و خودمو تحویل بدم چون این تنها راهی بود که شاید شاید میشد داوود رو دید تو فکر و خیالات بودم که یهو صدای زنگ در اومد ، از بس که فکر داوود بودم فکر کردم شاید داوود باشه و برای همین با شوق زیاد زود رفتم و در رو باز کردم اما اون چیزی که من فکر میکردم نبود و چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم‼️ شکیبا:😳😳😶 سریع خواستم در رو ببندم که ابراهیمی پاشو گذاشت لای در شکیبا:جیغغغغغغ😫 ابراهیمی: در رو نبنددد😠 من زور میکردم تا در رو ببندم و ابراهیمی هم زور میزد تا در رو باز کنه تا بالاخره تونست اومد داخل و در رو بست ابراهیمی: فکر کردی دیگه دستم بهت نمیرسه ها! شکیبا: تتت تو چجوری اومدی اینجا😢 ابراهیمی: به لطف دوست عزیزت لیلا شکیبا: امکان نداره ابراهیمی: به نفعت که باور کنی اون جای تورو لو داد شکیبا: آخه چجوری😣 ابراهیمی: پول که باشه همچی امکان پذیر میشه😏 شکیبا: من قدم به قدم عقب میرفتم و ابراهیمی هم جلوتر میومد تا یهو اسلحه ای از پشتش درآورد و گذاشت رو پیشونیم ابراهیمی: این دم آخری وصیتی نداری چون میخوام بفرستمت اون دنیا😆 راستی منم باورم نمیشه لیلا که دوست صمیمیت بود چرا جای تو رو لو داد ها؟!😄🤣 ابراهیمی درحالیکه اسلحه رو گذاشته بود رو پیشونیم مدام هی حرف میزد و برای خودش میخندید اما من توی اون لحظات پراسترس و دقایق آخر فقط به فکر داوود بودم و چیزی از حرفاش نمیشنیدم قلبم داشت آتیش میگرفت از اینکه نتونستم به داوود برسم اما حداقل تونسته بودم کمکش کنم و این خوشحالم میکرد ولی دیگه باید با دنیا خداحافظی میکردم و ترکش میکردم و تازه بود که پی بردم دنیا چقدر فانی و ما همیشه اون کسایی رو که دوست داریم ببینیم نمیبینیم ولی دشمناتو هی میبینی و جلوت سبز میشن . برام سخت بود که باور کنم لیلا جای منو لو داده اما باید باور میکردم چون عین واقعیت بود و ای کاش بعضی از واقعیت ها خواب بود و بعضی از خواب ها واقعیت همیشه از خودیا زخم میخوری همونایی که تو برات خیلی ارزش داشتن! درست بود که قراره بمیرم ولی داوود چه زنده باشم چه مرده همیشه توی قلب من جا داره🫀 ابراهیمی: دیگه حوصلم سر رفت بسه دیگه شکیبا:🥺🥺 ابراهیمی:😏😏 صدای گلوله💔🩸 ادامه دارد... 🤍🌱🤍🌱🤍🌱🤍🌱🤍 تینا