💙💙💙💙💙💙💙
💙💙به نام خدا 💙💙
💙بسم الله الرحمن الرحیم 💙
رمان محمد
پارت ۷
#فرشید
رسول سرم داد کشید و منم رفتم بیرون . داشتم میرفتم پرستار ها رو صدا بزنم که دیدم رسول داد کشید پرستتتااااررررر
برگشتم تو اتاق . رسول رو گرفتم و بردم بیرون تا دکتر ها کارشون رو انجام بدن .
رسول عین بچه ها شده بود و گریه میکرد و این طرف و اون طرف میرفت .😱😵😵😵
من خودم خیلی نگران بودم . تیر رو من احمق زدم 😰😨😱
هی جلو چشمام رژه میرفت رسول .....
فرشید : بگیر بشین
رسول : نمیتونم
فرشید : با راه رفتن تو چیزی درست نمیشه
رسول : ولی با غلط کردن های تو هم چیزی درست نمیشه .
فرشید : من از قصدنزدم
رسول : برو بابا ...
عصبانی شده بودم دیگه پاشدم و رفتم پیش رسول ....😡😡😡😡😡
فرشید : رسول ؟
رسول : چیه ؟
رسول رو سریع بقل کردم . طوری که دستاش کنا بدن خودش بود و اگر هم میخواست بره نمیتونست . با تمام قدرتم فشارش دادم ....
رسول گریه کرد
☹😭😭😭🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
منم گریه ام گرفت ....
دکتر و پرستار ها آمدن بیرون . با دیدن اونها فقط دست رسول رو گرفتم و کشوندم سمت اتاق ....
فرشید : چیشد آقای دکتر
رسول : داوود چطوره؟
دکتر : متاسفانه .......
💙💙💙💙💙💙💙
💙💙💙💙💙💙
💙💙💙💙💙
💙💙💙💙
💙💙💙
💙💙
💙
💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫
💫💫💫💫
💫💫💫
💫💫
💫
💫به نام یگانه هنرمند هستی 💫
💫بسم الله الرحمن الرحیم 💫
💫رمان محمد 💫
💫نویسنده: ریحانه 💫
پارت ۱۳
#فرشید 💫توی نمازخونه ای که هیچ کس نبود نشسته بودم و داشتم با خدا حرف میزدم .
نمازم رو که خوندم یکی دو ساعتی همونجا خوابیدم . پاشدم و دوباره وضو گرفتم و نشستم سر سجاده و سرم رو تکیه دادم به دیوار ....
فرشید: خدایا میدونم بنده ی خوبی نیستم که کمکم کنی .. ولی آنقدر هم بد نیستم که جواب دعا ها و نماز ها و نیاز هام رو ندی خدا ....
من خیلی دوستت دارم و میدونم تو هم منو دوست داری .
ولی فقط تو از راز دل من باخبری . من هیچ کس رو به جز تو ندارم که بتونم باهاش راحت باشم .
خواهش میکنم حال داوود خوب بشه . خواهش میکنم خدا . ازت میخوام که حال داداش داوود خوب بشه هر چه زود تر . 🥺🥺🥺🥺🥺🥺
سرم رو گزاشتم رو سجاده و بیصدا اشک ریختم .
فرشید : اگه اتفاقی براش بیفته همش تقصیر منه... اگر چیزیش بشه من بودم که بهش شلیک کردم خدا ....
سرم رو بلند کردم و کامل تکیه دادم به دیوار دستم رو گزاشتم رو پام ...
در نمازخونه که باز شد ، نمازخونه روشن شد.
رسول : سلام . معلوم هست تو ۴ ساعت اینجا چیکار میکنی ؟🙄
فرشید : ۳ ساعت آقا رسول 😐
رسول : وقت دنیارو میگیره با این حرفات . پاشو پاشو بریم که محسنم آمده .
فرشید : اوه اوه . اون منو ببینه گردنم رو میزنه . من نمیام 😓
رسول : فرشیددددددددد 😬😵😤😤
فرشید: ها ؟
رسول : پاشو . یه خبر خوب دارم برات .😆
فرشید : بچه گول میزنی ؟😑
رسول : پاشو ، اگه پانشی نمیگم 😝
فرشید : اگه اینجوریه عمرا اگه پاشم 😐
رسول : داوود ....
فرشید: داوود چی ؟😨
رسول :میزاری بگم ؟؟؟؟؟😤
فرشید : زود تند سریع بگو رسول 🥲
رسول : داوود به هوش اومده فرشید 🤗
نفهمیدم رسول درست چی گفت ولی پاشدم و رو به قبله نشستم و فقط داد زدم : خدایا شکرت 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
خدا صدام رو شنیده ... بهم جواب داده . حال داوود خوب شده . خدایا ممنونم . دوباره بقضم شکست و برای اولین بار پیش رسول گریه کردم 🥺🥲🥲🥲🥺🥺🥺
💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫
💫💫💫💫
💫💫💫
💫💫
💫
به نام خدا💖
تلخــ💔ــی و شیرینــ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت دهم🌷
#ستایش
داوود:مامان ستایش اروم باشین😥بابا از این موضوع چیزی نفهمه ناراحتی قلبی داره براش خطره باشه؟
_:برو داداش ما حواسمون هست😭
داوود:درارو قفل کنین شاید مارو تحت نظر داشته باشن و امکان داره بریزن تو خونه😢به هر حال مواظب باشین😓
#داوود
حل حولکی لباسامو پوشیدم و رفتم سایت.
_:سلام بچه ها.ببخشید دیر وقت مزاحمتون شدم😓
فرشید:نه داداش.وحیدم مث برادر خودمونه😉
رسول:کوشی ستایش خانمو اوردی؟
_:اره.ابن شماره هست.ببین میتونی فردی که تماس گرفت و پیدا کنی😕
رسول:داوود.دوباره همین شماره زنگ زد
_:گوشی بده من😰الو بفرمایید؟
ناشناس:چیه هول کردی؟ترسیدی بچه جون😏داداشت سالمه البته فعلا😈
رسول خیلی یواش گفت:داوود.همینطور باهاش حرف بزن.
من سرم و تکون دادم.
من باخشم:تو کی هستی😤از جون برادرم چی میخوای😠گوشیو بده میخوام با داداشم صحبت کنم.
ناشناس:اوخی😏دلت برای داداشت تنگ شده😆
_:میگم گوشیو بده دست داداشم😡
ناشناس:باشه بابا😂
وحید با صدای خشک:الو داداش🤕
_:جان داداش😰چیکار کردن تورو😣خوبی😥
وحید:من خوبم🤕حواست به ستایش و مامان و بابا باشه،اینا مبخوان بکوش...
بعد صدای داد وحید و شنیدم.
_:الو داداش😰چیشده؟😨وووووححححیییید😱😱
تلفن غط شد.
فرشید:چی گفت🤨میخوان ستایش خانم و بکوشن😱
اقامحمد:چرا وایستادین☹️بدویین بریم طرف خونه داوود اینا😣رسول تو کارتو سریع انجام بده
#فرشید
رفتم تو ماشین.تو راه بودیم گوشی داوود زنگ خورد.ستایش خانم بود.
داوود:الو ستایش؟
ستایش:داداش به دادمون برس😭دارن میان تو خونه😭بدو داداش دارن درو میشکنن😭😭😭
بعد ستایش خانم جییییغ کشید😱😱
داوود:سسستتتاااایششش😰😰😰😰فرشید یکم تند برو😡
منم به خاطر اینکه ستایش خانمو داشتن اذیت میکردن گازشو گرفتم و رفتم😥
تا پارت بعدی شما و استراباتون تنها میزارم😜
به نام خدا💖
تلخــ💔ـی و شیرینــ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت یازدهم🌷
#فرشید
رسیدیم اونجا در بسته بود.
داوود:بیاین از در پشتی بریم
در و باز کردیم و رفتیم تو
اقامحمد:گوهر اینجا چیکار میکنه؟
سعید:اقا😳گوهر کیه؟
اقامحمد:زن اول...مامان بهاره😐
سعید:اوووه😮جالب شد
فرشید:اون ستایش خانم نیس دارن اذیتش میکنن🤨
ستایش:ولم کنین😬از جون ما چی میخواین😣نامحرمی عوضی😤بهم دست نزن😡
ساعد:خفشو🤬
بعدن شروع کردن به کتک زدن ستایش خانم.😥
منم موتور غیرتم روشن شد و میخواستم برم که اقامحمد دستمو گرفت:وایستا فرشید.به نیروهای پلیس احتیاج داریم.امیرحسین زنگ بزن به عارفه خانم بگو نیرو احتیاج داربم.حتما خودشون و چند همکار زن به همراه داشته باشن.
امیرحسین:چشم اقا..
داوود:اقا نمیشه ک دست رو دست بزاریم اینجا بشینیم تا نیرو برسه😬دارن خانوادمو نابوت میکنن🤬
_:اره اقا منم میرم.
اقامحمد:کجا بشینین.اگه الان بریم ممکنه ما هم بگیرن پس بشینین نیرو بیاد بعد حمله و شروع میکنیم.
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینــ❤️ــی زندگــ💍ـی
پارت دوازدهم🌷
#فرشید
امیرحسین:اقا تو راهن میرسن.
سعید:اقا همه متهم هایی که تاحالا زیر نظرشون داشتیم اینجان:شریف،ساعد،سادیا،گوهر ضیغمی😐
داوود:اقا اون زنه کیه؟تاحالاندیدمش؟
اقامحمد:منم نمیشناسمش.الان عکسشو برای سایبری میفرستم.علی،اون عکسی که الان برات فرستادم به دستت رسید؟
علی:بله اقا.رسبد.
اقامحمد:مشخصاتشو میخوام
علی:چشم الان....اقا اسمش ازیتا نعمتیه(همون بهار عسگری خودمون) مجرده.متولد ۱۳۷۶.جرمم داره.سه بار برای دزدی دستگیر شد و سرهم هفت سال حبس بود.
اقامحمد:باشه ممنون علی❤️
امیرحسین:جانم عارفه؟باشه. اقامحمد پلیسا تو مقیتشونن کی حمله کنیم؟
اقامحمد:یک دقیقه وایستن الان درستش میکنم.همه پخش شن سریع.
گوهر:داداش بیشعورت کجاس دخترخانم؟
ستایش با بیحالی:به مامان و بابام کار نداشته باش🤕بزار راحت باشن.با من تسوی حساب کن
گوهر:من با ادمای قویتر از خودم میجنگم نه با ادم ضعیفی مثل تو.میگم داداشت کجاس🤬
ستایش:تو اول بگو داداش وحیدم کجاس😑
گوهر:سوال منو با سوال جواب نده احمق😡🤬🤬
یک سلی زد به ستایش خانم😥
اقامحمد:از کارتون دست نگه دارین.خانم ضیغمی با ستایش خانم کار نداشته باش.درست مثل بچه ادم تسلیم بشین.محاصره شدین اگه مقاومت کنین مجبوریم حمله کنیم😤
گوهر:به به فرمانده😀بالاخره از سوراخ موشت اومدی بیرون😏
سعید:همینطور که گفتن حرکت نکنین🙄
ازیتا:اه کع اینطور😏قایم موشک بازیه.منم بلندم بازی کنم😋
اسلحشو در اورد و شلیک کرد.
#داوود
ازیتا نعمتی شلیک کرد قشنگ از بیخ گوشم رد شد😓ما هم شروع کردیم به شلیک کردن.
اقامحمد:حالا پلیسا وارد عمل بشن.
عارفه خانم و تیمش وارد خونه شدن.منم تو اون شلوغ پلوقی دنبال مامانم و بابام و ستایش میگشتم.همه جای خونه و دور زدم😰
ساعد جلوم سبز شد:داوود خان درسته؟اسلحتو بنداز مگرنه شلیک میکنم
_:خواهرم و کجا بردین؟مامان و بابام کجان😠
ساعد:میگم اسلحتو بنداز🤬🤬🤬
تا پارت بعدی😘😘😘
پارت بعدی با اتفاقای تلخ میام پیشتون😔🖤
به نام خدا💖
تلخــ💔ـی و شیرینــ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت سیزدهم🌷
#داوود
اسلحمو انداختم.ساعد دستامو بست.میخواست منو از بالا پشت بوم خونمون بندازه پایین😱😱
😱😱😱
که...عارفه خانم از پشت ساعد ظاهر شد:ساعد عامر اسلحتو بنداز،دستاتو بزار رو سرت برگرد سریع😠
ساعد:اگه انجام ندم چی😏
عارفه:اگه انجام ندی مجبورم راه دیگه و طی کنم.زود سریع😡
همون کاری که عارفه خانم گفت ساعد انجام داد.عارفه خانم دستای ساعد و دستبند زد و دستای منو که ساعد با طناب بسته بود و باز کرد
داوود:ممنون عارفه خانم😚❤️
عارفه:فعلا جای خوبی برای تشکر کردن نیس اقاداوود😐فعلا باید خانوادتونو پیدا کنیم🙄
داوود:اره😅
روبه ساعد کردم:ساعد،میشه بهم بگی خواهرمو مامانو بابام کجان؟
ساعد:به یک شرط بهت میگم
داوود:چه شرطی🤨
ساعد:به سادیا،خواهرم کار نداشته باشین.سادیا بیگناهه.🤧من اوردمش تو این بازیه کثیف😖
داوود:باشه.تو بگو من از قول میدم از خواهرت مواظبت کنم.
ساعد:خواهرت ستایش،قرار بود ازیتا ببرتش زیرزمین تا کارسو تموم کنه.😏پدرتم تو سرویس بهداشتیه من قایمش کردم.مادرتم...دست سادیاست😏نگران مامانت نباش.سادیا قلب پاک و مهربونی داره،نمیزاره مامانت اذیت بشه😉
داوود:خیلی خوب☹️عارفه خانم ببخشید تنهاتون میزارم اما بابد برم دنبال خوانوادم.ساعد،شرطی که گذاشتی قبول اما دعا کن بلایی سر خواندم نیومده باشع🤬
#فرشید
ما تو خونه داوود اینا درگیر بودیم که تو این شلوغی ازیتا را دیدم که دهن ستایش خانم و گرفته و داره میره زیر زمینی.
منم به صورت نامخصوص تقیبش کردم😎
به نام خدا💖
تلخـ💔ــی و شیرینــ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت چهاردهم🌷
#فرشید
ازیتا:خوب دختر خانم.اماده مرگ هستی🤪
ستایش:مامان بابام کجان🤕
ازیتا:جاشون عمنه.اماده مرگی😏
ستایش:بزننننننن🤕بزننننننن خلاصم کنننننن😓زوووووود باش🤕
ازیتا:خوبه😏افرین بهت که انقدر برای مردن لحظه شماری مبکنی👏😂
فرشید:از جات تکون نخور🔫😡
ازیتا:اه سلام اقای چشم قشنگ😂
ستایش:اقا فرشید....😳🤕😨
فرشبد:ستایش خانم و ولش کن بره😥
ازیتا:بزارم بره🤨حالت خوبه؟من این همه زحمت کشیدم که به اینجا برسم بعد ولش کنم بره😠
فرشبد:من و جای ستایش خانم بکش.🙁عیرادی نداره که؟
ازیتا:بروبابا جوجع😝من دلم میخواد خواهر یکی از امنیتیا را بکشم😎
فرشیذ:خوب یکی از امنیتیا را بکش😟
ازیتا:به دردم نمیخوری🤥من یا همین دختر لال را میکشم یا داوودو😤
منم به پاش شلیک کردم و افتاد زمین رفتم اسلحشو از کنارش برداشتم و دستای ستایش خانم و باز کردم.
ستایش:برادرم کجاس اقافرشبد🤕😰
فرشید:نمیدونم😐بیاین پیداش مبکنیم
ازیتا هم با همون پای تیرخوردش تونست فرار کنه.
فرشید:ااااه😬از دستمون فرار کرد.اقامحمد ازیتا نعمتی از دستمون فرار کرد😓
اقامحمد:با ستایش خانم بیاین بالا مراقب باشبن.
فرشید:چشم اقا🤕ستایش خانم دنبال من بیاین😌
👌👌👌
👌👌👌👌👌
😜😜😜
حکایت عشق🥰
😶پارت ۸۱😶🤥
ادارههههه😍😍😍😍
#فرشید
چقدر دیشب خوش گذشت من که حال کردم دمتون کرم ما که خیلی خندیدم😂😂
رسول:تو که فقط داشتی میخوردی داداش کی وقت کردی اصلا به ما نگاه کنی و بخندی😂😂
سعید:این دفعه حق با استادههههه همه به استاددددد تعزین کنیین که ایشون اصلا یا کسی شوخی ندارن😂😂😂😂😂
داوود:بچه ها چقدر میخندین دیشبم فقط میخدیدین بسه دیگه به کارتون برسین😊
رسول:داوود تو دیشب حالت خوب نبود چیزی شده امیروزم کلافه ایی
داوود:چیزی نشده داداش فقط خستم همین
سعید:داوود رستا چطوره حسین ماشالله بزرگ شدنا داوود دیگه داره پیر میشه خودتو واسه نوه داری آماده کن داداش در اینده😅😅😅
داوود:میام چشماتو در میارما سعید
فرشید:اقای مثلا محندسسسس
سعید:با من بودی
فرشید:نه با کامپیوترم بودم😂😂
پاشو برو سر پستت تا اقا محمد پوست کله مارو دونه دونه نکنده
سعید:اره راست میکه بچه ها فعلا
رسول:خداحافط
محمد:سلام سلاممم به همه خوب چخبررر
رسول جان اینو بده به محمد مهدی عطیه گفت دیشب یادش رفته بیاره براش😊
رسول:چرا زحمت گشیدید اقا خیلی خوشگله دستتون دردنکنه😁
محمد:قابلی نداره
خوب.... بریم سمت پرونده.... خوب داوود توضیح بده....
داوود:فهمیدیم که...............
تلفن رسول.....
محمد:رسول جان تلفونت زنگ میخوره
رسول:ببخشید من الان میرسم خدمتتون😊
جانممممم😊.........
ستاره:سلام رسول جان خوبی ببخشید بهت زنگ زدم میدونستم جلسه ایی😊
رسول:اشکال نداره عزیزم بگو
ستاره:کی میرسی خونه
رسول:همینو میخاستی بگی😂
۹ خونه ام....
ستاره:باشه😊😊
رسول:از دست تووو😂😂😂😂
رسول:خوب من اومدم قربان کجا بودیممم.....🙃
۹ شبببب.... 😊
تاپارت ۸۲ خدانگهدار☺️😃
😍😍😍😍😍
😍😍😍😍😍😍😍😍
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ــی
#ستایش
ستایش:مامانم بیمارستانه به به من چیزی نگفتین😣
از ون پیاده شدم.
عارفه:کجا میری ستایش برو پیش بابات.
ستایش:من میخوام برم پیش مامانم.خودم تنها میرم.
فرشید:چیه چی شده؟
ستایش:اقا فرشید شما میدونستین داداش داوودم برای مامانم تند رفت بیمارستان؟
فرشبد:خوب ....اره.
ستایش:چرا به من چیزی نگفتین😤من تنها دخترم😢
محمد:همه بخوابین زمین.از ماشینا فاصله بگیرین.😱😱😱😱تیر اندازی شده.
عارفه:ستایش دستمو بگیر.همینجا وایستا از جات تکون نخور.احتمالا تورو هدف گرفتن.
ستایش:باباممممم😥بابام تو ونه😓😣
عارفه:خیلی خوب.باشه بشین اروم باش.اقافرشید،اقامحمد و امیرحسین بابای اقا داوود تو ونه.لطفا نجاتش بدین.
فرشید:خیلی خوب من میرم.
امیرحسین:فرشید مواظب باش.
#فرشید
رفتم تو ون.
فزشید:حالتون خوبه عمو اسماعیل؟
بابای داوود:باز چیشده؟صدای تیراز کجا میاد؟
فرشید:شما رو هدف گرفتن بهتره از اینجا بریم.
امبرحسین:فرشید،زود باش یکی ارپیچی دستشه .شمارو هدف گرفته😱
فرشید:عمو اسماعیل بدویین.از ون پیاده شدیم و رفتیم تو حیاط و پناه بردیم.
بعد اینکه تو حیاط غایم شدیم ارپیچی را زدن به ون و ترکید.
محمد:فرشبد،حالت خوبه😰
امیرحسین:فرشید کجا موندی😥
عارفه خانم:اقا فرشید اگه صدامو دارین لطفا جواب بدین😨
یعنی چه اتفاقی برای فرشید و بابای داوود افتاده؟🤥🤔
تا پارت بعدی خدافظ😃وقت گاندو💃
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ــی
#ستایش
ستایش:مامانم بیمارستانه به به من چیزی نگفتین😣
از ون پیاده شدم.
عارفه:کجا میری ستایش برو پیش بابات.
ستایش:من میخوام برم پیش مامانم.خودم تنها میرم.
فرشید:چیه چی شده؟
ستایش:اقا فرشید شما میدونستین داداش داوودم برای مامانم تند رفت بیمارستان؟
فرشبد:خوب ....اره.
ستایش:چرا به من چیزی نگفتین😤من تنها دخترم😢
محمد:همه بخوابین زمین.از ماشینا فاصله بگیرین.😱😱😱😱تیر اندازی شده.
عارفه:ستایش دستمو بگیر.همینجا وایستا از جات تکون نخور.احتمالا تورو هدف گرفتن.
ستایش:باباممممم😥بابام تو ونه😓😣
عارفه:خیلی خوب.باشه بشین اروم باش.اقافرشید،اقامحمد و امیرحسین بابای اقا داوود تو ونه.لطفا نجاتش بدین.
فرشید:خیلی خوب من میرم.
امیرحسین:فرشید مواظب باش.
#فرشید
رفتم تو ون.
فزشید:حالتون خوبه عمو اسماعیل؟
بابای داوود:باز چیشده؟صدای تیراز کجا میاد؟
فرشید:شما رو هدف گرفتن بهتره از اینجا بریم.
امبرحسین:فرشید،زود باش یکی ارپیچی دستشه .شمارو هدف گرفته😱
فرشید:عمو اسماعیل بدویین.از ون پیاده شدیم و رفتیم تو حیاط و پناه بردیم.
بعد اینکه تو حیاط غایم شدیم ارپیچی را زدن به ون و ترکید.
محمد:فرشبد،حالت خوبه😰
امیرحسین:فرشید کجا موندی😥
عارفه خانم:اقا فرشید اگه صدامو دارین لطفا جواب بدین😨
یعنی چه اتفاقی برای فرشید و بابای داوود افتاده؟🤥🤔
تا پارت بعدی خدافظ😃وقت گاندو💃
هدایت شده از هوادارانـ اشــــ❤ــــکان دلاوری
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت بیستم🌷
#فرشید
فرشید:ما حالمون خوبه.الان میزیم تو موقعیت عارفه خانم و ستایش خانم🤕.....عمو اسماعیل پاشین بریم پیش ستایش خانم
دستم درد میکرد انگاری شکسته.اما بازم چیزه مهمی نیس
رفتیم تو کوچه بمبستی که ستایش خانم و عارفه خانم بودن.دیدم یک مرد اسلحه را سمت ستایش خانم گرفته😱عارفه خانمم به پاش تیر حورده و افتاده زمبن و صورتش زخمی و خونیه😱
عمو اسماعیل و پشتم قایم کردم و اسلحه را سمت مرد ناشناس گرفتم:اسلحتو بنداز اروم برگرد همبن حالا😠😤
مرد ناشناس برگشت.بهروز کاظمی😳
فرشید:اسلحتو بنداز😬
کاظمی:اوووه ترسیدم😆ببینم تو الان نگران خواهر داوودی یا خواهر امیرحسین؟هر دوتاشونم خواهرای رفیقاتن😏انتخاب سخت شد نه😜
فرشبد:اسلحتو بنداز دیگه تکرار نمیکنم🤬🤬🤬🤬
عارفه خانم با گوشی و با بیحالی:اقامحمد،داداش و همکارای گرامی🤕........
ما توی کوچع بمبستداولی سمت چپ خونه هستیم🤕......
لطفا زود بیاین اوضامون وخیمع🤕.
کاظمی:مگه نگفنم خفه🤬حقته این گلوله بخوره تو مغزت😡😡😡
منم یکی شلیک کردم و به دست بهروز کاظمی خورد .گلوله کاظمی هم به نزدیکای صورت عارفه خانم خورد😵
ستایش جیغ کشید😰😰😰😰
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت بیست و یکم🌷
#فرشید
عمو اسماعیل از پستم رفت جلو:دخترم...😨ول کنین این مسخره بازیو😓
منم عمو اسماعیل و نگه داشتم تا جلوتر نره.
حواسمم به بهروز کاظمی نبود که یک دفعه😱😱
گلوله خورد به ستون فقراتم😶
ستایش خانم اومد پیش من:اقا فرشید.....اقافرشید😭لطفا با من حرف بزنین....😭چشماتونو نبندین😭
منم با بیحالی تمام:ستایش خانم🤕......اگه زنده موندم........لطفا با من ازدواج کنین🤕......
#ستایش
تعجب کرده بودم😶
_:اقا فرشید حرف بزنین یا من😭
اقا محمد و بقیه هم اومدن و بهروز کاظمی را گرفتن و رفتیم بیمارستان.
#داوود
خداروشکر مامان سکته رو رد کرد😪
خانم قطبی سادیا عامر و برد سایت.
میخواستم برم پیش دختر مامان که چنتا انبلانس اومدن.😧
چنتا تخت اومدن تو تو بیمارستان.
تخت اولی:عارفه خانم بود😰
تخت دوم:بهروز کاظمی😳🤥
تخت سوم:فرشید بود کع خیلی ازش خون رفته بود🤭😱
ستایش و بابام و دیدم.