به نام خدا💖
تلخــ💔ـی و شیرینـــ❤️ــی زندگــ💍ـی
#داوود
ستایش:حالا به مامان چی بگیم😰
_:دارم زنک میزنم گوشیش خاموشه.
بوق
بوق
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفا بعدا تماس بگیزین
مامان:داوود،ستایش چی شده؟چرا وحید نیومده؟
_:نه هیچی نیس مامان.
ستایش:الان میاد مامان جان😢
هی به وحید زنگ میزنم یا اشغاله یا خاموشه😰😰
#ستایش
رفتم تو اتاق چادرمو بردارم که با داداش داوود بریم دنبال داداش وحید که گوشیم زنک خورد.ناشناس بود.جواب دادم:بله بفرمایید؟
ناشناس:داداش وحیدتون پیش مایه.به داداش داوددت بگو دست از سر ما برداره مگه نه داداششو دیگه نمیبینه
تلفن و غط کرد
من کپ کرده بودم گوشی از دستم افتاد😰😨
داوود و مامان اومدن بالا.
داوود:چیشده ستایش؟
_:داداش وحید و گروگان گرفتن😭
داوود:کیا😰
_:نمیدونم کیا بودن.گفتن داداش و گروگان گرفتن😭
داوود:یا خدا😱مامان اروم باش تو باشه؟من الان پیگیری میکنم😓
#داوود
زنگ زدم به اقامحمد:سلام اقا.ببخشید دیروقت مزاحمتون شدم اما داداشمو گروگان گرفتن به گمونم جاسوسا باشن😥چشم الان میام اداره
مامان ،ستایش اروم باشین بابا از این موضوع چیزی نفهمه ناراحتی قلبی داره براش خطرناکه.باشه؟
تا پارت بعدی بوووووس😘
به نام خدا💖
تلخــ💔ــی و شیرینــ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت دهم🌷
#ستایش
داوود:مامان ستایش اروم باشین😥بابا از این موضوع چیزی نفهمه ناراحتی قلبی داره براش خطره باشه؟
_:برو داداش ما حواسمون هست😭
داوود:درارو قفل کنین شاید مارو تحت نظر داشته باشن و امکان داره بریزن تو خونه😢به هر حال مواظب باشین😓
#داوود
حل حولکی لباسامو پوشیدم و رفتم سایت.
_:سلام بچه ها.ببخشید دیر وقت مزاحمتون شدم😓
فرشید:نه داداش.وحیدم مث برادر خودمونه😉
رسول:کوشی ستایش خانمو اوردی؟
_:اره.ابن شماره هست.ببین میتونی فردی که تماس گرفت و پیدا کنی😕
رسول:داوود.دوباره همین شماره زنگ زد
_:گوشی بده من😰الو بفرمایید؟
ناشناس:چیه هول کردی؟ترسیدی بچه جون😏داداشت سالمه البته فعلا😈
رسول خیلی یواش گفت:داوود.همینطور باهاش حرف بزن.
من سرم و تکون دادم.
من باخشم:تو کی هستی😤از جون برادرم چی میخوای😠گوشیو بده میخوام با داداشم صحبت کنم.
ناشناس:اوخی😏دلت برای داداشت تنگ شده😆
_:میگم گوشیو بده دست داداشم😡
ناشناس:باشه بابا😂
وحید با صدای خشک:الو داداش🤕
_:جان داداش😰چیکار کردن تورو😣خوبی😥
وحید:من خوبم🤕حواست به ستایش و مامان و بابا باشه،اینا مبخوان بکوش...
بعد صدای داد وحید و شنیدم.
_:الو داداش😰چیشده؟😨وووووححححیییید😱😱
تلفن غط شد.
فرشید:چی گفت🤨میخوان ستایش خانم و بکوشن😱
اقامحمد:چرا وایستادین☹️بدویین بریم طرف خونه داوود اینا😣رسول تو کارتو سریع انجام بده
#فرشید
رفتم تو ماشین.تو راه بودیم گوشی داوود زنگ خورد.ستایش خانم بود.
داوود:الو ستایش؟
ستایش:داداش به دادمون برس😭دارن میان تو خونه😭بدو داداش دارن درو میشکنن😭😭😭
بعد ستایش خانم جییییغ کشید😱😱
داوود:سسستتتاااایششش😰😰😰😰فرشید یکم تند برو😡
منم به خاطر اینکه ستایش خانمو داشتن اذیت میکردن گازشو گرفتم و رفتم😥
تا پارت بعدی شما و استراباتون تنها میزارم😜
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگـ💍ـی
پارت هجدهم🌷
#محمد
گوهر:اااه نه بابا.اگه تو پدرش بودی که دنبال پدرت میرفتی.
محمد:الان بهار پیش یاسمن خانمه؟
گوهر:اونجا باشه چیکارش داری؟
محمد:میخوام با واقعیت زندگیش روبه رو بشه.میخوام عطیه براش مادری کنه.
گوهر:اون با اون حرفایی که دربارت شنیده عمرن دیگه بخواد ریختتو ببینه.😆
محمد:حالا اسلحتو بنداز😡
گوهر:باشه تو برنده من بازنده😏
محمد:داوود کجایی؟
داوود:اقابیرون خونه تو خیابون.پدرم و خواهرمم سالمن اما مادرمو هنوز پیدا نکردم☹️
محمد:نگران مادرت نباش.سعید گفت سادیا مادرتو برده بیمارستان.
داوود:اقا بیمارستان چرا😱😰
محمد:مول نکن داوود.......مادرت سکته کرده😥
داوود:اقاچرا زود تر نگفتین😠😰
محمد:گفتم وسط عملیات به فکر نجات دادن خواهر و پدرت باشی و حول نکنی.همین.چون مادرت جای عمنی بود.
داوود:اقا کدوم بیمارستان؟
محمد:بیمارستان نزدیک خودنتون.به خواهر و پدرت چیزی نگی یک دفعه.
داوود:نه اقا حواسم هست.خودم تنها میرم.
محمد:داوود......کجا؟.....الو.....بوق بوق.
#ستایش
من و بابا تو ون بودیم.
بابای داوود:دختر خوبی؟
ستایش:اره خوبم.خودت خوبی؟قلبت چطوره؟
بابای داوود:خوبه.باز الان از قلب حرف زدی خودشو لوس میکنه باز میگیره😁
ستایش:ببخشید😅چه قلبه لوسی دارین بابا😂
بابای داوود:چیکارش کنم😆😂
عارفه اومد تو ون.
ستایش:پس داداشم کجاس🤨
عارفه:عجله داشتن زود رفتن.
ستایش:کجا رفت؟
عارفه:گفتن که به کسی نگم.متسفم.
ستایش:چی شده عارفه؟به منم بگو؟بلایی سر داداش وحیدم اومده؟😰داداشم پیداش شده😨اگه بلایی چیزی سر داداشتم اومده بگو من خواهرشم لطفا😨
عارفه:مامانت.....😓😖
ستایش:مامانم چی😨😰
عارفه:مامانت بیمارستانه ستایش.هول نکن لطفا🤧
پارت بعدی👇💛
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ــی
#ستایش
ستایش:مامانم بیمارستانه به به من چیزی نگفتین😣
از ون پیاده شدم.
عارفه:کجا میری ستایش برو پیش بابات.
ستایش:من میخوام برم پیش مامانم.خودم تنها میرم.
فرشید:چیه چی شده؟
ستایش:اقا فرشید شما میدونستین داداش داوودم برای مامانم تند رفت بیمارستان؟
فرشبد:خوب ....اره.
ستایش:چرا به من چیزی نگفتین😤من تنها دخترم😢
محمد:همه بخوابین زمین.از ماشینا فاصله بگیرین.😱😱😱😱تیر اندازی شده.
عارفه:ستایش دستمو بگیر.همینجا وایستا از جات تکون نخور.احتمالا تورو هدف گرفتن.
ستایش:باباممممم😥بابام تو ونه😓😣
عارفه:خیلی خوب.باشه بشین اروم باش.اقافرشید،اقامحمد و امیرحسین بابای اقا داوود تو ونه.لطفا نجاتش بدین.
فرشید:خیلی خوب من میرم.
امیرحسین:فرشید مواظب باش.
#فرشید
رفتم تو ون.
فزشید:حالتون خوبه عمو اسماعیل؟
بابای داوود:باز چیشده؟صدای تیراز کجا میاد؟
فرشید:شما رو هدف گرفتن بهتره از اینجا بریم.
امبرحسین:فرشید،زود باش یکی ارپیچی دستشه .شمارو هدف گرفته😱
فرشید:عمو اسماعیل بدویین.از ون پیاده شدیم و رفتیم تو حیاط و پناه بردیم.
بعد اینکه تو حیاط غایم شدیم ارپیچی را زدن به ون و ترکید.
محمد:فرشبد،حالت خوبه😰
امیرحسین:فرشید کجا موندی😥
عارفه خانم:اقا فرشید اگه صدامو دارین لطفا جواب بدین😨
یعنی چه اتفاقی برای فرشید و بابای داوود افتاده؟🤥🤔
تا پارت بعدی خدافظ😃وقت گاندو💃
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ــی
#ستایش
ستایش:مامانم بیمارستانه به به من چیزی نگفتین😣
از ون پیاده شدم.
عارفه:کجا میری ستایش برو پیش بابات.
ستایش:من میخوام برم پیش مامانم.خودم تنها میرم.
فرشید:چیه چی شده؟
ستایش:اقا فرشید شما میدونستین داداش داوودم برای مامانم تند رفت بیمارستان؟
فرشبد:خوب ....اره.
ستایش:چرا به من چیزی نگفتین😤من تنها دخترم😢
محمد:همه بخوابین زمین.از ماشینا فاصله بگیرین.😱😱😱😱تیر اندازی شده.
عارفه:ستایش دستمو بگیر.همینجا وایستا از جات تکون نخور.احتمالا تورو هدف گرفتن.
ستایش:باباممممم😥بابام تو ونه😓😣
عارفه:خیلی خوب.باشه بشین اروم باش.اقافرشید،اقامحمد و امیرحسین بابای اقا داوود تو ونه.لطفا نجاتش بدین.
فرشید:خیلی خوب من میرم.
امیرحسین:فرشید مواظب باش.
#فرشید
رفتم تو ون.
فزشید:حالتون خوبه عمو اسماعیل؟
بابای داوود:باز چیشده؟صدای تیراز کجا میاد؟
فرشید:شما رو هدف گرفتن بهتره از اینجا بریم.
امبرحسین:فرشید،زود باش یکی ارپیچی دستشه .شمارو هدف گرفته😱
فرشید:عمو اسماعیل بدویین.از ون پیاده شدیم و رفتیم تو حیاط و پناه بردیم.
بعد اینکه تو حیاط غایم شدیم ارپیچی را زدن به ون و ترکید.
محمد:فرشبد،حالت خوبه😰
امیرحسین:فرشید کجا موندی😥
عارفه خانم:اقا فرشید اگه صدامو دارین لطفا جواب بدین😨
یعنی چه اتفاقی برای فرشید و بابای داوود افتاده؟🤥🤔
تا پارت بعدی خدافظ😃وقت گاندو💃
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ـی
پارت بیست و یکم🌷
#فرشید
عمو اسماعیل از پستم رفت جلو:دخترم...😨ول کنین این مسخره بازیو😓
منم عمو اسماعیل و نگه داشتم تا جلوتر نره.
حواسمم به بهروز کاظمی نبود که یک دفعه😱😱
گلوله خورد به ستون فقراتم😶
ستایش خانم اومد پیش من:اقا فرشید.....اقافرشید😭لطفا با من حرف بزنین....😭چشماتونو نبندین😭
منم با بیحالی تمام:ستایش خانم🤕......اگه زنده موندم........لطفا با من ازدواج کنین🤕......
#ستایش
تعجب کرده بودم😶
_:اقا فرشید حرف بزنین یا من😭
اقا محمد و بقیه هم اومدن و بهروز کاظمی را گرفتن و رفتیم بیمارستان.
#داوود
خداروشکر مامان سکته رو رد کرد😪
خانم قطبی سادیا عامر و برد سایت.
میخواستم برم پیش دختر مامان که چنتا انبلانس اومدن.😧
چنتا تخت اومدن تو تو بیمارستان.
تخت اولی:عارفه خانم بود😰
تخت دوم:بهروز کاظمی😳🤥
تخت سوم:فرشید بود کع خیلی ازش خون رفته بود🤭😱
ستایش و بابام و دیدم.
به نام خدا💖
به نام خدا💖
تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگـ💍ـی
#پارت_سیوپنجم
#ستایش
رفتم پیش اقافرشید.پرستار تو اتاقش بود.اومد بیرون.
ستایش:سلام حالش چطوره؟
پرستار:حالسون نسبت به روز های دیگه بهتر شده🙂شما نصبتی باهاشون دارین؟
ستایش:بله🙄من نامزدشون هستم😌میتونم برم داخل؟
پرستار:بله ولی خیلی کوتاه
ستایش:ممنون😙❤️
رفتم داخل.شروع کردم حرف زدن باهاش.
ستایش:سلام اقافرشید.حالتون به امیدخدا پزستار گفت که بهتره.اگه همینطور پیش برین میتونین از رو تخت بلند شین😁
نمیدونین از روزی که ازم خاستگاری کردین دل تو دلم نیس که سریع بریم زیر یک سقف.نمیدونم چرا یک دقیقه ازت دور میشم دلم تنگ میشه🥺
دیشب که ازتون دور شدم تا صبح پلک رو هم نزاشتم.میتونی چیه؟
من چشمم روشنه که یک روزی برمیگردی.
حرف دکترا و پرستارارو قبول ندارم فقط حرف و حرکات خداست که باور دارم😚💛
فرشید🥺🌱توروخدا برگرد.نزار من تو این دنیای بی رحم تنها بمونم🥺
بک دفعه داداش داوود اومد تو😳
اشکامو پاک کردم
به نام خدا💖
تلخی💔 و شیرینی❤️زندگی💍
#پارت_سیوششم
#ستایش
یک دفعه داداش داوود اومد تو😳
اشکامو پاک کردم
داوود:مزاحم شدم؟!
ستایش:نه داداش مراحمی
داوود:خواهر من انقدر شوهرتو اول زندگی لوس نکن.لوس به بار میادا😆
ناگهان دست فرشید توجه منو به خودش جلو کرد😧
ستایش:داداش😦.....داداش😧....دست.....دستش تکون خورد.
داوود:چی میگی؟!😵
ستایش:به خدا خودم دیدم دستشو تکدن داد😃نگاه انگشتاشم تکو داد😃
داوود:من رفتم پرستار و صدا کنم
ستایش:واااای خدایا شکرت😌💚
دکتر اومد تو اتاق و من و داداش رفتیم بیرون.بعد یک ساعت دکتر اومد بیرون.
داوود:دکتر چی شد؟
دکتر:خداروشکر.انگار خدا خیلی دوسش داره🙂از کما برگشت😌💜
الان میبریمش تو بخش.تبریک میگم بهتون😍
ستایش:داداش....فرشبد برگشت🤩💛وای خدایا ممنونم ازت.
داوود:من برم ب اقامحمد و خوانوادشم خبر بدم از ناراحتی دربیان😁🌹
به نام خدا💖
تلخی💔شیرینی❤️زندگی💍
#پارت_سیونهم
#داوود
ستایش اومد با کلی کمپوت.
داوود:خواهر من اینا چیه😳
ستایش:اینا تخم مرغن😐😂خوب کمپوتن دیگه داداش
داوود:میدونم چرا این همه😕
ستایش:برای اقا فرشید گرفتم.گفتم سه روز بود بیهوش بودن براشون این همه گرفتم که انرژیشونو به دست بیارن😁
پلاستیکو از دست ستایش گرفتم.
داوود:این همه براش زیاده😜
ستایش:داداش نکن مال اقافرشیده🤦♀😒
داوود:این همه بخوره شکم درد میشه😜انصاف میستا.من به خاطر نامزد شما سه روز هیچی نخوردم.یکمم من بخورم بقیش برای نامزد شما
ستایش:اولن نامزد نشدیم😒دومم اینا برای یک بیمار خیلی هم کمه😏سومم الان میرم برای برادر خوشگلم ساندویچ میگیرم و میام😄بزار کنار اینارو
داوود:نمیخواد زحمت بکشی😕بشین مواظب نامزدت باش من میرم بخرم و بخورم و بیام🙃
#ستایش
رفتم دم در شیشه.فرشید دستشو برام تکون داد😍💜
منم سرمو تکون دادم به علامتی که بهش سلام دادم.
#اقای_شهیدی
رفتم برای بازجویی از مجرما.اول ازیتا نعمتی
شهیدی:سلام.پاتون چطوره؟بهترین
ازیتا....
به نام خدا💖
تلخی💔شیرینی❤️زندگی💍
#پارت_پنجاهوچهار
#ستایش
وقتی داداش وحید برگشت با مشورت با خانواده ی فرشید اینا دیشب مراسم خاستگاری بود.قرار سد که تا یک هفته ی دیگه عقد کنبم و عروسی نگیریم و برای ماه عسل به کربلا بریم.
الان من و فرشید و زهره(خواهر رسول)اومدیم برای خرید مراسم عقد.دلیل اینکه زهره رو با خودم اوردم چون خواهرم و جای خواهر نداشتمو برام پر میکنه.کلی تا شب گشتیم
#بهاره
تشسته بودم جای عزیز.عزیز داشت قران میخواند.
بهاره:عزیز مزاحم نیستم؟
عزیز:نه عزیزم مراحمی حرفتو بزن🙂
بهاره:عطیه چقدر مهربونه؟
عزیز:عطیه خیلی خیلی مهربونه😍
بهاره:پس چرا زندگی بابا و مامان منو خراب کرد؟
عزیز:بهاره جون عطیه زندگی شمارو خراب نکرد.اونی که زندگی گوهر و محمد و خراب کرد من بودم.
بهاره:😳😳😳
عزیز:محمد قبل از اینکه با گوهر اسنا بشه؛عطیه رو خیلی دوست داشت.اما من وادارش کردم که با گوهر ازدواج کنه.چون گوهر محمد و خیلی دوست داشت و به طوری که اگه محمد و از دست میداد خودکشی میکرد...
اینطور شد که زندگی دو تا جوونو خراب کردم😔💔
بهاره:عزیز؛خودتو نصیحت نکن.تو برای نجات دادن جون مامانم زندگی پسرتو فدا کردی🥺
عزیز:بهاره،الان تمام امید محمد به توییه.اون دوست داره تو زندگی خوب و اردمی داشته باشی.اون دوست داره تو مراحل زندگیت موفق باشی.پس تا جایی که میتونی تلاش کن.
مدرسه برو....درس بخوان....تا محمدم خوشحال باشه
بهاره:چشم عزیز.اصلا هر کاری میکنم که بابا خوشحال باشه