eitaa logo
"𝐀𝐢𝐥𝐀𝐟𝐬𝐡𝐚𝐫"
276 دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
4.8هزار ویدیو
72 فایل
تاریخ چنلمون ⚣︎۱۴۰۰/۴/۱۰⚣︎ ایدی مدیر ㋛︎ @Mohammad_1_9
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا💖 تلخــ💔ـی و شیرینـــ❤️ــی زندگــ💍ـی ستایش:حالا به مامان چی بگیم😰 _:دارم زنک میزنم گوشیش خاموشه. بوق بوق دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفا بعدا تماس بگیزین مامان:داوود،ستایش چی شده؟چرا وحید نیومده؟ _:نه هیچی نیس مامان. ستایش:الان میاد مامان جان😢 هی به وحید زنگ میزنم یا اشغاله یا خاموشه😰😰 رفتم تو اتاق چادرمو بردارم که با داداش داوود بریم دنبال داداش وحید که گوشیم زنک خورد.ناشناس بود.جواب دادم:بله بفرمایید؟ ناشناس:داداش وحیدتون پیش مایه.به داداش داوددت بگو دست از سر ما برداره مگه نه داداششو دیگه نمیبینه تلفن و غط کرد من کپ کرده بودم گوشی از دستم افتاد😰😨 داوود و مامان اومدن بالا. داوود:چیشده ستایش؟ _:داداش وحید و گروگان گرفتن😭 داوود:کیا😰 _:نمیدونم کیا بودن.گفتن داداش و گروگان گرفتن😭 داوود:یا خدا😱مامان اروم باش تو باشه؟من الان پیگیری میکنم😓 زنگ زدم به اقامحمد:سلام اقا.ببخشید دیروقت مزاحمتون شدم اما داداشمو گروگان گرفتن به گمونم جاسوسا باشن😥چشم الان میام اداره‌ مامان ،ستایش اروم باشین بابا از این موضوع چیزی نفهمه ناراحتی قلبی داره براش خطرناکه.باشه؟ تا پارت بعدی بوووووس😘
به نام خدا💖 تلخــ💔ــی و شیرینــ❤️ـی زندگــ💍ـی پارت دهم🌷 داوود:مامان ستایش اروم باشین😥بابا از این موضوع چیزی نفهمه ناراحتی قلبی داره براش خطره باشه؟ _:برو داداش ما حواسمون هست😭 داوود:درارو قفل کنین شاید مارو تحت نظر داشته باشن و امکان داره بریزن تو خونه😢به هر حال مواظب باشین😓 حل حولکی لباسامو پوشیدم و رفتم سایت. _:سلام بچه ها.ببخشید دیر وقت مزاحمتون شدم😓 فرشید:نه داداش.وحیدم مث برادر خودمونه😉 رسول:کوشی ستایش خانمو اوردی؟ _:اره.ابن شماره هست.ببین میتونی فردی که تماس گرفت و پیدا کنی😕 رسول:داوود.دوباره همین شماره زنگ زد _:گوشی بده من😰الو بفرمایید؟ ناشناس:چیه هول کردی؟ترسیدی بچه جون😏داداشت سالمه البته فعلا😈 رسول خیلی یواش گفت:داوود.همینطور باهاش حرف بزن. من سرم و تکون دادم. من باخشم:تو کی هستی😤از جون برادرم چی میخوای😠گوشیو بده میخوام با داداشم صحبت کنم. ناشناس:اوخی😏دلت برای داداشت تنگ شده😆 _:میگم گوشیو بده دست داداشم😡 ناشناس:باشه بابا😂 وحید با صدای خشک:الو داداش🤕 _:جان داداش😰چیکار کردن تورو😣خوبی😥 وحید:من خوبم🤕حواست به ستایش و مامان و بابا باشه،اینا مبخوان بکوش... بعد صدای داد وحید و شنیدم. _:الو داداش😰چیشده؟😨وووووححححیییید😱😱 تلفن غط شد. فرشید:چی گفت🤨میخوان ستایش خانم و بکوشن😱 اقامحمد:چرا وایستادین☹️بدویین بریم طرف خونه داوود اینا😣رسول تو کارتو سریع انجام بده رفتم تو ماشین‌.تو راه بودیم گوشی داوود زنگ خورد.ستایش خانم بود. داوود:الو ستایش؟ ستایش:داداش به دادمون برس😭دارن میان تو خونه😭بدو داداش دارن درو میشکنن😭😭😭 بعد ستایش خانم جییییغ کشید😱😱 داوود:سسستتتاااایششش😰😰😰😰فرشید یکم تند برو😡 منم به خاطر اینکه ستایش خانمو داشتن اذیت میکردن گازشو گرفتم و رفتم😥 تا پارت بعدی شما و استراباتون تنها میزارم😜
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖 تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگـ💍ـی پارت هجدهم🌷 گوهر:اااه نه بابا.اگه تو پدرش بودی که دنبال پدرت میرفتی. محمد:الان بهار پیش یاسمن خانمه؟ گوهر:اونجا باشه چیکارش داری؟ محمد:میخوام با واقعیت زندگیش روبه رو بشه.میخوام عطیه براش مادری کنه. گوهر:اون با اون حرفایی که دربارت شنیده عمرن دیگه بخواد ریختتو ببینه.😆 محمد:حالا اسلحتو بنداز😡 گوهر:باشه تو برنده من بازنده😏 محمد:داوود کجایی؟ داوود:اقابیرون خونه تو خیابون.پدرم و خواهرمم سالمن اما مادرمو هنوز پیدا نکردم☹️ محمد:نگران مادرت نباش.سعید گفت سادیا مادرتو برده بیمارستان. داوود:اقا بیمارستان چرا😱😰 محمد:مول نکن داوود.......مادرت سکته کرده😥 داوود:اقاچرا زود تر نگفتین😠😰 محمد:گفتم وسط عملیات به فکر نجات دادن خواهر و پدرت باشی و حول نکنی.همین.چون مادرت جای عمنی بود. داوود:اقا کدوم بیمارستان؟ محمد:بیمارستان نزدیک خودنتون.به خواهر و پدرت چیزی نگی یک دفعه. داوود:نه اقا حواسم هست.خودم تنها میرم. محمد:داوود......کجا؟.....الو.....بوق بوق. من و بابا تو ون بودیم. بابای داوود:دختر خوبی؟ ستایش:اره خوبم.خودت خوبی؟قلبت چطوره؟ بابای داوود:خوبه.باز الان از قلب حرف زدی خودشو لوس میکنه باز میگیره😁 ستایش:ببخشید😅چه قلبه لوسی دارین بابا😂 بابای داوود:چیکارش کنم😆😂 عارفه اومد تو ون. ستایش:پس داداشم کجاس🤨 عارفه:عجله داشتن زود رفتن. ستایش:کجا رفت؟ عارفه:گفتن که به کسی نگم.متسفم. ستایش:چی شده عارفه؟به منم بگو؟بلایی سر داداش وحیدم اومده؟😰داداشم پیداش شده😨اگه بلایی چیزی سر داداشتم اومده بگو من خواهرشم لطفا😨 عارفه:مامانت.....😓😖 ستایش:مامانم چی😨😰 عارفه:مامانت بیمارستانه ستایش.هول نکن لطفا🤧 پارت بعدی👇💛
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖 تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ــی ستایش:مامانم بیمارستانه به به من چیزی نگفتین😣 از ون پیاده شدم. عارفه:کجا میری ستایش برو پیش بابات. ستایش:من میخوام برم پیش مامانم.خودم تنها میرم. فرشید:چیه چی شده؟ ستایش:اقا فرشید شما میدونستین داداش داوودم برای مامانم تند رفت بیمارستان؟ فرشبد:خوب ....اره. ستایش:چرا به من چیزی نگفتین😤من تنها دخترم😢 محمد:همه بخوابین زمین.از ماشینا فاصله بگیرین.😱😱😱😱تیر اندازی شده. عارفه:ستایش دستمو بگیر.همینجا وایستا از جات تکون نخور.احتمالا تورو هدف گرفتن. ستایش:باباممممم😥بابام تو ونه😓😣 عارفه:خیلی خوب.باشه بشین اروم باش.اقافرشید،اقامحمد و امیرحسین بابای اقا داوود تو ونه.لطفا نجاتش بدین. فرشید:خیلی خوب من میرم. امیرحسین:فرشید مواظب باش. رفتم تو ون. فزشید:حالتون خوبه عمو اسماعیل؟ بابای داوود:باز چیشده؟صدای تیراز کجا میاد؟ فرشید:شما رو هدف گرفتن بهتره از اینجا بریم. امبرحسین:فرشید،زود باش یکی ارپیچی دستشه .شمارو هدف گرفته😱 فرشید:عمو اسماعیل بدویین‌.از ون پیاده شدیم و رفتیم تو حیاط و پناه بردیم. بعد اینکه تو حیاط غایم شدیم ارپیچی را زدن به ون و ترکید. محمد:فرشبد،حالت خوبه😰 امیرحسین:فرشید کجا موندی😥 عارفه خانم:اقا فرشید اگه صدامو دارین لطفا جواب بدین😨 یعنی چه اتفاقی برای فرشید و بابای داوود افتاده؟🤥🤔 تا پارت بعدی خدافظ😃وقت گاندو💃
هدایت شده از ستاره سادات🍓🤍
به نام خدا💖 تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ــی ستایش:مامانم بیمارستانه به به من چیزی نگفتین😣 از ون پیاده شدم. عارفه:کجا میری ستایش برو پیش بابات. ستایش:من میخوام برم پیش مامانم.خودم تنها میرم. فرشید:چیه چی شده؟ ستایش:اقا فرشید شما میدونستین داداش داوودم برای مامانم تند رفت بیمارستان؟ فرشبد:خوب ....اره. ستایش:چرا به من چیزی نگفتین😤من تنها دخترم😢 محمد:همه بخوابین زمین.از ماشینا فاصله بگیرین.😱😱😱😱تیر اندازی شده. عارفه:ستایش دستمو بگیر.همینجا وایستا از جات تکون نخور.احتمالا تورو هدف گرفتن. ستایش:باباممممم😥بابام تو ونه😓😣 عارفه:خیلی خوب.باشه بشین اروم باش.اقافرشید،اقامحمد و امیرحسین بابای اقا داوود تو ونه.لطفا نجاتش بدین. فرشید:خیلی خوب من میرم. امیرحسین:فرشید مواظب باش. رفتم تو ون. فزشید:حالتون خوبه عمو اسماعیل؟ بابای داوود:باز چیشده؟صدای تیراز کجا میاد؟ فرشید:شما رو هدف گرفتن بهتره از اینجا بریم. امبرحسین:فرشید،زود باش یکی ارپیچی دستشه .شمارو هدف گرفته😱 فرشید:عمو اسماعیل بدویین‌.از ون پیاده شدیم و رفتیم تو حیاط و پناه بردیم. بعد اینکه تو حیاط غایم شدیم ارپیچی را زدن به ون و ترکید. محمد:فرشبد،حالت خوبه😰 امیرحسین:فرشید کجا موندی😥 عارفه خانم:اقا فرشید اگه صدامو دارین لطفا جواب بدین😨 یعنی چه اتفاقی برای فرشید و بابای داوود افتاده؟🤥🤔 تا پارت بعدی خدافظ😃وقت گاندو💃
به نام خدا💖 تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگــ💍ـی پارت بیست و یکم🌷 عمو اسماعیل از پستم رفت جلو:دخترم...😨ول کنین این مسخره بازیو😓 منم عمو اسماعیل و نگه داشتم تا جلوتر نره. حواسمم به بهروز کاظمی نبود که یک دفعه😱😱 گلوله خورد به ستون فقراتم😶 ستایش خانم اومد پیش من:اقا فرشید.....اقافرشید😭لطفا با من حرف بزنین....😭چشماتونو نبندین😭 منم با بیحالی تمام:ستایش خانم🤕......اگه زنده موندم........لطفا با من ازدواج کنین🤕...... تعجب کرده بودم😶 _:اقا فرشید حرف بزنین یا من😭 اقا محمد و بقیه هم اومدن و بهروز کاظمی را گرفتن و رفتیم بیمارستان. خداروشکر مامان سکته رو رد کرد😪 خانم قطبی سادیا عامر و برد سایت. میخواستم برم پیش دختر مامان که چنتا انبلانس اومدن.😧 چنتا تخت اومدن تو تو بیمارستان. تخت اولی:عارفه خانم بود😰 تخت دوم:بهروز کاظمی😳🤥 تخت سوم:فرشید بود کع خیلی ازش خون رفته بود🤭😱 ستایش و بابام و دیدم.
به نام خدا💖 به نام خدا💖 تلخـ💔ـی و شیرینـ❤️ـی زندگـ💍ـی رفتم پیش اقافرشید.پرستار تو اتاقش بود.اومد بیرون. ستایش:سلام حالش چطوره؟ پرستار:حالسون نسبت به روز های دیگه بهتر شده🙂شما نصبتی باهاشون دارین؟ ستایش:بله🙄من نامزدشون هستم😌میتونم برم داخل؟ پرستار:بله ولی خیلی کوتاه ستایش:ممنون😙❤️ رفتم داخل.شروع کردم حرف زدن باهاش. ستایش:سلام اقافرشید.حالتون به امیدخدا پزستار گفت که بهتره.اگه همینطور پیش برین میتونین از رو تخت بلند شین😁 نمیدونین از روزی که ازم خاستگاری کردین دل تو دلم نیس که سریع بریم زیر یک سقف.نمیدونم چرا یک دقیقه ازت دور میشم دلم تنگ میشه🥺 دیشب که ازتون دور شدم تا صبح پلک رو هم نزاشتم.میتونی چیه؟ من چشمم روشنه که یک روزی برمیگردی. حرف دکترا و پرستارارو قبول ندارم فقط حرف و حرکات خداست که باور دارم😚💛 فرشید🥺🌱توروخدا برگرد.نزار من تو این دنیای بی رحم تنها بمونم🥺 بک دفعه داداش داوود اومد تو😳 اشکامو پاک کردم
به نام خدا💖 تلخی💔 و شیرینی❤️زندگی💍 یک دفعه داداش داوود اومد تو😳 اشکامو پاک کردم داوود:مزاحم شدم؟! ستایش:نه داداش مراحمی داوود:خواهر من انقدر شوهرتو اول زندگی لوس نکن.لوس به بار میادا😆 ناگهان دست فرشید توجه منو به خودش جلو کرد😧 ستایش:داداش😦.....داداش😧....دست.....دستش تکون خورد. داوود:چی میگی؟!😵 ستایش:به خدا خودم دیدم دستشو تکدن داد😃نگاه انگشتاشم تکو داد😃 داوود:من رفتم پرستار و صدا کنم ستایش:واااای خدایا شکرت😌💚 دکتر اومد تو اتاق و من و داداش رفتیم بیرون.بعد یک ساعت دکتر اومد بیرون. داوود:دکتر چی شد؟ دکتر:خداروشکر.انگار خدا خیلی دوسش داره🙂از کما برگشت😌💜 الان میبریمش تو بخش.تبریک میگم بهتون😍 ستایش:داداش....فرشبد برگشت🤩💛وای خدایا ممنونم ازت. داوود:من برم ب اقامحمد و خوانوادشم خبر بدم از ناراحتی دربیان😁🌹
به نام خدا💖 تلخی💔شیرینی❤️زندگی💍 ستایش اومد با کلی کمپوت. داوود:خواهر من اینا چیه😳 ستایش:اینا تخم مرغن😐😂خوب کمپوتن دیگه داداش داوود:میدونم چرا این همه😕 ستایش:برای اقا فرشید گرفتم.گفتم سه روز بود بیهوش بودن براشون این همه گرفتم که انرژیشونو به دست بیارن😁 پلاستیکو از دست ستایش گرفتم. داوود:این همه براش زیاده😜 ستایش:داداش نکن مال اقافرشیده🤦‍♀😒 داوود:این همه بخوره شکم درد میشه😜انصاف میستا.من به خاطر نامزد شما سه روز هیچی نخوردم.یکمم من بخورم بقیش برای نامزد شما ستایش:اولن نامزد نشدیم😒دومم اینا برای یک بیمار خیلی هم کمه😏سومم الان میرم برای برادر خوشگلم ساندویچ میگیرم و میام😄بزار کنار اینارو داوود:نمیخواد زحمت بکشی😕بشین مواظب نامزدت باش من میرم بخرم و بخورم و بیام🙃 رفتم دم در شیشه.فرشید دستشو برام تکون داد😍💜 منم سرمو تکون دادم به علامتی که بهش سلام دادم. رفتم برای بازجویی از مجرما.اول ازیتا نعمتی شهیدی:سلام.پاتون چطوره؟بهترین ازیتا....
به نام خدا💖 تلخی💔شیرینی❤️زندگی💍 وقتی داداش وحید برگشت با مشورت با خانواده ی فرشید اینا دیشب مراسم خاستگاری بود.قرار سد که تا یک هفته ی دیگه عقد کنبم و عروسی نگیریم و برای ماه عسل به کربلا بریم. الان من و فرشید و زهره(خواهر رسول)اومدیم برای خرید مراسم عقد.دلیل اینکه زهره رو با خودم اوردم چون خواهرم و جای خواهر نداشتمو برام پر میکنه.کلی تا شب گشتیم تشسته بودم جای عزیز.عزیز داشت قران میخواند. بهاره:عزیز مزاحم نیستم؟ عزیز:نه عزیزم مراحمی حرفتو بزن🙂 بهاره:عطیه چقدر مهربونه؟ عزیز:عطیه خیلی خیلی مهربونه😍 بهاره:پس چرا زندگی بابا و مامان منو خراب کرد؟ عزیز:بهاره جون عطیه زندگی شمارو خراب نکرد.اونی که زندگی گوهر و محمد و خراب کرد من بودم‌. بهاره:😳😳😳 عزیز:محمد قبل از اینکه با گوهر اسنا بشه؛عطیه رو خیلی دوست داشت.اما من وادارش کردم که با گوهر ازدواج کنه.چون گوهر محمد و خیلی دوست داشت و به طوری که اگه محمد و از دست میداد خودکشی میکرد... اینطور شد که زندگی دو تا جوونو خراب کردم😔💔 بهاره:عزیز؛خودتو نصیحت نکن.تو برای نجات دادن جون مامانم زندگی پسرتو فدا کردی🥺 عزیز:بهاره،الان تمام امید محمد به توییه.اون دوست داره تو زندگی خوب و اردمی داشته باشی.اون دوست داره تو مراحل زندگیت موفق باشی.پس تا جایی که میتونی تلاش کن. مدرسه برو....درس بخوان....تا محمدم خوشحال باشه بهاره:چشم عزیز.اصلا هر کاری میکنم که بابا خوشحال باشه