هم دعا کن گِره از کارِ تو بگشاید عشق
هم دعا کن گِرهی تازه نیفزاید عشق!
قایقی در طلبِ موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
عاقبت رازِ دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق
شمع روشن شد و پروانه در آتش گُل کرد
میتوان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیلهی رنجِ من ابریشمِ پیراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمیآید عشق
- فاضل نظری -
هدایت شده از بسامد'
دوست داری چیزی بگی؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_h1onimv&btn=یاقوت.خانم؟
هدایت شده از - هِجای آبی"
در میان غبارِ خاطرهها
دست در دستِ واژههایی خیس
شاعری پُشتِ حجمِ تنهایی
قصهای تلخ را قلم میزد
مینوشت از شبی که ماه شکست
از عبورِ شهابِ بیمقصد
از قطاری که رفت و با خود برد
آرزویی که برنمیگردد
گفت: «رفتی و بعدِ تو این شهر
خالی از عطرِ سادگیها شد
حجمِ بیپایانِ رفتنِ تو
معنیِ تلخِ تیرگیها شد...»
سر کشید از میانِ دفترِ خود
نگهی کرد بر شبِ بیروز
دست برداشت از نوشتن و گفت:
«قصه باقیست... زندگی اما
باید از نو شروع شود امروز.»
- من گفته ها