#رمان📚:
#دستان_تو🖤
#قسمت_سیونهم✨
#نویسنده_سنا✍
+چیزی نگفتم!
مهشید کمی صداشو بالا برد گفت:نگفتی؟گفتی دیگه گفتی!این بیچاره تا قبل از اینکه تورو ببینه حالش خوب بود،نه من نه رعنا چیزی بهش نگفتیم که بخواد حالش اینقدر بد شه!بگو چی گفتی بهش پارسا،بگو!
سکوت کردم و چیزی نگفتم،حالا دیگه مطمئن شدم همهی اینا بخاطر حرفای منه!
کاش چیزی نمیگفتم،به خودم لعنت فرستادم و سرمو انداختم پایین
مهشید:من میرم براش آبمیوه بخرم!میام...
سرمو به علامت"باشه"تکون دادم که مهشید از کنارم پاشد و به سمت خروجی بیمارستان قدم برداشت.
نمیتونستم با خودم کنار بیام!باید بهش میگفتم که سوءتفاهم پیش نیاد...از جام بلند شدم و چند تقهای به در زدم!
چیزی نگفت که دوباره در زدم آروم بفرماییدی گفت آروم درو باز کردم،متوجه حضورمن نشده بود،سرشو چرخونده بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد...
سرفهی مصنوعی کردم که سرشو برگردوند و از دیدن من جا خورد!آهسته خودشو از روی تخت بالا کشید و نشست.آروم سلام کردم که جوابمو داد...
حس میکردم دستاش میلرزه ولی نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم اما میفهمیدم خیره شده به صورتم....
+راستش....راستش اومدم اینجا که یچیزی بگم...
سرشو آروم تکون داد و گفت:چی؟
+خب......
نمیدونستم چجوری بگم!
+نمیدونم چجوری بگم!
سارا:راحت باشید
صداش میلرزید،خیلی خوب متوجه لرزش صداش شدم و ته دلم برای گفتن حرفام خالی شد...!
+خب فکر میکنم سوءتفاهم بوجود اومده،امروز توی حرم نشد درست بگم که مهدی از رعنا خانم خوشش اومده،به من گفت که بهش کمک کنم!فکر نمیکردم که اینقدر ناراحت شید،واگرنه بهتون نمیگفتم....!
حس کردم دیگه نفس نمیکشه!فقط به صورتم خیره شده بود،نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به صورت بی حالش خیره شدم!دوباره به خودم لعنت فرستادم که چرا اینارو بهش گفتم!الان دوباره حالش بد میشه
+حالتون خوبه؟
همینجور که خیره به صورتم بود سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:ممنونم
متعجب شدم!از چی ممنونه؟از اینکه واقعیتو بهش گفتم!خب بخاطر همین حرفام حالش بد شد،ولی ای کاش میفهمیدم چرا؟دلیل این حال بدش چی میتونه باشه!
سرمو تکون دادم و گفتم:ازچی؟
سارا:هی...هیچی...هیچی
هنوز قانع نشده بودم که مهشید وارد اتاق شد و با چشم به من اشاره کرد برو بیرون.
"با اجازه"ای گفتم و از از اتاق بیرون رفتم....
[15دقیقه بعـد]
+مهشید جان؟
مشهید:بله؟
+هیچی
مهشید:بگو دیگه
+امممم....میگم تو میدونستی خانم ابراهیمی مشکل قلبی داره؟
سرشو تکون داد و با گوشهی چادرش بازی کرد و گفت:اره،میدونستم
+خب چرا به من نگفتی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:چرا باید میگفتم؟
+خب باید میگفتی دیگه!
مهشید:خب چراااا؟
+چون ممکنه تو سفر مشکلی بوجود بیاد که اومد!
مهشید:اها....فکر کردم نگرانش شدی
+خب نگرانش که شدم
مهشید:نگرانششش؟یا نگرانشون؟
خواستم جوابشو بدم که دکتر اومد و داخله اتاقِ سارا شد!
مهشید:بیا بریم ببینیم چی میگه!
+منم بیام؟؟
مهشید:اره بیا بریم
از روی صندلی ها پاشدیم و به سمت اتاق قدم برداشتیم.پرستار درحال جدا کردن سرم از دست سارا بود.
خانمدکتر:خب دخترم!حالت خوبه؟
سارا لبخندی زد و گفت:خوبم
رو کرد به من و گفت:پسرم!هوای خانومتو داشته باش!
منو سارا و مهشید داشتیم با تعجب به دکتر نگاه میکردیم که مهشید به خودش اومد و دستشو به صورت تند ولی محکم به بازوم زد که منم به خودم اومدم
دهنم باز کردم و گفتم:چشم چشم
تا اینو گفتم سارا مهشید زدن زیر خنده که باعث شد منم لبخند بزنم!لبخندی از اعماق وجود!
#ادامه_دارد....
➣@CHERA_CHADOR
#رمان📚:
#دستان_تو🖤
#قسمت_چهل✨
#نویسنده_سنا✍
دکتر:خب حالا!چرا میخندین؟
مهشید که از خنده روی زمین پخش شده بود گفت:هی....هیچی
سارا از خنده صورتش سرخ شده بود لبخندی زد که از چشم من دور نموند و ناخداگاه لبخندی زدم...!
دکتر جدی شد و گفت:ببین دخترم!خودتو الکی برای هر موضوع کوچیکی ناراحت نکن!این دنیا ارزش این ناراحتی هارو نداره،فهمیدی؟؟
سارا سرشو به علامت مثبت تکون داد و زیر لب چیزی گفت...
دکتر:خب حالا میتونی بری!پسرم؟
نگاهش کردم و گفتم:بله؟
دکتر:بیشتر هواشو داشته باش!
مهشید پقی زد زیر خنده که مقدمهای شد برای خندهی خودم،سارا با یه لبخند روی لبش داشت به دکتر نگاه میکرد...
سرمو انداختم پایین و به اجبار گفتم:چشـم!!
"سارا"
وقتے اون حرفارو از زبون پارسا شنیدم واقعا خوشحال شدم،همهی اون فکرای پوچ رو از ذهنم بیرون کردم،با خودم گفتم:یعنی من اینقدر ضعیف شدم که حالم اینجور بد شد؟یاد چند ساعت پیش افتادم!وقتی پارسا اون حرفارو به من زد!چقد ناراحت شدم،فکر میکردم اون رعنارو دوست داره،درصورتی که اون هیچ کسو دوست نداره،نمیدونستم از این موضوع خوشحال باشم یا نه!اون منو دوست نداره درصورتی که من عاشقشم،یا بهتره بگم اون کلا کسیو دوست نداره....
وقتی سرم گیج رفت خوردم زمین،فقط صدای جیغهای رعنارو میشنیدم که میگفت"یاخدا"....
وقتی همـ که چشمامو باز کردم رعنا و مهشید و پارسا و رضا و مهدی بالا سرم بودن،اول از دیدنشون تعجب کردم ولی وقتی فهمیدم مهشید به اونا زنگ زده تا بیان یخورده از دستش ناراحت شدم،دوست نداشتم پارسا منو تو این وضعیت ببینه،ولی آخه مهشید بیچاره از کجا میدونست که همهی اینا بخاطر پارساست؟
نفسمو صدادار بیرون دادم که مهشید نگاهم کرد و گفت:سارا!به من بگو چی شد که اینقدر حالت بد شد؟
پارسا نگاهی از آینه ماشین به من انداخت و دوباره به روبهرو خیره شد.
+هیچی،مهم نیست!
مهشید:من باهات قهرم،ولی آخرش میفهمم چی شده
مثله بچه ها سرشو چرخوند و به خیابون خیره شد
دستمو گذاشتم روی شونش و گفتم:مهشید؟شاید یه چیزی باشه که...
مکث کردم که سرشو به سمتم چرخوند و گفت:چه چیزی باشه؟
+خب شاید نباید بگم موضوع چیه دیگه
اخم کرد و گفت:باشه نخواستم
و دوباره سرشو به سمت پنجره ماشین چرخوند...
نگاهی به پارسا انداختم که دوباره از توی آینه بهم نگاهی انداخت و لبخند کم رنگی زد!
باورم نمیشد،این...این پارسا بود که لبخند زد؟اونم به من؟منی که موقع حرف زدن باهام سرشو بالا نمیآورد؟پارسایی که این همه مغروره؟پارسایی که وقتی منو میدید اخم میکرد؟پارسایی که وقتی منو میدید تا دورترین نقطه ازم دور میشد؟وای باورم نمیشه!شاید،شاید اصلا به قهر کردن مهشید لبخند زد!شاید،شاید از حرفای مهشید بود که لبخند زد!شاید یه روزی به منم لبخند بزنه!اره،اره به منم یه روزی لبخند میزنه!
همونجور که به پارسا خیره شده بود و توی رویاهام خیره شده بودم مهشید آروم گفت:هووووی....خوردیش
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:چیو؟
مهشید:چیو نه،کیو
و ابروهاشو بالا انداخت و لبخندی زد،از اون لبخندایی که انگار طرف داره میگه سوتی دادی،بدهم سوتی دادی!
به خودم لعنت فرستادم که دوباره جلوی پارساو مهشید زایع بازی در آوردم!دستمو بالا آوردم و زدم توی سرم که پارسا برای بار سوم از توی آینه ماشین نگاهم کرد،ولی این دفعه زود نگاهشو به جاده دوخت و آرنجشو گذاشت روی در ماشین و با انگشتای دستش جلوی دهنشو گرفت و سرشو خم کرد،فهمیدم داره میخنده...
مهشید:دیونه شدی؟
سرمو پایین انداختم،دوست نداشتم با هیچ کدومشون چشم تو چشم شم!
برای امروز کافی بود....
#ادامه_دارد....
➣@CHERA_CHADOR
•🌿❛
-
آنچہرـٰاعَقلبہیڪعُمـربہدَستآوردھ
دِل،بہیڪلَحظہڪوتـٰاھبہهَممیریزد...シ!
-
•🌿❛
میگفت:
وَقتیتَنهاشُدیباخُداباش . . .
وَقتیهَمکهتَنهانَبودی
بیخُدايىنکُن!
بیخُداباشیضَررمیکُنی . . . :)
-استادپناهیان🖊🌙
➣@CHERA_CHADOR
#رمان📚:
#دستان_تو🖤
#قسمت_چهلویکم✨
#نویسنده_سنا✍
مهشید:سارا؟!
همینجور که با چادرم بازی میکردم گفتم:هوم؟
مهشید:هیچی....ولش کن
+باش
مهشید با تعجب نگاهم کرد و گفت:الان باید میگفتی"بگو بگو"
نگاهش کردم و گفتم:من مثل تو نیستم
مهشید نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی عجبه!
+چی؟
مهشید:تووووو
+من؟
مهشید:نه من!
+دیونه!
مهشید:تویی
+تو
مهشید:تو
میخواستم بگم"تو"که پارسا سرفه مصنوعی کرد،به این منظور که"بس کنین دیگه!"
به معنی واقعی ساکت شدیم و به خیابونا زل زدیم....
[دهدقیقهبعد]
مهشید با خنده گفت:پارسا بیا دیگه
پارسا:شما با آسانسور برین!من نمیام
میدونستم این کارش برای چیه!نمیخواست یه بار دیگه با من توی آسانسور باشه...
لبمو با زبون تر کردم و گفتم:بیایین بریم
پارسا نگاهی بهم انداخت و سرشو تکون داد و وارد آسانسور شد،مهشید هم دکمه آسانسور رو زد.
حس میکردم نفسم بالا نمیاد!سرفه ای کردم که مهشید با نگرانی گفت:خوبی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم،میدونستم توی فضای بسته اینجوری میشدم
سرفهی دیگه ای زدم که مهشید گفت:سرماخوردی؟
+نه نه....خوبم
مهشید:پس چرا...
نذاشتم ادامهی حرفشو بزنه و گفتم:توی فضاهای بسته اینجوری میشم
مهشیی با ناراحتی گفت:اها
دستمو گذاشتم روی شونش و گفتم:دیگه عادت کردم
مهشید لبخند متاسفی زد و به پارسا نگاهی انداخت،مثله همیشه به کفشاش خیره شده بود.چقدر رفتارش مثله صالح بود،چقد دلم براش تنگ شده بود.صالح پسر خیلی خوبی بود،تقریبا همهی کاراش شبیه به پارسا بود.... آرومبودنش،سربهزیربودنش،حرفاش،نگاهاش،مهربونیاش،خنده هاش....
با فکر کردن به صالح لبخندی روی لبم اومد که مهشید گفت:چی شد چی شد؟تو فکر کی بودی؟
نگاهش کردم و با لبخند گفتم:صالح!
با این حرفم پارسا آنچنان سرشو به سمتم چرخوند که فکر کردم چند تا از استخونای گردنش شکست!
مهشید:آها
و لبخندی زد!
بعد از اینکه صدای دینگ دینگ آسانسور اومد در آسانسور باز شد و پیاده شدیم.از پارسا خداحافظی کردیم و در اتاق رو زدیم،به ثانیه نکشید که در باز شد و رعنا خودشو انداخت توی بغلم!
رعنا:خوبی؟
+اره اره...خوبم!
رعنا:داشتم سکته میکردم
+فعلا که من داشتم سکته میکردم!بعدشم،اگر میدونستم بینتون اینقدر محبوبم زود تر خودمو بیمارستانی میکردم...
رعنا چند دقیقه ای سکوت کرد زود از من جدا شد و گفت:برو بابا،ببین نگران کی شدم من
مهشید خندید که منو رعناهم خندیدیدم و به سمت تخت هامون قدم برداشتیم!خودمو ولو کردم روی تخت و نفس عمیقی کشیدم
مهشید:خانومو باش،از صبح تاحالا خوابیده بوده،الان داره دوباره میخوابه!پاشین بریم بازار
منو رعنا باهم:چییییی؟
مهشید ابروهاشو بالا انداخت و گفت:فردا تولد دادشمه هاااا!بیایین بریم،(دستاشو کنار هم گذاشت)تورو خدا"""
به ناچار قبول کردیم و بعد از خوردن کیک و آبمیوه به سمت بازار راه افتادیم
#ادامه_دارد...
➣@CHERA_CHADOR
#رمان📚:
#دستان_تو🖤
#قسمت_چهلودوم✨
#نویسنده_سنا✍
وقتی رسیدیم به قنادی مهشید دست منو رعنا رو کشید و همراه خودش کشوند،خیلی با ذوق به قفسه های شیرینی نگاه میکرد و با ذوق میگفت:وای!کدومو بخریم!
منو رعنا هم با لبخند نظر میدادیم،آخر قرار شد یه کیک تولد که با گلهای آبی تزیین شده بودو بخریم....
مهشید فروشنده رو صدا زد
مهشید:آقا؟
فروشنده:بله دخترم؟
مهشید با دست کیک تولد مورد توجهشو نشون داد و گفت:چنده؟
فروشنده:صدوبیست
مهشید:تازست؟
فروشنده:بله،ماله یک ساعت پیشه!
مهشید:میتونید روش بنویسید"پارسا جانم تولدت مبارڪ"؟
فروشنده:بله...فقط باید صبر کنید پسرم بیاد،من نمیتونم!
مهشید به ما نگاهی انداخت که من گفتم:ما بریم وسایل تزیین بخریم،بعد بیاییم کیکو تحویل بگیریم
مهشید با تکون دادن سرش حرفمو تایید کرد و بعد از پرداخت نصف پول کیک از فروشنده خداحافظی کردیم و از مغازه خارج شدیم
رعنا:ماهم باید براش بخریم؟
مهشید:براکی؟
رعنا نگاهی به مهشید انداخت و گفت:پارساااا
منو مهشید با تعجب به رعنا نگاه کردیم،دوست نداشتم اینقدر راحت اسم پارسارو به زبون بیاره،یجورایی روی پارسا غیرتی شده بودم!
مهشید با لحن شوخی گفت:اِ اِ....دخترهی چشم سفید،درمورد داداش من درست صحبت کناااا
رعنا:مگه چی گفتم؟
مهشید:هرچی گفتی،اون به تو میگه رعنا خانم،توهم باید به اون بگی آقاپارسااااا
رعنا زد زیر خنده و گفت:اون در حضور من و مهدی این حرفارو میزنه،وگرنه توی خلوت خودش میگه رعنای خلوچل...!
منو مهشید با تعجب به رعنا خیره شدیم که رعنا گفت:وای!خدامرگم بده!گاف دادم
وبعد سرشو پایین انداخت...
مهشید:اوه اوه....یه عروسی افتادیم پس
رعنا سرشو بالا آورد و با مشت زد به بازوی مهشید و گفت:نخیر،هیچ خبری نیسـت...
#ادامه_دارد...
➣@CHERA_CHADOR
#رمان📚:
#دستان_تو🖤
#قسمت_چهلودوم(بخشدوم)✨
#نویسنده_سنا✍
رعنا سرشو بالا آورد و با مشت زد به بازوی مهشید و گفت:نخیر،هیچ خبری نیست...
مهشید:اره جون من!از حرکات و رفتار دوتاتون معلومه خانوم خوشگله!
بعد نگاهی به من انداخت و گفت:مگه نه؟
چون از قبل میدونستم چخبره سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اره،خیلی ضایعین!
بعد هم صورتمو جمع کردم....
رعنا:ایش،حالا به هیچکس نگین هاااا
مهشید:به یه شرط!
رعنا:ها؟چی؟
مهشید:گفتم به یه شرط به کسی نمیگیم!
رعنا:و اون شرط؟
مهشید:منو سارا قندو روی سرتون بسابین!
زدم زیر خنده که مهشید زد به بازوم و گفت:ساکت!دارم آیندهنگری میکنم!
ایندفعه رعنا هم زد زیر خنده که مهشید با اخم مصنوعی گفت:الان زنگ میزنم به مامانت میگم برات خاستگار اومده،توهم قبول کردی
من بیشتر از قبل زدم زیر خنده و رعنا با تعجب داشت به مهشید نگاه میکرد،میدونستم مهشید اینکارو نمیکنه!
گفتم:مهشید جان!!هنوز نه به باره،نه به داره!داری واسه چی برنامهریزے میکنی؟
یهو رعنا گفت:خیلیم به باره!
منو مهشید با دهان باز به رعنا خیره شده بودیم که مهشید سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت:قدیما یه چیزی بوداااا،تا حرف خاستگارو میزدن دختر از خجالت آب میشد میرفت تو زمین،حالا تو اینجا وایستادی داری میگی به باره؟؟
رعنا:خب به باره دیگه!
مهشید کمی مکث کرد و آروم دستشو زد به صورتشو گفت:وااااای!
منو رعنا باهم:چی شد؟؟
مهشید:لباس چی بپوشم!
هر سه زدیم زیر خنده و با هوشحالی به راهمون ادامه دادیم.....
[فردا]
مهشید:زود باشین دیگه
+باشه باشه....کار من تموم شد
رعنا:از منم!
مهشید:زنگ بزنم؟
منو رعنا با استرس سرمونو به علامت مثبت تکون دادیم....
قرار بود امروز پارسا رو سوپرایز کنیم،مهشید زنگ میزنه به رضا تا با مهدی بیان توی اتاق ما،بعدم زنگ میزنه به پارسا....
[چنددقیقهبعد]
با صدای در زدن به خودمون اومدیم که مهشید رفت تا درو باز کنه،مهدی و رضا ایستاده بودند و با لبخند به داخل نگاه میکردن...
بعد از سلام و احوال پرسی با رضا و مهدی گفتم:خب یکی باید بایسته کنار در،وقتی آقا پارسا اومد برفشادیو روی سرش خالی کنه!
با این حرفم رضا و مهدی زدن زیر خنده که منو رعنا و مهشید با دهن کج نگاهشون کردیم!
رضا:خب من که نمیریزم!
مهدی:منم
مهشید:منم باید فیلم بگیرم!
رعنا:از من که توقع ندارین؟!
+اصلا خودم میریزم!
با این حرفم مهدی و رضا زدن زیر خنده،اینا چرا اینجوری شدن؟؟
مهشید:الان زنگ بزنم؟
هر چهارنفر سرمونو تند بالا و پایین کردیم و مهشید گوشیشو از روی میز برداشت و به پارسا زنگ زد!
مهشید:سلام داداش!
....ݥ.........
مهشید:ممنون،پارسا!میتونی بیای در این نوشابه رو باز کنی!
با این حرفش رضا و مهدی دوباره زدن زیر خنده،واقعاهم خنده دار بود!
نمیدونم پارسا چی گفت...
مهشید:ممنون،خدنگهدار
مهشید گوشیشو قطع کرد و روبه من گفت:سارا برو سرجات بایست!
به رعنا نگاهی کرد و گفت:الان میاد،برو برق هارو خاموش کن!
#ادامه_دارد...
➣@CHERA_CHADOR
#رمان📚:
#دستان_تو🖤
#قسمت_چهلوسوم✨
#نویسنده_سنا✍
مهشید به رعنا نگاهی کرد و گفت:الان میاد،برو برقارو خاموش کن
رعنا به سمت پریز برق قدم برداشت و برقارو خاموش کرد،
همینطور که به سمته در میرفتم چادرمو که سبز پسته ای بود رو روی سرم درست کردم و گفتم:چرا نمیاد؟
وقتے دیدم جلوی مهدی و رضا نباید پارسا رو مفرد صدا کنم چشمامو بستمو تند گفتم:منظورم این بود چرا نمیان؟
مهشید نگاهی به رضا مهدی کرد و آروم گفت:حالا شد!
نگاهشو دورتادور اتاق چرخوند و گفت:الاناست که بیاد...
نمیدونستم چرا استرس گرفتم!
میخواستم برای تلافی دیروز همهی برفشادیو روی موهای خوشفرمش خالی کنم!
توی خیالاتم غرق بودم که با صدای در به خودم اومدم،حتما پارساست!
نفس عمیقی کشیدم و به مهشید نگاهی انداختم،مهشید چشمکی زد به این نشونه که "کارتو خوب انجام بده،اگه درست نتونی کارتو انجام بدی خودم کلتو میکنم!"...
دستمو روی دستگیره در گذاشتم و در باز کردم...
پارسا اومد داخل،ولی هنوز منو که کنارش ایستاده بودم ندیده بود،حتما بخاطر تاریکی بود!
استوانهی برف شادی رو توی دستم فشردم که برق ها روشن شد که من برف شادیو کاملا روی سر پارسا تموم کردم.
به وضوح میتونستم ببینم بچه بیچاره کپ کرده!
با تعجب به من نگاه کرد و زدم زیر خنده و صدای "تولد تولد تولدت مبارک" مهشید و رعنا و رضا و مهدی اومد...!
پارسا هنوز اونجا مثل یه مترسک ایستاده بود و به شرشره ها و بادکنک های روی دیوار نگاه میکرد.
اونجا فقط منو پارسا بودیم که ساکت ایستاده بودیم،پارسا رو کرد به منو گفت:شما....شما...کی وقت کردین اینکارارو بکنید؟ممنون!
سرمو انداختم پایین و گفتم:کاری نکردیم،همه زحمتارو مهشید کشید!
ولی همهی اینا دروغ بود،بهتره بگم حرفام الکی بود.منو رعنا همش کار کردیم،مهشید خانم فقط لم داده بود روی کاناپه و دستور میداد!
پارسا نزدیک مهشید شد و بغلش کرد!
نفس عمیقی کشیدم و برای با هزارم از خدا خواستم صالح انتقالیش جور شه و بیاد پیش خودمون!واقعا دلم براش تنگ شده بود...
پارسا بعد از یه بغل دوسه دقیقه ای از مهشید جدا شد و به سمت مهدی و رضا رفت،هرکدومشون رو در آغوش گرفت و چیزی در گوششون گفت که مهدی و رضا با تعجب نگاهشون کردن و سر تکون دادن!
روکرد به رعنا و گفت:ممنونم
رعنا لبخند دندون نمایی زد و گفت:کاری نکردیم!
پارسا روی کاناپه نشست و گفت:واقعا ازتون ممنونم،راستش من اصلا خودم یادم نبود.انشالله جبران کنم.
مهشید با عشق به صورت پارسا خیره شده بود که پارسا سرشو تکون داد که مهشید به خودش اومد و گفت:آخ!داشتم تورو کنار زنداداش آیندهام،یعنی زنت تصور میکردم
با این حرفش همه زدن زیر خنده،به جز من!
منی که دوست داشتم پارسا فقط ماله خودم باشه،دوست داشتم یه روز با پارسا بریم خرید عقد،خرید لباس عروس،خرید کتوشلوار دامادی برای پارسا.دوست داشتم پارسا،داماد خودم بود،منم عروسش!
مهشید:خب پارسا جان!ما کار داریم!لطفا آرزو هاتو بکن و شمع رو فوت کن
پارسا نگاهی به مهدی و رضا انداخت که سرشونو ناراحت تکون دادن،با این حرفش پارسا چشماشو بست و بعد از چند ثانیه چشماشو باز کرد و شمعهای کیک رو که به شکل عدد24بودن رو فوت کرد،با این کارش همه دست زدیم که مهشید گفت:اول کادوهاتو باز کن بعد کیک میخوریم!
پارسا سرشو تکون داد و گفت:چشم!
مهشید:خب اول از رعنا!
رعنا خجالت زده سرشو انداخت پایین
پارسا رو کرد به رعنا و گفت:ممنون،راضی به زحمت نبودم
رعنا:شرمنده دیگه،راستش نمیدونستم چی دوست دارین
پارسا خواست چیزی بگه که مهشید گفت:بسه تعارف تیکه پاره کردن،بازش کن داداش
#ادامه_دارد...
➣@CHERA_CHADOR