🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊
🕊🌹
🕊
ࢪمآن↻⇦
💜جبهہۍ عآشقۍ💜
#بہ_قلم_بانو
#قسمت65
#ارغوان
با حرف ام خندید و گفت:
- بیا بریم حالا بعدا حساب تو می رسم.
اداشو در اوردم و سمت ماشینش رفتم و سوار شدیم.
حرکت کرد و خداروشکر خیابون ها خلوت بود از توی برنامه بلد یه فسفودی باز پیدا کرد و حرکت کرد سمت اونجا.
چسبیده بودم به شیشه و اطراف و نگاه می کردم.
محمد لب زد:
- چنان چسبیدی به شیشه انگار اون بیرون عروسیه .
تو همون حالت بدون اینکه تغیر کنم گفتم:
- اخه من همش تو عمارت زندانی بودم همین خیابون تاریک بی رنگ و روح هم برام جالبه.
پارک کرد و پیدا شدیم.
با اینکه 5 صبح بود اما واقعا شلوغ بود و انگار فسفودی معروفی بود.
میز خالی هم پیدا نکردیم و محمد غذا گرفت توی ماشین اورد خوردیم بعد هم تا رفتیم برای خرید.
بعد از یک خرید مفصل ساعت 10 شب بود که برگشتیم.
من که اصلا خوابم نمی یومد ولی محمد کلا توی هپروت بود.
نگاهی بهم انداخت و دوباره به جلوش نگاه کرد و گفت:
- این همه سر پا بودی این ور اون ور اصلا خسته نشدی؟
نچی کردم ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم ساختارت از چیه واقعا دارم می میرم از خواب.
تنبلی زیر لب زمزمه کردم.
و ماشین پارک کرد
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊
🕊🌹
🕊
ࢪمآن↻⇦
💜جبهہۍ عآشقۍ💜
#بہ_قلم_بانو
#قسمت66
#ارغوان
خرید ها رو برداشت و رفت بالا منم بقیه خرید ها رو برداشتم و دنبال ش رفتم بالا.
همه رو همون دم در اتاق رها کرد و شیرجه زد روی تخت.
خیلی زود خواب ش برد و منم خرید ها با هموت پلاستیک ها یه گوشه گذاشتم و گوشی جدیدی که برام خریده بود و برداشتم و روی تخت نشستم و به تاج تخت تکیه دادم.
وارد واتساپ شدم که دیدم از یکی پیام دارم بازش کردم یه فیلم بود زدم دانلود بشه و وقتی باز شد محمد و کنار یه دختری دیدم که دارن خرید می کنن و می خندن بعد رفتن توی سالن لباس عروس فروشی.
فیلم تمام شد و پیام اومد:
- محمد زن داره دختر جون اگه باور نمی کنی اتاق شو بگرد حتما عکس های عروسی و بچه اشو پیدا می کنی!از تو فقط استفاده می کنه بقیه باند های خلافکار رو بگیره گول نخور.
بهت زده دوباره متن و خوندم و باز فیلم و پلی کردم.
یعنی این کی بود کنار محمد؟چرا برده براش لباس عروس بخره؟
واقعا داره با من بازی می کنه؟
یعنی اونم مثل بابا از من داره سواستفاده می کنه.
یه فیلم دیگه اومد با دستای لرزون باز ش کردم.
حس کردم قلبم داره وایمیسته.
نه!
محمد و همون دختره توی محضر بودن و دور شون دست و کل می زدن.
باورم نمی شد بازم بازی خورده باشم.
تا خود صبح حالم بد بود و قلبم درد می کرد.
حس می کردم دنیا دور سرم می چرخه.
به محمد نگاه کردم که با خیال راحت خوابیده بود.
زن داشت و من صیغه خودش کرد؟
یعنی می خواست کارش تمام شد طلاق ام بده و بره پیش زن ش؟
پس من چی؟احساسات من چی؟وابستگی من چی؟
صبح که محمد بیدار شد خودمو به خواب زدم نگاهی بهم انداخت در کمد و باز کرد توی کمد گاوصندوق بود رمز زد و بازش کرد یه پرونده ای رو چک کرد بعد قفل ش کرد.
اماده شد و لباس فرم پوشید و رفت.
سریع کنار پنجره رفتم سوار ماشین ش شد و رفت.
سمت گاوصندوق رفتم و همون رمز و زدم که با تیکی باز شد بازش کردم یه سری پرونده بود توشون که سر در نیاوردم و کل اتاق و زیر و رو کردم و اخر سر توی کمد توی چمدون محمد یه سری عکس محمد با یه دختره رو پیدا کردم.
اشک توی چشمام حلقه زد.
نامرد چطور دل ش اومد با من این کارو بکنه.
اخه مگه من چیکار کردم با این ادما؟
اون که گفت نامرد نیست!
با صدای اس ام اس گوشیم سمت ش رفتم و همون فرد ناشناس بود:
- بیا به این محل تا ببرمت خونه اصلی محمد زن و بچه اشو ببینی.
سریع اماده شدم و از خونه زدم بیرون همون ادرسی که گفت توی خیابون وایسادم و یه ماشین اومد و سوار شدم همین که نشستم سر چرخوندم بیینم کی دقیقا اومده دنبال من و فرد ناشناس کیه که ظربه ای به گردن ام وارد شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
#محمد
صبح که پاشدم دیدم ارغوان خوابه و اماده شدم و از عمارت زدم بیرون که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود دکمه اتصال و زدم و کسی گفت:
- گول بد ماری رو خوردی ارغوان دختر پدرشه و بار اول نیست کسی رو گول می زنه با اون ظاهر مظلوم ش اگر حرف مو باور نمی کنی دوربین اتاق تو همین الان چک کن.
و قطع کرد.
متعجب زدم بغل و گوشی مو باز کردم و دوربین اتاق مو چک کردم که با تعجب دیدم ارغوان داره کل اتاق مو زیر و رو می کنه و رفت سمت گاوصندوق و در کمال تعجب دیدم رمز شو زد پس خواب نبود الکی خودشو به خواب زده بود یعنی چی می خواست توی اتاقم؟
بعد رفت سراغ گوشی ش به کسی پیام داد و اماده شد زد بیرون .
دوباره صدای پیام اومد:
- بیا اینجا ببین خانوم اینده ات با کیا می گرده!
سریع سمت همون ادرس رفتم
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹
🕊🌹🕊
🕊🌹
🕊
ࢪمآن↻⇦
💜جبهہۍ عآشقۍ💜
#بہ_قلم_بانو
#قسمت67
#ی
#محمد
همون جایی که گفت منتظر موندم که ارغوان رسید و یه ماشین مدل بالا رسید و ارغوان سوار شد حرکت کرد.
اخ ارغوان دارم برات منو گول می زنی دختره ی چش سفید اره؟چی برات کم گذاشتم اخه؟
#ارغوان
چشم که باز کردم توی یه کارخونه متروکه بودم و وسط کارخونه به ستون بسته شده بودم.
با ترس به اطراف نگاه کردم یه عده ای اینجا بودن می شناختمشون.
علی خان بود رفیق صمیمی بابا!
نکنه تمام اون حرف ها نقشه علی خان بود؟
ولی عکس و فیلم های محمد با دختره چی؟
تا چشمای باز و هراسون مو دید سمتم اومد و بی درنگ مشت محکمی توی دل ام زد که جیغ ام توی کارخونه پیچید.
اییی بلندی گفتم و حس کردم دل و روده ام ترکید.
داد کشید:
- حالا بابای خودتو می فروشی اره دختره ی عوضییییی.
افتاد به جون ام و تا می خورد می زدتم فقط توی صورت ام نمی زد همش توی تن ام می زد.
از درد رو به موت بودم که چونه امو توی دست ش گرفت گفت:
- حالا کار دارم باهات می خواستی ازدواج کنی اره؟هه باشه زدی بابات رفیق منو بدبخت کردی عمرا بزارم خوشبخت بشی!می خوام با عشقت لایو بگیرم می شینی درست درمون بهش می گی بازی ش دادی ازش استفاده کردی فقط یه کلمه اضافه بگی می کشمت فهمیدی؟
چشمامو با درد روی هم بستم و سر تکون دادم.
داد کشید:
- اکبر بیا باز ش کن.
یه مرد لاغر قد بلند کچل اومد سمتم و دست و پاهامو باز کرد.
دور مچ دستام تمام زخم شده بود.
همون سر جام سر خوردم و نشستم.
از درد نفس نفس می زدم