کتابخانهٔخیابان64
؛ من از نویسندگآن میترسم! آنها بر قلم حکمرانی میکنند.
آنان میتوانند کاری کنند که کلمآت ، مرواریدها را از چشمانمان بر گونهها بغلتند.
آنان میتوانند کاری کنند که نفهمی که غمگیناند ، عاشقاند و یا خشمگین! نویسندگان خدای ِنهان ساختن ِاحساسات خویشاند.
آنها یک بار میمیرند ، ولی هزاران بار زندگی میکنند ! میان ِسرزمینی فراسوی باورها ، در میان دخترکان شاعر ، میان جنگها و جنگاوان ، میان ِصدای شمشیر و گلولهها ، در وسط ِیک شرکت ِبلندمرتبه ، به جای یک رئیس ، یک شاعر ، یک کتابدار ، یک پرنس ، یک شآهدُخت ، یک عاشق ، یک دیوانه ، یک خسته ، یک روح! ، یک فرشته ، یک شیطان.. آنها به جای تکتک ِاینها زندگی میکنند ، با هربار قلم در دست گرفتن ،با هربار نوشتن و نوشتن و نوشتن.
- کتابخانهیخیابان64 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
او پرسید ، پس زخمهایمان چه ؟ ، میخواستم چون شمس گویم که نور ز میان همین زخمها وارد میگردد. اما کو؟ آیا تا به کنون ، از میان زخمهایم نور وارد گشته و دردها التیام یافته است؟
یا از میان ژرف دلهای شکسته و شکافهای قدیمی ِروحمان ، زندگانی سبز شده است؟.
فرقی ندارد ، نور باشد یا گُل ، زخم باشد یا تَرک ِروح ، غم باشد یا اشک ، ما هیچگاه سبز نشدیم و هیچ نوری درونمان را تسکین نداد.
و من ، همین سرگرمیهای کوچک ، نوشتن و دیدن و خواندن ، را میپرستم ؛ چنانکه آنان تنها پناهگاه ِانسانهای پیچیدهاند که نه التیام یافتند و نه تسکین دیدهاند.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ هوای ابری و سرد، دوست دارمش زیرا یاد آور این است که حتی ابر ها نیز میتوانند بگریند.
داخل ماشینی نشسته بودم، نمیدانم! هوا سرد است و یا نه ولی دستانم یخ زده بودند! انگار تکه قالب یخ بزرگی در دست گرفتهام ، افکارم شلوغ است به شلوغی شهری بزرگ. تا اینکه صدای کودکی آن طرف مرا از سیل افکار خویش نجاب داد.
کودکی خردسال و شاد، او میخندید و فقط دلیلش بارش برف بود. با تماشایش لبخندی بر لبم نشست.
او ، یککودک از دنیا بیخبر است و این گونه میخندد. میخواهم بار گردم به کودکیام به آن زمان که هوای ابری نیز مرا میخنداند .
اری!میخواهم از این درون سرد بیرون بیایم دستانم را گرم کنم و دوباره با دیدن برف لبخند بزنم.
ای کودک! فراموشت نخواهم کرد، زیرا تنها کسی که توانست به من لبخند زدن را مجدد یادآوری کند تو بودی!
یادت باشد! زندگی مواقعی عجیبتر و ترسناک تر از هزاران فیلم ترسناک میشود ، مواقعی نیز به زیبایی باغ گل های رز ! صدایم را نمیشنوی ، اما بهت میگویم که کودکیات را پاس بدار حتی در بزرگسالی ، زیرا مشکلات زمانی آغاز شد که کودک درونم را خاموش کردم و رسم لبخند زدن را به باد ها سپردم و شادی را با آرزو های دست نیافتی ام تعویض کردم.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten