eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه یه یاعلی بگم و اینجارو راه بندازم😔😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ او پرسید ، پس زخم‌هایمان چه ؟ ، میخواستم چون شمس گویم که نور ز میان همین زخم‌ها وارد می‌گردد. اما کو؟ آیا تا به کنون ، از میان زخم‌هایم نور وارد گشته و دردها التیام یافته است؟ یا از میان ژرف دلهای شکسته و شکاف‌های قدیمی ِروحمان ، زندگانی سبز شده است؟. فرقی ندارد ، نور باشد یا گُل ، زخم باشد یا تَرک ِروح ، غم باشد یا اشک ، ما هیچ‌گاه سبز نشدیم و هیچ نوری درونمان را تسکین نداد. ‌ ‌ ‌ ‌ و من ، همین سرگرمی‌های کوچک ، نوشتن و دیدن و خواندن ، را می‌پرستم ؛ چنانکه آنان تنها پناهگاه ِانسان‌های پیچیده‌اند که نه التیام یافتند و نه تسکین دیده‌اند. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌؛ هوای ابری و سرد، دوست دارمش زیرا یاد آور این است که حتی ابر ها نیز میتوانند بگریند. داخل ماشینی نشسته بودم، نمیدانم! هوا سرد است و یا نه ولی دستانم یخ زده بودند! انگار تکه قالب یخ بزرگی در دست گرفته‌ام ، افکارم شلوغ است به شلوغی شهری بزرگ. تا اینکه صدای کودکی آن طرف مرا از سیل افکار خویش نجاب داد. کودکی خردسال و شاد، او میخندید و فقط دلیلش بارش برف بود. با تماشایش لبخندی بر لبم نشست. او ، یک‌کودک از دنیا بی‌خبر است و این گونه میخندد. میخواهم بار گردم به کودکی‌ام به آن زمان که هوای ابری نیز مرا میخنداند . اری!میخواهم از این درون سرد بیرون بیایم دستانم را گرم کنم و دوباره با دیدن برف لبخند بزنم. ای کودک! فراموشت نخواهم کرد، زیرا تنها کسی که توانست به من لبخند زدن را مجدد یادآوری کند تو بودی! یادت باشد! زندگی مواقعی عجیب‌تر و ترسناک تر از هزاران فیلم ترسناک میشود ، مواقعی نیز به زیبایی باغ گل های رز ! صدایم را نمیشنوی ، اما بهت میگویم که کودکی‌ات را پاس بدار حتی در بزرگسالی ، زیرا مشکلات زمانی آغاز شد که کودک درونم را خاموش کردم و رسم لبخند زدن را به باد ها سپردم و شادی را با آرزو های دست نیافتی ام تعویض کردم. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اتاقی در بالاترین قسمت برج ِانجمن وجود داشت . اتاقی که صاحبش نویسنده‌ای بی‌نام بود ، نویسنده‌ای با قلمی دل‌انگیز ولی ناشناخته ! اما اکنون آن اتاق خالی بود و تا ابد خواهد ماند ، زیرا که صاحبش در خفای خویش ،زیر خرواری از خاک آرامیده‌است . به دور از هیاهوی دنیای پس از خود ! امروز پس از مدت‌ها از جلوی اتاقش رد می‌شدم که نواهایی از درونش به گوشم رسید ؛ اما آن اتاق الان باید ساکت باشد ، ساکت و حزن‌‌انگیز باشد! آرام به درب را گشودم تا از گوشه‌اش بتوانم دلیل آن سر و صداهای عجیب را بفهمم . کی می‌دانست شاید دزدی به منظور غارت وسایل آن نویسنده وارد اتاق شده باشد!؟ یا جانوری از پنجره پای بر اتاق نهاده و قصد به آشوبی‌کشاندن اثار را دارد! آرام از لای درب داخل را نگاه انداختم ؛ آنچه چشمانم می‌دید ، منطقم باور نمی‌کرد !. یک موجود کوچک که بی‌زنگ بود و می‌درخشید از مقابلم رد شد ، همانند روحی کوچک ! موجودی همانند انسان که سوار بر اسبی بود و شمشیری در دست داشت! دیگر جای اتاق را نگاه انداختم ؛ یک روح‌مانند ِپرنسس‌سان با لباس هایی پر زرق و برق ! یک شوالیه همراه با شمشیر و سپر ! یک پادشاه با تاجی غرور انگیز ! و ده‌ها موجود دیگر ؛ ولی آنها آشنا بودند ، برای منی که تمام آثار نویسنده را خوانده بودم . درب اتاق را آرام می‌بندم ، زیرا که دلیل سر و صداها را فهمیده‌ام! ولی کی حرفم را باور می‌کند که شخصیت‌هایبا رمان‌های آن نویسنده‌ی بی‌نام ، اکنون از داخل کتاب‌هایشان بیرون جسته‌اند و آزادانه در اتاق می‌گردن! [کی می‌داند ، شاید هرگاه نویسنده‌ای مرگ را در آغوش می‌گیرد ، شخصیت‌های خفه‌ی کتاب‌هایش آزادانه میگردند تا یاد کاتب بی‌نامشان از یادها نرود!] ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |