احتمالا داستانِ مکالمهی حضرت موسی با خداوند رو شنیدین... اینکه روزی حضرت موسی در کوه سینا به عبادت می پردازن و از خداوند درخواست می کنن که خودشون رو به حضرت موسی نشون بدن؛ با عبارتِ «اَرِنی» یعنی «خودت را به من نشان بده»... ولی خداوند در جواب می فرمایند که: لَن تَرٰنی»... یعنی«هرگز مرا نخواهی دید»...
سه شاعر بزرگ یعنی حافظ، سعدی و مولانا هم دربارهی این مکالمهی حضرت موسی با خداوند، اشعاری سرودند که بسیار قابل تأمل و جالب هستن...
سعدی (علیه الرحمه) :
چو رسی به کوه سینا، اَرِنی مگو و بگذر!
که نیارزد این تمنا به جوابِ لَن ترٰنی
حافظ (رحمت الله علیه) :
چو رسی به کوه سینا اَرِنی بگو و مگذر!
تو صدایِ دوست بشنو! نه جوابِ لن ترنی
اما حضرت مولانا حق مطلب رو به خوبی ادا کرده و فرمودهاند:
اَرِنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه تَریٰ چه لَنْ تَرٰنی
با بررسی این سه بیت، متوجه سه دیدگاه مختلفِ این شاعران بزرگ میشیم و اون سه دیدگاه، اینان:
_ سعدی از منظر عقل به داستان نگاه میکنه و چون به نتیجه واقفه و میدونه که خداوند هیچ گاه خودش رو در نظر ها آشکار نمیکنه، از تمنایِ ارنی هم امتناع میورزه...
_ حافظ از منظر عشق به قضیه نگاه می کنه... اینکه حتی اگر حضرت موسی جواب لن ترنی هم بشنوه، باز هم ارزش داره که این مکالمه رو با خدا انجام بده و صدای حضرت یار رو بشنوه...
_ اما حضرت مولانا از نگاهِ عرفان به این ماجرا نگاه کردن و شاید بشه گفت که این نگاه، مافوق دیدگاه های قبلی هستش و ایشون انسان رو همیشه در محضر الهی می بینن و قایل به اینن که انسانِ عارف همیشه خدا رو در همه چیز می بینه و نیازی به درخواستِ ارنی هم نداره...
#شعر
#عرفان
#عشق
#عقل
#حضرت_مولانا
#حافظ
#سعدی
اشعار همهی شاعرانی که بهرهای از عشق بردهاند را دوست دارم؛ ولی حضرت مولانا، یک چیز دیگر است...
#کسی از کودکی مرا با اشعار او آشنا کرد... در کنار حافظ و سعدی و باباطاهر... ولی هر دویمان، نگاهمان به مولانا، یک نگاه دیگر بود... عاشق تر بودیم به مولانا تا به دیگر شاعران... چون مولانا در عشق، حل شده بود... عشقی فراتر از عشق های دیگر... عشقی عرفانی... عرفان، رازِ عشق مولانا بود...
یکی از اشعار بی نظیر او، در رابطه با برگشتن انسان به اصل خویش است... #کسی خیلی برایم این شعر را یادآوری میکرد... چه مباحثههای پر گیر و گور و شیرینی که باهم نداشتیم در این مورد... و اما آن شعر:
«هرکسی کو دور مانْد از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»
اما بحث های اصلی در مورد معنا و مفهومِ خودِ #اصل بود... که اصل و اساس و ریشهی انسان چیست که اگر روزی از آن دور مانْد، به سوی او باز خواهد گشت؟... من میگفتم و هنوز هم مقداری مایل به این نظر هستم که اساسِ هر انسانی بسته به درونِ نهفتهی خودِ اوست... و انسان ها، هر کدام، درون های نهفتهی خاص خود را دارند و هرگز باهم یکسان نیستند... یک انسان، بد ذات و پست فطرت و دیگری خوش ذات و نیک سیرت است... هر کدام از اینها اگر سالیانِ سال هم از خودِ خویش و اصل خویش دور مانده باشند، در آخر به آن ذات خود باز خواهند گشت... اما دور کنندگان از اصل خویش، چه چیز هایی هستند؟... عواملی بیرونی که باعث فراموش شدنِ اصل انسان شدهاند... حرفها و محیط و در کل، انسانهای دیگر از آن عوامل بیرونی هستند که باعث این دور افتادگی شدهاند...
اما #کسی نظر دیگری داشت... او مقداری با باور من هم نظر بود... یعنی معتقد بود که اصل و اساس و ریشهی انسان، همان درونِ نهفته و فطرت اوست... ولی این فطرت، بسته به هر کسی، متفاوت نیست... این فطرت، فطرتی خدایی و ذاتی پاک دارد و اساسا همهی انسان ها، پاک و نیک سیرت به دنیا میآیند... ولی همان عوامل بیرونی، باعث و بانی دور شدن آنها از اصل و اساس او میشوند که گفتم...
پس برداشت ما از این شعر حضرت مولانای جان، این میشد که انا لله و انا الیه راجعون... اصل و اساس ما خداست و هر کسی به آن اصل و اساس، باز خواهد گشت...
پ.ن: اگر خواستید با #کسی آشنا شوید، به روی هشتگ او بزنید تا شاید کمی آشنا شوید... چون او را هرگز کامل معرفی نکردهام...
#فکر
#اصل
#حضرت_مولانا
#عرفان
#کسی
#یک_هیچ_تنها