معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
حالا که سفر هیئت ایرانی به نیویورک با این صحنه به پایان رسیده است که دولت آمریکا عملاً از هیئت ایرا
برای فهم این مسئله باید رابطه ترامپ با ایران را از سالهای اخیر شروع نکرد. تصویر ایران در ذهن سیاسی او سابقهای بسیار قدیمیتر دارد و به بحران گروگانگیری و فضای سیاسی آمریکا در پایان دهه ۱۹۷۰ و آغاز دهه ۱۹۸۰ بازمیگردد. در کنار آن، متغیر اسرائیل قرار دارد: رابطه ترامپ با نتانیاهو، نگاه امنیتی اسرائیل به ایران و نفوذ نیروهای حامی اسرائیل در واشنگتن.
بنابراین تهران با یک پرونده ساده دوجانبه روبهرو نیست. مجموعهای از ادراکات تاریخی، منافع امنیتی، روابط شخصی و محاسبات منطقهای در سیاست آمریکا نسبت به ایران دخیلاند. تصور اینکه میتوان با یک امتیاز بزرگ هستهای کل مسئله را «خرید»، ممکن است ناشی از تعریف نادرست خود بحران باشد.
اگر مسئله صرفاً هستهای نباشد، راهحل نیز نمیتواند صرفاً هستهای باشد.
در این میان، یک خطای دیگر نیز ممکن است تهران را دچار اشتباه کند: بیشبرآورد کردن اهمیت جریانهای مختلف در دولت آمریکا.
در اطراف ترامپ همه یک چیز نمیخواهند. کسانی مانند جیدی ونس نسبت به جنگهای طولانی، اشغال نظامی و فروپاشی دولتها بدبینترند و ممکن است با پروژهای شبیه عراق یا افغانستان برای ایران مخالفت کنند. این تفاوت واقعی است، اما نباید درباره اهمیت عملی آن اغراق کرد.
سوال اصلی این نیست که کدام مشاور چه میگوید. مسئله این است که در لحظه تصمیم، چه کسی میتواند ترجیح خود را به سیاست تبدیل کند.در دولت ترامپ، مرکز ثقل تصمیمگیری همچنان شخص خود اوست. به همین دلیل، تهران نباید مواضع محتاطتر برخی اعضای دولت را به عنوان تضمینی برای رفتار نهایی واشنگتن تلقی کند. اینکه یک جریان در داخل دولت مخالف فروپاشی کامل ساختار دولت ایران باشد، به این معنا نیست که این ترجیح الزاماً در لحظه تصمیم دست بالا را خواهد داشت.
در نهایت، همه این بحثها دوباره ما را به همان صحنه نیویورک بازمیگرداند. ایران برای مذاکره رفته بود؛ از آمادگی برای کاهش تنش سخن گفته بود؛ پیامهایی درباره پایان جنگ فرستاده بود؛ اما سفر با وضعیتی پایان یافت که دولت آمریکا حتی ماندن هیئت مذاکرهکننده ایرانی در نیویورک را نیز تحمل نکرد.
سوال اساسی این نیست که ایران نباید مذاکره کند. نکته بنیادین برای ما این است که با چه تصوری از طرف مقابل مذاکره میکند.
اگر سیاستگذار ایرانی همچنان با این پیشفرض حرکت کند که عقلانیت الزاماً پاداش میگیرد، حسن نیت با حسن نیت پاسخ داده میشود، امتیاز امروز برای فردا اعتبار میسازد، حل پرونده هستهای کل بحران را پایان میدهد و نیروهای محتاطتر واشنگتن میتوانند رفتار ترامپ را مهار کنند، ممکن است بارها غافلگیر شود.
✍قتیب
مذاکره برای چه؟ نقد منطق «اتمام حجت»
ایران بار دیگر در حال مذاکره است؛ آن هم نه در شرایط عادی، بلکه در وضعیتی که فاصله میان دیپلماسی و بازگشت به رویارویی نظامی بسیار کم شده است. دقیقاً به همین دلیل میخواهم به مصاحبهای برگردم که چند ماه از انتشار آن گذشته است: گفتوگوی عباس عراقچی با جواد موگویی در برنامه «ماجرای جنگ». نه برای بازخوانی همه جزئیات جنگ و نه برای نقد شخص وزیر خارجه، بلکه به خاطر یک عبارت که به نظرم چیزی فراتر از یک انتخاب واژگانی است و بخشی از نوع نگاه ما به دیپلماسی را آشکار میکند: «اتمام حجت».
عراقچی در آن گفتوگو توضیح میدهد که جمعبندی این بوده است که مذاکره آغاز شود، «عمدتاً برای اتمام حجت»، تا بعدها کسی نگوید اگر مذاکره کرده بودید جنگ نمیشد. در همان روایت تأکید میکند که نیروهای نظامی و خود او احتمال جنگ را بسیار بالا میدانستند، اما در عین حال اگر حتی احتمال اندکی وجود داشت که طرف مقابل از بعضی مطالبات خود عقب بنشیند، باید آن امکان را امتحان کرد. این تعبیر بعدها در کانال رسمی وزارت خارجه نیز بازنشر شد. من با بخش دوم این استدلال مسئلهای ندارم. برعکس، اگر حتی ده درصد احتمال وجود داشته باشد که بتوان از جنگ جلوگیری کرد، مذاکره باید انجام شود. جنگ پرهزینهترین ابزار سیاست خارجی است و دولتی که امکان تأمین منافع خود را با هزینه کمتر دارد، نمیتواند صرفاً به دلیل بدبینی به طرف مقابل دیپلماسی را کنار بگذارد. مسئله درست از جایی آغاز میشود که «مذاکره برای تغییر نتیجه» با «مذاکره برای اتمام حجت» درهم میآمیزد.
این دو در ظاهر به هم نزدیکاند، اما از دو منطق کاملاً متفاوت میآیند. وقتی مذاکره را ابزاری برای تغییر نتیجه میدانیم، پرسش این است که چگونه میتوان با آن احتمال جنگ را کاهش داد، زمان خرید، یک اهرم را حفظ کرد، طرف مقابل را وادار به تغییر رفتار کرد یا به توافقی رسید که بخشی از منافع کشور را تأمین کند. اما وقتی مفهوم «اتمام حجت» وارد میشود، مرکز ثقل پرسش آرامآرام جابهجا میشود: آیا کاری کردهایم که بعدها بتوانیم بگوییم تقصیر ما نبود؟ آیا میتوانیم به افکار عمومی داخلی و خارجی نشان دهیم که ما تلاش خودمان را کردیم؟
همین جابهجایی به ظاهر کوچک میتواند در سیاست خارجی بسیار پرهزینه باشد. سیاست خارجی عرصه رفع تکلیف نیست و مذاکره هم جلسهای نیست که دولت در آن حاضر شود تا بعداً در برابر مردم یا تاریخ بگوید: ما رفتیم، پیشنهاد دادیم، آنها نپذیرفتند، پس حجت تمام است. شاید چنین روایتی از نظر سیاسی یا اخلاقی آرامشبخش باشد، اما معیار مناسبی برای ارزیابی سیاست خارجی نیست. معیار باید این باشد که آن مذاکره در جهان واقعی چه تغییری ایجاد کرده است. اگر هدف جلوگیری از جنگ بوده، باید پرسید آیا احتمال جنگ کمتر شده است. اگر هدف خریدن زمان بوده، باید دید آن زمان به چه چیزی تبدیل شده است. اگر هدف تقویت موقعیت چانهزنی بوده، باید سنجید ایران پس از مذاکره با اهرم بیشتری از میز بلند شده یا با اهرم کمتر. حتی اگر توافق ناممکن بوده، مذاکره باید دستکم به فهم بهتر طرف مقابل، شکاف انداختن در ائتلاف او یا آمادهتر شدن کشور برای سناریوی شکست کمک کرده باشد. اگر همان احتمال ده درصدی که عراقچی از آن سخن میگوید واقعی بوده، وظیفه دستگاه دیپلماسی صرفاً این نبوده که آن ده درصد را «امتحان» کند؛ مسئله این بوده که چگونه میتوان آن را به بیست یا سی درصد رساند.
البته افکار عمومی بیاهمیت نیست. اینکه مردم ایران یا جامعه جهانی بدانند کدام طرف آماده مذاکره بوده و چه کسی راه دیپلماسی را بسته، بخشی از رقابت سیاسی است و مشروعیت بینالمللی نیز میتواند خود یک منبع قدرت باشد. مشکل از جایی آغاز میشود که افکار عمومی به مخاطب اصلی مذاکره تبدیل شود. شما ممکن است به جامعه خود بگویید برای اتمام حجت به مذاکره رفتیم، اما طرف مقابل رفتار شما را با چنین مفاهیمی تحلیل نمیکند. او زمان درخواست مذاکره، میزان اصرار شما بر ادامه آن، پیشنهادهایی را که مطرح میکنید، خطوط قرمزی را که جابهجا میکنید و هزینهای را که از شکست گفتوگو متحمل میشوید کنار هم میگذارد و از آنها درباره میزان نیاز، قدرت و تحمل شما اطلاعات استخراج میکند. آنچه در تهران «اتمام حجت» نامیده میشود، ممکن است در سوی دیگر میز معنای کاملاً متفاوتی پیدا کند.
اما تجربه مذاکرات پیش از جنگ، مشکل دیگری را نیز نشان میدهد که شاید مهمتر باشد. خطر منطق اتمام حجت فقط این نیست که هدف مذاکره را از نتیجه به رفع مسئولیت منتقل میکند؛ خودِ وجود یک فرایند دیپلماتیک میتواند تصویری از واقعیت بسازد که هم بر افکار عمومی و هم، به درجات مختلف، بر محاسبات تصمیمگیرندگان اثر بگذارد.
در هفتههای منتهی به حمله، دو تصویر بهطور همزمان در برابر جامعه ایران قرار داشت. یک تصویر، تصویر دیپلماسی بود.
هیئتها رفتوآمد میکردند، عمان میانجیگری میکرد، از ادامه مذاکرات سخن گفته میشد و حتی چند روز پیش از حمله، مقامات ایرانی از وجود چشمانداز مثبت و امکان رسیدن به توافق حرف میزدند. یک روز پیش از آغاز عملیات نیز وزیر خارجه عمان از پیشرفت در گفتوگوها و در دسترس بودن یک توافق سخن میگفت. طبیعی بود که بخشی از افکار عمومی با دیدن چنین فضایی تصور کند واقعاً چیزی پشت درهای بسته در حال شکل گرفتن است و شاید در آخرین لحظه بتوان از جنگ فاصله گرفت.
در همان زمان اما تصویر دیگری نیز کاملاً آشکار بود. لازم نبود کسی به اطلاعات محرمانه دسترسی داشته باشد. آنچه امروز در سنت اطلاعات منبعباز یا OSINT انجام میشود، یعنی کنار هم گذاشتن جابهجایی نیروها، استقرار تجهیزات، اظهارات رسمی و دادههای علنی، تصویر بسیار نگرانکنندهای ارائه میکرد. آمریکا نیروی نظامی عظیمی را در منطقه متمرکز کرده بود، ناو هواپیمابر دوم و هزاران نیروی دیگر به منطقه فرستاده شده بودند، جنگندهها و ناوشکنهای موشکانداز در حال استقرار بودند و رویترز از سیزدهم فوریه، یعنی حدود دو هفته پیش از حمله، گزارش داده بود که ارتش آمریکا برای احتمال یک عملیات چند هفتهای علیه ایران برنامهریزی میکند. یک روز پیش از حمله نیز ترامپ آشکارا از احتمال استفاده از زور سخن گفت، در حالی که دو گروه رزمی ناو هواپیمابر آمریکا در منطقه مستقر بودند.
یعنی مسئله کمبود علامت نبود. علائم وجود داشتند و بخش بزرگی از آنها حتی محرمانه نبودند. در یک سوی صحنه، دیپلماسی از «پیشرفت» و امکان توافق سخن میگفت و در سوی دیگر، آرایش نظامی طرف مقابل تقریباً فریاد میزد که احتمال جنگ را باید بسیار جدی گرفت.
همینجا مصاحبه عراقچی اهمیت دیگری پیدا میکند. او میگوید خود او و نیروهای نظامی از احتمال بالای جنگ آگاه بودند و اساساً یکی از دلایل ورود به مذاکرات نیز همین بود. با این حال، صبح روز حمله چند جلسه مهم تقریباً همزمان در تهران در جریان بود: جلسهای در وزارت اطلاعات، جلسه شورای راهبردی روابط خارجی در مجموعه پاستور و جلسه دیگری با حضور علی شمخانی و تعدادی از فرماندهان. خود عراقچی نیز همان صبح برای ارائه گزارش مذاکرات و ارزیابی شرایط در مجموعه پاستور حضور داشت. اصل برگزاری همزمان این جلسات در همان گفتوگو مطرح شده است.
لذا میتوان و باید پرسش دیگری را مطرح کرد: اگر احتمال جنگ در بالاترین سطوح تا این اندازه جدی ارزیابی میشد، چرا رفتار عملی دستگاه حکمرانی کاملاً متناسب با چنین ارزیابیای به نظر نمیرسید؟
این پرسش ما را به تفاوت مهمی میان «دانستن خطر» و «باور کردن خطر» میرساند. در تصمیمگیری سیاسی ممکن است گزارشهای اطلاعاتی هشدار بدهند، تحرکات نظامی دشمن نیز کاملاً دیده شود و حتی در جلسات رسمی احتمال حمله بالا ارزیابی شود، اما همزمان ادامه مذاکرات، پیامهای مثبت میانجی و انتظار برای دور بعدی گفتوگو نوعی اطمینان پنهان ایجاد کند که هنوز وقت هست؛ شاید طرف مقابل هنوز تصمیم نهایی را نگرفته، شاید اتفاقی در مذاکرات بیفتد و شاید همین کانال باز دیپلماتیک مانع حمله شود.
اینجاست که مذاکره، اگر جایگاه آن درست فهمیده نشود، میتواند به جای کاهش عدمقطعیت، خود به بخشی از خطای محاسباتی تبدیل شود. نه به این دلیل که مذاکره ذاتاً خطرناک است، بلکه به این دلیل که ما ممکن است از وجود مذاکره نتیجهای بگیریم که وجود خارجی ندارد: اینکه چون طرف مقابل هنوز با ما حرف میزند، پس هنوز میان جنگ و توافق مردد است.
این همان نقطهای است که «اتمام حجت» از یک تعبیر سیاسی به مسئلهای راهبردی تبدیل میشود. وقتی مذاکره برای اثبات حسن نیت یا انجام وظیفه تعریف شود، خطر آن وجود دارد که خود فرایند دیپلماتیک اهمیت بیش از اندازه پیدا کند. جلسه برگزار میشود، میانجی رفتوآمد میکند، پیشنهاد ردوبدل میشود و همین حرکت ظاهری میتواند این حس را ایجاد کند که هنوز بر روند حوادث کنترل داریم. در حالی که ممکن است تصمیم اصلی در سوی دیگر، خارج از اتاق مذاکره و بر اساس منطق کاملاً متفاوتی گرفته شده باشد.
همه اینها به معنای آن نیست که ایران نباید مذاکره کند. اتفاقاً نتیجهای که من میگیرم درست عکس آن است. ایران در شرایط امروز بیش از بسیاری از مواقع به دیپلماسی نیاز دارد.
اما دقیقاً چون مذاکره مهم است، باید از آن انتظار درست داشت. مذاکره نه برای رفع تکلیف است، نه برای آنکه بعدها بتوانیم بگوییم «دیدید ما تلاش کردیم»، و نه برای اینکه صرفاً تصویری اخلاقی از خود در برابر جهان بسازیم. مذاکره یک ابزار سیاست خارجی است و مانند هر ابزار دیگری باید برای رسیدن به هدفی مشخص به کار گرفته شود.
اگر هدف جلوگیری از جنگ است، باید بدانیم مذاکره از چه طریقی قرار است احتمال جنگ را کاهش دهد.
اگر هدف خریدن زمان است، باید بدانیم آن زمان را برای چه میخریم و چگونه آن را به آمادگی بیشتر تبدیل میکنیم. اگر هدف رسیدن به توافق است، باید پیشاپیش روشن باشد که حداقل توافق قابل قبول چیست و کدام اهرمها باید تا لحظه دریافت مابهازا حفظ شوند. و مهمتر از همه، مذاکره باید همواره در کنار یک سناریوی جدی برای شکست مذاکره قرار داشته باشد. دیپلماسی خوب فقط برای موفقیت برنامه ندارد؛ میداند اگر مذاکرات فردا فروبپاشد، کشور صبح روز بعد در چه موقعیتی خواهد بود.
به همین دلیل شاید بهتر باشد «اتمام حجت» را اساساً از واژگان تحلیلی سیاست خارجی کنار بگذاریم. در این حوزه واژگان دیگری مهمترند: هدف، اهرم، هزینه، زمان، اطلاعات، نتیجه و سناریوی شکست. پرسش سیاستگذار نیز نباید این باشد که آیا همه راهها را رفتیم تا بعدها کسی ما را سرزنش نکند؛ باید بپرسد از هر راهی که رفتیم چه چیزی به دست آوردیم، چه چیزی از دست دادیم و چه چیزی درباره طرف مقابل آموختیم.
✍قتیب
🔹مجید شاکری:
تاکنون هدف ایران از دفاع اقتصادی در مقابل آمریکا تاثیر گذاری بر انتخابات میان دوره بوده به نظر می رسد اکنون این هدف کاملا در دسترس است هدف بعدی آن است که نرخ بهره ده ساله آنقدر بالای ۵ بماند که هم فضای سیاست پولی و هم فضای سیاست مالی در آمریکا به شدت محدود شود به نحوی که عصر آمریکای ماجراجو به پایان رسد.
https://fxtwitter.com/Majidshakeri8/status/2105599284808671294
@leahfiles:
آمار تورم امروز منتشر شد و روایت رسمی این است که تورم کاهش یافته است.
اما چیزی که آمار و ارقام تیتر اخبار به شما نمیگویند این است که دولت دقیقاً در همین انتشار جدید، نحوه محاسبه تورم را تغییر داده است. یک ماه پیش، آنها گفتند تورم ماه ژوئیه ۳.۷٪ بوده است.
امروز، آنها ژوئیه را با فرمول جدید دوباره محاسبه کردند و این عدد به ۳.۳۶٪ کاهش یافت.
اگر تورم ماه اوت را مانند ماههای قبل محاسبه کنید، تورم حدود ۳.۸٪ به دست میآید، به این معنی که در واقع افزایش یافته است.
آنها تورم را پایین نیاوردند، فقط نحوه محاسبه آن را تغییر دادند.
بِسِنت (Bessent) هم ماه گذشته کار مشابهی را با شاخص قیمت مصرفکننده (CPI) انجام داد.
شما تنها زمانی دست به تغییر روش محاسبه میزنید که آمار و ارقام تا این حد خراب باشند. آنها واقعاً فکر میکردند متوجه این موضوع نخواهیم شد...
https://fxtwitter.com/leahfiles/status/2105491272018366722
سهشنبه عصر، فعالان سیاسی اصلاحطلب با آقای پزشکیان دیدار کردند.
محور اصلی بحثهای جلسه، احیای تفاهمنامه بود. برای جمع ما که به این بلوغ رسیدهایم که تفاهمنامه ایران و آمریکا را بهترین مسیر برای پایان عزتمندانه و واقعبینانه جنگ میدانیم، جلسه چندان نیاز به نداشت. همه باور داشتیم که در برابر صدای بلند اقلیت، باید تلاش کرد تفاهمنامه با صدای اکثریت احیا شود
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
سهشنبه عصر، فعالان سیاسی اصلاحطلب با آقای پزشکیان دیدار کردند. محور اصلی بحثهای جلسه، احیای تفاهم
نمیدانم چطوری باید این خبر را رساند که تفاهم نامه از نظر آمریکایی ها مرده!!!!
بعد عنصر سومی هم هست به نام اسرائیل که دست بالاتر را در رابطه با آمریکا دارد و با هر نوع تفاهمنامه از هر نوعی مخالف است.
هدفش تجزیه ایران است.
https://fxtwitter.com/abtahi_m/status/2105484264133275851
🔹آرش رئیسی نژاد:
رد جدیدترین پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه هرمز در ازای لغو محاصره آمریکا، میتواند در قالب تاکتیک جدید کاخ سفید درک شود؛ تاکتیکی که تحت تأثیر تجربه «توافق اسلامآباد» شکل گرفته است.
در آن توافق، ایران با بهرهگیری موقت از اختلال در تنگه هرمز، لغو محاصره را به اولویت فوری مذاکرات تبدیل کرد؛ در حالی که مسئله هستهای — که در ابتدا هسته اصلی فشارهای آمریکا بود — بدون دستیابی واشنگتن به امتیازی قاطع، به مباحثات بعدی موکول شد.
درس این تجربه برای کاخ سفید روشن است: نباید اجازه داد این چرخه تکرارپذیر شود:
محاصره ← ایجاد اختلال در هرمز ← هزینههای اقتصادی بالاتر برای آمریکا ← لغو محاصره در ازای بازگشایی هرمز.
بنابراین، به نظر میرسد ایالات متحده تمایلی به تکرار این معامله بدون گرفتن امتیازی بزرگ در حوزه هستهای ندارد.
مسئله بنیادینتر، جلوگیری از تبدیل شدن تنگه هرمز از یک ابزارِ اختلالِ موقت، به یک «اهرم ژئواقتصادی تکرارپذیر» است که هزینههای آینده برای اعمال فشار بر ایران را افزایش میدهد.
https://fxtwitter.com/arashreisi/status/2105320242629038435
پیروان عزیز،
خلال چند روز آینده، از امروز، چند رشتهتوئیت درباره هوش مصنوعی منتشر خواهم کرد.
تمرکز من بر پرسشهای ناخوشایندی خواهد بود که در گفتمان فعلی هوش مصنوعی مطرح نمیشوند.
این کار را به این دلیل انجام میدهم که احساس میکنم گفتگوهای عمومی درباره هوش مصنوعی به مسائل و خطرات بزرگ نمیپردازند و سوالاتی که از نظر من مهم هستند، توسط اهالی این صنعت و رسانهها پرسیده نمیشوند.
پیش از انتشار این پستها باید یادآوری کنم که من دانشمند هوش مصنوعی نیستم، بنابراین ممکن است درک من از برخی مسائل ناقص باشد.
همچنین ادعا نمیکنم که پاسخ این سوالات را میدانم.
هدف من این است که با تاکید بر سوالاتی که معتقدم مهم هستند اما مورد غفلت قرار گرفتهاند، سهم کوچکی داشته باشم.
با تشکر
دارون عجماوغلو
(برنده جایزه نوبل اقتصاد)
https://fxtwitter.com/DAcemogluMIT/status/2104956399201734764?s=20
🔻پیوند به این فرسته در X:
https://x.com/FGhoddoussi/status/2105882997832421847?s=20
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
پیروان عزیز، خلال چند روز آینده، از امروز، چند رشتهتوئیت درباره هوش مصنوعی منتشر خواهم کرد. تمرک
🟣سوال اول درباره هوش مصنوعی.
✍️دارون عجماوغلو
(برنده جایزه نوبل اقتصاد)
آیا مسئله «ابرپیوستگی و ابرهوش» (Superintelligence) است یا «هوش دگرگونشده و تحریفشده» (Distorted intelligence)؟
این پرسشی است که تلاش کردم در این یادداشت به آن بپردازم. در اینجا میتوانم این توضیح تکمیلی را اضافه کنم.
من معتقدم که این بحث با برابر دانستنِ رفتار هدفمند و خودمختار با «هوش»، دچار ابهام و گمراهی شده است.
گیاهان و حشرات نیز رفتاری هدفمند و تا حد زیادی خودمختار دارند؛ اما این آن چیزی نیست که ما عموماً از «هوش» مراد میکنیم.
هوش ماهیتی چندمنظوره و جامعنگر (کلنگر) دارد و معمولاً به خوبی با محیط خود سازگار است.
تردیدی نیست که مدلهای فعلی هوش مصنوعی از قابلیتهای چشمگیری برخوردارند.
اما آزمایشگاههای هوش مصنوعی در تلاش برای دستیابی به این قابلیتها، ممکن است به جای ایجاد «ابرهوش»، در حال خلق «هوش تحریفشده» باشند؛ همانطور که در این مقاله توضیح دادهام.
این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که خطراتی که باید مراقب آنها باشیم، نوع سیاستها و مقرراتی که باید اتخاذ کنیم، و امیدی که باید به آن دل ببندیم، همگی به پاسخ این پرسش بستگی دارند.
https://fxtwitter.com/DAcemogluMIT/status/2104957957452779860?s=20
🔻پیوند به این فرسته در X:
https://x.com/FGhoddoussi/status/2105883738139734131?s=20
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
🟣سوال اول درباره هوش مصنوعی. ✍️دارون عجماوغلو (برنده جایزه نوبل اقتصاد) آیا مسئله «ابرپیوستگی و اب
🟣سوال دوم درباره هوش مصنوعی.
✍️دارون عجماوغلو
(برنده جایزه نوبل اقتصاد)
بارها و بارها به ما گفته میشود که هوش مصنوعی قرار است تمام جنبههای زندگی ما را دگرگون کند – از جمله مشاغل، بهرهوری، نابرابری، علم، ارتباطات، فعالیتهای روزمره، نظم اجتماعی و سیاست.
اما این وعده (یا تهدید) با این ادعا و ادبیات همراه شده است که چنین فناوری مهمی، با تمام مخاطرات و فشارهای رقابتی که به همراه دارد، باید به متخصصان یا به «تکنوکراسی» (که شاید به معنای عام شامل برخی نهادهای تنظيمکننده و رگولاتورها نیز بشود) واگذار شود.
جمع میان این دو گزاره در یک جامعه مردمسالار و دمکراتیک دشوار است.
اگر چیزی حائز نصف اهمیتی باشد که برای هوش مصنوعی ادعا میشود (و من هم موافقم که هوش مصنوعی تحولآفرین و بالقوه بسیار مهم است)، در این صورت مشارکت و صدای دمکراتیکِ مردم امری حیاتی است.
اگر قرار است چیزی آینده ما را در یک جامعه دمکراتیک شکل دهد، تعیین مسیر آن بر عهده نهادهای دمکراتیک است.
حس ششم و باور من این است که صدای دمکراتیک ضروری است و اتکای بیش از حد به تکنوکراسی میتواند هم خطرناک و هم نتیجهعکس داشته باشد.
استدلال متقابل مبنی بر اینکه مسیر هوش مصنوعی میتواند و باید به تکنوکراسی سپرده شود، کموبیش خطوط زیر را دنبال میکند:
نخست اینکه تصمیمگیری دمکراتیک در عصر قطبیشدن جوامع به خطر افتاده است.
دوم، هوش مصنوعی به اندازهای پیچیده است که بیشتر شهروندان درک عمیقی برای مشارکت معنادار در این بحث (و حتی در این پرسش که ما از هوش مصنوعی چه میخواهیم) نخواهند داشت.
سوم، رقابت میان آزمایشگاههای مختلف و شاید رقابت میان ایالات متحده و چین، انضباط کافی برای اتخاذ یک مسیر سودمند اجتماعی برای هوش مصنوعی ایجاد میکند.
چهارم، رهبران امروز هوش مصنوعی به اندازهای روشنبین و اخلاقمدار هستند که در چارچوب ایجادشده توسط رقابت، میتوان بهطور کلی به آنها اعتماد کرد.
جنبههای زیادی از این استدلال متقابل وجود دارد که برای من متقاعدکننده نیست. به ترتیب:
قطبیشدن قابل غلبه است و تصمیمات و چالشهای بزرگ گاهی جوامع را گرد هم میآورد؛ در واقع، واگذاری تصمیمات کلیدی به تکنوکراسی بدون ورودی و مشارکت دمکراتیک ممکن است اعتماد به نهادها و متخصصان را کاهش دهد و قطبیشدن را بدتر کند.
دوم، صدای دمکراتیک مستلزم آن نیست که شهروندان کدنویسی کنند یا مدلهای جدید طراحی کنند؛ این بحث باید به اندازه کافی آگاهیبخش باشد تا شهروندان بتوانند درباره اینکه چه نوع آیندهای میخواهند و چگونه هزینهها و منافع گزینههای مختلف را میسنجند، اظهار نظر کنند.
سوم، به نظر نمیرسد رقابت چارچوب انضباطی خوبی باشد؛ برعکس، رقابت گاهی بدترین خصوصیات سازمانها و انسانها را بیرون میکشد.
چهارم، اگر سه دهه کار روی اقتصاد سیاسی و نهادها چیزی به من آموخته باشد، این است که نباید روی پایبندی اخلاقی رهبران مهارنشده حساب باز کنیم.
با این حال، منظور من این نیست که اگر استدلالهای متقاعدکنندهتری وجود داشته باشد، گزینه تکنوکراسی را بلافاصله رد کنم.
بنابراین پرسش این است که آیا شرایطی وجود دارد که تحت آن بتوان چنین تصمیمات مهمی را به متخصصان هوش مصنوعی و تکنوکراسی واگذار کرد؟
یک پرسش فرعی پایانی: حتی اگر موفق شویم ورودی و مشارکت دمکراتیک را در ایالات متحده یا حتی در اروپا به دست آوریم، هوش مصنوعی زندگی همه افراد روی این سیاره را شکل خواهد داد.
چگونه مطمئن شویم که صدای نزدیک به ۶ میلیارد نفری که در ایالات متحده، اروپا و چین زندگی نمیکنند نیز در بحثهای مربوط به هوش مصنوعی نقش دارد؟
https://fxtwitter.com/DAcemogluMIT/status/2105348579187699989?s=20