eitaa logo
آبادی شعر 🇵🇸
1.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
94 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح است و نسیم روی دامان داری نذر تو غزل، که ناز مژگان داری با گوشه نگاه خود دلم را خوش کن صد پنجره عشق توی چشمان داری
حضرت اخموی مغرور پر از ظلم و جفا باب میل هیچکس باید غیر من
اگر چـــــه با همه ی غصه ها گلاویزی شبیه کـــــــوهی و هرگز بــــــهم نمیریزی بهار، فصلِ دل انگیز عشق در راه است ولی تو در همه ی چار فصل ،پایــــــیزی میانِ این هــــــمه نامردمی عصرجدید خــــــداکـــند که تو از هر خطا بپرهیزی دلت که از قفسِ روزگـــــــــار میگیرد درون ِکنجِ دلم، شهـــــــــــریار تـــــــبریزی بیا و خستگی ات را بــــــــریز در فنجان بیا؛ تو با همه ی خستگی دل انگیزی ببخش غیرِ همین چند بیت ِ بی سر و ته بـــــــــــرای عرض ارادت نداشتم چـــــــیزی ✍
عید است و دلم خانه ی ویرانه، بیا...
پر می کشم از پنجره ی خوابِ تو تا تو هر شب من و دیدار، در این پنجره با تو وقتی همه جا از غزل من سخنی هست یعنی همه جا تو، همه جا تو، همه جا تو پاسخ بده از این همه مخلوق، چرا من؟ تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو
هنگامه و صبح دیگر آمد برخیز که عمر غم سرآمد عطر خوش انتظار گل کرد معشوق همین که از در آمد خون دل بی قرار ما بود دُری که ز دیده ی تر آمد گل جامه درید و شد غزلخوان بر گیسوی شب چو خنجر آمد ای مرغک دل! رها شو از بند این غم به حساب و دفتر آمد بر دشت وطن سبک سری زن شهنامه چه خوش به آخر آمد از جور خزان منال و بنگر بلبل ز طرب به منبر آمد آوای خوش بهار جان هاست کز سینه ی سرخ سنگر آمد باطل چو شبی سیاه گم شد خورشید ظفر به کشور آمد جهانشاهی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
[بهار می‌رسد از دورها بیا و ببین چه محشری شده صحرا بیا بیا و بین زمین تحدث اخبارها بیا بشنو بِان ربّک اوحی لها بیا و ببین]
تقدیم به مادران شهید دو چشمش اشک بود و داد عالی امتحانش را بغل وا کرد و هی بوسید و راهی کرد، جانش را دلش آشوب اما تا خم کوچه تماشا کرد قدم ها و قد و بالای رعنای جوانش را بهار باغ را می دید و می دانست روزی هم تب تند رسیدن می دهد حکم خزانش را نمی دانست اما تا کجای قصه خواهد داشت برای هضم دلتنگی بعد از او توانش را کنار حوض خالی کرد بغض در گلو را ،آه مگر می شد بگیرد راه اشک بی امانش را گذشت از ماه و چشمانش به در خشکید اما باز نیامد ماه تا روشن نماید آسمانش را هوای شهر ابری شد تمام کوچه مشکی پوش خبر آمد مسافر کرده پیدا کاروانش را و مادر با دلی آکنده از غم چادرش را بست بگیرد سخت در آغوش نعش قهرمانش را دو شب ده شب هزار و بی نهایت شب پر از حسرت گذشت اما نیاوردند حتی استخوانش را به سربندی ، پلاکی قانع است اما نمی گیرد چرا پایان خوبی فصل تلخ داستانش را شهید بی نشان آورده اند و بازهم رفته است مگر پیدا کند در بین این گلها جوانش را
سرطان بگیرد آن کس که تو را ربوده از من تو حلال هر که باشی، به خدا حرام او باد
گله از دست کسی نیست مقصر،دل دیوانه ماست...
شاخ خشکیم،به ما سردی عالم چه کند؟! پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد...
محمدجواد محبت ،شاعر برجسته کرمانشاهی که کودکان ایرانی او را با شعر «دو کاج» می شناسند، صبح امروز براثر عارضه قلبی در سن ۸۰ سالگی درگذشت روحش شاد...