آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت هجدهم🍃 آقای صالحی مسئول خانواده ه
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت نوزدهم🍃
.
علی را نشاند روی زانوش و سفارش کرد«من که نیستم، تو مرد خانه ای.مواظب مامانی باش. بیرون می روید، دستش را بگیر گم نشود.» با علی این طوری حرف می زد. از فرداش که می خواستم بروم جایی، علی می گفت: «مامان،کجا می روی؟ وایستا من دنبالت بیایم.» احساس مسئولیت می کرد.
حاج عبادیان، منوچهر و ربانی را صدا زد و رفتند. آن شب غمی بود بینمان. جیرجیرک ها هم انگار با غم می خواندند. ما فقط عاشقی را یاد گرفته بودیم. هیچ وقت نتوانستیم لذتش را ببریم. همان لحظه هایی که می نشستیم کنار هم، گوشه ی ذهنمان مشغول بود؛ مردها به کارهاشان فکر می کردند و ما دلهره داشتیم نکند این آخرین بار باشد که می بینیمشان. یک دل سیر با هم نبودیم.
تهران آمدنمان مشکلات خودش را داشت. همه ی زندگیمان را برده بودیم دزفول. خانه که نداشتیم. در آن عملیات، عباس کریمی و ملکی شهید شدند، ترابیان مجروح شد و نامی دستش قطع شد. خبرها را آقای صالحی بهمان می داد. منوچهر یک تلفن نمی زد. خبر سلامتیش را از دیگران می گرفتم، تا دم سال تحویل. پشت تلفن صدایم می لرزید. می گفت: «تو اینجوری می کنی، من سست می شوم.»
دلم گرفته بود. دوتایی از بچه هایی گفتیم که شهید شده بودند. و با هم گریه کردیم. قول داد زودتر یک خانه دست و پا کند و باز ما را ببرد پیش خودش.
رزمنده کوله اش را انداخته بود روی دوشش و خسته و تنها از کنار پیاده رو می رفت. احساس می کرد منوچهر نزدیک است. شاید آمده باشد. حتی صدایش را شنید. راهش را کج کرد به طرف خانه ی پدر منوچهر. در را باز کرد. پوتین های منوچهر که دم در نبود. از پله ها رفت بالا. توی اتاق کسی نبود، اما بوی تنش را خوب می شناخت. حتما می خواست غافلگیرش کند. تا پرده ی پشت در را کنار زد،یک دسته گل آمد بیرون؛ از همان دسته گل هایی که منوچهر می خرید. از هر گل یک شاخه. خوشحال بود که به دلش اعتماد کرده و آمده آنجا.
سه ماه نیامدنش را بخشیدم، چون به قولش عمل کرده بود. با آقای اسفندیاری، شوش خانه گرفته بودند. خانه مان توی شوش دو تا اتاق داشت. اتاق جلویی بزرگ تر و روشن تر بود. منوچهر وسایل خودمان را گذاشته بود توی اتاق کوچک تر. گفت: «این ها تازه ازدواج کرده اند. تا حالا خانمش نیامده جنوب. گفتم دلش می گیرد حالا تو هرچه بگویی، همان کار را می کنیم...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
💠 #کلام_ناب
رهبر انقلاب:
زن ایرانی راهبه نیست، اما از راهبه پاک تر است و طیبه است.
۱۳۷۱/۰۹/۲۵
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
هدایت شده از آستانِ مهر
🔉 #اطلاع_رسانی
🔘 ثبت نام جشن تکلیف "شده ام 9 ساله"
🔹زمان ثبت نام: 26 بهمن الی 1 اسفند ماه، از ساعت 11 الی 19
🔹مکان ثبت نام: حرم مطهر، بالکن شرقی_رواق کودک و نوجوان دختر
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanfarhangi
آستانِ مهر
💎 #هنر_زندگی 🎞 بخش اول سخنان حجت الاسلام و المسلمین تراشیون با موضوع زن موفق، زنی است که نقش همس
30.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎 #هنر_زندگی
🎞 بخش دوم سخنان حجت الاسلام و المسلمین تراشیون با موضوع زن موفق، زنی است که نقش همسر را در زندگی ایفا کند
#قسمت_نهم
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📸 #گزارش_تصویری
🔸اردوی 140 نفر از دانش آموزان پیش دبستانی و پایه اول مدرسه تذکیه به همراه اجرای مسابقه و جنگ شاد با موضوع جایگاه پدر و مادر در رواق کودک و نوجوان دختران حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت نوزدهم🍃 . علی را نشاند روی زانوش
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت بیستم🍃
من موافق بودم. منوچهر چهار تا جعبه ی مهمات آورد که به جای کمد استفاده کنیم؛ دو تا برای خودمان، دو تا برای آنها. توی جعبه ها کاغذ آلومینیومی کشیده بود که براده های چوب نریزد.
روز بعد، آقای اسفندیاری با خانمش آمد و منوچهر رفت. تا خیالش راحت می شد که تنها نیستیم، می رفت. آقای اسفندیاری دو سه روز بعد رفت و ما سه تا ماندیم. سر خودمان را گرم می کردیم. یا مسجد بودیم یا بسیج یا حرم دانیال نبی. توی خانه هم تلویزیون تماشا می کردیم. تلویزیون آنجا بغداد را راحت تر از تهران می گرفت. می رفتم بالای پشت بام، آنتن را تنظیم می کردم. به پشت بام راه پله نداشتیم. یک نردبان بود که چندتا پله بیش تر نداشت. از همان می رفتم بالا.
یکی از برنامه ها اسرا را نشان می داد، برای تبلیغات. اسم بعضی اسرا و آدرسشان را می گفتند و شماره ی تلفن می دادند. اسم و شماره تلفن را می نوشتم و زنگ می زدیم به خانواده هاشان. دوتایی ستاد اسرا راه انداخته بودیم. تلفن نداشتیم، می رفتیم مخابرات زنگ می زدیم. بعضی وقتها به مادرم می گفتم این کار را بکند. اسم و شماره ها را می دادیم و او خبر می داد به خانواده هاشان. وقتی شوهرهامان نبودند، این کارها را میکردیم. وقتی می آمدند، تا نصفه شب می رفتیم حرم، هرچه بلد بودیم می خواندیم. می دانستیم فردا بروند، تا هفته ی بعد نمی بینیمشان. چند روز هم مادرم با خواهرها و برادرهایم آمدند شوش. خبر آمدنشان را آقای اسفندیاری بهم داد. یک آن به دلم افتاد نکند میخواهند بیایند من را برگردانند. هول شدم. حالم به هم خورد. آقای اسفندیاری زود دکتر آورد بالای سرم. دکتر گفته بود باردارم. به منوچهر خبر داده بود و منوچهر خودش را رساند. سر راهش، از دوکوهه یک دسته شقایق وحشی چیده بود آورده بود. آن شب منوچهر ماند.
نمی گذاشت از جا بلند شوم. لیوان آب را هم می داد دستم. نیم ساعت به نیم ساعت می رفت یک چیزی می خرید می آمد. یک لباس دخترانه ی لیمویی هم خرید. منوچهر سرِ هر دوتا بچه، می دانست خدا بهمان چه می دهد. خیلی با اطمینان می گفت. ظهر فردا دیگر نمی توانست بنشیند. گفت: "می روم حرم". می خواست که خودش را خالی کند.
مادرم با فهیمه و محسن و فریبرز آمدند. وقتی می خواستند برگردند، منوچهر من را همراهشان فرستاد تهران. قرار بود لشکر برود غرب. نمی توانست دو ماه به ما سر بزند، اما دیگر نمی توانستم بمانم. بعد از آن دو ماه، برگشتم جنوب. رفتیم دزفول. اما زیاد نماندیم. حالم بد بود. دکتر گفته بود باید برگردم تهران. همه چیز را جمع کردیم و آمدیم.
هوس هندوانه کرد. وانت جلویی بار هندوانه داشت. سرش را برد دم گوش منوچهر که رانندگی می کرد و هوسش را گفت. منوچهر سرعتش را زیاد کرد و کنار وانت رسید و از راننده خواست نگه دارد. راننده نگه داشت، اما هندوانه نمی فروخت. بار را برای جایی می برد. آن قدر منوچهر اصرار کرد تا یک هندوانه اش را خرید. فرشته گفت: «اوه، تا خانه صبر کنم؟ همین حالا بخوریم.» ولی چاقو نداشتند. منوچهر دوتا پیچ گوشتی را از صندوق عقب برداشت، با آب شست و هندوانه را قاچ کرد. سرش را تکان داد و گفت «چه دختر نازپرورده ای بشود. هنوز نیامده چه خواهش ها که ندارد.»...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
💠 #کلام_ناب
رهبر انقلاب:
آنچه در انتخابات بسیار مهم است، حضور عمومی مردم است، همه باید در انتخابات شرکت کنند؛ این یک وظیفه ملی است.
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
🔈 #اطلاع_رسانی
🔸 محفل بنات الکریمه(سلام الله علیها) برگزار می کند:
« مسابقه راه بلد »
ویژه دختران ۱۱ تا ۱۶ سال
🔹وعده دیدار: پنج شنبه مورخ ۹۸/۱۲/۱، ساعت ۱۶
🔹میعادگاه: حرم مطهر، شبستان امام خمینی(ره)، بالکن شرقی_ رواق نوجوان
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
#گام_های_خوشبختی
مهارت دهگانه ضروری برای داشتن زندگی فردی و اجتماعی موفق:
🔹مهارت دهم👇
مهارت تفکر نقادانه: این مهارت موجب میشود هر چیزی را به سادگی قبول یا رد نکنیم و پیش از آن، موضوع مورد نظر را به خوبی مورد بررسی قرار دهیم و پس از آن، در مورد رد یا پذیرش آن تصمیم گیری کنیم. با آموختن تفکر نقادانه فریب دیگران را نمیخوریم و به عاقبت امور به خوبی فکر میکنیم و دقیق و درست تصمیم میگیریم و ارتباطات درستی برقرار میکنیم.
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📰 #خبر
مقام عصمت بستر ساز ولایت اهل بیت(ع) بر امت اسلام است
یکی از اساتید حوزه علمیه خواهران روز گذشته در محفل معارفی رواق حضرت خدیجه سلامالله علیها حرم مطهر بانوی کرامت با اشاره به اینکه حضرت زهرا سلامالله علیها با وجود سن کم، خیر کثیر و اسوه و الگوی تمامی مردان و زنان در طول تاریخ هستند، گفت: مقام عصمت بسترساز ولایت اهل بیت(ع) بر امت اسلام است.
📎لینک خبر:
https://news.amfm.ir/?p=60517
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
آستانِ مهر
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران (قصه شهید منوچهر مدق) 🍃قسمت بیستم🍃 من موافق بودم. منوچهر چهار
📖 #داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت بیست و یکم🍃
اما هدی دختری نیست که زیاد خواهش و تمنا داشته باشد. به صبوری و توداری منوچهر است. هرچه قدر از نظر ظاهر شبیه او است، اخلاقش هم به او رفته است.
هدی فروردین به دنیا آمد. منوچهر روی پا بند نبود. توی بیمارستان همه فکر می کردند ما ده پانزده سال است ازدواج کرده ایم و بچه دار نشده ایم. دو تا سینیِ بزرگ قنادی شیرینی گرفت و همه ی بیمارستان را شیرینی داد. یک سبد گل میخک قرمز آورد. آن قدر بزرگ بود که از در اتاق تو نمی آمد.
هدی تپل بود و سبزه. سفت می بوسیدش. وقتی خانه بود، با علی کشتی می گرفت، با هدی آب بازی میکرد. برایشان اسباب بازی میخرید. هدی یک کمد عروسک داشت. میگفت «دلم طاقت نمی آورد. شاید بعد، خودم سختی بکشم، ولی دلم خنک میشود که قشنگ بچه ها را بوسیده ام، بغل گرفته ام، با آنها بازی کرده ام.»
دست روی بچه ها بلند نمی کرد. به من میگفت: «اگر یک تلنگر بهشان بزنی، شاید خودت یادت برود، ولی بچه ها توی ذهنشان می ماند برای همیشه.»
با آن ها مثل آدم بزرگ حرف میزد. وقتی میخواست غذایشان را بدهد، می پرسید می خواهند بخورند. سر صبر پا به پایشان راه می رفت و غذا را قاشق قاشق می گذاشت دهانشان.
از وقتی هدی به دنیا آمد، دیگر نرفتیم منطقه. علی همان سال رفت مدرسه. عملیات کربلای پنج، حاج عبادیان هم شهید شد. منوچهر و حاجی خیلی به هم نزدیک بودند؛ مثل مرید و مراد. حاجی وقتی می خواست قربان صدقه ی علی برود، می گفت «قربان بابایت بروم»
منوچهر بعد از او شکسته شد. تا آخرین روز هم که می پرسیدی «سخت ترین روز دوران جنگ برایت چه روزی بود؟»
می گفت «روز شهادت حاج عبادیان.»
راه می رفت و اشک می ریخت و آه می کشید. دلش نمی خواست برود منطقه جای خالی حاجی را ببیند. منوچهر توی عملیات کربلای پنج بدجوری شیمیایی شد. تنش تاول می زد و از چشم هایش آب می آمد، اما چون با گریه هایی که می کرد هم راه شده بود، نمی فهمیدم.
شهادتهای پشت سر هم و چشم انتظاری اینکه کِی نوبت ما میرسد و موشک باران تهران، افسرده ام کرده بود. می نشستم یک گوشه. نه اشتها داشتم، نه دست و دلم به کاری میرفت.
منوچهر نبود. تلفنی به او گفتم می ترسم.
گفت: «این هم یک مبارزه است. فکر کرده ای من نمی ترسم؟»
منوچهر و ترس؟ توی ذهنم یک قهرمان بود. گفت: «آدم هرچه قدر طالب شهادت باشد، زندگی دنیا را هم دوست دارد. همین باعث ترس می شود. فقط چیزی که هست، ما دلمان را می سپاریم به خدا.»
حرف هایش آن قدر آرامشم داد که بعد از مدتها جرأت کردم از پیش پدر و مادرم بروم خانه ی خودمان...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr
📜 #حدیث
🔺انسان با بصیرت کسی است که بشنود و خوب بیندیشد...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr