بهشتیان 🌱
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 #پارت44 🍀منتهای عشق💞 ساعت نزدیک دو ظهرِ و
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت45
🍀منتهای عشق💞
بیچاره خاله چقدر زحمت بچههاش رو کشیده ولی الان خستگی به تنش میمونه.
_ رضا چرا گیر دادی به من!؟ مامان فهمید گفت دیگه ادامه نده، منم گفتم چشم! مدرسه که نمیذاره برم! پیش مشاور هم بردم.
من یه غلطی کردم صدام رفت بالا، تو فهمیدی. دیگه دست از سرم برنمیداری!
_ خاک بر سرت.
_ باشه خاک بر سرم. دستمو ول کن شکست، اینقدر فشارش دادی!
در حمام باز شد و با زهره چشم تو چشم شدم. وارد اتاق شد. لباسش رو برداشت و بیرون رفت.
صدای علی که اومد، خنده رو لبهام نشست. روسریم رو مرتب کردم و بیرون رفتم.
_سلام.
نیم نگاهی بهم انداخت.
_ سلام. بقیه کجان!؟
_ بالا.
_ این لباسیه که عمو برات خریده؟
_ نه اینو مامان دیروز خرید.
_ رویا یه چایی بهم بده، سرم خیلی درد میکنه.
_ قرص هم بیارم؟
_ نه اول چایی میخورم، اگر خوب نشدم بعد. سردردم عصبیه.
لیوان چایی رو جلوش گذاشتم.
_ به مامان بگو من اومدم.
ایستادم و پایین پله رفتم.
_ مامان علی اومد.
_ باشه الان میایم.
مانتوم رو که جلوی در آویزون کرده بودم، پوشیدم.
همه حاضر و آماده پایین اومدن.
زهره پشت خاله ایستاده بود. علی گفت:
_ رضا زنگ بزن یه ماشین بیاد بریم.
_ یه ماشین که جا نمیشیم!
_ میلاد بیاد جلو، رو پای من بشینه.
_ بازم زیادیم! من و مامان، رویا و زهره، چهار نفره که نمیشه!
زهره پوزخندی زد و من رو نگاه کرد.
_ یکی اضافهس.
اخمهای علی تو هم رفت و با تشر گفت:
_ عِه...نشنوم دیگه از این حرفها!
رو به رضا ادامه داد:
_ بگو دو تا ماشین بیاد.
خاله سمت زهره چرخید و زیر لب چیزی بهش گفت که علی متعجب گفت:
_ این چیه تو پوشیدی؟
نگاه همه روی زهره افتاد. زهره نگاهی به خودش انداخت.
_ مانتو دیگه!
_ یادم نمیاد مانتو به این کوتاهی برات خریده باشم! کی اینو برات خریده؟
خاله که حسابی هول شده بود، گفت:
_ من خریدم براش. قرار شد با چادر بپوشه.
رو به زهره با حرص گفت:
_ برو عوضش کن.
اگر علی نبود، عوض نمیکرد.
غرغر کنون از پلهها بالا رفت. ما همیشه با هم میریم خرید، خاله کی اینو برای زهره خریده!
رضا کنارم ایستاد و زیر لب گفت:
_کی اینو براش خریده؟
_ نمیدونم.
جوری که انگار دارم دروغ میگم، نگاهم کرد.
_ تو نمیدونی؟
کیفم رو بالا آوردم و هلش دادم عقب.
_ ولم کن بابا. اَه...
_ من که تهش رو در میارم.
_ چتونه شما دو تا؟ رضا گفتم زنگ بزن آژانس.
با چشم و ابرو برام خط و نشون کشید و سمت تلفن رفت.
با شنیدن صدای بوق ماشین، همه سمت در رفتیم. خاله گفت:
_ رضا و زهره با من میان؛ تو با رویا و میلاد بیا. اونجا هم هر کی زودتر رسید، صبر کنه همه با هم بریم.
میلاد چادر خاله رو محکم گرفت.
_ من میخوام با تو بیام.
_ خیلی خب. پس رویا رو تو بیار.
احتمالاً خاله رضا رو با خودش برد، تا حرفی جلوی علی نزنه.
علی روی صندلی جلو کنار راننده نشست و من هم عقب پشت سرش.
مسیر رو تا نصفه رفته بودیم که علی برگشت سمتم.
_ اونجا که رسیدیم کنار مامان بشین.
ابروهاش رو بالا داد و تأکیدی گفت:
_ هیچ جای دیگم نمیری!
چون حرفهای صبحشون رو شنیده بودم، منظورش از جای دیگه رو فهمیدم.
_ باشه.
صدای تلفن همراهش بلند شد. گوشی رو از جیب کت مشکی رنگش بیرون آورد و تماس رو وصل کرد.
_ جانم مامان!
_ چشم حتماً.
رو به راننده گفت:
_ جلوی یک شیرینی فروشی بایستید؛ کار دارم.
راننده به درخواست علی ماشین رو نگه داشت. علی پیاده شد و چند لحظه بعد با یک جعبه شیرینی برگشت.
یک مهمونی ساده خونه آقاجون رو خاله با استرسش برای همه سخت کرده. استرسی که همه، حتی آقاجون میدونه برای چیه.
ترس از اینکه دیگه نذارن من به اون خونه برگردم، همیشه خاله رو اذیت میکنه. خاله از اول تلاش کرد تا قَیومیت من رو بگیره، اما موفق نشد و قرار بر این شد که من زیر نظر آقاجون با خاله زندگی کنم.
بعد از نُه سالگیم؛ حضور علی و رضا، باعث شد تا آقاجون اصرار داشته باشه که من به خونهی عمو برم؛ اما برای من همیشه جای سؤال بود که چه فرقی بین خونه عمو با خونه خاله هست؟ خوب اونجا هم محمد هست! اگر قرار به نامحرم باشه، محمد هم نامحرمه!
ماشین جلوی در خونه آقاجون نگه داشت. رضا با دیدن ما به خاله که انگار چند دقیقهای میشد رسیدن ولی هنوز از ماشین پیاده نشده بودند، اشاره کرد.
همه پیاده شدن. علی کرایه ماشین رو حساب کرد و جعبه شیرینی رو دست خاله داد. خاله نیم نگاهی به همه کرد و نگاهش روی من ثابت موند.
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@baharstory
╚════💞🍀═╝
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟
🌟💐🌟
💐🌟
🌟
#پارت45
🌟تمام تو، سَهم من💐
سر پنج دقیقهای که گفته بود، ایستاد. لباسش رو مرتب کرد و گفت:
_ تشریف بیارید.
سمت دَر رفت. ایستادم و دنبالش راه افتادم. از اتاق بیرون رفتیم. مستقیم سر جاش نشست و من هم سر جای قبلیم، کناره بابا نشستم.
آقامهدی گفت:
_ چقدر زود حرفاتون تموم شد!
سرم پایین بود و عکسالعملهاشون رو نمیدیدم. شروع به صحبت کردن. بابا میپرسید و سروانکیانی با حوصله جواب سؤالهاش رو میداد. دیگه از صداشون هیچ چیز نمیشنیدم. کاش زودتر برن.
با ضربه دست مامان، بهش نگاه کردم. همه ایستاده بودن. فوری ایستادم و سربزیر شدم.
مریمخانم گفت:
_ انشاالله من پسفردا برای گرفتن جواب از عروسخانوم میام.
مامان خندید و گفت:
_ انشاالله.
خداحافظی کردند و سمت دَر رفتن. همه برای بدرقهشون رفتن، اما من قدرت راه رفتن ندارم. دلم میخواد همین جا بشینم. دَر خونه که بسته شد، بدون اختیار روی مبل افتادم. دستم رو روی سرم گذاشتم.
کاش الان میمُردم. توی این دنیای به این بزرگی، واقعاً امشب باید این خواستگار من باشه!؟
بعد از یک خداحافظی طولانی، بالاخره خانوادم به خونه برگشتن. صدای بسته شدن دَر خونه که اومد، مامان با خوشحالی گفت:
_حوریناز چیا گفتید؟
بیحال نگاهش کردم. اشک تو چشمهام جمع شد. چرا نمیتونم به خانوادم مشکلم رو بگم!
کمکم نگاه مهربون مامان دلخور شد و رو به بابا گفت:
_ اینم مدل جدید نَه گفتنشه! داماد نه کور بود نه کچل. نه سیبیل داشت، نه آواره بود. شغل آبرومندم و خانواده درست حسابی هم که داشت!
تو رفتی توی اتاق، نمیدونم اونجا چی بهم گفتید و چی شنیدی؛ اما اینجا گفتن که پسره هم خونه داره، هم ماشین داره و هم قصد زندگی مستقل داره. چطوری برای این میخوای بگی نه!
لیوان آب نصفهای که روی میز بود رو برداشتم و بدون توجه به اینکه قبلاً کی ازش آب خورده، کمی خوردم و دهن خشکم رو تر کردم.
با صدای گرفته و از ته چاه دراومدهای رو به مامان گفتم:
_ اگر اینا اومدن دنبال جواب... جواب من مثبتِ.
ایستادم و سمت اتاقم رفتم.
_ معلوم نیست چی بهش گفتی که مطمئنی دنبال جواب نمیان! تو تا روز مرگمم من رو حرص میدی.
_ بسه پوران! تو رو خدا جنگ اعصاب درست نکن.
_ علیآقا تو بگو این پسره چش بود آخه!
_ هیچی. هم خودش خوب بود، هم خانوادش. ولی به حوریناز فرصت فکر کردن بده.
_ انقدر فکر کنه تا پیر شه. اینجوری که این بله گفت، معلومه اونا نمیان.
وارد اتاق شدم و دَر رو بستم. همونجا روی زمین نشستم. دیگه طاقت گریه کردن هم ندارم. خیره به زمین موندم.
احساس سنگینی زیادی تو سرم میکنم. تحمل این حجم از مشکلات و گرفتاری رو ندارم. احساس میکنم سرم مثل تنگ آب شده و مدام چیزی توش در حال تکون خوردنِ. به سختی خودم رو به تخت رسوندم.
الان اگر بگم حالم بده، مامان فکر میکنه برای این که جواب نه بدم، خودم رو به مریضی زدم.
چشمهام رو بستم تا شاید پناه بردن به خواب کمکم کنه.
سلام
با توجه به برنامهی کانال و درخواست های زیاد شما برای عضویت در کانال VIP کانال راه اندازی شد.
عزیرانی کهتمایل دارن رمان رو زود تر بخونن عضو بشن.
https://eitaa.com/joinchat/1737228473C0670cf5c15
دقت داشته باشی که رمان تا پارت آخر توی کانال بهشتیان پارت گذاری میشه.
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐
💐🌟 @behestiyan 💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐
نویسنده فاطمه علیکرم. هدی بانو
🌟براساس واقعیت💐
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
پارت اول
🌟
💐🌟
🌟💐🌟
💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟☘🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟
🌟☘🌟
☘🌟
🌟
#پارت45
_اونوقتی که از زیر کار در میری یاد این روزات نیستی. برگرده هم همون گلنار قبلِ.
_شما واقعا میخواید از اینجا برید؟
از سوال بدون مقدمهم جا خورد و کمی نگاهم کرد
_نگراننباش اگر برم تو رو هم با خودم میبرم.
با بغض گفتم
_من اینجا فقط شما رو دارم. خونمونم توی این روستاست. دوست دارم همینجا بمونم ولی شما همنرید.
با دلسوزی نگاهم کرد.
_مطمئن باش...
در باز شد و حرفش رو نیمه رها کرد.خاور و پشت سرش مونس داخل اومدن. خاور از اینکه کنار نعیمهخانم نشستم ناراحت شد
_بخور و بخواب راه انداختی برای خودت؟ چرا اینجا نشستی؟
به بشقاب جلوم نگاه کرد
_زود تر همه هم ناهار خورده! خسته نشی...
نعیمه با غیض گفت
_کار های اطهر به تو چه مربوطه؟
از لحنش جا خورد و خودش رو جمع و جور کرد
_من حرفی نزدم خانم جان! میگم یعنی...
_روز اول که آوردنش اینجا بهتون گفتم این دختر خدمتکار جدید نیست که به کار بگیرینش. تا الانم اگر کمککرده خودش خواسته یا من صلاح دیدم. گفتم خاور، اختیارش در نبود من فقط با مونسِ. یه مدتی اینجا مهمونِ تا تکلیفش معلوم بشه بفرستنش بره.
_چشم خانم جان. ببخشید خستگی بهم فشار آورده
_اگر میبینی انقدر کم توان شدی که دو ساعت بعد از کار بهت فشار میاد بگو به فکر باشم یکی دیگه رو جات پیدا کنم
خاله مونس برای میانجیگری گفت
_خانم جان دیروز و امروز مهمون داشتیم. بیشتر از بقیهی روزا خسته شدیم. شما چرا نیومدید بالا. ارباب از ناراحتی یه لقمه هم نخورد
نعیمه صورتش رو به حالت قهر برگردوند.
_بی اشتهاییش برای حضور مهمون های ناخوندهشِ ربطی به من نداره
_نه خانم جان برای شما بود چون قبلش با عبدی خان حرف میزد و ناراحت نبود. سفره که پهن شد اخمهاشون رفت توهم
_خیلی خب، چرا جمع نکرده اومدید پایین!
خاور گفت
_فکر کردم اطهر بالاست. سپردم به پری و راضیه. الانخودمم میرم کمک.
خواست بیرون بره که همزمان در باز شد و پری با سینی بزرگی که دستش بود داخل اومد. سینی رو زمین گذاشت و پشت سرش راضیه سینی بدست اومد.
پری با عجله جلوی در رفت و سینی دیگه ای رو از شخصی گرفت.
_دستتون درد نکنه آقاجون.
رجب گفت
_کارت تموم شد بیا پیشم کارت دارم.
_چشم.
داخل اومد و سینی سوم رو روی زمین گذاشت. کمر صاف کرد و نفسعمیقی کشید.
_چقدر سنگین بودن. تمومشد. ارباب گفت میوه ببریم بالا.
رو به نعیمه گفت
_طلعت خانم گفت به شما بگم برید بالا
نعیمه باز هم از جاش تکون نخورد. قهرش با ارباب انقدر جدی هست که هر چی میفرسته دنبالش قصد رفتن نداره.دیگه نذاشت کمککنم. پری با کمک راضیه ظرف ها رو شست و تمام مدت خاله مونس و خاور خانم بالا برای پذیرایی بودن و نعیمه از تو مطبخ تکون نخورد.
شرایط کانال اشتراکی روزهای تاریکسپیده🌟🍀
با روزانه ۷ پارت😍
الان پارت۲۷۳ هستیم😋
https://eitaa.com/joinchat/475201981C8aab07ad4f
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═☘🌟════╗
@behestiyan
╚════🌟☘═╝
🌟
☘🌟
🌟☘🌟
☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟☘🌟
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت45
🍀منتهای عشق💞
صدای گوشی همراهم بلند شد. برای اینکه علی بیدار نشه فوری ایستادم و گوشی رو از کیفم بیرون آوردم.
از پهلو ساکتش کردم. با دیدن اسم عمو، سمت بالکن رفتم. همزمان که تماس رو وصل کردم در خونه رو هم بستم
_سلام عمو
_سلام. خوبی؟
_ممنون.
_زنگ زدم به خالهت بگم جواب نداد. برای هفتهی دیگه مراسم خداحافظی آقاجون، عمهت هم میخواد بره. کارها میفته گردن سوری و زهرا خانم. بگو یه زنگ بزنه بگه چی بازم دارن من بخرم
_چشم عمو میگم.
_شمام بیاید ها!
_بله حتما میایم.
_کاری نداری؟
_نه ممنون که زنگ زدبد
خداحافظی گفت و قطع کرد.
از بعد ازدواجم با علی دیگه با من مثل قبل نبود. با اینکه محمد هم زن داره و خوشبخته ولی عمو هنوز دلخوره
وارد خونه شدم. علی کنار گاز ایستاده بود.
_رویا چایی که یخ کرده!
_خوابیدی زیرش رو خاموش کردم
زیر چایی رو روشن کرد و از آشپزخونه بیرون اومد. به گوشیم اشاره کرد
_کی بود؟
_عمو. مثل اینکه عمه هم میخواد با آقا جون اینا بره کربلا. گفت به خاله بگم...
_عمه که تازه کربلا بوده!
از عمه خیلی دلخورم. بعد از ازدواجمون هم هر وقت دیدم یه جوری ناراحتم کرد! اصلا دوست ندارم حرفی ازش بزنم
_حتما دوباره میخواد بره
روی مبل نشست و با لبخند نگاهم کرد
_وقتی قیافهت رو اینجوری میکنی حسابی از عاقبت این مهمونی می ترسم
از حرفش خندهم گرفت. کنارش نشستم
_تو که هر چی بگی من گوش میکنم! الانم بگو رویا به عمه هیچی نگو میگم چشم
نفس عمیقی کشید
_اون بارم گفتم ولی جوابش رو دادی. آخرشمگفتی مگه ندیدی چی میگفت
همزمان که خندیدم دستم رو روی چشمم گذاشتم
_وای علی یادم نیار. خجالت میکشم
علی هم خندید.
_کلا تو زیاد چشم میگی ولی اخرش کار خودت رو میکنی
دستم رو برداشتم.
_نخیر. چند بار هر چی گفت هیچی نگفتم. بار آخر هم داشت پشت سر تو حرف میزد!
با دست آروم روی پام زد
_حالا پاشو یه چایی بیار
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀