بهشتیان 🌱
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 #پارت46 🍀منتهای عشق💞 _ رویا جان، جواب هیچ
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت47
🍀منتهای عشق💞
مهشید با ظرف میوه از آشپزخونه بیرون اومد. ظرف رو جلوی خاله گرفت.
_ سلام زن عمو، خوش اومدید.
خاله پرتقالی از ظرف برداشت و توی بشقابش گذاشت.
_ سلام عزیزم. دستت درد نکنه.
مهشید سمت علی رفت. علی با دست اشاره کرد که نمیخوره. بعد از تعارف به زهره و میلاد، به طرف من اومد. از اینکه میدونم با رضا قرار ازدواج گذاشتن، حس خوبی دارم.
زن عمو زیاد از من خوشش نمیاد و این حس رو گاهی به مهشید هم انتقال میده؛ به خاطر همین مهشید یکی در میون به من محل میذاره.
دست دراز کردم و خیاری از ظرف برداشتم. مهشید خواست بره که خانم جون از تمام میوههای توی ظرف برداشت و توی بشقابم گذاشت.
_ ممنون. این همه که نمیتونم بخورم!
_ چرا نتونی! ماشالله جوونی، بخور مادر.
در مقابل چشمان حیرت زدهی همه، زهره وارد اتاقی شد که سارا و سمانه رفته بودن. بعد از لحظاتی تنها من بودم که با تعجب به این صحنه نگاه میکردم، چون خیلی زود بقیه بیخیال شدند و هر کی مشغول کار خودش شد.
مهشید ظرف میوهی کوچیکی رو برداشت و به حیاط رفت.
آقاجون نگاهی به جمع انداخت و رو به میلاد گفت:
_ میلاد برو تو حیاط با دوچرخهات بازی کن.
دوچرخه رو آقاجون برای میلاد گرفته بود، ولی خاله اجازه نداد که میلاد دوچرخه رو به خونه ببره و از آقاجون خواست که هر وقت میایم اینجا، میلاد باهاش بازی کنه.
میلاد با چشمهای مظلومش به علی نگاه کرد. علی زیر لب برویی گفت و میلاد با خوشحالی سمت حیاط دوید.
آقاجون نگاهی به جمع انداخت و رو به خاله گفت:
_ فقط زحمت بزرگ کردن بچهها، گردن پدر و مادر میمونه. دختر و پسر، اول و آخر باید ازدواج کنن برن سر خونه زندگیشون. چرا برای علی زن نمیگیری؟
دلم یکباره پایین ریخت. خاله که انگار میدونست ادامه بحث به کجا کشیده میشه گفت:
_ میگیره انشالله.
آقاجون با دلخوری گفت:
_ این جواب یعنی به من ربطی نداره!؟
خاله از حرف آقاجون کمی جا خورد.
_ نه این چه حرفیه که میزنید! شما بزرگتر ما هستید.
_ بزرگتری که به بزرگتری قبولش نداری!
_ شما از چیز دیگهای حتماً ناراحتید.
_ من از هیچ چیز ناراحت نیستم. حرفم اینه؛ چرا علی زن نداره؟
علی که تا اون لحظه فقط نگاه میکرد، گفت:
_ آقاجون من خودم تمایل به ازدواج ندارم.
_ تو خیلی بیخود کردی که تمایل نداری! سی سالته. ازدواج سنت پیامبره.
خاله درمونده گفت:
_ یه چند تا دختر براش در نظر گرفتم، انشالله اقدام میکنم.
با دلهره به خاله نگاه کردم. کی رو در نظر گرفته!
_ الان وقت زن گرفتن برای رضاست نه علی؛ یکم عجله کن!
_ چشم.
_ اصل این مهمونی برای گفتن این حرفها نیست. باید سنگینی زندگی رو از روی دوش علی برداری. نمیشه که همش کار کنه، خرج خواهر و برادرهاش رو بده! پس آیندهی خودش چی میشه؟
خاله سرش رو پایین انداخت و با شرمندگی گفت:
_ حق با شماست.
علی کلافه از حرفهای آقاجون، دستش رو روی دستهی مبل مشت کرده بود.
_ اولین بار رو خودم از روی دوشش برمیدارم.
خاله و علی کنجکاو به آقاجون نگاه کردن.
_ امروز دعوتتون کردم؛ چون مجتبی، رویا رو برای محمد از من خواستگاری کرده.
سرم از شنیدن این حرف یخ کرد. پس برای همین خاله صبح تأکید داشت که من پیش محمد نرم! خاله فوری گفت:
_ آقاجون رویا بچس، همش هفده سالشه! الان وقت ازدواجش نیست.
_ ازدواج نه؛ فعلاً نامزدش میکنیم میره خونهی عموش. درسش که تموم شد، خونه جدا میگیریم برن سر خونه زندگیشون.
بغض توی گلوم گیر کرد. من اصلاً محمد رو دوست ندارم! خواستم حرف بزنم که علی با نگاه بهم فهموند برم تو حیاط. نباید اجازه بدم برای من تصمیم بگیرند.
_ آقاجون من دوست دارم خونهی خاله بمونم.
لبخند مهربونی زد.
_ فعلاً میمونی.
_ فعلاً نه برای...
خاله گفت:
_ رویا یه دقیقه برو بیرون، بزار بزرگترها خودشون حل میکنن.
_ خاله زندگی منه...
علی با تشر گفت:
_ رویا مامان با شما بود! گفت بری تو حیاط.
به ناچار ایستادم و سمت حیاط رفتم.
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@baharstory
╚════💞🍀═╝
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟
🌟💐🌟
💐🌟
🌟
#پارت47
🌟تمام تو، سَهم من💐
کنارم نشست و دستم رو گرفت.
_ میدونی حوریناز! من پشیمونم. الان که فکر میکنم میبینم کاش مامان بهم اجبار میکرد و من رو به زور شوهر میداد. درسته، به هدفم رسیدم. درس خوندم؛ آموزشگاه زدم و مستقل شدم.
اون روزها به تمام خواستگارام جواب منفی دادم تا به اینجا رسیدم و الان همه موفقیتهایی رو که میخواستم کسب کردم، اما جای خالی یک همدم رو کنار خودم احساس میکنم.
با خودم میگم کاش این همه موفقیت کسب نکرده بودم، عوضش الان بچه داشتم. این همه تو زندگیم موفقیت کسب کردم، اما الان احساس پوچی دارم.
فکر کن الان به جای آموزشگاه تو خونهم داشتم ظرف میشستم؛ بعد بچهم میاومد پایین دامنم رو میگرفت و ازم میخواست باهاش بازی کنم.
_ من که نمیگم به ازدواج فکر نمیکنم؛ میکنم. هر دختری دوست داره ازدواج کنه. هر دختری دوست داره طعم مادر بودن رو بچشه. اما باور کن خواستگارایی که برای من میان اصلاً به درد نمیخورن.
مثلاً همین قبلیه؛ انقدر خودشیفته بود که به جای اینکه حرف از اهداف آیندهش بزنه، از مدل ماشین و خونهش میگفت که من برای زنم ماشین میخرم، خونه میخرم. با همچین آدمی میشه زندگی کرد؟
کسی که فکر میکنه از هر روشی و هرجوری که باشه برای گرفتن جواب مثبت باید پول خرج کنه، به خدا بدرد نمیخوره. اما مامان این حرفها رو متوجه نمیشه.
_ همین خواستگار دیشبت؟
با یادآوری خواستگاری دیشب ته دلم خالی شد.
_ نه خواستگار دیشب من رو نپسندید. نه حرفی زد، نه در رابطه با آینده چیزی پرسید.
اخم کمرنگی وسط پیشونیش نشست.
_ چرا! از خداشم باشه دختر به این خوشگلی و خانومی.
از این که سحر قصد داشت با محبت ناراحتیم رو از بین ببره، کمی آروم شدم.
_ الان اومدم اینجا از دست مامان راحت باشم. میشه یکم بمونم؟
لبخند زد.
_ چرا که نه، فقط به خاله گفتی!
_ نمیخوام به مامانم بگم؛ میگه بیا خونه. هرچی بهش میگم که خواستگاره از من خوشش نیومده، برای من قیافه میگیره که تو یه کاری کردی که اون بره.
_ حالا شیطون واقعاً تو کاری نکردی؟
آه پرحسرتی کشیدم.
_ نه من هیچی نگفتم؛ ولی معلوم بود از من خوشش نیومده.
_ تو چی؟
_ از هیچکس فعلاً خوشم نمیاد. دوست دارم تنها باشم.
_ خیلی خب باشه. من میرم بیرون تو هم بگیر بخواب. ولی پیشنهاد میکنم به بابات یه زنگ بزنی.
_ باشه بهش میگم.
از اتاق بیرون رفت. یکی از قرص هام رو خوردم.
گوشیم رو برداشتم و شماره بابا رو گرفتم. صدای رضا توی گوشی پیچید.
_ چیه حوری؟
_ گوشی رو بده بابا.
_ رفته بیرون.
_ کی میاد؟
_ به من بگو.
_ نه، با بابا کار دارم.
_ کجایی؟
_ بیرونم.
_ برو خونه دیگه! دانشگاهت که تموم شد.
حوصله بحث کردن ندارم.
_ رضا بابا که اومد، بگو یه زنگ به من بزنه.
بدون خداحافظی تماس رو قطع کردم. روی تخت آهنی که سحر کنار اتاق گذاشته بود، دراز کشیدم و گوشیم رو بالای سرم گذاشتم. چشمم رو بستم و به سهشنبه فکر کردم. اون روز از عذاب قبر برام عذاب آور تره.
با صدای بابا از خواب بیدار شدم.
_ دستت درد نکنه سحر جان. از کی اومده اینجا؟
_ صبح اومد. همون موقع هم گفتم باید به شما زنگ بزنه. یه لحظه رفتم تو اتاق دیدم خوابه، اسم شما هم روی گوشی افتاده. دیگه حوریناز رو از خواب بیدار نکردم. دیدم چند بار زنگ زده بودید، جواب دادم.
چشمهام رو باز کردم و نشستم. سایه بابا رو از پشت شیشهی دَر دیدم. نگاهی به ساعت انداختم. چهار ساعته که اینجا خوابیدم! حتماً الان از دستم عصبانیه. ایستادم. مقنعهام رو مرتب کردم و دَر رو باز کردم.
سلام
با توجه به برنامهی کانال و درخواست های زیاد شما برای عضویت در کانال VIP کانال راه اندازی شد.
عزیرانی کهتمایل دارن رمان رو زود تر بخونن عضو بشن.
https://eitaa.com/joinchat/1737228473C0670cf5c15
دقت داشته باشی که رمان تا پارت آخر توی کانال بهشتیان پارت گذاری میشه.
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐
💐🌟@behestiyan 💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐
🌟بهشتیان💐
نویسنده ف.ع. هدی بانو
🌟براساس واقعیت💐
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
پارت اول
🌟
💐🌟
🌟💐🌟
💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟💐🌟
🌟☘🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟
🌟☘🌟
☘🌟
🌟
#پارت47
_خوب شد برگشتی برو بشین کمک راضیه و پری اون برنج ها رو پاککن
_نعیمه خانم ما تو حیاط نشستیم کار بدی کردیم؟
چند لحظه بهم خیره موند و نگران پرسید
_کسی چیزی گفت؟
_نه، کسی حرفی نزد ولی خان از اون بالا نگاهمون کرد پری گفت برگردیم
پری فوری گفت
_آخه اخم کرده بودن. گفتم شاید نباید اونجا باشیم!
نعیمه لب هاش رو پایین داد
_عیب نداره. برو بشین برنجها رو پاک کنید.
جلو رفتم و کنار پری نشستم. آهسته گفت
_فردا صبح زود میریم
_خودم تنهایی برم بهتره. تو وسط کار ول میکنی میری
پشیمون از اینکه واینستاده لب زد
_به خدا ترسیدم. فردا صبح که مهمون نداریم
نگاهم رو به برنج ها دادم و آهی کشیدم
_ازت که طلب ندارم. خودم میرم
از اینکه صبر نکرد با هم بیایم یکمناراحت شدم. ولی ناراحتیم بیخوده! انقدر که تنهام از زمین و زمان به دل میگیرم
گوشهای نشستم. بوی قیمه بادمجون کل فضای مطبخ رو گرفته. راضیه مشغول خورد کردن خیار هایی بود که برای ماست و خیار شب، به سفارش ملوک خانم درست میکرد.
پری کنارم نشست.
_با من قهری؟
با صدای گرفتهای لب زدم
_نه
_آخه دیگه باهام حرف نمیزنی!
_دلمتنگه. هفتهی پیش انقدر به آقاجانم اصرار کردم که قبول کرد بریم خونهی ملیحه.
_خواهرت؟
با سر تایید کردم.
_چند تا روستا پایینتر رفته. اگر نمیآوردنم اینجا الان راهی بودیم.
_فردا صبحقبل اینکه بیایم خودمم میرمجلوی خونتون
_به نظرم خاله مونس از چیزی میترسه برای همون کلا نمیخواد بره
_فردا صبح معلوم میشه.
_دوباره نمیذاره باهاش بری
_بالاخره که ارسلان میاد. باهاش میرم.
سرم رو روی زانوم گذاشتم
_سپیده میشه اینجوری ناراحت نباشی؟ دلم یه جوری میشه
_دست خودم نیست.
_بزار یه خبر بهت بدم خوشحال بشی
سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به چشم هاش که از ذوق حرفی که میخواد بزنه برق میزد دادم.
_ناهار که خوردن داشتمسفره جمع میکردم گوهر به فخری خانم گفت این کلفت جدیده کیه؟ تو رو میگفت
_من!
_آره، میگفت از سر این پارچهای که تنت بوده ملوک خانم تو یه مناسبتی براش هدیه برده بوده.
به لباسم نگاه کردم.
_اون موقعی که گلنار میخواست بدوزه ازش شنیدم که به نعیمه خانم گفت این پارچه رو ارباب بهش هدیه داده و حیفه...
_خلاصه که قشنگی لباست به چشمگوهر اومده بود. حسابی حسودی کرد
آهی کشیدم و درمونده نگاهش کردم
_من چی میگم تو چی میگی! من دوست دارم برگردمخونهی خودمون لباس پاره بپوشم تو میگی نامزد ارباب بهت حسودی کرده
حسابی تو ذوقش خورد. لب هاش رو آویزون کرد
_فکر کردم خوشت میاد! فقط از یه چیزی موندم
بی تفاوت به روبرو نگاه کردم و ادامه داد
_چرا ملوک خانم باید پارچه سیاه به عروسش هدیه بده. درسته خیلی قشنگه ولی آخه مشکی؟!
خاله مونس از دست وراجیهای پری نجاتم داد
_پری برو از اون پشت نعنا خشک ها رو بیار
به اعتراض گفت
_حتما من باید برم؟
با نگاه پرغیض نعیمه فوری ایستاد و رفت.
_کمکم وسایل رو آماده کنید که ببرید بالا
خاله مونس با دلسوزی گفت
_شامرو دیگه برید بالا
_خستهم پام درد میکنه. شاممن و اطهر رو بکش تو دیس. بده اطهر ببره اتاق خودم
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═☘🌟════╗
@behestiyan
╚════🌟☘═╝
🌟
☘🌟
🌟☘🌟
☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟
☘🌟☘🌟☘🌟
🌟☘🌟☘🌟☘🌟
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت47
🍀منتهای عشق💞
لیوان چاییش رو روی میز گذاشت.
_تو از بچگیت هم دختر سنگینی بودی. شیطنت خودت رو داشتی. اتفاقا زیاد هم داشتی ولی بیرون از خونه آروم بودی. یادمه یه بار دوازده سالت بود رفته بودیم پارک. اونجا یکم شلوغ بود مامانم به تو زهره گفت تا خلوت شه بشینید کنارش. زهره گوش نکرد ولی تو تا اخر از کنار مامان تکون نخوردی
لبخندم دندوننما شد
_چون اون روزا من فقط به تو فکر میکردم. تو من رو میدیدی برام کافی بود.
خنده ی صدا داری کرد
_از دست تو. من چه ساده بودم. اصلا شک هم نکرده بودم که چرا هر چی میگم رویا میگه چشم.
_جواب سوالم رو ندادیا!
_اینا رو گفتم که برسیم بهش. خواهر حسن رو هربارت کوچه دیدم در حال سبک بازی بود. یه جوری تو کوچه و خیابون رفتار میکرد که شایسته نبود.
_الان ولی خانوم شده.
_خب از یه دختری که دانشگاه میره بعیده که بخواد رفنار های دوازده سالگیش رو تکرار کنه ولی مطمعنم یه جور دیگه شایسته رفتار نمیکنه
تو چشمهام نگاه کرد و جدی پرسید
_حالا ته حرفت چیه؟
از اینکه یهویی با این لحن پرسید جا خوردم
_حرف چی؟!
کمی خیره نگاهم کرد. چشمهاش رو بست. نفسی تازه کرد به لیوان چاییش نگاه کرد و گفت
_رویا جان. دور و بر این دختره نگرد.سرت رو بنداز پایین برو درست رو بخون و برگرد. میدونم که پشیمونم نمیکنی ولی باعث نگرانیم هم نشو
یکم دلخور شدم ولی تلاش کردم به ظاهر نشون ندم
_ترمش از من بالاتره. اصلا با هم نیستیم. موقعی که داشتممیومدم پیش دایی دیدمش
صدای در خونه بلند شد و بلافاصله مهشید گفت
_رویا...
نگاهم رو از علی گرفتم.سمت در رفتم و بازش کردم
_بله
مهشید به خونهش اشاره کرد
_سلام. یه لحظه میای خونهی من؟ کارت دارم
جواب سلامش رو دادم و با سر تایید کردم و سمت علی سرچرخوندم
_من میرم خونهی رضا الان میام
منتظر هیچ حرفی ازش نشدم و خواستم در رو ببندم. که گفت
_روسری سرت کن!
داخل برگشتم
_رضا که نیست!
_شاید بیاد
نفس سنگینی کشیدم. روسریم رو برداشتم و روی سرم انداختم و بیرون رفتم. بالاخره باید یه جوری بهش بفهمونم که ناراحت شدم
پارت زاپاس
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@behestiyan
╚════💞🍀═╝
پارتاول
https://eitaa.com/behestiyan/16
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀