#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_29
جلوی یک رستوران شیک نگه داشت پیاده شدیم و رفتیم داخل انتهای سالن روی یک میز کنار پنجره همه نشسته بودن دو تا جای خالی بود یکی کنار مامان و یکی کنار آرشام تا خواستم کنار مامان بشینم بابا سریع نشست و.به اجبار کنار آرشام نشستم.جای سامی خالی بود رو به خاله سمانه گفتم:
_ خاله سامی کو?!
یک لحظه ناراحت شد و گفت:
_ امروز صبح رفت ماموریت می گفت براش دعا کنیم..
دلم فشرده شد هر چن وقت یک بار از این ماموریت ها داشت که تن و بدن هممون و می لرزوند..آخه این چه شغلیه?! ولی برای اینکه هوای جمع و عوض کنم گفتم:
_ نگران نباش خاله جون این جناب سروان ما بادمجون بمه آفت نداره..
خاله زیر لب خدا کنه ای گفت و مشغول حرف زدن با مامان و خاله مبینا شد..
عمو ها و بابا هم معلوم نبود در گوش همچی می گفتن هر و کرشون بالا بود..برگشتم سمت آرشام و گفتم:
_ خاک ها رو با موفقیت ریختی تو سرت?!
با اهم های در هم برگشت سمتم و همونطور که دندون هاش و روی هم فشار می داد گفت:
_ ببین من امروز اعصاب ندارم دم پر من نباش..
با چشم غره سرم و برگردوندم و زیر لب گفتم:
_ تو.کی اعصاب داری?! کلا سگ هار گازت گرفته..
بهش نگاه نکردم تا عکس العملش و ببینم گارسون آومد سفارش بگیره عمو برای همه کوبیده سفارش داد با دوغ خانواده و مخلفات..یک ربع بعد غذا ها رو آوردن دوغ ها رو توی دوتا پارچ شیشه ای ریخته بودن..مشغول خوردن شدیم دوغ و برداشتم تا برای خودم بریزم لیوان و که گذاشتم آرشام تنه محکمی بهم زد که باعث شد پارچ یک دفعه کج بشه و کل دوغ بریزه روی لباسم..از جام ببند شدم کل مانتوی مشکیم سفید شده بود..با غیظ نگاهی بهش کردم سرش و یکم کج کرد و گفت:
_ ای وای چی شد?! خوب یکم بیشتر حواست و جمع کن کوچولو..
دوست داشتم بزنم زیر گریه الهی خودم زیر تابوتت و بگیرم
مامان : آوین فعلا بشین تا بعد ناهار بریم خونه
_ چطوری بشینم !? حالم داره بهم می خوره بوی گند می ده..
آرشام دست به سینه پوزخندی زد و گفت:
_ اشکال نداره حالا برا نیم ساعت می تونیم. تحملت کنیم..
دست هتم و مشت کرده بودم و دندون هام و روی هم فشار می دادم تا چیزی بهش نگم..روانی سادیسمی جنگلی ایکبیری نسناس..با چندش نشستم سریع غذای و تموم کرد از عمو تشکر کردم و سوئیچ مامان و گرفتم و با خداحافظی کوتاهی از بقیه از رستوران زدن بیرون و راه افتادم سمت خونه..دارم برات پسره مشنگ..از مادر زاییده نشده کسی که من و اذیت کنه..رسیدم خونه ماشین و پارک کردم و رفتم داخل اتاقم و لباسام و.کندم و پریدم توی حموم..همونجوری هم برای تلافی نقشه می کشیدم...
@caferooman
ادامه داره💬🗒📖📚
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_30
دستم و گذاشتم روی صورتم و جیغ زدم:
_ بردیا بردیا بردیا به خدا دیوونه ام کردی بسههههه ..
پوست موز و کشید پایین تر و همونطور که یک گاز گنده ازش می زد گفت:
_ من دیوونه ات نکردم عزیزم مادر زادی دیوونه بودی..دیگه گریه ام داشت از این همه بی خیالیی در میومد😖..نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم به ماکت نصفه نیمه نگاه کردم با این که من به اندازه 20 سال پیر شده بودم ولی واقعا خوب شده بود..با التماس 😫گفتم:
_بردیا جان عزیز دلم داداش گلم این موز ها که فرار نمی کنن بیا دو ساعت دیگه کار کنیم اصلا می گم بابا برات 2 کیلو دیگه موز بخرع..
_ قول می دی?!
دوست داشتم موهاش و بکشم و.جیغ بزنم پسره بزغاله..از میمون هم بیشتر موز دوست داشت..سریع گفتم:
_ آره قول قول..
سری تکون داد و دوباره مشغول شدیم. یک هفته از روزی که رفتیم رستوران می گذشت دو _ سه روز اول خیلی به تلافی فکر کردم ولی دیدم اگه جوابش و ندم خودش بدترین جوابه..برای همین بی خیال شدم اونم دیگه سر به سرم نگذاشت صبح زود با اون ماشین خوشگلش می رفت بیرون. و شب بر می گشت 2 ساعت کامل کار کردیم پس فردا باید تحویل می دادیم..ساعت 7 غروب بود که دیگه ول کردیم و رفتیم پایین..امشب همه خونه ما بودن دو تا خاله ها عمو علی عمو باربد با اهل و عیال..با همه سلام علیک کردیم و رفتم کنار عسل نشستم زدم رو پاش و گفتم:
_ چه خبرا آجی?!
_ خبری نیست آها چرا یک خبری هست البته فعلا به کسی نگو..
_ چی شده?!
_ امیر علی این ها قراره پنج شنبه شب بیان خاستگاری..
یکم فکر کردم و گفتم:
_ امیر علی کیه!?
_ دوست سامیار دیگه ..تو شمال...
_ آهاااااااا.
سریع دستم و گذاشتم رو دهنم همه برگشتن سمتم لبخند زورکی زدم و گفتم:
_ خوبم چیزی نیست..
بی خیال دوباره مشغول حرف زدن شدن..برگشتم سمت عسل و گفتم :
_ من الان باید خبر دار بشم آره?! اصلا جوابت چیه!? چطوری خواستگاری کرد?! خانوادش چیکارن??
_ خب نشد بهت بگم باور کن من خودمم دیشب فهمیدم مثل اینکه خیلی وقته گفته ولی هیچی بع من نگفتن مشغول تحقیق بودن..جوابم و هنوز نمی دونم ولی ابش بدم نمیاد پسر خوبیه به سامیار گفت اونم زنگ زد به بابام گفت خانوادش هم باباش سرهنگ باز نشسته است مادرش هم خانه دار خودش هم که سروان البته ماه دیگه قراره ترفیع بگیره..
_ ماشالله چه اطلاعات کاملی پس یک عروسی افتادیم?!
_ نمی دونم هنوز که باهاش حرف نزدم هرچی خدا بخواد..
@caferooman
ادامه داره🎉🎁🎈
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_31
با صدای مامان که برای شام صدامون کرد به خودمون اومدیم تازه ساعت 8 بود چرا اینقدر زود?! وقتی دلیلش و پرسیدم گفتن چون می خوایم بریم بیرون شام و زود می. خوریم..بابا از بیرون غذا سفارش داده بود بردیا و سامی و آرشام حتی سر میز هم دست از صحبت بر نمی داشتن انگار این آقا ٱرشام فقط با من سر جنگ داشت..بی خیال ..هیولا بی ریخت..
_ بی ریخت?!
_ وجدانی قیافه اش و نگفتم اخلاقش و گفتم
_ مگه اخلاق ریخت داره که بخواد بی ریخت بشه!!?
_ تربیت هم ریخت نداره ولی بی ریخت می شه
_ چه ربطی داشت!!
_ ربطش به بی ربطیشه..
_ چرا زر مفت می زنی??
_ درست حرف بزن با وجدانت حالت و می گیرم ها..
قاشق و چنگالم و.پرت کردم توی بشقابم و از صندلی بلند شدم و با عصبانیت داد زدم:
_ مپلا چه غلطی می خوای بکنی?!
(😐🔫)
همه با چشم های گرد برگشتن سمتم آی وجدان جز بزنی که آبروم رفت..دستم و چند بار توی هوا تکون دادم و گفتم:
_ یک مورچه است گیر داده به من..
چشم هاشون گرد تر شد و بردیا گفت;
_ مگه مورچه و هوا راه می ره?!
با تعجب گفتم:
_ نه چطور?!
_ پس چرا دستت و تو هوا تکون می دی??
یک دفع لب پایینم و.محکم گاز گرفتم که شلیک خنده شون رفت هوا..واااای آدم استفراغ و از رو زمین جمع کنه بخوره ولی سوتی نده
( اووووق.حالم بد شد🤢)
حتی آرشامم سرش و انداخته بود پایین و می خندید..کوفت رو اقیانوس بخندی چلغوز..مامانم که خوب خندید گفت:
_ ببین بردیا اینقدر بچم و سر ماکت اذیت کردی خل شد..
با چشم های گرد برگشتم سمتش و گفتم:
_ مامانم یک دور از جونی چیزی..
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_ خلی دیگه دور از جون برای چی?!
قشنگ احساس می کزدم داره حرص کرم هایی که تو.کودکی ریختم و سرم خالی می کنه..دوباره همه زدن زیر خنده که بابا گفت:
_ بسه کم دخترم و اذیت کنید شام از دهن افتاد..
شام و خوردیم ومیز و جمع کردیم و ظرف ها رو گذاشتیم تو ماشین ظرف شویی و رفتیم تا آره بشیم
@caferooman
ادامه داره....
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_32
اوایل اردیبهشت بود ولی هوا هنوز یکم سوز داشت..اولین سالی بود که بعد عید هنوز سرد بود..یک بارونی مخمل کرم ساده که دوتا جیب کنارش داشت و یک زنجیر ساده سفید مثل کمر بند دورش بود پوشیدم تا بالای زانوم بود یک شلوار جذب سفید هم پوشیدم کلاه بافت هنرمندی که یک طرفش کج می افتاد و گذاشتم روی سرم و موهام و کامل دادم داخلش و فقط جلوش فرق کج گذاشتم بیرون..یک شال گردن هم گذاشتم تا گردنم معلوم نباشه کفش تخت عروسکی کرمی هم پوشیدم کیف و.بی خیال..هوس کردم خوشگل کنم یک خط چشم تقریبا کلفت دنباله دار کشیدم و تهش و حسابی خوشگل کردم کلی ریمل زدم جلوه چشم هام چندین برابر شد رژ قرمز جیغم و هم زدم وووی چه خوشگل شدم..گوشیم و.برداشتم و از اتاق زدم بیرون هم زمان آرشام هم ار اتاقش آومد بیرون آخه خاله و عمو.تو یک اتاق بودن آرشام هم توی یک اتاق چیزی که خونه.ما زیاد داشت اتاق بود..اوه اوه چه ستی هم کرده بودیم..یک شلوار جذب سفید پوشیده بود با پیراهن اندامی کرم که رسما بازوهاش داشتن جرش می دادن..کالج مردونه کرمی خوشگلی هم پاش بود یک شال هنرمندی سفید هن ساده دور گردنش بسته بود..پوز خند صدا داری زد و گفت:
_ می خوای برات صندلی بیارم بشینی نگاه کنی?? اینطوری پاهات خسته می شه...
چشم غره ای رفتم و همونطور که از پله ها می رفتم پایین گفتم:
_ خیلی خودت و دسته بالا نگیر می خواستم ببینم در شانمون هستی یا نه?!
رفتم پایین دیدم هیچکس نیست واااا کجا رفتن این ها?! روی تخته وایت برد کوچیک روی اپن چیزی نوشته بود رفتم جلو خط مامان بود نوشته بود:
_ آوینم ما میز رزرو کرده بودیم اگه دیر می رفتیم جامون می پرید تو با آرشام بیا بام..
میز برای چی?! شام که خوردیم اینام مشکوک می زنن ها با صدای آرشام که گفت بیا بریم به خودم اومدم و دنبالش از خونه زدم بیرون خودش سوا. شد بعد چند ثانیه در سمت شاگرد رفت بالا و من نشستم و راه افتاد...بهترین خوبی ماشینش این بود که دو نفره بود و.من هر دفعه دغدغه این و نداشتم که جلو بشینم یا عقب?? ضبط و روشن کرد و صداش و تا ته برد بالا سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم به آهنگ گوش بدم:
تصمیمم رفتن بود اما برگشتم / چون هیچ جا واسم خونم نمیشه / من عاشق هرکی می شدم جز تو / تا این اندازه مدیونم نمی شد / تصمیمم رفتن بود اما فهمیدم / با رفتن احساسم عوض نمیشه / گفتم بر می گردم و می مونم باش / اونم از لجبازیاش خسته می شه / برگشتم دیدم حالت خوبه / قلبت عین ساعت می کوبه / بی خودی پس داشت / قلبم از دوریت / سکته می کرد / من در گیر شب بی خوابیمم / تو آرامش داری حتی بی من / اینه که می گم با تو نمیشه / زندگی کرد / آروم آروم فهمیدم تنها بودن / گاهی از باهم بودن بهتر میشه / آروم آروم فهمیدم تنها موندم / فهمیدم روزایی سختی در پیشه /برگشتم دیدم حالت خوبه / قلبت عین ساعت می کوبه / بی خودی پس داشت / قلبم از دوریت / سکته می کرد / من درگیر شب بی خوابیمم / تو آرامش داری حتی بی من / اینه که می گم با تو نمیشه / زندگی کرد..
( آناهیتا..برگشتم)
ایول چه آهنگ باحالی بود ولی چقدر غمگین چرا آرشام اینا رو.گوش می داد?!
@caferooman
ادامه داره....🐮🐨
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_33
توی ترافیک گیر کرده بودیم حوصلم بد جور سر رفته بود..این آرشام هم انگار روزه سکوت گرفته بود..هیولای نچسب ..یک نیسان جک زرد که توی چهارتا پسر بودن از سمت آرشام کنارمون ایستادن..شیشه آرشام پایین بود..پسری که کنار راننده بود بی توجه به آرشام رو به من گفت:
_ خوشگله شماره می دی یا بدم'?
گمشو بابایی زیر لب نثارشان کردم و سرم و به سمت مخالف برگردوندم..بعد چن. ثانیه راه افتادیم آرشام یک چیزی گرفت سمتم با تعجب به تکه کاغذی که توی دستش بود نگاه کردم و با چشم های گرد گفتم:
_ این چیه?!
با بی حوصلگی گفت:
_ شماره
_ برای چی گرفتی?!
_ چون حوصله نداشتم تا خود بام دنبالمون راه بیفتن بگیر دیگه دستم افتاد..
با حرص کاغذ و از دستش کشیدم و. و از پنجره سمت خودم انداختم بیرون..اونم بی خیال شونه ای بالا انداخت و مشغول رانندگی شد باید بی غیرت و هم به لقب هاش اضافه کنم..اصولا آدم آزادی بودم ولی دوستی با جنس مخالف از نوعش خط قرمزم بود..پسره چلغوز سیب زمینی حیف داداشای خودم نیست?! ( بردیا و سامی ) الان اگه اینجا بودن به پسره می فهموندن شماره دادن یعنی چی?! دیگه حرفی نزدیم نزدیک بام بودیم که گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره سریع جواب داد:
_ جانم?!
_ ...
_ آره نزدیکیم 10 دقیقه دیگه می رسیم
_...
_ مادر من این مسخره بازی ها...
_...
_ باشه چشم عزیزم امر دیگه!!
_...
_ خداحافظ..
تماس و.قطع کزد وگویش و.پرت کرد روی داشبورد و کلافه همونطور که دست توی.موهاش می کشید و.اونهارو به سمت عقب می داد گفت:
_ این هاهم شادن ها...
غرورم اجازه نمی دآد بپرسم چی شده?! ولش کن می رم اونجا می فهمم دیگه..ماشین و کنار پارکینگ گذاشت گوشیش و.برداشت و به یکی زنگ زد و بعد قطع کرد..به کی تک زد?! دکمه رو زد و در رفت بالا سریع پیاده شدم..باهم رفتیم سمت کافه چشمم خورد بخ دختر و پسری که لبه پرتگاه نشسته بودن و.یک کیک کوچولو بینشون بود و دو تا شمع هم روش..هیییییی روزگار فردا تولدم بود 9 اردیبهشت..ولی هیچ کس یادش نبود هر سال یک هفته قبل خودم اعلام می کردم ولی امسال گفتم اعلام نکنم ببینم کی یادش می مونه که متاسفانه هیچچچچچچ کس یادش نبود. ..
@caferooman
ادامه داره😑🖐
#رمان_آنلاین_تمام_قلب_تو
#قسمت_34
رسیدیم دم کافه با تعجب برگشتم و روبه آرشام گفتم:
_ تعطیله?!
_ رو درش زده باز است
_ پس چرا برق هاش خاموشه?!
همونطور که به سمت در می رفت دستم و گرفت و کشید نزدیک بود با کله برم تو شیشه که خدا رو شکر در و زود تر باز کرد با ورودم یک صدای انفجار آومد و بعد هم برق های کافه روشن شد و کلی کاغذ رنگی روی سرم ریخت..با خوشحالی نگاهی به جمعیت کردم همه بودن حتی بچه هایی که باهاشون رفتیم شمال..چشمم. خورد به بابا و مامان دویدم و از گردنشون آویزون شدم و هر دوشون و بوسیدم..اومدم بهم تبرک گفتن..باهمه دست دادم و بغلشون کردم به یاسمن که رسیدم پریدم بغلش وای چقدر دلم براش تنگ شده بود..بلاخره بعد کلی ماچ و بوس همه نشستیم با تعجب گفتم:
_ شما کی وقت کردید برنامه ریزی کنید?!
همه سر ها برگشت سمت بردیا خندید و گفت:
_موقعی که تو اتاق داشتی با من سر و کله می زدی..
ازش تشکر کردم یک آهنگ شاد گذاشتن و همه پسر ها رفتن وسط کلا کافه رو رزرو کرده بودن..بعد کلی مسخره بازی نشستن و کیک و آوردن تمام مدت نگاهم به آرشام بود خیلی جدی یک جا نشسته بود .از موقعی که اومدیم حتی یک لبخند هم نزد چش بود این?! بی خیال شدم نم خواستم شبم و خراب کنم شمع و فوت کردم و کیک و بریدم جدی جدی رفتم تو 23 سالگی..رسیدیم به قشنگ ترین قسمت یعنی کادو دادن..خیلی چیزای باحالی گرفتم سامی برام یک ساعت نقره اسپرت گرفته بود که خیلی خوشگل بود عسل یک عروسک گنده پولیشی خرس خوشگل اندازه شاسخین نبود ولی خرس بود..بردیا هم 2 کیلو موز..چقدر خندیدم البته یک ادکلن خوشبو گرون هم خریده بود آخرم همه موزها رو خودش خورد..امشب شکمش نبنده خوبه..آرشام پررو هم هیچی نداد مامان و بابا هم یک.گوشی میت اتن لایت برام خریدن یعنی گوشی بوداااااااا...بقیه هم چیزای جورواجور..دیگه ساعت 1 بود که همه راه افتادیم سمت خونه هامون...
@caferooman
ادامه داره...🤦♀😁
[cafune]
یه کلمه پرتغالی برزیلیه و جزو منحصر به فردترین کلمات دنیاست؛ ب معنی "حرکت دادن نرم انگشتان میان موهای کسی که دوستش داری."
#لفظ