🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) چند ثانیه توی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
میدونم بابا عیب از من بوده، بهم گفتن اون حلالت کرده، ولی تو هیچ وقت ازش حلالیت نخواستی و حتی فکر نکردی که کارت اشتباه بوده که توبه کنی، که اگر توبه میکردی بخشیده میشدی.
مکثی کرد و آهی کشید
_ حلالم کن نرگس
حالم دگرگون شد و با صدای گرفته گفتم
_ حلالتون کردم آقا جون
قطره اشکی از چشمش جاری شد نگاهش رو داد بالا
_ الهی عاقبت بخیر بشی
نرگس من یه چیزی اونجا ازت دیدم که به حالت غبطه خوردم
کنجکاو پرسیدم
_ چی آقا جون؟
نگاهی بهم انداخت
وقتی اونجا تو رو به من نشون دادن و گفتن ازش رضایت بگیر چهره خودت بود ولی خیلی زیبا تر از چیزی که الان هستی و اونموقع فهمیدم که خدا خیلی ازت راضیه، قدر خودت رو بدون
با شنیدن این حرف یه حس خوشحالی به تمام سلولهای بدنم نشست. نا خودآگاه دست پدرشوهرم رو فشار دادم
_ وااای آقا جون، واقعا خدا از من راضی بود؟
ریز سرش رو تکون داد
_ آره دخترم
_ شما از کجا متوجه شدید
من اونجا از خودم ارادهای نداشتم به اراده خداوند همه چی بهم میفهموندن ... وقتی چهره شاد و زیبات رو دیدم فهمیدم که خدا ازت راضیه
یه آرامش عمیقی از نوع شکر گذاری نه از غرور به جانم نسشت
پدر شوهرم ادامه داد
_نرگس میخوام یه خواهشی ازت بکنم
دلم نمیخواست از این حسم بیام بیرون ولی به ناچار جواب دادم
_ چی آقا جون
_ میشه کمک ناهیدم کنی، نجاتش بدی، تو قدرت این کارو داری
خواستم حرفی بزنم که دستشو آورد بالا
_ آره میدونم خیلی سخته ولی ازت خواهش میکنم تلاش کن اگه اخلاقشو درست نکنه و همینجوری عمرش تموم شه بیاد اون دنیا کار بچهام خیلی سخت میشه
خواستم بگم آقا جون برای این کار هر کسی خودش باید بخواد که خوب بشه، و تا وقتی که نخواد کسی نمیتونه کاری انجام بده اما انگار دهنم بسته شده این حرفا تو ذهنم موند،گفتم
چشم آقا جون من همه تلاشمو میکنم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🔺توییت عبدالرحیم انصاری: جنگ، جنگ است؛ وقتی پای خصومت در میان باشد، تفاوتی بین جنگ اقتصادی و جنگ نظامی وجود ندارد، زیرا هر دو هدفشان کشتن ایرانیان است. بنابراین، ایران ممکن است محاصره اقتصادی را با گلوله، موشک و پهپاد تلافی نماید.
#عبدالرحیم_انصاری
#ایران #امام_شهید
#باید_برخاست
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) میدونم بابا ع
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ریز سرش رو تکون داد
_ دو تا خواهش دیگهام ازت دارم
_ جانم، آقا جون بفرمایید
_ الان که ناصر اومد تو اتاق میخوام بهش بگم منو ببره خونه اگر گفت دکتر باید بگه و نمی دونم از این حرفها تو طرف منو بگیر که برن رضایت بدن من برم خونهم...
دومیشم اینکه، اگر حال من بد شد نزار دوباره بیارنم بیمارستان میخوام اگرم عمرم تموم شده تو خونه خودم کنار زن و بچهم باشم، اینجا...
حرفش که به اینجا رسید ساکت شد و ادامه نداد
پرسیدم
_ اینجا چی بابا؟
_ بعدن برات میگم
پدر شوهرم درخواستهای سختی از من داره مخصوصا دومی، خودش اخلاق ناهید و محمد رو میدونه من چطوری میتونم این بنده خدا حالش بدبشه نزارم ببرنش بیمارستان... تو دلم گفتم
خدایا به حق حضرت زهرا سلامالله علیها خودت یه حرف حقی سر زبونم جاری کن...یه دفعه یه جملهای تو ذهنم اومد و گفتم
_ انشاالله که خداوند به شما سلامتی کامل و طول عمر با عزت بده ولی اگر هم اتفاقی افتاد چشم آقا جون، من همه تلاشم رو میکنم که به وصیت شما عمل بشه اما ایکاش شما هم این خواستههاتون رو مینوشتید و از بچهها و عمه امضا میگرفتید
لبخندی زد
_ باریکلا دخترم یادم انداختی، برم خونه اینها رو هم به وصیت نامهم اضافه میکنم... حالا برو به ناصر و بقیه بگو بیان تو اتاق
چشمی گفتم اومدم در رو باز کردم رو به ناصر و ناهید و عمه گفتم
_ آقا جون میگه بیاید تو
ناهید نگاه چندشی بهم انداخت و به اکراه ازم رو برگردوند... اولش ناراحت شدم خواستم مقابله به مثل کنم ولی یاد حرف پدر شوهرم افتادم، ساکت موندم و هیچ عکسالعملی نشون ندادم.
ناصر قدم برداشت سمت اتاق، عمه با ناهیدم وارد شدند. پدر شوهرم رو به ناصر پرسید
_ محمد نیومد؟
ناصر از این سوال ناراحت شد ولی نمیخواد باباش متوجه نگرانیش بشه جواب داد
_ نه بابا
_تو بهش زنگ زدی
_ آره تماس گرفتم، شاید تو ترافیک مونده
پدر شوهرم آه حسرتی کشید
_ عیبی نداره بابا، انشاالله درست میشه...
ناصر زیر لب زمزمه کرد
_ کوه بیشعوریه این محمد
پدر شوهرم ادامه داد
_ ناصر یه چی بهت میگم نه نگو
منتظر نموند ناصر جواب بده گفت
_ برو بگو منو مرخص کنن
_بابا من به دکتر گفتم کی بابا رو مرخص میکنید. گفت باید بیست و چهار ساعت تو بخش باشه، جواب همه آزمایشهاش بیاد اگر همه چی خوب بود بعد مرخصشون میکنیم
_ تو حرف منو گوش کن برو بگو همین الان مرخصم کنند. بگو اگر نکنن خودم میرم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ریز سرش رو تکو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نگاهمو دادم به ناصر
_ حالا شما برو درخواست بابا رو بگو شاید اهمیت بدن
ناصر سر چرخوند سمت من
_ تو دیگه چرا این حرفو میزنی ببریمش خونه حالش بد شه چیکار کنیم؟
ناهید به کنایه جواب داد
_ حتماً نرگس میتونه مسئولیتشو قبول کنه که داره میگه دیگه
پدر شوهرم با لحن گلهمندی رو کرد به ناهید
_ چه کار نرگس داری بابا، من خودم دارم میگم ببرینم خونه مسئولیتشم به پای خودمه
نگاهش رو از ناهید گرفت داد به من
_ اصلاً بابا ناصرُ ولش کن خودت برو بگو بیان منو مرخص کنن
_ ناصر نزدیک تخت باباش شد
_ بابا جان، من به خاطر خودت دارم میگم و اِلا که من نوکرتم هستم
پدر شوهرم نگاهی تو صورتش انداخت
_ باشه، برو بگو
ناصر چشمی گفت و از در اتاق رفت بیرون
ناهید نزدیک من شده زیر لب غر زد
_ به تو چه که تو همه کارای ما دخالت میکنی اینا پدر و پسرن خودشون میدونن باید چیکار کنن، چرا حد و مرز خودت رو نمیدونی
حرفهای پدر شوهرم تو گوشم زنگ خورد... خیلی برام سخته که در مقابل این گستاخی و بی ادبی ناهید بخوام مهربون باشم ولی قول دادم و باید پای قولم باشم
در دلم یا اللهی گفتم و از خدا آرامش خواستم... یه نفس بلند ولی آهسته کشیدم
_ حق با توئه اینها پدر و پسرن خودشون باهم کنار میان
با شنیدن این حرف چشمهاش از تعجب گرد شد بعد از چند لحظهای که نگاهش روم زوم شد گفت
_ خوبه، ولی ایکاش این مطلب رو از وقتی که اومدی تو خونه ما میفهمیدی
نگاه آرومی بهش انداختم
_ برای فهمیدن هیچ وقت دیر نیست
چند لحظهای تو چشمم زل زد
_ بابام حرفی بهت زده؟
نمیدونم چی جوابشو بدم نه دلم میخواد دروغ بگم نه میتونم راستش رو بگم، دنبال یک جملهایم که بتونم جواب قانع کنندهای بهش بدم... که صدای پدر شوهرم به گوشم خورد
_ چی دارید میگید شما دوتا پچ پچ میکنید
فرصت خوبیه برای فرار کردن از جواب دادن به ناهید اومدم کنار تختش ایستادم
_ببخشید بابا جون صدامون شما رو اذیت کرد
_ اینکه آدم نمیشنوه چی میگین اذیت میشه، بلند بگین همه بشنون
با اومدن ناصر تو اتاق رشته کلام ما هم پاره شد...بدون اینکه ناصر حرفی بزنه پدر شوهرم پرسید
_ چی شد ترخیص بیمارستانمو گرفتی
_ آره بابا جون، با اصرار زیاد، ولی گفتن باید امضا بدید که با مسئولیت خودتون دارید میبریدش
_ امضا دادی
_ بله آقا جون خودتون گفته بودید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نگاهمو دادم ب
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دستهاش رو بالا
_ الهی عاقبت بخیر بشی پسرم، لباسهای منو بیارید تنم کنم بریم
_ بابا جان الان حسابداری بیمارستان تعطیله فردا صبح باید بریم تسویه کنیم تا برگه ترخیص شما رو بدن
پدر شوهرم ملحفهش رو کنار زد و یه پاش رو از تخت آویزون کرد هم زمان که اون پاش رو هم میخواست از تخت بیاره پایین گفت
_ من یه دقیقهام دیگه اینجا نمیمونم، تو میگی تا صبح صبر کن
ناصر نشست دستهاش رو گذاشت رو تخت
_ آقا جون هر جایی قاتون و مقرارات خودش رو داره نمیشه که بدون تسویه حساب بیمارستان رفت، از طرفی هم اگه شما بگید من میخوام برم وقت پرستارا و کارکنان بیمارستان رو میگیرید این کار خودش میشه حق الناس
پدر شوهرم نگاهی به ناصر انداخت بعد از چند لحظه که فکر کرد، نگاهش رک داد به ناصر
_ آره تو درست میگی بابا، حقوالناس توی اون دنیا آدم رو بیچاره میکنه، شماها برید فردا صبح بیاید منو ببرید
ناصر تبسمی زد
_ مامان و ناهید و نرگس رو الان میفرستم برن من خودم اینجا پیشتون میمونم
_ آخه اینجا اذیت میشی بابا
ناصر دستش رو گذاشت رو بازوی باباش
_ نه، اتفاقا میشینیم با هم تا صبح پدر پسری گپ میزنیم
لبخند رضایتی زد سرش را تکون داد
_ نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد
_ خیر ببینی پسرم
ناصر دست کرد تو جیب شلوارش سوئیچ ماشینو درآورد گرفت سمت من
_ بیا تو مامانو ناهید و ببر فردا بهت زنگ میزنم بیای اینجا مارو ببری
سوئچ رو ازش گرفتم
_ باشه فردا هر ساعتی زنگ بزنی من میام
ناهید اخمی کرد
_ لازم نکرده نرگس ما رو ببره ما خودمون بلدیم بریم
نگاهم رو دادم به ناهید و علی رغم میل باطنیم گفتم
_ چرا عزیزم خب با هم میریم
در کنار تعجب عمه و ناصر و بیشتر خود ناهید از حرفم وا موند...پدر شوهرم لبخند رضایتی زد و گفت
_ ناهیدم، دختر بابا، با زن داداشت برو فردا که نرگس اومد تو هم باهاش بیا منو ببرید خونه
ناهید از تعجب این لحن پدر شوهرم چشم هاش گِردُ پر از اشک شد. مادر شوهرم بیشتر از ناهید تعجب کرد و خوشحال رو کرد به ناهید
_ بیا عزیزم با نرگس میریم صبح میایم
ناهید که در حیرت این لحن کلام باباش مونده بود تکون ریزی به سرش داد
_ باشه مامان بریم
پدر شوهرم رو به ناهید دستهاش رو باز کرد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستهاش رو بال
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناهید یه لحظه خشکش زد. دستش بیاختیار رفت روی سینهاش
_ من بیام؟
پدرشوهرم با لحن مهربونی گفت:
_ آره بابا، تو بیا. یه دونه دختر که بیشتر ندارم. دختر غمخوارهی باباشه.
برق خوشحالی در چشمهای ناهید نشست چند ثانیهای سر جاش موند. مردد نگاهی به ماها انداخت، قدم بر داشت سمت تخت، نشست لبهی تخت، نگاهش رو داد به زمین... حسم بهم میگه ناهید نمیدونه باید چی کار کنه. دلش میخواد خودش رو بندازه بغل پدرش، ولی انگار خجالت میکشه
پدر شوهرم دستش رو دراز کرد و آروم ناهید رو کشید سمت خودش. ناهید با دستای لرزون دست انداخت دور گردن باباش سرش رو گذاشت رو سینهش. برای چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن. فقط صدای نفسهاشون توی سکوت اتاق میپیچید.
ناهید انگار به آرامشی که به دنبالش بوده رسیده چشمهاش رو بست...چند لحظهای همینطور موند. دستاش هنوز دور گردن باباشه، ولی کمکم لرزشش کمتر شد. انگار گمشده خودش رو پیدا کرده
پدر شوهرم آروم دستی به سرش کشید و گفت:
_ ببخشید دخترم… ببخشید که دیر فهمیدم.
ناهید سرش رو از رو سینهش بلند کرد و با چشمان پر از اشک به صورت پدرش خیره شد و با نگاهش فریاد میزد. چرا انقدر منو منتظر محبت و دستهای گرم پدرانهت گذاشتی
با شرمی که در نگاه پدرشوهرمه راحت میشه فهمید که شرمنده دخترشه
ناهید دوباره سرش رو گذاشت رو سینه پدرشوهرم، اینبار محکمتر. چند لحظهی دیگه همینطور موندن. بعد آروم خودش رو کشید کنار و نشست.
ازش پرسید
_ خوبی بابا
ناهید سری تکون داد.
_ آره… خیلی خوبم.
دستش رو آروم از دست پدرش کشید و بلند شد. یه نفس عمیق کشید، انگار میخواست این لحظه رو توی سینهش نگه داره. دو قدمی از تخت پدرش فاصله گرفت برگشت و به پدرش نگاهی انداخت اینبار نگاهش پر از یه آرامش تازهای بود که انگار سالها بود ندیده. ناهید به آرومی گفت
_بابا، من… فردا میام بیمارستان.
پدرشوهرم با لبخند به تایید حرف ناهید سر تکون داد. ناهید با قدمهای سبک از اتاق رفت بیرون عمه رو کرد به پدر شوهرم
_ حاجی کاری نداری
_ نه خانم برو خدا به همراهت
منو عمه از پدرشوهرم و ناصر خدا حافظی کردیم اومدیم بیرون، نگاهم افتاد به ناهید که نشسته روی صندلی سرش رو خم کرده با دستش گرفته، بهش گفتم
_ پاشو بریم
سرش رو گرفت بالا
_ بریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\