.
بانوی محترم؛
🔴 مواظب باش دیگران آن قدر همسرت
را تحسین و تشویق نکنند
که جای تو را بگیرند !!
یک مرد برای تشویق و تحسین بیش از هر
کسی به همسرش نیاز دارد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی زنعمو به تکاپو افتاده بود واسه تمیز کردن عمارت به کارگرا دستور میداد هم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
لحظه ها خیلی سخت میگذشت پشت پنجره نشسته بودم و از شدت اس ترس همه ناخونامو جویده بودم زیور با کمک یکی از خدمتکارا براشون چایی برد و ازشون پذیرایی کرد یکم که گذشت زنعمو با عص بانیت اومد بیرون و به سمت اتاقشون رفت گلی با خوشحالی گفت منظورشون تو بوده بهار دیدی زنعمو چه حالی داشت یه نفس راحت کشیدم و آروم گرفتم حدود یکساعت بعدش مهمونا رفتن و مادرم اومد اتاقمون منو گلی هر دو منتظر بودیم ببینیم چیشده مادرم لبخندی بهم زد و گفت پسر موجهی بود من خیلی خوشم اومد ازش مادر و پدرشم ادمای خوبی بودن با عموش و زنعموش اومده بودن گلی گفت واسه بهار اومده بودن؟ مادرم نگاهی به من کرد و گفت اره دختر به نظر من که خانواده خوبی بودن سفید بخت بشی کاش باباتم اینجا بود و عروسی تورو میدید نم اشک تو چشمای مادرم منو گلی رو هم غ مگین کرد گلی پرسید مامان زنعمو چیشد مادرم نشست رو زمین و گفت چی بگم مادر یکسره داشت از سیمین و هنرای نداشتش تعریف میکرد وقتی ماشالله خان گفت واسه نوه بزرگ اومدن بازم زنعموت کوتاه نیومد و گفت سیمین از نظر هیکلی از بقیه نوه ها بزرگ تره واسه همین شما فکر میکنین که نوه بزرگه بعد رو به زن خان کرد و گفت اونشب تو جشن فک کنن شما سیمین منو دیدین درسته؟ مادرم ادامه داد خان و زنش و فرهاد خان یه نگاهی بهم کردن و ماشالله خان گفت فکر میکنم اشتباهی پیش اومده واسه دختری که اگه اشتباه نکنم اسمش بهار نارنجه اومدیم وای مادر اگه اون لحظه قیافه زنعموتو میدیدی تا گوشاش قرمز شده بود عموت و خان بابا هم انقدر بد نگاش کردن همون موقع بلند شد از مجلس رفت بیرون خیلی هم جلوی ماشالله خان بد شد خدا بعدشو بخیر کنه آخ که چقدر منو گلی دلمون خنک شد از کنف شدن زنعمو و کلی خندیدیم اونشب با گلی تا صبح از فرهاد و عروسی و عمارت جدیدی که قرار بود برم حرف زدیم مادرم میگفت قراره یک بار دیگه بیان واسه گرفتن جواب و تعیین زمان عروسی اون موقع منم باید تو مجلس باشم پس باید یه لباس مرتب و قشنگ میدوختم چه روهایی در سر داشتم اونشب...
📝یکی از دلایل استحباب سحری خوردن روایت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَک وَ تَعَالَی وَ مَلَائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی الْمُتَسَحِّرِینَ وَ الْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحَارِ فَلْیتَسَحَّرْ أَحَدُکمْ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ؛ خدا و فرشتگانش بر سحری خواران و استغفار کنندگان در سحرها درود میفرستند، پس هر کدام از شما سحری بخورد، اگرچه با یک جرعه آب باشد.»
📚وسائل الشیعه، ج۱۰، صص ۱۴۵ـ۱۴۶، ابواب آداب الصائم، باب ۴، ح۹
#ماه_رمضان
#روزه
#غذا
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*♦️مهربانی را اگر قسمت کنيم...*/دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اطمینان بخشی همسر
#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❕ چرا ما فکر میکنیم از همه دنیا بدبختتریم؟
چرا فکر میکنیم همه جای دنیا وفور نعمت است و ما محرومیم؟ /دکتر غلامی
🎥#دکتر_غلامی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی لحظه ها خیلی سخت میگذشت پشت پنجره نشسته بودم و از شدت اس ترس همه ناخونا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
صبح روز بعد تازه صبحانه خورده بودیم که زنعمو چادر به سر رفت بیرون از سیمین و سوسن خبری نبود دوساعت بعد زنعمو با خوشحالی به خونه برگشت موقع ناهار سیمین و سوسن نیومدن خان بابا هم که پرسید زنعمو گفت یکم کسالت دارن
بعد از ناهار واسه دیدن فرهاد رفتم ته باغ و چقدر جفتمون از اینکه قرار بود بهم برسیم خوشحال بودیم انقدر از روزایی که قرار بود با هم بگذرونیم و حتی تعداد بچه هامون گفتیم که زمان از دستمون در رفته بود به خودمون که اومدیم دیدم خورشید داره غروب میکنه از فرهاد خدافظی کردم و به سرعت به سمت عمارت رفتم نزدیکای عمارت مازیارو تو باغ دیدم رنگ از رخم پرید نمیدونم تو باغ چیکار میکرد آخه معمولا نمیومد سمت باغ یعنی اصن کسی جز من نمیومد تو باغ اولش فکر کردم منو دیده ولی انگار چیزی ندیده بود آخه باغ خیلی بزرگ بود از اونجایی که مازیار وایساده بود تهش اصلا مشخص نبود مازیار با دیدن من باز چهرش خ شمگین شد و پرسید کجا بودی این اولین بار بعد از اون اتفاق بود که باهم همصبحت میشدیم هنوزم ازش میترسیدم مخصوصا اینکه تنها هم بودیم یه لحظه فکر فرهاد اومد تو ذهنم و دلم گرم شد همین دلگرمی باعث شد جرات پیدا کنم و جواب مازیار و ندم به سرعت دوییدم رفتم سمت عمارت من که تا چند روز دیگه از اینجا میرفتم دیگه هرچی میخواد بشه بزار بشه به اتاق که رسیدم مادرم عص بانی بود از اینکه دیر اومده بودم میگفت دیگه خوبیت نداره برم باغ و باید بیشتر حواسمبه رفتارم باشم نا سلامتی دارم عروس خان میشم اونم ماشالله خان
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اطمینان بخشی همسر
#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🤍
💌آدم ها ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ🤍 هستند
ﺑﺎ ﻣﺪﺭﮎ، ﺑﺎ ﭘﻮﻝ
با شغل، با مقام، ﺑﺎ ازدواج...
اما ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ🤍 ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ!
💌خوشبختی🤍 یعنی:
احساس رضایت از هرچه داریم
و هرچه هستیم.
💌خوشبخت🤍 باشید... /دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe