eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
8.1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
15.7هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت۱۰۷ . تا اینکه مدتی دیگه ام گذشت و احساس کردم دمدمی مزاج و حساس ت
🤝♥️ . فین فینی کردم و اروم گفتم سلام که متوجه شد و سریعا روم رو برگردوند و نگام کرد و با تعجب گفت چی شده؟! به خاطر پیازه؟با خودم گفتم اول بزارم غذا بخوره بعد حالش رو بگیرم به همین خاطر گفتم آره پیاز! ا و گفت به به! چه شامی بشه امشب! و واقعا عجب شامی بود اون شب! شام رو خوردیم و بعد از جمع کردن وسایل در حالی داشت با آتوسا بازی می‌کرد به امید اشاره کردم برو پیش پسر همسایه بازی کن که اونم از خدا خواسته قبول کرد بعد رو به احمد گفتم افاضات جدید پروانه خانم رو امروز شنیدم احمد آقا! احمد با تعجب نگام کرد و گفت چی؟! گفتم سینا امروز بهم زنگ زد و گفت رفته پیش پروانه و اونم چی بهش گفته! احمد باز به هم ریخت و گفت ولش کن بابا! سارا جان چرا شور یه چیزی رو درمیاری؟ بابا من گفتم ...پریدم تو حرفش و با حرص گفتم تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها احمد خان! لابد یه شیطنتی کردی که خانم به خودش اجازه داده بگه من و احمد عاشقانه همو میخوایم! بحث منو احمد باز شروع شد و اینقدر گفتم و گفت تا بالاخره احمد حرصی شد و با عصبانیت پاشد و زد زیر کاسه میوه و عربده زد اره من صیعه اش کردم صیعه نود و نه ساله تا چشم زن بی چشم و رویی مثل تو دراد! اینو گفت و در حالی نفس نفس میزد زوم چشمای من شد که از داشت از شدت فشار عصبی بسته میشد! اروم و بی حال نشستم و ساکت شدم و فقط بی صدا اشک می‌ریختم که احمد دید میدون مال خودشه برای اینکه بیشتر حرصش رو تخلیه کنه باز با عصبانیت گفت اره گرفتمش و میخوام عقدش کنم دوباره کمی توی سالن با حرص راه رفت بعد برگشت سمت من و گفت اصلا نه، میخوام برم و حالا صیعه اش کنم از بس تو شکاک حرص دراری؛ دوباره چرخی زد و گفت نه نه اصلا من ازش بچه دارم؛ باز دید اروم و خالی نشده گفت نه نه بارداره! اینو گفت و اومد بالا سرم نشست و با غیظ گفت بگو دیگه! بگو! چی کار میخوای کنی؟! من دیگه قدرت هیچی نداشتم و فقط اروم اروم نفس نفس میزدم که احمد کم کم انگار داشت متوجه می‌شد گند زده و حالم خوش نیست لحنش اروم شد و رفت رو فاز نصیحت که بابا هی هرچی من میگم گوش نمیدی هی حرف خودتو میزنی هی زندگی مون رو تلخ میکنی؛ آخه من چطور باید به تو اثبات کنم دوستت دارم؟! اینقدر گیر دادی گفتم به جرم ناکرده اعتراف کنم راحت بشی ...حرفش با جهش سریع من در حالی عوقی زدم سمت دستشویی ناتموم موند و با تمام توان محتویات معده ام رو بالا آوردم و احمد هم پشت در بال بال میزد...با حال خراب بیرون اومدم که با ترس و اضطراب گفت چی شدی عزیزم؟ .
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت107 🌸🍃 لبخند تلخی روی لب سیفی نشست و گفت اومدم ازت حلالیت بط
📜 🩷 هرطور بود بالاخره یک سال حبسش تموم شد و مرتضی از علی شنیده بود که آزاد شده. به مرتضی گفتم به نظرت چکار کنیم؟ بریم دیدنش؟ مرتضی گفت نه اصلا حرفشم نزن. دلم نمیخواد دیگه بهمون و به خصوص به سرور نزدیک بشه. اونم مطمئنا دوست نداره دیگه ما رو ببینه. الان پر از کینه و نفرته و عاقلانس که ازش فاصله بگیریم. با وجود اینکه دلم پیشش بود ولی دیدم حرف مرتضی منطقیه و فقط گفتم خودش زنگ بزنه به علی و توضیح بده که ما نمیتونیم دیگه رفت و آمدی کنیم ولی به یادشون هستیم. تو همون روزا بود که یه روز مرتضی از سر کار اومد خونه و گفت باید باهات درمورد یه موضوعی صحبت کنم. قیافش ناراحت و مضطرب بود. رفتم کنارش نشستم و گفتم چی شده؟ مرتضی گفت راستش گیتی (همسر سابقش) بهم خبر داد که میخواد ازدواج کنه. با ناراحتی گفتم یعنی از این خبر ناراحت شدی؟ مرتضی لبخندی زد و گفت نه عزیزم چرا باید ناراحت بشم؟ ولی موضوع اینجاست که میگه چند ماهی میخواد با شوهرش بره خارج از کشور و میخواد لیدا ( دختر مرتضی و گیتی) رو بذاره پیش ما. تا اون زمان شاید رو هم رفته پنج بارم لیدا رو ندیده بودم ولی همون چند بارم اصلا رفتارش دوستانه نبود ولی من برام مهم نبود چون میدونستم بچس و تحت تاثیر حرفای مادرشه. گفتم این که چیز مهمی نیست که بخوای ناراحت باشی.خب اونم بچته! میاد یه مدت پیشمون. + یعنی تو مخالف نیستی؟ _ چرا باید مخالف باشم؟ اتفاقا موقعیت خوبیه که منو هم بهتر بشناسه و بفهمه دشمنش نیستم. با خواهر و برادرشم آشنا میشه و شاید مهرشون به دلش نشست. مرتضی خیلی خوشحال شد و گفت نمیدونی چقدر خوشحالم که تو شریک زندگیمی واقعا زن باشعوری هستی. _ من شعور و گذشت و هرچیز خوبی بلدم از خودت یاد گرفتم. این اول تو بودی که بچه ی منو پذیرفتی و براش پدری کردی. * قرار شد تقریبا یک هفته بعد مرتضی بره دنبال لیدا و بیاردش خونه. اون زمان لیدا چهارده ساله بود و مسلما تو سن و سالی بود که بیشتر از همیشه خلق و خوش به هم ریخته بود و چون دید خوبی هم نسبت به من نداشت میدونستم که احتمالا راه سختی رو در پیش داریم. از قبل از مرتضی پرسیده بودم که چه غذایی رو دوس داره و همونو درست کرده بودم و همه جا رو هم مرتب کردم و منتظر شدم تا برسن.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت107 آهی کشیدم و گفتم+حالا امیدوارم مادرجون بتونه قانعش کنه. اگه بد
🤝♥️ تو راه مادرجون گفت +مادر من همه چیز رو مو به مو براش گفتم، حتی بیشتر از چیزی که برای تو گفتم براش گفتم. منتهی خواهرت انگار گوشش نمیشنوه و حرف خودشو میزنه، چی بگم والا، گاهی آدميزاد تا خودش چیزی رو امتحان نکنه ازش عبرت نمیگیره. اما بهای این تجربه برای خواهرت خیلی سنگین میشه. انشالله که فکراشو بکنه و پشیمون بشه. شاید پیش شما نمیخواست از حرفش پایین بیاد. منتهی تو به خواهرت بگو فردا باز با زبون خوش باهاش حرف بزنهبلکه سر به راه بشهماشین که جلوی در خونه نگه داشت مادرجون نگاهی به پیکان سفید رنگ جلوی در انداخت و لبش به خنده باز شد+ماشین محمدمه... قربونش برم برگشته... بیا دختر.. بابات اومدهبرای لحظه ای انگار کل بدنم یخ زد، بابا برای من مردی عین آقا بود، مستبد و زورگو. مردی که حتی یکبار دست محبتی به سر بچه هاش نکشیده بودبا دلهره به سمت خونه قدم برداشتم، حس غریبی بود. مخلوطی از شادی و ترس... مادرجون در رو باز کرد و يکدفعه انگار چیزی یادش اومده باشه ایستاد و گفت+خاک بر سرم، خب محمدم تو رو ببینه دور از جونش سکته میکنه که... کاش زنگ میزدم مرتضی هم بیاد... میگم میخوای تو حیاط بمون، تا من یواش یواش بهش بگمبا صدای لرزونی باشه ای گفتم و وارد حیاط شدم، اما با ورودم به حیاط چشم تو چشم شدم با مردی که کک مک های صورتش عجیب شبیه خودم بود... مردی قد بلند و تقریبا بور که با چشم های متعجبش خیره شده بود به دختری که بی نهایت شبیه عشق دوران جوونیش بود... با ورودم به حیاط شلنگ باز آب از دست مرد افتاد، مادرجون با دلهره نگاهم کرد و گفت+خدا خودش رحم کنه...پاهام یاری نمیکرد جلو برم، همونجا ایستاده بودم و به مردی نگاه میکردم که هاشم با رحمی از‌ش جدام کرده بودمرد مات و مبهوت خیره بود به من، نمیدونم چقدر گذشت که مادرجون به حرف اومد+خوبی محمدم؟ خوش اومدی مادر، چه بی خبر...مثلا تلاش می‌کرد شرایط رو عادی جلوه بده، محمد اما اشاره ای به من کرد و بدون اینکه جواب سلام مادرشوهر رو بده گفت+این کیه؟مادرجون دستپاچه جلو رفت تا محمد رو بغل کنه+حالا بهت میگم مادرخواست بغلش کنه اما محمد خودش رو عقب کشید و با اخم هایی درهم گفت+میگم این دختر کیه؟ اینجا چی میخواد؟ناخودآگاه اشک نشست روی گونه ام، سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم