سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت108 . فین فینی کردم و اروم گفتم سلام که متوجه شد و سریعا روم رو بر
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت109
.
دست دراز کرد بزنه به شونه ام که با اخم و تشر دستش رو پس زدم و سمت اتاق پاتند کردم احمد هم ول کن ماجرا نبود و در حالی آتوسا رو بغل کرده بود وارد اتاق شد و باز شروع کرد به منت کشی و کلی گفت و عذر خواهی کرد و به جون خودش قسم خورد چیزی بین خودش و اون زنک نیست و گفت همش برای اینکه حرص منو دربیاره اینو گفته و بهم قول داد دیگه اصلا خبری از پروانه نباشه و قطع رابطه بشه و انگار پروانه هم به یکی از خواستگار هاش جواب داده بود و قرار بود شوهر کنه.احمد اینقدر منت کشی کرد که دلم نرم شد و بعد که دید من اروم شدم رفت بره دستشویی که بهش با دو دلی گفتم احمد؟! برگشت سمتم دست گذاشت روی قلبش و گفت جونم! لبخند محوی زدم و گفتم میخوام چیزی بهت بگم! سریعا اومد نشست و باز مهربون گفت بگو فدات شم! گفتم احمد میشه یه پولی بهم بدی! لبخندش پررنگ تر شد و گفت شیطون میخوای بری موهات رو اون رنگی من دوست دارم بزاری؟! آهی از دل کشیدم و گفتم نه! احمد من بازم باردار شدم میخوام س...قط کنم بچه رو چون احساس میکنم تو این وضع روحی من و شرایط زندگی مون بهتره بچه ای نداشته باشیم دیگه...اینو گفتم و نگاهم رو به احمد دوختم که با بهت داشت گوش میداد و بعد از چند ثانیه گفت چی؟! چی گفتی؟! با تته پته گفتم احمد من بچه نمیخوام ...نزاشت حرفم تموم بشه پرید تو هوا و فریادی از شادی سر داد گفت قربون خودت و و اون بچه داخلیش برم و اینکه تو بیخود میکنی بخوای س..قطش کنی عشقم! شاید خدا خواست و اینم دختر باشه تا گریه کن های سر قبرم زیاد بشن! با درموندگی گفتم احمد من نمیتونم! لوس و طلبکارانه اما مهربون گفت بیخود؛ پاشو باید برات سنگ تموم بزارم و واقعا هم سنگ تموم گذاشت اونم سنگ تمومی که نابودم کرد.از اون روز احمد بیشتر به من میرسید و دیگه اصلا خبری از پروانه نبود احمد تماما وقتش مال من و بچه ها بود و گهگاه حتی خودش آشپزی میکرد و هیچ جایی هم نمیرفت فقط چند وقتی یکبار میگفت میرم ماموریت و چند روزی می موند و می اومد منم گیر نمیدادم چون میدیدم پول ماموریت رو دو دستی میاره میزاره کف دست من و برای خودش هم یه دوربین فیلمبرداری گرفت و دیگه لحظه های شیرینمون رو با اون دوربین ثبت میکردم و این روند ادامه دار شد تا من وارد شش ماه شدم و اون مدت شش ماهه چقدر احساس خوشبختی میکردم تا اینکه یه روز احمد اومد خونه و گفت سارا مطهره کیه؟!
.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت108 هرطور بود بالاخره یک سال حبسش تموم شد و مرتضی از علی شنیده بو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت109
وقتی اومدن مرتضی جلوتر وارد خونه شد و آروم کنار گوشم گفت یکم پکر و ناراحته. اگه چیزی گفت پیشاپیش معذرت میخوام.
چشمامو رو هم فشار دادم و لب زدم نگران نباش.
لیدا کفشاشو درآورد و اومد داخل و ساکت ایستاد.
با روی باز رفتم جلو و گفتم خوش اومدی عزیزم.
اخماشو تو هم کرد و جوابی نداد.
مرتضی گفت تا تو بری دست و روت رو بشوری سوری نهارو میکشه.
لیدا زیر لب باشه ای گفت و به سمت دستشویی راه افتاد. سر راهش سرکی به اتاق بچه ها کشید و اخماش بیشتر تو هم رفت.
سریع سفره رو انداختم و وقتی بیرون اومد گفتم لیدا جون اون اتاقو برای تو خالی کردم که وسیله هاتو بذاری. برو لباستو عوض کن و بیا سر سفره.
لیدا با اخم به سمت اتاق بچه ها اشاره کرد و گفت اتاق من این بوده.
مرتضی گفت چه فرقی میکنه عزیزم. تازه اون اتاق بزرگتره.
لیدا با حالت قهر روشو برگردوندو رفت تو اتاق.
مرتضی دستی روی صورتش کشید و گفت معلوم نیست مادرش چیا به این بچه گفته که اینجوری رفتار میکنه.
_ ولش کن مرتضی. تو شرایط خوبی نیست. خودش به مرور بهتر میشه. بعدا خستگیت در رفت بیا وسیله های بچه هارو ببریم اون طرف که بیاد تو اتاق خودش.
+ ولش کن حالا یه چیزی گفت.
_ اشکال نداره. ببین الان اومده تو خونه ای که بچگیاش بوده ولی جای خودشو پر دیده از اون طرفم مادرش ازدواج کرده و الان فکر میکنه دیگه جایگاه قبلو نداره. بذار حداقل اینجوری یکم دلش آروم بشه.
مرتضی لبخند تلخی زد و گفت چشم.
خلاصه لیدا اومد و همگی دور سفره نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. لیدا اولش با غذاش بازی میکرد و نمیخورد ولی وقتی دید کسی بهش نگاه نمیکنه شروع کرد به خوردن و انگار خوشش اومد چون بقیه غذا رو با اشتها خورد و بعد بلند شد رفت تو اتاقش.
سرور و سهیل که خوشحال بودن یه آدم جدید دارن میبینن سعی میکردن برن دور و ور لیدا ولی اون بهشون محل نمیذاشت و انگار از وجودشون عصبی میشد. به مرتضی سفارش کردم زیاد جلوی لیدا قربون صدقه ی بچه ها نره چون خودم تجربشو داشتم و میدونستم چقدر آدم احساس بدی بهش دست میده.
همون شب با کمک مرتضی اتاقاشون رو با هم عوض کردیم و لیدا تو اتاق قبلیش ساکن شد.
چند روزی گذشت ولی لیدا همش تو خودش بود و با هیچکس صحبتی نمیکرد.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت108 تو راه مادرجون گفت +مادر من همه چیز رو مو به مو براش گفتم، حتی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت109
مادرجون هم نمیدونست چی بگه و چطور ماجرا رو تعریف کنهمحمد با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، ترسیده قدمی به عقب برداشتم، چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد سرم رو بالا بگیرم+خاتون که نیستی... چون حداقل پونزده سال ازش کوچکتری...خیره شدم تو چشم هایی که همرنگ چشم های خودم بود. من شاید از لحاظ ظاهری بینهایت شبیه خاتون بودم اما رنگ چشم و موهام شبیه مردی بود که برای پدر بودن خیلی جوون بود...مادرجون با گریه نزدیک شد، بازوی محمد رو گرفت و گفت+الهی قربونت برم، بیا مادر... بیا بشین من همه چیو واست میگممحمد با حالی خراب لبهی باغچه نشست و بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره گفت+بازی جدیده مامان؟ منو از یزد کشوندی اینجا که این دخترو نشونم بدی؟ که چی بشه؟ که خاتون و حماقت جوونیم رو یادم بیاری؟هرکلمه ای که میگفت باعث میشد صورت من خیس تر بشهمادرجون با گریه زانو زد جلوش و گفت+کاش من میمردم درد و غم تو رو نمیدیدم مادر... کاش میتونستم ذره ای از بار غمت رو به دوش بکشم... الهی قربونت برم، این دختر... شباهتش به خاتون بی دلیل نیست مادر، زنی که این دختر رو بزرگ کرده درست همون شبی که هاشم خیر ندیده دختر تو رو تو بیابون رها کرد، کنار یک برکه پیداش کرده، چهارده سال این بچه رو جای بچه ی مرده ی خودش جا زده بوده و عین بچه اش بزرگش کرده... بعد این همه سال چرخ گردون چرخیده و گذر این دختر به خونه ی خواهرت افتاده... کار خدا رو ببین مادر، بعد چهارده سال دخترت برگشته محمدم...یادته میگفتی دوست داشتی اسمش رو نازنین بذاری؟ نازنینت برگشته مادر... این دختر،دختر توهه، دختر تو و خاتون...گریه ام تبدیل به هق هق شده بود، محمد با چنان تعجبی بهم نگاه میکرد انگار عجیبترین اتفاق دنیا روبه روش ایستاده و البته که حق داشتبعد مکث کوتاهی با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت+امکان نداره... اون بچه... اون بچه چطور تو اون سرما از گزند گرگ ها در امان مونده؟ +کار خدا نشد نداره مادر، زنی که این دختر رو بزرگ کرده بوده همون شب دوقلوهاش مرده به دنیا میان... بچه هاش رو برمیداره تا شبونه خاک کنه که صدای این دختر رو میشنوه... بعدم اونو جای دختر مرده ی خودش جا میزنه و بزرگش میکنه. این دختر تو روستایی بزرگ شده که فرشته خانم مادر خسرو اهل اونجاست، از طریق اون ها پاش به خونه ی صدیقه باز شده... انگار یک سال طول کشید تا محمد از جا بلند شد، با چند قدم کوتاه بهم نزدیک شد و روبه روم ایستاد، خیره شد تو صورتم و زمزمه کرد+چقدر شبیه