eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
8.1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
15.7هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت109 . دست دراز کرد بزنه به شونه ام که با اخم و تشر دستش رو پس زد
🤝♥️ . تا گفت مطهره باز یاد پروانه و حرفاش درباره مطهره افتادم و آخ از مطهره! نمیدونم چقدر حرف های پروانه درباره اش درست بود یا نه ولی من ترجیح میدادم دیگه باهاش صمیمی نشم و خیلی وقت بود دیگه ازش خبری نداشتم و به خانواده ام سپرده بودم اگه سراغ منو گرفت و شماره خونه رو خواست بهش ندید و تقریبا فراموشش کرده بودم که با حرف احمد باز همه خاطرات تلخم جلوی چشمم اومد بنابراین رو به احمد گفتم اصلا دلم نمیخاد جوابش رو بدی و اونم با شیطنت گفت خانم خوبی به نظر می‌رسید و منم محکم تر تاکید کردم اصلا شماره منو بهش نده و اونم موافقت کرد.چند روز دیگه ام گذشت و من باز فکرم رفت پی احمد و پروانه و دلم شور افتاد که نکنه باز سر و سری دارن و من خبر ندارم اما هی به خودم نهیب میزدم نه اشتباه میکنی اخه الان خیلی وقته دیگه خبری از پروانه توی زندگی من نیست ولی خوب مثل خوره هم افتاده بود به جونم تا اینکه احمد گفت باز میخواد بره ماموریت و رفت و اومد و من زد به سرم کیفش رو چک کنم چه بسا مدرکی دال بر حیانت احمد پیدا کنم به همین خاطر وقتی خوابیده بود دوربین رو باز کردم و دیدم احمد رو که در کنار پروانه با هفت سینی تو خونه من گم شده بود برای خودشون جشن گرفته بودن...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت109 وقتی اومدن مرتضی جلوتر وارد خونه شد و آروم کنار گوشم گفت یکم پ
📜 🩷 منم سعی میکردم باهاش صحبت کنم و نذارم تنها بمونه ولی وقتی میدیدم علاقه ای نداره دیگه نخواستم بیشتر بهش فشار بیارم و دور و ورش نمیرفتم. یه روز وقتی میخواستم غذا درست کنم متوجه شدم یکی از موادشو تو خونه نداریم و میخواستم برم بخرم ولی سهیل خواب بود و دیگه بیدارش نکردم و به سرور گفتم مواظب داداشت باش تا من برم خرید کنم و سریع برگردم. اما سرور شروع کرد به بهانه گیری و گریه کردن که منم میخوام بیام. ناچار رفتم در اتاق لیدا و بهش گفتم لیدا جون من میخوام برم یه خرید کوچولو کنم میشه بی زحمت حواست به داداشت باشه؟ لیدا بی اعتنا شونشو انداخت بالا و گفت من تک بچم، داداشم ندارم. _ باشه حالا میشه حواست به سهیل باشه؟ خوابم هست ولی اگه بیدار شد مراقب باش کار خطرناکی نکنه تا من زود برگردم. لیدا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت باشه برو. با سرور رفتیم بیرون و سعی کردم سریع خریدمو انجام بدم و برگردم. تو راه برگشت یکی از همسایه ها رو سر کوچه دیدم و مشغول صحبت شدیم. البته من همه ی فکرم پیش سهیل بود و میخواستم زود تمومش کنم و برگردم ولی خانم همسایه حسابی مشغول تعریف کردن بود. پنج دقیقه ای که گذشت دیگه نتونستم تحمل کنم و حرفشو قطع کردم و عذرخواهی کردم و گفتم بچم تنهاس باید برم و سریع برگشتم خونه. درو که باز کردم صدای گریه ی سهیل به گوشم خورد. سراسیمه خودمو رسوندم داخل خونه و دیدم سهیل از شدت گریه صورتش سرخ شده. گرفتمش تو بغل و پنج دقیقه ای چرخوندمش و قربون صدقش رفتم تا آروم شد. رفتم در اتاق لیدا و گفتم عزیزم مگه قبول نکردی حواست به سهیل باشه؟ بچه داشت هلاک میشد. لیدا شونشو بالا انداخت و گفت چکار کنم. مگه من بچه داری بلدم؟ خیلی ناراحت شده بودم ولی خودمو کنترل کردم و هیچی نگفتم و رفتم سراغ غذا درست کردنم. بعد از ظهر اول سرور رو بردم حموم و بعد بهش گفتم داداشتو بیار دم در حموم تا اونم حموم کنم. سهیل که اومد داخل لباساشو درآوردم و همین که میخواستم بشونمش تو تشت آب چشمم افتاد به قسمت داخل رونش که به صورت جای دندون قرمز شده و متورم بود. چند لحظه همون جوری خشکم زده بود. یعنی گریه هاش به خاطر همین بوده؟ باورم نمیشد لیدا همچین کاری کرده باشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت109 مادرجون هم نمیدونست چی بگه و چطور ماجرا رو تعریف کنهمحمد با چند
🤝♥️ مادرجون با گریه گفت+شبیه خودتم هست مادر، رنگ چشم هاش، کک و مک صورتش، نشونه ی روی گردنش... خدا بهت نظر کرده قربونت برم، بعد سال ها گمشده ات برگشته... ناگهان فرو رفتم تو بغل گرمی که انگار امن ترین جای دنیا بود، تو بغل مردی که اگر چه پدری نکرده بود برام اما پدرم بود... حس عجیبی داشتم، حسی غیر قابل وصف،مخلوطی از شرم و شادی، انگار تمام سال های عمرم منتظر همچین لحظه ای بودم! ننه همیشه میگفت خون، خون رو میکشه و من حالا به درستی حرفش پی برده بودم، حالا که دلم نمیخواست از بغل امن مردی که پدرم بود بیرون بیام. هرچند خجالت میکشیدم از اینکه بغلم کرده، به یاد نداشتم تو کل عمرم حتی یکبار آقا دستی از سر محبت به سرمون کشیده باشه و حالا پدرم با محبت بوسه به موهام میزد و خداروشکر میکرد بابت بودنمبا اصرار مادرجون رفتیم داخل، اشکم انگار قرار نبود بند بیاد و محمد که دوست داشتم لااقل تو خیال خودم بابا صداش کنم راضی نمیشد دستم رو رها کنهوارد سالن که شدیم بابا رو کرد به مادرجون و گفت+از این قضیه مطمئنید مادر؟ مادرجون با اطمینان گفت+مطمئنم، زنی که این دختر رو بزرگ کرده بدون اینکه چیزی از حرف های هاشم بشنوه برای خواهر و برادرت تعریف کرده که این دختر رو وقتی نوزاد بوده کنار یک برکه پیدا کرده! درست حرفی که اون چوپون به ما زده بود! از طرفی تاریخی که اون زن بچه رو پیدا کرده دقیقا همون تاریخی بوده که خاتون وضع حمل کرده... از همه‌ی این‌ها که بگذریم، شباهتش به تو و خاتون غیرقابل انکاره... مخصوصا نشونه ی روی گردنش که درست مثل مال خودتهبابا دستم رو گرفت و با صدای گرفته ای گفت+اسمت... اسمت چیه؟ لب گزیدم و اسممو رو گفتمسرم رو بغل گرفت و اینبار شونه هاش لرزید و زد زیر گریه+چهارده ساله دارم عذاب میکشم، از فکر سرنوشتی که اون بچه پیدا کرده خواب راحت نداشتم... چهارده ساله که تو خیالم با اون دختر بچه زندگی کردم، موهاش رو بافتم، دستش رو گرفتم و راه رفتن رو یادش دادم... تو تمام این سال ها به خودم امید میدادم و میگفتم این بچه زنده است، حتما جایی دور از ما کنار یک خانواده ی گرم و با محبت داره زندگی میکنه... چهارده سال افسوس خوردم که چرا نتونستم پیدات کنم... مادرجون لیوان آب قندی به دست بابا داد و گفت+دردت به سرم، نکن...اینجوری نکن با خودت، ببین دل این بچه رو هم خون کردی... به سختی بابا رو ازم جدا کرد و قرصی به دستش داد +اینو بخور مادر، فشارت میره بالا کار دستمون میدی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه # عین طوفانی اومد و زندگیم رو نابود کرد. با وعده ی پول و خونه ی بزرگ و
🤝♥️ بعد جوری گم و گور شد که هیچوقت نتونستم پیداش کنم. سه سالی هست هرجا رو بگی گشتم، از محله ی قدیمی اشون تو تهران، تا پیدا کردن دوستای سابقش و خبر گرفتن ازشون. اما نیست... اینم میدونم تا خودش نخواد نمیتونم پیداش کنم+یعنی بخشیدینش؟ سکوتش طولانی شد، خواستم از جا بلند شم که گفت+نمیدونم، نمیدونم بخشیدمش یا نه، اما اینو میدونم که تو خطاهای خاتون منم مقصر بودم. شاید وقتی برگرده من دیگه اون محمد عاشق پیشه نباشم، به هرحال از اون دوره ی جوونی رد شدم، اما دوست دارم ازش خبر بگیرم. میخوام مطمئن شم که حالش خوبه، که بعد گذروندن بحران هایی که داشته تونسته سرپا بشه... سال های زیادی از روزهای پر شور جوونی گذشته، تاوان زیادی بابت عشق عمیقم دادم تا به این نتیجه رسیدم که رسیدن به معشوق شاید راحت باشه، اما نگه داشتنش نه... نگه داشتن از رسیدن خیلی سخت تره دخترم. خاتون رفته اما خدا میدونه تمام آرزوی من خوشبخت بودنشه آهی کشیدم و حرف دلم رو زدم+منم دلم میخواد ببینمش،من این مدت خیلی فکر کردم. هزار بار خودم رو جای خاتون گذاشتم، چون منم تو خانواده ای بزرگ شدم که حسرت داشتن یک لباس نو به دلم مونده بود. خاتون دقیقا همسن من بوده وقتی نامزد شما شده و من که خودمو جاش میذارم بهش حق میدم مال و ثروت هاشم چشمشو کور کنه... اینو گفتم و با حالی خراب از جا بلند شدم، حس میکردم علاقه ی شدیدی به زنی دارم که فقط من رو به دنیا آورده بود و از ته دل دوست داشتم ببینمشناهار تو محیط دوستانه ای صرف شد، مرتضی مدام سربه سر پدرم میذاشت و میگفت دیگه چی از خدا میخوای؟ يکدفعه صاحب دختری شدی که واسه خودش خانومی شده، چهار روز دیگم باید شوهرش بدی و چشم بهم بزنی پدربزرگ شدی. هربار اینو میگفت بابام چشم غره ای بهش میرفت و میگفت+تو فعلا به فکر خودت باش که سن حضرت نوح رو داری و هنوز مجردی... اول سروسامون بگیر، بعد بیا واسه دختر من نقشه بکشهربار میگفت دخترم کل وجودم گرم میشد، هیچکس نمیتونست اون حس ناب رو درک کنه، بعد چهارده سال تازه فهمیده بودم پدر داشتن یعنی چی! بعد ناهار میخواستم برای استراحت برم تو اتاق که زنگ خونه زده شد، عمو مرتضی از جا بلند شد و با گفتن اینکه من باز میکنم به سمت حیاط رفت. کمی بعد صدای یاللهی به گوشم رسید و عمو با خسرو وارد سالن شدن، با دیدن خسرو کل وجودم گرم شد،انگار مدت ها از آخرین دیدارمون میگذشت، به سختی جلوی هیجانم رو گرفتم و با خودم گفتم حالا وقتشه تلافی تمام توهین ها و تحقیر ها رو سرش در بیاری، درسته خیلی وقتا رفتارش به خاطر مادرش بود، تا مادرش خیال