سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت112 . این چند روز ماموریت هم پیش اون کثافت بودی و حالا میخوای انک
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت113
.
امید این بار با همون دست های کوچیکش حمله کرد سمت احمد و با خشم گفت برو بیرون! مامانم رو نزن! احمد هم تا این وضع رو دید شرمسار شد و با لب و لوچه آویزون رفت سمت اتاق و خوابید! قشنگ معلوم بود دو شبه نخوابیده و حدس زدم این بار نرفته سمت پروانه و توی محل کارش خوابیده بود. ولی دیگه بس بود همه اون تحقیر ها و فریب خوردن ها! کمی فکر کردم؛ من تمام این مدت میدونستم احمد داره حیانت میکنه اما نمیخواستم باور کنم، نمیخواستم بپذیرم! و همیشه این قلبم بود که بر عقلم چیره میشد اما این بار شرایط فرق کرده بود و دیگه جای تامل نبود و باید میرفتم! احمد بعد از اینکه یکساعتی خوابید با اخم بیدار شد و بدون توجه به ما رفت سمت سرویس و بعدش هم دوشی گرفت و لباس های نو نوارش رو پوشید و بدون حرف و خدا حافظی ساکش رو برداشت و رفت! مطمن بودم میره سمت پروانه و دیگه به قول معروف پوست کلفت شده بودم به روی خودم نیاوردم و بیصبرانه منتظر نوبت دکترم بودم که اگه اجازه بده با این وضع بارداری برم شهر خودمون بودن معطلی برم.روز بعد گوشیم زنگ خورد و متوجه شدم صدف و شوهرش هستن که داره میان تهران و انگار یه سری کار داره! نوچی کردم و دیگه فعلا نمیتونستم برم شهرستان. صدف اومد و خیلی زود خودش متوجه شد چی شده و بدن کبود منو که دید زد زیر گریه و احمد رو هی فحش میداد و نفرین میکرد اما نفرین اون چه سودی برای من داشت؟ شوهرش هم که مرد محترمی هست خیلی ناراحت شد و بعد از اینکه صدف حسابی بد و بیراه به احمد گفت و کمی سبک شد همراه شوهرش رفتن روی فاز نصیحت؛ هی میگفتن ما با احمد صحبت میکنیم و درست میشه و این حرفا البته من هنوز قضیه فیلم رو به صدف و شوهرش نگفته بودم چون راستش از واکنش احمد میترسیدم و جای کتک هاش خیلی درد داشت و بعدم گفتنش برای من سودی نداشت وقتی احمد دوربین رو برده و قطعا فیلم رو گم و گور کرده بود. هرچی میگفتن من قبول نمیکردم تا اینکه صدف که حالا کمی آروم شده بود زنگ زد به احمد و کمی جدی باهاش صحبت کرد و گفت ما اومدیم خونه تو و نذاشتم شوهرم بفهمه دعوا کردید زود بیا جلوی شوهرم زشته همش داره سراغت رو میگیره آبروریزی میشه و آبروی خواهرت رو بخر و از این حرفا و به ساعت نکشید که احمد اومد خونه و لباس های نو نوارش هم چروک و کثیف شده بود و بازم معلوم بود نرفته پیش پروانه و رفته بود محل کارش و اونجا خوابیده بود و حتم داشتم هدفش این بود که با این کارش منو حرص بده! احمد داخل شد و آقا داوود شوهر صدف هم خودش رو به ندونستن زد و کلی با هم روبوسی کردن و تحویلش گرفت!
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت112 مامانتم مسلما عاشقته ولی حق داره که ازدواج کنه چون تو بالاخره
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت113
نگاهی به لیدا کردم و گفتم از اون چیزی که فکر میکردم زرنگ تره مرتضی. همینجوری پیش بره تا چند روز دیگه منو میذاره تو جیبش.
لبخند رضایت روی صورت لیدا نقش بسته بود. اون شب همه چیز خیلی خوب پیش رفت. بعد از چند روز انگار همه خوشحال بودن. برای اولین بار دیدم لیدا با بچه ها مشغول شده. مرتضی هم خیلی خوشحال بود و هی ازم تشکر میکرد.
از اون روز رفته رفته رابطه ی منو لیدا بهتر و صمیمی تر میشد. هرچی بیشتر میگذشت و برام از کودکیش و مامانش و چیزایی که بهش گفته بود تعریف میکرد میفهمیدم چقدر به عنوان یه بچه سختی کشیده و روحش آزرده شده و سعی میکردم حالا که امکانش فراهم شده بود کاری کنم که این چند مدت بهش خوش بگذره چون مادرش گفته بود به محض اینکه برگرده لیدا رو میبره پیش خودش ولی میفهمیدم که مرتضی یکم نسبت به این قضیه حساسه.
وقتی ازش پرسیدم گفت میدونم همه چیز تحت اختیار من نیست و نظر تو و لیدا و مامانش هم مهمه ولی من اون مردو نمیشناسم. لیدا هم تو سن بلوغه و میترسم کنار یه مرد غریبه بخواد زندگی کنه.
اینو که گفت یاد فائزه و سرنوشتش افتادم. حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده.
به مرتضی گفتم وقتی رفت سر کار زنگ بزنه به محل کار علی و احوالشون رو بپرسه.
روز بعد وقتی مرتضی از کارگاه اومد گفت علی گفته اتفاقا چند روزه که فائزه خیلی یادتون میکنه و میگه خیلی از کارم پشیمونم و کاش فرصت داشتم ازشون عذرخواهی میکردم و از این جور صحبتا.
گفتم خب تو چی گفتی؟
مرتضی همونطور که کتشو آویز میکرد گفت چی میتونستم بگم؟ نه روم میشد بگم نه و نه میتونستم موافقت کنم. الکی حرف تو حرف آوردم که دیگه ادامه نده.
به دیوار پشت سرم تکیه دادم و گفتم ولی مرتضی چه روزای خوبی داشتیم کنار هم، چقدر بهمون خوش میگذشت! ای کاش همه چیز دوباره درست میشد.
با این حرفِ من، مرتضی اومد نزدیکم و با چهره ی جدی گفت سوری لطفا هیچوقت یادت نره چی بهت گفتم! این زن نباید به زندگیمون نزدیک بشه. نمیگم آدم بدیه ولی احوالاتش یه جوریه که نمیتونه رو اعمالش کنترل داشته باشه.
با اون جدیتی که تو کلام مرتضی دیدم دیگه پافشاری نکردم و گفتم حق با توئه..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت112 دوستش داشتم اما هربار میدیدمش یاد تحقیر کردن هاش می افتادم و حس
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت113
دلم لرزید از شنیدن این جمله، با خودم گفتم انقد خودتو دست بالا نگیر حوری خانم، وقتی دوستش داری چرا طاقچه بالا میذاری واسش؟ حرکت تاب رو کند کردم و نگهش داشتم، خسرو سرش رو پایین آورد و گفت+منو ببین پری خانم، خواب شب رو ازم گرفتی،همه جا نقش چشم هات جلومه، مگه میتونی به راحتی جواب رد بدی؟ دل خسرو رو اسیر کنی و بگی میخوام درس بخونم؟ لب گزیدم و ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست+ای جانم... به خدا وقتی میخندی انگار دنیا رو بهم میدن.. بیام خواستگاری پری کوچولو؟ بچه بودم و به عمرم کلمات محبت آمیز نشنیده بودم، برای همین با کوچکترین حرف خسرو به قولی وا دادم و نیشم تا پس گوشم باز شد. اگه ننه اونجا بود گوشم رو میکشید و میگفت شرم کن دختر، آدم با دو تا عزیزم و جونم وا نمیده که! سنگین رنگین باش، بذار واسه داشتنت پاشنه ی در رو از جا بکنناین حرف هایی بود که وقتی برای ملیح خواستگار اومده بود بهش زده بود. با یادآوری ملیح نگران شدم و گفتم+هاشم...یعنی عموتون... میدونید که رفته خواستگاری خواهرم؟ خسرو اخمی کرد و گفت+گفتم که، حساب من از عموم سواس من مخالف این وصلتم، اما مگه اون منتظر موافقت یا مخالفت من میشینه؟ تنها راه بهم خوردنش مخالفت خانواده اته، وگرنه کاری از ما ساخته نیست. اینا رو ولش کن، خواهرت بزرگه و صلاح خودشو بهتر میدونه، منم راستش با فرامرز هماهنگ کردم قبل اینکه بیام اینجا رفتم خونه ی فهمیه خانم، با ملیح خانمم حرف زدم، گفتم عموی من همچین آدمیه، فردا روز دلگیرنشید که چرا نگفتید! گفت خودم همه ی اینا رو میدونم! من بلدم چطور درستش کنم... والا من موندم از حرفشفکر میکردم وقتی بشنوه بترسه و سریع این مراسم رو بهم بزنه، اما انگار خواهرت افتاده سر لج و هیچکسم حریفش نمیشه... بعدم گفتن میخواییم واسه خرید عقد بریم و منم دیدم دارم آدم بده ی ماجرا میشم، خداحافظی کردم و زدم بیرونبا غصه گفتم+ملیح لج کرده، بیشتر از همه انگار با خودش لج کرده...خسرو نشست کنارم و گفت+من به خاطر تو پاشدم رفتم هرچی از عموم میدونستم به خواهرت گفتم. چون نمیخواستم فردا روز تو از دستم دلخور بشی. هرچند میدونم این حرف ها به گوش عموم میرسه و حسابشو ازم پس میگیره. اما تو واسم از هر کسی مهمتری حوری... حالا جواب منم بده. بیاییم خواستگاری؟لب گزیدم و گفتم+باید با بابام حرف بزنم، نمیشه که سرخود واسه خودم خواستگار دعوت کن