سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت56 . توی مدتی پیش صدف بودم بعضی شب ها که احمد شب کار بود پسر عموش
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت57
.
فایز تقریبا هر شبی احمد نبود می اومد اونجا و منی که خودمو توی اتاق حبس میکردم و اصلا دوست نداشتم توی جمعشون باشم و بالاخره یکی به خاطر اصرار های صدف یکی هم به خاطر فشار روحی روی خودم که اون جو رو نمیتونستم تحمل کنم یه شب به احمد گفتم جریان رو و البته از اینکه صدف هم یه طرف قضیه است و با رفتار محبت آمیزش بیشتر اونو میکشه اینجا صرف نظر کردم چون مطمن بودم برای صدف شر میشه و به تبعش اوضاع زندگی منم به هم میریزهو گفتم صدف خودش هم معذبه اما میگه چه کنم دیگه مهمونه و این حرفا و اینم گفتم که احمد صحبت کن اگه اون میخواد مدام بیاد اینجا من دیگه نمی مونم و میرم روستا؛ درسته از لحاظ روحی در عذابم ولی خوب از جنبه دیگه ای آرامش دارم.
تا اینو به احمد گفتم قشنگ رگ های باد کرده اش رو دیدم و متوجه شدم صورتش از فرط خشم سرخ شده و به واقع ازش ترسیدم اما سکوت کردم و خودم و صدف رو به دست تقدیر سپردم و احمد در حالی از خشم سینه اش بالا و پایین میرفت بلند شد و رفت توی تراس قدم بزنه!
روز بعد که احمد اومد خونه دیدم سر و وضعش به هم ریخته است و دلم شور افتاد گفتم چی شده دورت بگردم؟!
نیم نگاهی بهم کرد و گفت چیزی نیست و سمت حموم رفت اما مطمن بودم چیزی هست بنابراین وقت خواب رفتم سراغش و گفتم برام بگو عزیزم! چی شده اینقدر به هم ریخته ای؟!
با مهربونی نگام کرد و لبخندی زد و گفت امروز رفتم سر وقت فایز و تا میخورد زدمش! یعنی فکر کنم اگه یه خر رو اینطور میزدم می مرد ولی این نامروت جون سگ داشت؛ بهش اولتیماتوم دادم که اگه دیگه پاش به خونه صدف باز بشه جفتش رو قلم میکنم!
لبخندی زدم و تشکری کردم ولی نمیدونستم صدف بفهمه واکنشش چیه؟! ترسیدم بندازه گردن من و بگه تو خواستی احمد بزنتش اما باز به خودم دلداری دادم و گفتم ولش کن ان شاءالله فایز نمیاد و صدفم به تبعش سر عقل میاد اما حیف که خیلی وقت ها عشق عقل از آدم می دزده!
شب بعد از اون جریان احمد شب کار بود مجدد اما این بار تقریبا خیالم راحت بود که خبری از فایز نیست بنابراین لباس راحت پوشیدم و طبق معمول هر شب توی آشپزخونه برای خوام با آواز آشپزی میکردم که یهو یکی در زد و دلم هوری ریخت؛ یعنی ممکن بود فایز باشه؟!
سریع پریدم توی اتاق و یکتا درو باز کرد و با کمال تاسف صدای یا الله فایز به گوشم خورد و یکتا هم با خوشحالی دوید اتاق خودش و به مارش گفت مامان مامان بابا فایز اومده!
وای شوکه شدم! یعنی صدف هیچی نشده به یکتا گفته بود فایز باباته؟
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت56 . دیگه تا چند وقتی فایز نیومد و صدف روز به روز بدحال تر میشد؛ ق
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت57
.
یکتا ترسیده بود و دست مادرش رو سفت فشار میداد که احمد ته سیگار رو انداخت جلوی صدف و گفت این نامرد دیشب اینجا بوده هان؟! راستش رو بگو ب! ده بجنب! صدف آب دهنی قورت داد و ماندانا اومد چیزی بگه که احمد نعره زد تو خفه!
صدف انگار بهش برخورد بنابراین اخم تو هم کشید و مصمم رو به احمد گفت اره اینجا بود و من دوستش دارم میخوامش اونم منو میخواد و به تو هم ربطی نداره فهمیدی؟! خونمه اختیارش رو دارم تو هم بیخود میکنی توی خونه ام یقه ام رو میگیری!
وای تا اینو گفت احمد آتیش گرفت و عربده زد تو غلط میکنی بی همه چیز چشم سفید و سیلی محکمی صدف رو زد که ماندانا با جیغ رفت تو سینه احمد و سمت من داد زد همش تقصیر تو هست زنیکه بیشعور خبرچین! تو چی از جون ما میخوای؟! از وقتی اومدی توی زندگی ما همه رو به جون هم انداختی حالام که صدف رو حسابی دوشیدی میخوای برش حکومت کنی؟!
دیگه دیدم فایده نداره و دارن منو به گناه نکرده متهم میکنن به همین خاطر بلند شدم و گفتم چی میگی خواهر؟! تقصیر من چیه؟! احمد خودش ته سیگار پیدا کرد...
پرید تو حرفم و گفت خفه؛ تو بیخود میکنی به من میگی خواهر! من اصلا خواهر تو نیستم و نمیذارم زندگی صدف رو هم خراب کنی...
خلاصه من گفتم و اونهام گفتن که دیگه احمد طاقت نیاورد و منو جلوی اونها گرفت به باد کتک! اولین باری بود ازش کتک میخوردم و برام قابل باور نبود! اون لحظه ای که ضربات سیلی و پاش روی هیکلم فرود می اومد مرور میکردم گذشته ای که به واسطه احمد به سرم اومده بود و نمیدونستم من دارم تاوان چه خطایی رو میدم؟! مگه من چی خواسته بودم از احمد جز یه زندگی اروم و ساده؟! ای کاش هیچوقت به اون خونه نمیرفتم!
کتک خوردن یه طرف، کتک خوردن از آدمی که اون همه ابراز عشق میکرد یه طرف و در نهایت کتک خوردن به خاطر گناه ناکرده از همه بدتر بود.
من کتک خوردم و دعوا خوابید انگار همه منتظر این پایان غم انگیز بودن تا برگردن سر فرم خودشون و منی که با اشک بالای سر پسرم امید شب رو به صبح رسوندم و صبح در حالی بیدار شدم که چشمام از شدت غصه حسابی ورم کرده بود و احمد هم بدون اینکه منو بیدار کنه که براش صبحانه آماده کنم رفته بود سر کار.
بله دیگه اون خونه جای من نبود و به سرعت وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه برادر بزرگم عنایت و صدف و ماندانا حتی نپرسیدن کجا میری!
رسیدم خونه عنایت و براشون گفتم از رنجی که کشیده بودم؛ عنایت و ساناز خیلی دلداریم دادم و گفتن فردا بابا میاد باهاش برو روستا خونه بابا بزار تکلیفت روشن بشه.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت56 لعیا رو بردم داخل اناقش و بعد محمد رو راهنمایی کردم تا بره پیشش
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت57
محمد کاملا به سیرت و صورت زیبای لعیا پی برده بود و نمی خواست براحتی اونو از دست بده...اون شب حرفهای زیادی بین لعیا و محمد رد و بدل شد. هر چی لعیا از مشکلاتش گفت محمد یه راه حل جلوش گذاشت….معلوم بود که خیلی لعیا رو دوست داره…بالاخره خواستگارا رفتند…… چند وقت که گذشت محمد خانواده اشو راضی کرد و قرار عقد گذاشته شد….ما همه راضی بودیم چون محمد هم شغل خوبی داشت و هم پسر خوبی و هم عاشق لعیا بود…عقد خودمونی گرفتیم تا درسشون تموم شه و بعد عروسی کنند…اون روزها هر چند لعیا سعی میکرد خودش سوار ویلچر بشه و به من میگفت بابا خودم میتونم از اطراف بگیرم و سوار ویلچر یا ماشین بشم اما من تا ۲۶سالگی خودم بغلش کردم و بردم و اوردم آخه وقتی بغلش میکردم خیالم راحت تر بود…لعیا بالاخره تخصصشو گرفت هر چند هیچ وقت نتونست مطب بزنه و کار کنه چون شرایط جسمیشو نداشت………..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت56 از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت57
آمنه گفت :
این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره چون تا اونجایی که میدونم توی همه شهرها این مدل موسسات هست
حرفش درست بود ...سیاوش مخالفتی نکرد و همه چی رو سپرد به خودم ...روز بعد با آمنه راهی موسسه ای که گفته بود شدیم ...دفتر موسسه توی یکی از خیابونهای زیبای ارم بود ...وارد که شدیم چند نفری توی راهرو اون دفتر در حال رفت و آمد بودن آمنه با چند نفری سلام علیک گرد و رفت سراغ اتاقی که گوشه سالن بود ....ضربه ای به در زد و وارد شدیم خانمی جوان شاید چند سالی از ما بزرگتر آمنه رو که دید از پشت میز بلند شد و گفت :
به به خوش اومدی، خانم شرفی گفته بود میای ولی فکر نمیکردم به این زودی
با هم احوالپرسی کردن و نشستیم، آمنه گفت :
راستش یه بانی براتون آوردم
اون خانم نگاهی به من انداخت و گفت :
خیلی هم خوب !!!
آمنه همه توضیحات رو داد در مورد من و دست آخر گفت :
شهین خانم و پشت پرده شوهرشون، اقا سیاوش، میتونن کمک مالی خوبی برای موسسه باشن البته خود شهین جان دوست داره کاری برای انجام داشته باشه دیگه خودتون میدونید که کار دائم نمیخواد یه کار سرگرم کننده !!!
اون خانم گفت :
بله متوجه شدم همه کسانی که اینجا کار میکنن برای رضای خداس جز دو سه نفر که اونها از خانواده های تحت پوشش هستن و خودشون دوست داشتن کار کنن و ما بهشون حقوق میدیم... شما هم شهین خانم به عنوان یه عضو شروع به فعالیت کنید فقط مدارکی که میخوام رو برام بیارید و بعد هر وقتی که دوست داشتید سر بزنید و اگه سرنزدید ما خودمون کاری بود بهتون زنگ میزنیم
_بله ممنون
با آمنه از اون جا اومدیم بیرون آمنه گفت :
چطور بود ؟
_نمیدونم ولی نباید بد باشه کار اینجوری که اجباری توش نباشه خوبه
_اجباری توش نیست ولی پولی هم توش نیست !!!
_اره درسته
روزهای بعد دیگه خودم راهی موسسه میشدم مدارکم رو داده بودم و آنجا حضور داشتم خانم مدیر که اسمش مونس خانم لود خانم مهربونی بود که بعد ها فهمیدم شوهر و دو تا بچه اش رو توی یه تصادف سنگین از دست داده
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت56 خیلی ناراحت بودم. وقتی فهمیدم باردارم حالم بدتر از قبل شد. به خ
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت57
اولش فکر میکردم که کار درستی کردم ولی هرچی بیشتر بهش فکر میکردم حالم بدتر میشد. من بچه ی خودمو کشتم سوری میفهمی؟ اصلا نمیخوام اون حسی که من تجربه کردم تو هم تجربه کنی.
_ ولی آخه تو شوهر داشتی شرایطت با من فرق میکرده.
+ تو هم شوهر داشتی. خلاف شرع که نکردی. بعدم الان از همه ی اون آدمایی که برات حرف درست میکنن دوری. این بچه یه روزی میشه همه چیزت. این کارو با خودت و اون نکن. منو ببین! یه گناهی کردم و هنوز دارم تاوانشو پس میدم.
_ علی آقا نبخشیدت؟ الان کجاست؟
فائزه با چشمای پر اشک به گوشه ای خیره شد و گفت: چرا بخشید. اون قلبش مهربونتر از اونیه که کینه تو دلش نگه داره.
_ پس الان کجاست؟
+ همون موقع که خونه ی دوستش بود من دوباره حالم بد شد و کارم به بیمارستان کشید. به برادرشوهرم گفتم بهش خبر بده. اونم اینقدر منو دوست داشت که نتونسته بود بی تفاوت باشه و خودش رو رسوند پیشم. دلش طاقت نیاورد و وقتی دید خیلی حالم بده و پشیمونم منو بخشید.
گفت بازم میتونیم مامان وبابا بشیم. منم همینطور فکر میکردم ولی یه مدت بعدش مشخص شد که اون س..ق..ط غیراصولی ای که انجام دادم آسیب جبران ناپذیری بهم زده و دیگه بچه دار نشدم. از بخت بد من بعد از اون ماجراها من تازه به علی علاقه مند شدم ولی دیگه نتونستم براش بچه ای بیارم. علی عاشق بچه بود و نخواستم بیش از این خودخواه باشم و علی رغم اصرارای زیادش دو سال پیش ازش جدا شدم. دلم نمیخواست با حسرت بچه زندگی کنه برای همین بعد چند سال زندگی مشترک وقتی فهمیدم دیگه هیچ امیدی نیست بهش گفتم هیچوقت عاشقش نشدم و دوس دارم ازش جدا بشم. کاری کردم که باور کنه. اونم با قلب شکسته ازم جدا شد ولی اینجوری براش بهتر بود. حالا دیگه میتونه پدر بشه و شاهد بزرگ شدن بچه هاش باشه.
_ فائزه تو چکار کردی با زندگیت؟ هنوزم داری اشتباه میکنی! چجوری تونستی کسی که دوست داره رو رها کنی؟
+ چون دوسش دارم و برام مهمه این کارو کردم.
_ بعد از جداییتون ازدواج کرد؟
فائزه با صدای آهسته ای گفت: تا اونجایی که من خبر دارم نه!
_ میبینی جداییتون اونو خوشبخت نکرده. اون مطمئنا هنوز تو فکر توئه و منتظرته.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت56 خسرو فریاد و با صدای بلندی فرامرز رو صدا زد، چشم هاش انگار کاسه ی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت57
فهیم سرم رو بغل گرفت و بوسه ای به موهام زد و گفت
+غصه نخور قربونت برم. برو یکم استراحت کن، تا شب چند ساعتی وقت هست
منو برد تو اتاق و مجبورم کرد استراحت کنم، اما چطور میتونستم بخوابم وقتی هنوز صدای خسرو تو سرم بود... صدای دوستت دارمش...وقتی از چشم هام تعریف میکرد... پاهام رو تو شکمم جمع کردم و چشم بستم و سعی کردم بخوابم
نمیدونم چند ساعت چشم بسته بودم که صدای بحث به گوشم رسید، نیم خیز شدم و گوشم رو تیز کردم، صدای هاشم بود...
+حوری زن منه.. به چه حقی نمیذاری ببینمش
فهیمه با عصبانیت گفت
+کدوم زن؟ زن زوری؟ زنی که به زور ازش بله گرفتید؟ شما جای پدرشید... چطور همچین ظلمی در حق خواهر من کردید
+خواهر شما پدر داشته، پدرشم راضی به این وصلت بوده، فکر نمیکردم لازم باشه از تک تک فامیل اجازه عقد بگیرم. حوری زن منه، منم میخوام زنم رو با خودم ببرم شهر...
فرامرز سعی کرد میونه رو بگیره
+هاشم جان... اجازه بده صحبت کنیم، آخه شما جوون هجده ساله نیستی که درگیر احساسات بشی، حوری جای بچه ی شماست! این عشقی که شما ازش دم میزنی عشق سر پیریه... بیا و مردونگی کن، صیغه رو پس بخون. بذار این دخترم بره سر درس و مدرسه اش... به خدا ثواب داره، از مردونگی به دوره این دختر رو تو این سن مجبور کنید باهاتون زندگی کنه
با ترس تو خودم جمع شدم، با خودم گفتم حتما هاشم قبول میکنه، اما اشتباه میکردم
آقا هاشم با صدا خندید و گفت
+ببین کی داره این حرف رو به من میزنه! گلی به جمالت آقا فرامرز! تو که بدتر از من کردی! من اگر اومدم خواستگاری این دختر نه زن دارم نه بچه، اما تو چی؟ با زن و دو بچه عین دسته ی گل سر پیری به فکر تجدید فراش افتادی؟ زن جوون گرفتن واسه شما ثوابه واسه ما گناه؟ شما دیگه منو نصیحت نکن که آدم خنده اش میگیره
آقا فرامرز حق به جانب گفت
+من هرکاری کردم لااقل انقدر مرد بودم که رضایت طرف مقابلم رو بگیرم، نه که به زور ازش بله بگیرم
+نه... شما انگار حرف حساب سرتون نمیشه
فهیمه با خشم گفت
+اصلا میدونی چیه آقا هاشم، من اجازه نمیدم حوری با شما بیاد. چه سند و مدرکی دارید که ثابت کنه حوری زن شماست؟ بخواید داد و بیداد کنید هم آژان خبر میکنم حساب کار رو بده دستتون
+خیلی خب... پس میخوایید مانع من بشید... باشه.. بعد این هر اتفاقی بیفته باعث و بانی اش خود شماید. یادتون نره. من اومده بودم با عزت و احترام زنم رو ببرم، شما نذاشتید